|
دیوان
شمس تبریزی
(غزلیات) 1001 - 1500 -------------------------------------------------------- 1001 آه
در آن شمع
منور چه بود کآتش زد
در دل و دل را
ربود ای
زده اندر دل
من آتشی سوختم ای
دوست بیا زود
زود صورت
دل صورت مخلوق
نیست کز
رخ دل حسن خدا
رو نمود جز
شکرش نیست مرا
چاره ای جز لب او
نیست مرا هیچ
سود یاد
کن آن را که
یکی صبحدم این دلم
از زلف تو
بندی گشود جان
من اول که
بدیدم تو را جان من از
جان تو چیزی
شنود چون
دلم از چشمه
تو آب خورد غرقه شد
اندر تو و سیلم
ربود 1002 چونک
کمند تو دلم
را کشید یوسفم از
چاه به صحرا
دوید آنک
چو یوسف به
چهم درفکند باز به
فریادم هم او
رسید چون
رسن لطف در
این چه فکند چنبره دل
گل و نسرین
دمید قیصر
از آن قصر به
چه میل کرد چه چو
بهشتی شد و
قصر مشید گفتم
ای چه چه شد آن
ظلمتت گفت
که خورشید به
من بنگرید هر
که فسردست
کنون گرم شد جمره عشقت
بگدازد جلید قیصر
رومست که بر
زنگ زد اوست که
ترسابچه
خواندش فرید پرتو
دل بود که زد
بر سعیر پر شد و
بشکافت که هل
من مزید دوزخ
گفتش که مرا
جان ببخش تا بخورم
هرک ز یزدان
برید برگذر
از آتش ای بحر
لطف ور
نه بمردم تبشم
بفسرید گفت
که ای آتش قوم
مرا زود به من
ده که خداشان
گزید جمله
یکایک به کف
او سپرد گفت که
نار تو ز نورم
رهید تافت
ز تبریز رخ
شمس دین شمس بود
نور جهان را
کلید 1003 شاخ
گلی باغ ز تو
سبز و شاد هست حریف
تو در این رقص باد باد
چو جبریل و تو
چون مریمی عیسی
گلروی از این
هر دو زاد رقص
شما هر دو
کلید بقاست رحمت
بسیار بر این
رقص باد تختگه
نسل شما شد
دماغ تخت بود
جایگه کیقباد میوه
هر شاخ به
معده رود زانک
برستست ز کون
و فساد نعمت
ما چو ز مکون
بود خلط نگردد
بخور و ارتقاد روزی
هر قوم ز باغ
دگر خوان
بزرگست تو را
ای جواد قسمت
بختست برو بخت
جو بخت به از
رخت بود
المراد بس
که نسیمی به
دل اندردمید زان مدد
نور که آرد
ولاد 1004 دوش
دل عربده گر
با کی بود مشت کی
کردست دو چشمش
کبود آن
دل پرخواره ز
عشق شراب هفت قدح
از
دگران برفزود مست
شد و بر سر کوی
اوفتاد دست زنان
ناگه خوابش
ربود آن
عسسی رفت
قبایش ببرد وان دگری
شد کمرش را
گشود آمد
چنگی بنوازید
تار جست ز
خواب آن دل بی
تار و پود دید
قبا رفته
خمارش نماند دید زیان
کم شد سودای
سود دیدش
ساقی که در
آتش فتاد جام گرفت
و سوی او شد چو
دود بر
غم او ریخت می
دلگشا صورت
اقبال بدو رو
نمود بخت
بقا یافت قبا
گو برو ذوق فنا
دید چه جوید
وجود عالم
ویرانه به
جغدان حلال باد دو صد
شنبه از آن
جهود ما
چو خرابیم و
خراباتییم خیز قدح
پر کن و پیش آر
زود این
قدح از لطف
نیاید به چشم جسم
نداند می جان
آزمود زان
سوی گوش آمد
این طبل عید در دلش
آتش بزن افغان
عود بس
کن و اندر تتق
عشق رو دلبر
خوبست و
هزاران حسود 1005 هر
که ز عشاق
گریزان شود بار دگر
خواجه پشیمان
شود والله
منت همه بر
جان اوست هر که سوی
چشمه حیوان
شود هر
که سبوی تو
کشد عاقبت در
حرم عشرت
سلطان شود تنگ
بود حوصله
آدمی از تو چو
دریای و چو
عمان شود رو
به دل اهل دلی
جای گیر قطره به
دریا در و
مرجان شود جنبش
هر ذره به اصل
خودست هر چه بود
میل کسی آن
شود کافر
صدساله چو
بیند تو را سجده کند
زود مسلمان
شود جان
و دل از جذبه
میل و هوس همصفت
دلبر و جانان
شود خار
که سرتیز ره
عاشق است عاقبت
الامر گلستان
شود ناطقه
را بند کن و
جمع باش گر نه
ضمیر تو
پریشان شود 1006 عشق
مرا بر همگان
برگزید آمد و
مستانه رخم را
گزید شکر
کز آن کان زر
جعفری روی مرا
نادره گازی
رسید باد
تکبر اگرم در
سرست هم
ز دم اوست که
در من دمید کرد
مرا خشم مه و
بر رخم گنبد نیلی
سره نیلی کشید باده
فراوان و یکی
جام نی بوسه
پیاپی شد و لب
ناپدید ای
شب کفر از مه
تو روز دین گشته یزید
از دم تو
بایزید گو
سگ نفس این
همه عالم بگیر کی شود از
سگ لب دریا
پلید قفل
خداییش بسی
خون که ریخت خونش
بریزیم چو آمد
کلید جان
به سعادت بکشد
نفس را تا به هم
افتند سعید و
شهید هیچ
شکاری نرهد
زان صیاد کو ز سگی
های سگ تن
رهید ای
خرف پیر جوان
شو ز سر تازه شد
از یار هزاران
قدید وی
بدن مرده برون
آ ز گور صور
دمیدند ز عرش مجید خامش
و بشنو دهل
خامشان ایدک الله
به عیش جدید 1007 گفت
کسی خواجه
سنایی بمرد مرگ چنین
خواجه نه
کاریست خرد قالب
خاکی به زمین
بازداد روح طبیعی
به فلک واسپرد ماه
وجودش ز غباری
برست آب حیاتش
به درآمد ز
درد پرتو
خورشید جدا شد
ز تن هر چه ز
خورشید جدا شد
فسرد صافی
انگور به
میخانه رفت چونک اجل
خوشه تن را
فشرد شد
همگی جان مثل
آفتاب جان شده
را مرده نباید
شمرد مغز
تو نغزست مگر
پوست مرد مغز نمیرد
مگرش دوست برد پوست
بهل دست در آن
مغز زن یا بشنو
قصه آن ترک و
کرد کرد
پی دزدی انبان
ترک خرقه
بپوشید و سر و
مو سترد 1008 یا
من نعماه غیر
معدود و السعی
لدیه غیر
مردود قد
اکرمنا و قد
دعانا کی نعبده
و نعم معبود لا
یطلب حمدنا
لفخر بل یجعلنا
بذاک محمود قد
بشر باللقاء
صدقه من حضرته
الکریم مورود و
الوعد من الحبیب
حلو و السعی
الی السعود
مسعود خاصا
سعدی که او به
هر دم صد
دل به سعود
خویش بربود 1009 طارت
الکتب الکرام
من کرام یا
عباد ایقظوا من
غفله ثم
انشروا
للاجتهاد جاء
نا میزاننا کی
نختبر
اوزاننا ربنا اصلح
شاننا اوجد به
عفو یا جواد اضحکوا
بعد البکاء
نعم هذا المشتکی قد خرجتم
من حجاب و
انتبهتم من
رقاد پارسی
گوییم شاها
آگهی خود از
فواد ماه تو
تابنده باد و
دولت پاینده
باد هر
ملولی که تو
را دید و خوش و
تازه نشد آب و نانش
تیره باد و
آتشش بادا
رماد خوابناکی
که صباحت دید
وز جا برنجست چشم بختش
خفته بادا تا
الی یوم
المعاد 1010 من
رای درا تلالا
نوره وسط
الفواد بیننا و
بینه قبل
التجلی الف
واد جاء
من یحیی
الموات و
الرمیم و
الرفات ایها
الاموات
قوموا و
ابصروا یوم
التناد طارت
الکتب الکرام
من کرام
کاتبین ایقظوا من
غفله ثم
انشروا
للاجهتاد جاء
نا میزاننا کی
تختبر
اوزاننا ربنا اصلح
شاننا اوجد به
عفو یا جواد اضحکوا
بعد البکا یا
نعم هذ
المشتکا قد خرجتم
من حجاب و
انتبهتم من
رقاد پارسی
گوییم شاها
آگهی خود از
فواد ماه تو
تابنده باد و
دولتت پاینده
باد هر
ملولی که تو
را دید و خوش و
تازه نشد آب نابش
تیره باد و
آتشش بادا
رماد خوابناکی
که صباحت دید
وز جا برنجست چشم
بختش خفته
بادا تا الی
یوم المعاد 1011 میر
خوبان را دگر
منشور خوبی
دررسید در گل و
گلزار و نسرین
روح دیگر
بردمید با
ملیحا زاده
الرحمن
احسانا جدید یا منیرا
زاده نور علی
نور مزید خوشتر
از جان خود چه
باشد جان فدای
خاک تو خوبتر از
ماه چه بود
ماه در تو
ناپدید کل
ذی روح یفدی
فی هواک روحه کل بستان
انیق من جناک
مستفید لست
انکر ما ذکرتم
البقاء فی
الفنا کل من
ابدی جمیلا
لیس یبعد ان
یعید این
ملولی می کشد
جان را که
چیزی تو بگو هیچ کس را
کس گریبان از
گزافه کی کشید 1012 یا
شبه الطیف لی انت
قریب بعید جمله
ارواحنا تغمس
فیما ترید نوبت
آدم گذشت نوبت
مرغان رسید طبل قیامت
زدند خیز که
فرمان رسید انت
لطیف الفعال
انت لذیذ
المقال انت جمال
الکمال زدت
فهل من مزید از
پس دور قمر
دولت بگشاد در دلق برون
کن ز سر خلعت
سلطان رسید جاء
اوان السرور
زال زمان
الفتور لیس
لدنیا غرور یا
سندی لا تحید دیو
و پری داشت
تخت ظلم از آن
بود سخت دیو رها
کرد رخت چتر
سلیمان رسید هل
طرب یا غلام
فاملا کاس
المدام انت بدار
السلام ساکن
قصر مشید عشق
چه خوش
حاکمیست ظالم
و بی قول نیست حاجت
لاحول نیست
دیو مسلمان
رسید یا
لمع المشرق
مثلک لم یخلق خذ بیدی
ارتقی نحوک
انت المجید عاشق
از دست شد
نیست شد و هست
شد بلبل جان
مست شد سوی
گلستان رسید پرده
برانداخت حور
جمله جهان
همچو طور زیر و زبر
بست نور موسی
عمران رسید هر
چه خیال نکوست
عشق هیولای
اوست صورت از
رشک حق پرده
گر جان رسید هست
تنت چون غبار
بر سر بادی
سوار چونک جدا
گشت باد خاک
به ماچان رسید اعلم
ان الغبار
مرتفع
بالریاح مثل هوی
اختفی وسط
صیاح شدید 1013 اگر
حریف منی پس
بگو که دوش چه
بود میان این
دل و آن یار می
فروش چه بود فدیت
سیدنا انه یری
و یجود الی
البقاء یبلغ
من الفناء
یذود اگر
به چشم بدیدی
جمال ماهم دوش مرا بگو
که در آن حلقه
های گوش چه
بود معاد
کل شرود طغی و
منه نآی مثال ظلک
ان طال هو
الیک یعود وگر
تو با من هم
خرقه ای و
همرازی بگو که
صورت آن شیخ
خرقه پوش چه
بود بامر
حافظ الله
المکان یعی بمس عاطفه
الله الزمان
ولود اگر
فقیری و
ناگفته راز می
شنوی بگو اشارت
آن ناطق خموش
چه بود ایا
فواد فذب فی
لظی محبته ایا حیاه
فدومی فقد
اتاک خلود وگر
نخفتی و از
حال دوش آگاهی بگو که
نیم شب آن
نعره و خروش
چه بود ترید
جبر جبیر
الفواد
فانکسرن ترید نحله
تاج فلا تنی
به سجود از
آنچ جامه و تن
پاره پاره می
کردیم بیار
پارگکی تا که
رنگ و بوش چه
بود برغم
انفک لا تنکسر
کما الحیوان به نصف
وجهک لا تسجدن
شبیه یهود وگر
چو یونس رستی
ز حبس ماهی و
بحر بگو که
معنی آن بحر و
موج و جوش چه
بود یقول
لیت حبیبی
یحبنی کرما الیس حبک
تاثیر حب ود
ودود وگر شناخته ای کاصل انس و جان ز کجاست |
