|
دیوان
شمس تبریزی
(غزلیات) 501 - 1000 -------------------------------------------------------- 501 امشب
از چشم و مغز
خواب گریخت دید دل را
چنین خراب
گریخت خواب
دل را خراب
دید و یباب بی نمک
بود از این
کباب گریخت خواب
مسکین به زیر
پنجه عشق زخم ها
خورد وز اضطراب
گریخت عشق
همچون نهنگ لب
بگشاد خواب چون
ماهی اندر آب
گریخت خواب
چون دید خصم
بی زنهار مول مولی
بزد شتاب
گریخت ماه
ما شب برآمد و
این خواب همچو سایه
ز آفتاب گریخت خواب
چون دید دولت
بیدار همچو
گنجشک از عقاب
گریخت شکرلله
همای بازآمد چونک باز
آمد این غراب
گریخت عشق
از خواب یک
سوالی کرد چون
فروماند از
جواب گریخت خواب
می بست شش جهت
را در چون خدا
کرد فتح باب
گریخت شمس
تبریز از
خیالت خواب چون
خطاییست کز
صواب گریخت 502 اندرآ
عیش بی تو
شادان نیست کیست
کو بنده تو از
جان نیست ای
تو در جان چو
جان ما در تن سخت پنهان
ولیک پنهان
نیست دست
بر هر کجا نهی
جانست دست بر
جان نهادن
آسان نیست جان
که صافی شدست
در قالب جز که
آیینه دار
جانان نیست جمع
شد آفتاب و مه
این دم وقت
افسانه
پریشان نیست مستی
افزون شدست و
می ترسم کاین سخن
را مجال جولان
نیست دست
نه بر دهان من
تا من آن نگویم
چو گفت را آن
نیست 503 بر
شکرت جمع مگس
ها چراست نکته
لاحول مگسران
کجاست هر
نظری بر رخ او
راست نیست جز نظری
کو ز ازل بود
راست اسب
خسان را به
رخی پی بزن عشوه ده
ای شاه که این
روی ماست عشوه
و عیاری و جور
و دغل تو نکنی
ور کنی از تو
رواست از
تو اگر سنگ
رسد گوهرست گر تو کنی
جور به از صد
وفاست تیره
نظر چونک
ببیند دو نقش جامه درد
نعره زند کاین
صفاست چونک
هر اندیشه
خیالی گزید مجلس عشاق
خیالش جداست کعبه
چو از سنگ
پرستان پرست روی
به ما آر که
قبله خداست آنک
از این قبله
گدایی کند در نظرش
سنجر و سلطان
گداست جز
که به تبریز بر
شمس دین روح
نیاسود و نخفت
و نخاست 504 خیز
که امروز جهان
آن ماست جان و
جهان ساقی و
مهمان ماست در
دل و در دیده
دیو و پری دبدبه فر
سلیمان ماست رستم
دستان و
هزاران چو او بنده و
بازیچه دستان
ماست بس
نبود مصر مرا
این شرف این که
شهش یوسف
کنعان ماست خیز
که فرمان ده
جان و جهان از کرم
امروز به
فرمان ماست زهره
و مه دف زن
شادی ماست بلبل جان
مست گلستان
ماست کاسه
ارزاق پیاپی
شده ست کیسه
اقبال حرمدان
ماست شاه
شهی بخش طرب
ساز ماست یار پری
روی پری خوان
ماست آن
ملک مفخر
چوگان و گوی شکر که
امروز به
میدان ماست آن
ملک مملکت جان
و دل در دل و در
جان پریشان
ماست کیست
در آن گوشه دل
تن زده پیش کشش
کو شکرستان
ماست خازن
رضوان که مه
جنت ست مست رضای
دل رضوان ماست شور
درافکنده و
پنهان شده او نمک
عمر و نمکدان
ماست گوشه
گرفتست و جهان
مست اوست او خضر و
چشمه حیوان
ماست چون
نمک دیگ و چو
جان در بدن از همه
ظاهرتر و
پنهان ماست نیست
نماینده و خود
جمله اوست خود همه
ماییم چو او
آن ماست بیش
مگو حجت و
برهان که عشق در
خمشی حجت و
برهان ماست 505 پیشتر
آ روی تو جز
نور نیست کیست که
از عشق تو
مخمور نیست نی
غلطم در طلب
جان جان پیش میا
پس به مرو دور
نیست طلعت
خورشید کجا
برنتافت ماه بر
کیست که مشهور
نیست پرده
اندیشه جز
اندیشه نیست ترک کن
اندیشه که
مستور نیست ای
شکری دور ز
وهم مگس وی عسلی
کز تن زنبور
نیست هر
که خورد غصه و
غم بعد از این با رخ چون
ماه تو معذور
نیست هر
دل بی عشق اگر
پادشاست جز کفن
اطلس و جز گور نیست تابش
اندیشه هر
منکری مقت خدا
بیند اگر کور
نیست پیر
و جوان کو
خورد آب حیات مرگ بر او
نافذ و میسور
نیست پرده
حق خواست شدن
ماه و خور عشق
شناسید که او
حور نیست مفخر
تبریز تویی
شمس دین گفتن
اسرار تو
دستور نیست 506 کار
من اینست که
کاریم نیست عاشقم از
عشق تو عاریم
نیست تا
که مرا شیر
غمت صید کرد جز که
همین شیر
شکاریم نیست در
تک این بحر چه
خوش گوهری که
مثل موج
قراریم نیست بر
لب بحر تو
مقیمم مقیم مست لبم
گر چه کناریم
نیست وقف
کنم اشکم خود
بر میت کز می تو
هیچ خماریم
نیست می
رسدم باده تو
ز آسمان منت هر
شیره فشاریم
نیست باده
ات از کوه
سکونت برد عیب مکن
زان که وقاریم
نیست ملک جهان گیرم
چون آفتاب گر چه
سپاهی و
سواریم نیست می
کشم از مصر
شکر سوی روم گر چه
شتربان و
قطاریم نیست گر
چه ندارم به
جهان سروری دردسر
بیهده باریم
نیست بر
سر کوی تو مرا
خانه گیر کز سر کوی
تو گذاریم
نیست همچو
شکر با گلت
آمیختم نیست عجب
گر سر خاریم
نیست قطب
جهانی همه را
رو به توست جز که به
گرد تو دواریم
نیست خویش
من آنست که از
عشق زاد خوشتر از
این خویش و
تباریم نیست چیست
فزون از دو
جهان شهر عشق بهتر از
این شهر و
دیاریم نیست گر
ننگارم سخنی
بعد از این نیست از
آن رو که
نگاریم نیست 507 کیست
که او بنده
رای تو نیست کیست
که او مست
لقای تو نیست غصه
کشی کو که ز
خوف تو نیست یا طربی
کان ز رجای تو
نیست بخل
کفی کو که ز
قبض تو نیست یا کرمی
کان ز عطای تو
نیست لعل
لبی کو که ز
کان تو نیست محتشمی کو
که گدای تو
نیست متصل
اوصاف تو با
جان ها یک رگ بی
بند و گشای تو
نیست هر
دو جهان چون
دو کف و تو چو
جان کف چه دهد
کان ز سخای تو
نیست چشم
کی دیدست در
این باغ کون رقص گلی
کان ز هوای تو
نیست غافل
ناله کند از
جور خلق خلق بجز
شبه عصای تو
نیست جنبش
این جمله
عصاها ز توست هر یک جز
درد و دوای تو
نیست زخم
معلم زند آن
چوب کیست کیست
که او بند
قضای تو نیست همچو
سگان چوب تو
را می گزند در سرشان
فهم جزای تو
نیست دفع
بلای تن و
آزار خلق جز به
مناجات و ثنای
تو نیست بشکنی
این چوب نه
چوبش کمست دفع دو سه
چوب رهای تو
نیست صاحب
حوت از غم امت
گریخت جان به
کجا برد که
جای تو نیست بس
کن وز محنت
یونس بترس با قدر
استیزه به پای
تو نیست 508 شیر
خدا بند گسستن
گرفت ساقی جان
شیشه شکستن
گرفت دزد
دلم گشت
گرفتار یار دزد مرا
دست ببستن
گرفت دوش
چه شب بود که
در نیم شب برق ز
رخسار تو جستن
گرفت عشق
تو آورد شراب
و کباب عقل به یک
گوشه نشستن
گرفت ساغر
می قهقهه آغاز
کرد خابیه
خونابه گرستن
گرفت در
دل خم باده چو
انداخت تیر بال و پر
غصه گسستن
گرفت پیر
خرد دید که
سرده توی دست ز
مستان تو شستن
گرفت طفل
دلم را به کرم
شیر ده چون سر
پستان تو جستن
گرفت جان
من از شیر تو
شد شیرگیر وز سگی
نفس برستن
گرفت ساقی
باقی چو به
جان باده داد عمر ابد
یافت و بزستن
گرفت بیش
مگو راز که
دلبر به خشم جانب من
کژ نگرستن
گرفت 509 مرغ
دلم باز پریدن
گرفت طوطی جان
قند چریدن
گرفت اشتر
دیوانه سرمست
من سلسله عقل
دریدن گرفت جرعه
آن باده بی
زینهار بر سر و بر
دیده دویدن
گرفت شیر
نظر با سگ
اصحاب کهف خون مرا
باز خوریدن
گرفت باز
در این جوی
روان گشت آب بر لب جو
سبزه دمیدن
گرفت باد
صبا باز وزان
شد به باغ بر گل و
گلزار وزیدن
گرفت عشق
فروشید به
عیبی مرا سوخت دلش
بازخریدن
گرفت راند
مرا رحمتش آمد
بخواند جانب
ما خوش نگریدن
گرفت دشمن
من دید که با
دوستم او ز حسد
دست گزیدن
گرفت دل
برهید از دغل
روزگار در بغل
عشق خزیدن
گرفت ابروی
غماز اشارت
کنان جانب آن
چشم خمیدن
گرفت عشق
چو دل را به
سوی خویش
خواند دل ز همه
خلق رمیدن
گرفت خلق
عصااند عصا را
فکند قبضه هر
کور که دیدن
گرفت خلق
چو شیرند رها
کرد شیر طفل که او
لوت کشیدن
گرفت روح
چو بازیست که
پران شود کز سوی شه
طبل شنیدن
گرفت بس
کن زیرا که
حجاب سخن پرده به
گرد تو تنیدن
گرفت 510 باز
به بط گفت که
صحرا خوشست گفت شبت
خوش که مرا جا
خوشست سر
بنهم من که
مرا سر خوشست راه
تو پیما که
سرت ناخوشست گر
چه که تاریک
بود مسکنم در نظر
یوسف زیبا
خوشست دوست
چو در چاه بود
چه خوشست دوست چو
بالاست به
بالا خوشست در
بن دریا به تک
آب تلخ در طلب
گوهر رعنا
خوشست بلبل
نالنده به
گلشن به دشت طوطی
گوینده شکرخا
خوشست تابش
تسبیح فرشته
ست و روح کاین فلک
نادره مینا
خوشست چونک
خدا روفت دلت
را ز حرص رو به دل
آور دل یکتا
خوشست از
تو چو انداخت
خدا رنج کار رو به
تماشا که
تماشا خوشست گفت
تماشای جهان
عکس ماست هم بر ما
باش که با ما
خوشست عکس
در آیینه اگر
چه نکوست لیک خود
آن صورت احیا
خوشست زردی
رو عکس رخ
احمرست بگذر از
این عکس که
حمرا خوشست نور
خدایی ست که
ذرات را رقص کنان
بی سر و بی پا
خوشست رقص
در این نور
خرد کن کز او تحت ثری
تا به ثریا
خوشست ذره
شدی بازمرو که
مشو صبر و وفا
کن که وفاها
خوشست بس
کن چون دیده
ببین و مگو دیده
مجو دیده بینا
خوشست مفخر
تبریز شهم شمس
دین با همه
فرخنده و تنها
خوشست 511 همچو
گل سرخ برو
دست دست همچو میی
خلق ز تو مست
مست بازوی
تو قوس خدا
یافت یافت تیر تو از
چرخ برون جست
جست غیرت
تو گفت برو
راه نیست رحمت تو
گفت بیا هست
هست لطف
تو دریاست و
منم ماهیش غیرت
تو ساخت مرا
شست شست مرهم
تو طالب مجروح
هاست نیست غم
ار شست توام
خست خست ای
که تو نزدیکتر
از دم به من دم نزنم
پیش تو جز پست
پست گر
چه یکی یوسف و
صد گرگ بود از دم
یعقوب کرم رست
رست مست
همه گرد در
این شهر ما دزد و عسس
را شه ما بست
بست 512 صبر
مرا آینه
بیماریست آینه عاشق
غمخواریست درد
نباشد ننماید
صبور که دل او
روشن یا
تاریست آینه
جویی ست نشان
جمال که رخم از
عیب و کلف
عاریست ور
کلفی باشد
عاریتیست قابل
داروست و تب
افشاریست آینه
رنج ز فرعون
دور کان رخ او
رنگی و
زنگاریست چند
هزاران سر
طفلان برید کم ز قضا
دردسری
ساریست من
در آن خوف
ببندم تمام چون که
مرا حکم و شهی
جاریست گفت
قضا بر سر و
سبلت مخند کاین قلمی
رفته ز
جباریست کور
شو امروز که
موسی رسید در کف او
خنجر قهاریست حلق
بکش پیش وی و
سر مپیچ کاین نه
زمان فن و
مکاریست سبط
که سرشان
بشکستی به ظلم بعد توشان
دولت و
پاداریست خار
زدی در دل و در
دیدشان این دمشان
نوبت
گلزاریست خلق
مرا زهر
خورانیده ای از منشان
داد
شکرباریست از
تو کشیدند
خمار دراز تا به
ابدشان می و
خماریست هیزم
دیک فقرا
ظالمست پخته بدو
گردد کو
ناریست دم
نزدم زان که
دم من سکست نوبت
خاموشی و
ستاریست خامش
کن که تا
بگوید حبیب آن سخنان
کز همه
متواریست 513 کیست
در این شهر که
او مست نیست کیست در
این دور کز
این دست نیست کیست
که از دمدمه
روح قدس حامله چون
مریم آبست
نیست کیست
که هر ساعت
پنجاه بار بسته
آن طره چون
شست نیست چیست
در آن مجلس
بالای چرخ از می و
شاهد که در
این پست نیست می
نهلد می که
خرد دم زند تا
بنگویند که
پیوست نیست جان
بر او بسته شد
و لنگ ماند زانک از
این جاش برون
جست نیست بوالعجب
بوالعجبان را
نگر هیچ تو
دیدی که کسی
هست نیست برپرد
آن دل که پرش
شه شکست بر سر این
چرخ کش اشکست
نیست نیست
شو و واره از
این گفت و گوی کیست کز
این ناطقه
وارست نیست 514 قصد
سرم داری خنجر
به مشت خوشتر از
این نیز
توانیم کشت برگ
گل از لطف تو
نرمی بیافت بر مثل
خار چرایی
درشت تیغ
زدی بر سرم ای
آفتاب تا
شدم از تیغ تو
من گرم پشت تیغ
حجابست رها کن
حجاب بر رخ من
گرم بزن یک دو
مشت وصف
طلاق زن
همسایه کرد گفت به
خاری زن خود
هشت هشت گفت
چرا هشت جوابش
بداد در عوض
زشت بدان قحبه
رشت بهر
طلاقست امل کو
چو مار حبس
حطامست و کند
خشت خشت آتش
در مال زن و در
حطام تا
برهی ز آتش وز
زاردشت بس
کن و کم گوی
سخن کم نویس بس بودت
دفتر جان سر
نوشت 515 خانه
دل باز کبوتر
گرفت مشغله و
بقر بقو
درگرفت غلغل
مستان چو به
گردون رسید کرکس زرین
فلک پر گرفت بوطربون
گشت مه و
مشتری زهره مطرب
طرب از سر
گرفت خالق
ارواح ز آب و ز
گل آینه
ای کرد و
برابر گرفت ز
آینه صد نقش
شد و هر یکی آنچ مر او
راست میسر
گرفت هر
که دلی داشت
به پایش فتاد هر که سر
او سر منبر
گرفت خرمن
ارواح نهایت
نداشت مورچه ای
چیز محقر گرفت گر
ز تو پر گشت
جهان همچو برف نیست شوی
چون تف خود
درگرفت نیست
شو ای برف و
همه خاک شو بنگر کاین
خاک چه زیور
گرفت خاک
به تدریج بدان
جا رسید کز فر او
هر دو جهان فر
گرفت بس
که زبان این
دم معزول شد بس که
جهان جان
سخنور گرفت 516 بازرسیدیم
ز میخانه مست بازرهیدیم
ز بالا و پست جمله
مستان خوش و
رقصان شدند دست زنید
ای صنمان دست
دست ماهی
و دریا همه
مستی کنند چونک سر
زلف تو افتاده
شست زیر
و زبر گشت
خرابات ما خنب نگون
گشت و قرابه
شکست پیر
خرابات چو آن
شور دید بر سر بام
آمد و از بام
جست جوش
برآورد یکی می
کز او هست شود
نیست شود نیست
هست شیشه
چو بشکست و به
هر سوی ریخت چند
کف پای حریفان
که خست آن
که سر از پای
نداند کجاست مست
فتادست به کوی
الست باده
پرستان همه در
عشرتند تنتن تنتن
شنو ای تن
پرست 517 ای
ز بگه خاسته
سر مست مست مست شرابی
و شراب الست عشق
رسانید تو را
همچو جام از بر ما
تا بر خود دست
دست بازوی
تو قوس خدا
یافت یافت تیر
تو از چرخ
برون جست جست هر
گهری کان ز
خزینه خداست در دو لب
لعل تو آن هست
هست فاش
شد این عشق تو
بی قصد ما بند بدرید
ز دل جست جست فاش
شد آن راز که
در نیم شب زیر زبان
گفته بدم پست
پست کرم
خورد چوب و
بروید ز چوب عشق ز من
رست و مرا خست
خست 518 نفسی
بهوی الحبیب
فارت لما رات
الکوس دارت مدت
یدها الی رحیق و النفس
بنوره
استنارت لما
شربته نفس و
ترا خفت و
تصاعدت و طارت لاقت
قمرا اذا تجلی الشمس من
الحیا توارت جادت
بالروح حین
لاقت لا التفتت
و لا استشارت 519 ای
دل فرورو در
غمش کالصبر
مفتاح الفرج تا
رو نماید
مرهمش کالصبر
مفتاح الفرج چندان
فروخور آن
دهان تا پیشت
آید ناگهان کرسی و
عرش اعظمش
کالصبر مفتاح
الفرج خندان
شو از نور
جهان تا تو
شوی سور جهان ایمن شوی
از ماتمش
کالصبر مفتاح
الفرج باری
دلم از مرد و
زن برکند مهر خویشتن تا عشق شد
خال و عمش
کالصبر مفتاح
الفرج گر
سینه آیینه
کنی بی کبر و
بی کینه کنی در وی
ببینی هر دمش
کالصبر مفتاح
الفرج چون
آسمان گر خم
دهی در امر و
فرمان وارهی زین آسمان
و از خمش
کالصبر مفتاح
الفرج هم
بجهی از ما و
منی هم دیو را
گردن زنی در دست
پیچی پرچمش
کالصبر مفتاح
الفرج اقبال
خویش آید تو
را دولت به
پیش آید تو را فرخ شوی
از مقدمش
کالصبر مفتاح
الفرج دیویست
در اسرار تو
کز وی نگون شد
کار تو بربند این
دم محکمش
کالصبر مفتاح
الفرج دارد
خدا خوش عالمی
منگر در این
عالم دمی جز حق
نباشد محرمش
کالصبر مفتاح
الفرج خامش
بیان سر مکن
خامش که سر من
لدن چون می
زند اندرهمش
کالصبر مفتاح
الفرج 520 ای
مبارک ز تو
صبوح و صباح ای مظفر
فر از تو قلب و
جناح ای
شراب طهور از
کف حور بر حریفان
مجلس تو مباح ای
گشاده هزار در
بر ما وی بداده
به دست ما
مفتاح وانمودی
هر آنچ می
گویند موذنان
صبح فالق
الاصباح هرچ
دادی عوض نمی
خواهی گر چه
گفتند السماح
رباح 521 یا
راهبا انظر
الی مصباح متشعشعا و
استغن عن
اصباح انظر
الی راح تناهی
لطفه و سبی
النهی یا لطف
ها من راح فالراح
نسخ للعقول
بنوره کالشمس
عزل للنجوم و
ماح الجد
یسجد راحنا
متخاضعا و اعوذ من راح
یزید مزاحی اهل
المزاح و اهل
راح هالک لا خیر
فیهم مسکرا او
صاحی العقل
مساح الزمان و
اهله فتجانبوا
من عاقل مساح الراح
اجنحه لسکری
انها یجتازهم
بحرا بلا ملاح ذا
الراح لا
شرقیه غربیه من دنه
مسکیه نفاح نسخ
الهموم و
لیس ذاک لغفله زاد
العقول و مدها
بلقاح فتحوا
العیون بطیبه
و نسیمه سکروا به
فاذا هم بملاح صاروا
سکاری نحو باب
ملیکنا ملک
الملوک و
روحهم کریاح ملک
البصیره شمس
دین سیدی ظلنا به
ذی عزه مرتاح هاتوا
من التبریز من
صهبائهم من مازح
متروق وشاح 522 ماه دیدم شد
مرا سودای چرخ آن مهی نی
کو بود بالای
چرخ تو
ز چرخی با تو
می گویم ز چرخ ور نه این
خورشید را چه
جای چرخ زهره
را دیدم همی
زد چنگ دوش ای همه
چون دوش ما شب
های چرخ جان
من با اختران
آسمان رقص رقصان
گشته در پهنای
چرخ در
فراق آفتاب
جان ببین از شفق
پرخون شده
سیمای چرخ سر
فروکن یک دمی
از بام چرخ تا زنم من
چرخ ها در پای
چرخ سنگ
از خورشید شد
یاقوت و لعل چشم از
خورشید شد
بینای چرخ ماه
خود بر آسمان
دیگرست عکس آن
ماهست در
دریای چرخ 523 ای
بی وفا جانی
که او بر
ذوالوفا عاشق
نشد قهر خدا
باشد که بر
لطف خدا عاشق
نشد چون
کرد بر عالم
گذر سلطان
مازاغ الصبر نقشی بدید
آخر که او بر
نقش ها عاشق
نشد جانی
کجا باشد که
او بر اصل جان
مفتون نشد آهن کجا
باشد که بر
آهن ربا عاشق
نشد من
بر در این شهر
دی بشنیدم از
جمع پری خانه ش
بده بادا که
او بر شهر ما
عاشق نشد ای
وای آن ماهی
که او پیوسته
بر خشکی فتد ای وای آن
مسی که او بر
کیمیا عاشق
نشد بسته
بود راه اجل
نبود خلاصش
معتجل هم عیش را
لایق نبد هم
مرگ را عاشق
نشد 524 بی
گاه شد بی گاه
شد خورشید
اندر چاه شد خورشید
جان عاشقان در
خلوت الله شد روزیست
اندر شب نهان
ترکی میان
هندوان شب
ترک تازی ها
بکن کان ترک
در خرگاه شد گر
بو بری زین
روشنی آتش به
خواب اندرزنی کز شب روی
و بندگی زهره
حریف ماه شد ما
شب گریزان و
دوان و اندر
پی ما زنگیان زیرا که
ما بردیم زر
تا پاسبان
آگاه شد ما
شب روی آموخته
صد پاسبان را
سوخته رخ ها چو
شمع افروخته
کان بیذق ما
شاه شد ای
شاد آن فرخ
رخی کو رخ
بدان رخ آورد ای کر و فر
آن دلی کو سوی
آن دلخواه شد آن
کیست اندر راه
دل کو را
نباشد آه دل کار آن
کسی دارد که
او غرقابه آن
آه شد چون
غرق دریا می
شود دریاش بر
سر می نهد چون یوسف
چاهی که او از
چاه سوی جاه
شد گویند
اصل آدمی
خاکست و خاکی
می شود کی خاک
گردد آن کسی
کو خاک این
درگاه شد یک
سان نماید کشت
ها تا وقت
خرمن دررسد نیمیش مغز
نغز شد وان
نیم دیگر کاه
شد 525 بی
گاه شد بی گاه
شد خورشید
اندر چاه شد خیزید ای
خوش طالعان
وقت طلوع ماه
شد ساقی
به سوی جام رو
ای پاسبان بر
بام رو ای
جان بی آرام
رو کان یار
خلوت خواه شد اشکی
که چشم
افروختی صبری
که خرمن سوختی عقلی که
راه آموختی در
نیم شب گمراه
شد جان
های باطن
روشنان شب را
به دل روشن
کنان هندوی شب
نعره زنان کان
ترک در خرگاه
شد باشد
ز بازی های خوش
بی ذوق رود
فرزین شود در سایه
فرخ رخی بیدق
برفت و شاه شد شب
روح ها واصل
شود مقصودها
حاصل شود چون روز
روشن دل شود
هر کو ز شب
آگاه شد ای
روز چون حشری
مگر وی شب شب
قدری مگر یا چون
درخت موسیی کو
مظهر الله شد شب
ماه خرمن می
کند ای روز
زین بر گاو نه بنگر که
راه کهکشان از
سنبله پرکاه
شد در
چاه شب غافل
مشو در دلو
گردون دست زن یوسف گرفت
آن دلو را از
چاه سوی جاه
شد در
تیره شب چون
مصطفی می رو
طلب می کن صفا کان شه ز
معراج شبی بی
مثل و بی
اشباه شد خاموش
شد عالم به شب
تا چست باشی
در طلب زیرا که
بانگ و عربده
تشویش
خلوتگاه شد ای
شمس تبریزی که
تو از پرده شب
فارغی لاشرقی و
لاغربیی
اکنون سخن
کوتاه شد 526 ای
لولیان ای
لولیان یک
لولیی دیوانه
شد طشتش فتاد
از بام ما نک
سوی مجنون
خانه شد می
گشت گرد حوض
او چون تشنگان
در جست و جو چون خشک
نانه ناگهان
در حوض ما
ترنانه شد ای
مرد دانشمند
تو دو گوش از
این بربند تو مشنو تو
این افسون که
او ز افسون ما
افسانه شد زین
حلقه نجهد گوش
ها کو عقل برد
از هوش ها تا سر نهد
بر آسیا چون
دانه در
پیمانه شد بازی
مبین بازی
مبین این جا
تو جانبازی
گزین سرها ز
عشق جعد او بس
سرنگون چون
شانه شد غره
مشو با عقل
خود بس اوستاد
معتمد کاستون
عالم بود او
نالانتر از
حنانه شد من
که ز جان
ببریده ام چون
گل قبا بدریده
ام زان رو
شدم که عقل من
با جان من
بیگانه شد این
قطره های هوش
ها مغلوب بحر
هوش شد ذرات این
جان ریزه ها
مستهلک
جانانه شد خامش
کنم فرمان کنم
وین شمع را
پنهان کنم شمعی
که اندر نور
او خورشید و
مه پروانه شد 527 گر
جان عاشق دم
زند آتش در
این عالم زند وین عالم
بی اصل را چون
ذره ها برهم
زند عالم
همه دریا شود
دریا ز هیبت
لا شود آدم نماند
و آدمی گر
خویش با آدم
زند دودی
برآید از فلک
نی خلق ماند
نی ملک زان دود
ناگه آتشی بر
گنبد اعظم زند بشکافد
آن دم آسمان
نی کون ماند
نی مکان شوری
درافتد در
جهان، وین سور
بر ماتم زند گه
آب را آتش برد
گه آب آتش را
خورد گه موج
دریای عدم بر
اشهب و ادهم
زند خورشید
افتد در کمی
از نور جان
آدمی کم پرس از
نامحرمان آن
جا که محرم کم
زند مریخ
بگذارد نری
دفتر بسوزد
مشتری مه را
نماند زهره را
تا پرده خرم
زند افتد
عطارد در وحل
آتش درافتد در
زحل زهره
نماند زهره را
تا پرده خرم
زند نی
قوس ماند نی
قزح نی باده
ماند نی قدح نی عیش
ماند نی فرح
نی زخم بر
مرهم زند نی
آب نقاشی کند
نی باد فراشی
کند نی باغ
خوش باشی کند
نی ابر نیسان
نم زند نی
درد ماند نی
دوا نی خصم
ماند نی گوا نی نای
ماند نی نوا
نی چنگ زیر و
بم زند اسباب
در باقی شود
ساقی به خود
ساقی شود جان ربی
الاعلی گود دل
ربی الاعلم
زند برجه
که نقاش ازل
بار دوم شد در
عمل تا نقش
های بی بدل بر
کسوه معلم زند حق
آتشی افروخته
تا هر چه ناحق
سوخته آتش بسوزد
قلب را بر قلب
آن عالم زند خورشید
حق دل شرق او
شرقی که هر دم
برق او بر پوره
ادهم جهد بر
عیسی مریم زند 528 آن
کیست آن آن
کیست آن کو
سینه را غمگین
کند چون پیش
او زاری کنی
تلخ تو را
شیرین کند اول
نماید مار کر
آخر بود گنج
گهر شیرین شهی
کاین تلخ را
در دم نکوآیین
کند دیوی
بود حورش کند
ماتم بود سورش
کند وان کور
مادرزاد را
دانا و عالم
بین کند تاریک
را روشن کند
وان خار را
گلشن کند خار از
کفت بیرون کشد
وز گل تو را
بالین کند بهر
خلیل خویشتن
آتش دهد
افروختن وان آتش
نمرود را
اشکوفه و
نسرین کند روشن
کن استارگان
چاره گر
بیچارگان بر بنده
او احسان کند
هم بند را
تحسین کند جمله
گناه مجرمان
چون برگ دی
ریزان کند در گوش
بدگویان خود
عذر گنه تلقین
کند گوید
بگو یا ذا الوفا
اغفر لذنب قد
هفا چون بنده
آید در دعا او
در نهان آمین
کند آمین
او آنست کو
اندر دعا ذوقش
دهد او را
برون و اندرون
شیرین و خوش
چون تین کند ذوقست
کاندر نیک و
بد در دست و پا
قوت دهد کاین ذوق
زور رستمان جفت
تن مسکین کند با
ذوق مسکین
رستمی بی ذوق
رستم پرغمی گر ذوق
نبود یار جان
جان را چه
باتمکین کند دل
را فرستادم به
گه کو تیز
داند رفت ره تا سوی
تبریز وفا
اوصاف شمس
الدین کند 529 خامی
سوی پالیز جان
آمد که تا
خربز خورد دیدی تو
یا خود دید کس
کاندر جهان خر
بز خورد ترونده
پالیز جان هر
گاو و خر را کی
رسد زان
میوه های
نادره زیرک دل
و گربز خورد آن
کس که در مغرب
بود یابد خورش
از اندلس وان کس که
در مشرق بود
او نعمت هرمز
خورد چون
خدمت قیصر کند
او راتبه قیصر
خورد چون چاکر
اربز بود از
مطبخ اربز
خورد آن
کو به غصب و
دزدیی آهنگ
پالیزی کند از داد و
داور عاقبت
اشکنجه های غز
خورد ترک
آن بود کز بیم
او دیه از
خراج ایمن بود ترک آن
نباشد کز طمع
سیلی هر قنسز
خورد وان
عقل پرمغزی که
او در نوبهاری
دررسد از پوست
ها فارغ شود
کی غصه قندز
خورد صفراییی
کز طبع بد از
نار شیرین می
رمد نار ترش خواهد
ولی آن به که
نار مز خورد خامش
نخواهد خورد
خود این راح
های روح را آن کس که
از جوع البقر
ده مرده ماش و
رز خورد 530 امروز
خندانیم و خوش
کان بخت خندان
می رسد سلطان
سلطانان ما از
سوی میدان می
رسد امروز
توبه بشکنم
پرهیز را برهم
زنم کان یوسف
خوبان من از
شهر کنعان می
رسد مست
و خرامان می
روم پوشیده
چون جان می
روم پرسان
و جویان می
روم آن سو که
سلطان می رسد اقبال
آبادان شده
دستار دل
ویران شده افتان شده
خیزان شده کز
بزم مستان می
رسد فرمان
ما کن ای پسر
با ما وفا کن
ای پسر نسیه رها
کن ای پسر
کامروز فرمان
می رسد پرنور
شو چون آسمان
سرسبزه شو چون
بوستان شو
آشنا چون
ماهیان کان
بحر عمان می
رسد هان
ای پسر هان ای
پسر خود را
ببین در من
نگر زیرا ز
بوی زعفران
گویند خندان
می رسد بازآمدی
کف می زنی تا
خانه ها ویران
کنی زیرا که
در ویرانه ها
خورشید رخشان
می رسد ای
خانه را گشته
گرو تو سایه
پروردی برو کز
آفتاب آن سنگ
را لعل بدخشان
می رسد گه
خونی و خون
خواره ای گه
خستگان را
چاره ای خاصه که
این بیچاره را
کز سوی ایشان
می رسد امروز
مستان را بجو
غیبم ببین
عیبم مگو زیرا ز
مستی های او
حرفم پریشان
می رسد 531 صوفی
چرا هوشیار شد
ساقی چرا بی کار
شد مستی
اگر در خواب
شد مستی دگر
بیدار شد خورشید
اگر در گور شد
عالم ز تو
پرنور شد چشم خوشت
مخمور شد چشم
دگر خمار شد گر
عیش اول پیر
شد صد عیش نو
توفیر شد چون زلف
تو زنجیر شد
دیوانگی
ناچار شد ای
مطرب شیرین
نفس عشرت نگر
از پیش و پس کس نشنود
افسون کس چون واقف
اسرار شد ما
موسییم و تو
مها گاهی عصا
گه اژدها ای شاهدان
ارزان بها چون
غارت بلغار شد لعلت
شکرها کوفته
چشمت ز رشک
آموخته جان خانه
دل روفته هین
نوبت دیدار شد هر
بار عذری می
نهی وز دست
مستی می جهی ای جان چه
دفعم می دهی
این دفع تو
بسیار شد ای
کرده دل چون
خاره ای امشب
نداری چاره ای تو
ماه و ما
استاره ای
استاره با مه
یار شد ای
ماه بیرون از
افق ای ما تو
را امشب قنق چون شب
جهان را شد
تتق پنهان
روان را کار
شد گر
زحمت از تو
برده ام
پنداشتی من
مرده ام تو صافی و
من درده ام بی
صاف دردی خوار
شد از
وصل همچون روز
تو در هجر
عالم سوز تو در
عشق مکرآموز
تو بس ساده دل
عیار شد نی
تب بدم نی درد
سر سر می زدم
دیوار بر کز طمع آن
خوش گلشکر
قاصد دلم
بیمار شد 532 مر
عاشقان را پند
کس هرگز نباشد
سودمند نی آن
چنان سیلیست
این کش کس
تواند کرد بند ذوق
سر سرمست را
هرگز نداند
عاقلی حال
دل بی هوش را
هرگز نداند
هوشمند بیزار
گردند از شهی
شاهان اگر
بویی برند زان باده
ها که عاشقان
در مجلس دل می
خورند خسرو
وداع ملک خود
از بهر شیرین
می کند فرهاد هم
از بهر او بر
کوه می کوبد
کلند مجنون
ز حلقه عاقلان
از عشق لیلی
می رمد بر
سبلت هر سرکشی
کردست وامق
ریش خند افسرده
آن عمری که آن
بگذشت بی آن
جان خوش ای گنده
آن مغزی که آن
غافل بود زین
لورکند این
آسمان گر
نیستی سرگشته
و عاشق چو ما زین گردش
او سیر آمدی
گفتی بسستم
چند چند عالم
چو سرنایی و
او در هر
شکافش می دمد هر ناله
ای دارد یقین
زان دو لب چون
قند قند می
بین که چون در
می دمد در هر
گلی در هر دلی حاجت دهد
عشقی دهد
کافغان برآرد
از گزند دل
را ز حق گر
برکنی بر کی
نهی آخر بگو بی جان
کسی که دل از
او یک لحظه
برتانست کند من
بس کنم تو چست
شو شب بر سر
این بام رو خوش غلغلی
در شهر زن ای
جان به آواز
بلند 533 رندان
سلامت می کنند
جان را غلامت
می کنند مستی ز
جامت می کنند
مستان سلامت
می کنند در
عشق گشتم
فاشتر وز
همگنان
قلاشتر وز دلبران
خوش باشتر
مستان سلامت
می کنند غوغای
روحانی نگر
سیلاب طوفانی
نگر خورشید
ربانی نگر
مستان سلامت
می کنند افسون
مرا گوید کسی
توبه ز من
جوید کسی بی پا چو
من پوید کسی
مستان سلامت
می کنند ای
آرزوی آرزو آن
پرده را بردار
زو من کس نمی
دانم جز او
مستان سلامت
می کنند ای
ابر خوش باران
بیا وی مستی
یاران بیا وی شاه
طراران بیا
مستان سلامت
می کنند حیران کن و بی
رنج کن ویران
کن و پرگنج کن نقد ابد
را سنج کن
مستان سلامت
می کنند شهری
ز تو زیر و زبر
هم بی خبر هم
باخبر وی از تو
دل صاحب نظر
مستان سلامت
می کنند آن
میر مه رو را
بگو وان چشم
جادو را بگو وان شاه
خوش خو را بگو
مستان سلامت
می کنند آن
میر غوغا را بگو وان
شور و سودا را
بگو وان سرو
خضرا را بگو
مستان سلامت
می کنند آن
جا که یک
باخویش نیست
یک مست آن جا
بیش نیست آن جا
طریق و کیش
نیست مستان
سلامت می کنند آن
جان بی چون را
بگو وان دام
مجنون را بگو وان در
مکنون را بگو
مستان سلامت
می کنند آن
دام آدم را بگو
وان جان عالم
را بگو وان یار و
همدم را بگو
مستان سلامت
می کنند آن
بحر مینا را
بگو وان چشم
بینا را بگو وان طور
سینا را بگو
مستان سلامت
می کنند آن
توبه سوزم را
بگو وان خرقه
دوزم را بگو وان نور
روزم را بگو
مستان سلامت
می کنند آن
عید قربان را
بگو وان شمع
قرآن را بگو وان فخر
رضوان را بگو
مستان سلامت
می کنند ای
شه حسام الدین
ما ای فخر
جمله اولیا ای از تو
جان ها آشنا
مستان سلامت
می کنند 534 رو
آن ربابی را
بگو مستان
سلامت می کنند وان مرغ
آبی را بگو
مستان سلامت
می کنند وان
میر ساقی را
بگو مستان
سلامت می کنند وان
عمر باقی را
بگو مستان
سلامت می کنند وان
میر غوغا را
بگو مستان
سلامت می کنند وان شور و
سودا را بگو
مستان سلامت
می کنند ای
مه ز رخسارت
خجل مستان
سلامت می کنند وی راحت و
آرام دل مستان
سلامت می کنند ای
جان جان ای
جان جان مستان
سلامت می کنند یک
مست این جا
بیش نیست
مستان سلامت
می کنند ای
آرزوی آرزو
مستان سلامت
می کنند آن پرده
را بردار زو
مستان سلامت
می کنند 535 سودای
تو در جوی جان
چون آب حیوان
می رود آب حیات
از عشق تو در
جوی جویان می
رود عالم
پر از حمد و
ثنا از طوطیان
آشنا مرغ دلم
بر می پرد چون
ذکر مرغان می
رود بر
ذکر ایشان جان
دهم جان را
خوش و خندان
دهم جان چون
نخندد چون ز
تن در لطف جانان
می رود هر
مرغ جان چون
فاخته در عشق
طوقی ساخته چون من
قفص پرداخته
سوی سلیمان می
رود از
جان هر
سبحانیی هر دم
یکی روحانیی مست و
خراب و فانیی
تا عرش سبحان
می رود جان
چیست خم
خسروان در وی
شراب آسمان زین رو
سخن چون
بیخودان هر دم
پریشان می رود در
خوردنم ذوقی
دگر در رفتنم
ذوقی دگر در گفتنم
ذوقی دگر باقی
بر این سان می
رود میدان
خوش است ای
ماه رو با گیر
و دار ما و تو ای هر که
لنگست اسب او
لنگان ز میدان
می رود مه
از پی چوگان
تو خود را چو
گویی ساخته خورشید هم
جان باخته چون
گوی غلطان می
رود این
دو بسی
بشتافته پیش تو
ره نایافته در نور تو
دربافته
بیرون ایوان
می رود چون
نور بیرون این
بود پس او که
دولت بین بود یا رب چه
باتمکین بود
یا رب چه
رخشان می رود 536 آمد
بهار عاشقان
تا خاکدان
بستان شود آمد ندای
آسمان تا مرغ
جان پران شود هم
بحر پرگوهر
شود هم شوره
چون گوهر شود هم سنگ
لعل کان شود
هم جسم جمله
جان شود گر
چشم و جان
عاشقان چون
ابر طوفان بار
شد اما دل
اندر ابر تن
چون برق ها
رخشان شود دانی
چرا چون ابر
شد در عشق چشم
عاشقان زیرا
که آن مه
بیشتر در
ابرها پنهان
شود ای
شاد و خندان
ساعتی کان
ابرها گرینده
شد یا رب
خجسته حالتی
کان برق ها
خندان شود زان
صد هزاران
قطره ها یک
قطره ناید بر
زمین ور زانک
آید بر زمین
جمله جهان
ویران شود جمله
جهان ویران
شود وز عشق هر
ویرانه ای با
نوح هم کشتی
شود پس محرم
طوفان شود طوفان
اگر ساکن بدی
گردان نبودی
آسمان زان موج
بیرون از جهت
این شش جهت
جنبان شود ای
مانده زیر شش
جهت هم غم
بخور هم غم
مخور کان دانه
ها زیر زمین
یک روز
نخلستان شود از
خاک روزی سر
کند آن بیخ
شاخ تر کند شاخی دو
سه گر خشک شد
باقیش آبستان
شود وان
خشک چون آتش
شود آتش چو
جان هم خوش
شود آن این نباشد
این شود این
آن نباشد آن
شود چیزی
دهانم را ببست
یعنی کنار بام
و مست هر چه تو
زان حیران شوی
آن چیز از او
حیران شود 537 کاری
نداریم ای پدر
جز خدمت ساقی
خود ای
ساقی افزون ده
قدح تا وارهیم
از نیک و بد هر
آدمی را در
جهان آورد حق
در پیشه ای در پیشه
ای بی پیشگی
کردست ما را
نام زد هر
روز همچون ذره
ها رقصان به
پیش آن ضیا هر شب
مثال اختران
طواف یار ماه
خد کاری
ز ما گر
خواهدی زین
باده ما را
ندهدی اندر سری
کاین می رود
او کی فروشد
یا خرد سرمست
کاری کی کند
مست آن کند که
می کند باده
خدایی طی کند
هر دو جهان را
تا صمد مستی
باده این جهان
چون شب بخسپی
بگذرد مستی
سغراق احد با
تو درآید در
لحد آمد
شرابی رایگان
زان رحمت ای
همسایگان وان
ساقیان چون
دایگان شیرین
و مشفق بر
ولد ای
دل از این
سرمست شو هر
جا روی سرمست
رو تو دیگران
را مست کن تا
او تو را دیگر
دهد هر
جا که بینی
شاهدی چون
آینه پیشش
نشین هر جا که
بینی ناخوشی
آیینه درکش در
نمد می
گرد گرد شهر
خوش با شاهدان
در کش مکش می خوان
تو لااقسم
نهان تا حبذا
هذا البلد چون
خیره شد زین
می سرم خامش
کنم خشک آورم لطف و کرم
را نشمرم کان
درنیاید در
عدد 538 گر
آتش دل برزند
بر مومن و
کافر زند صورت همه
پران شود گر
مرغ معنی پر
زند عالم
همه ویران شود
جان غرقه
طوفان شود آن گوهری
کو آب شد آب بر
گوهر زند پیدا
شود سر نهان
ویران شود نقش
جهان موجی
برآید ناگهان
بر گنبد اخضر
زند گاهی
قلم کاغذ شود
کاغذ گهی
بیخود شود جان خصم
نیک و بد شود
هر لحظه ای
خنجر زند هر
جان که اللهی
شود در لامکان
پیدا شود ماری بود
ماهی شود از
خاک بر کوثر
زند از
جا سوی بی جا
شود در لامکان
پیدا شود هر سو که
افتد بعد از
این بر مشک و
بر عنبر زند در
فقر درویشی
کند بر اختران
پیشی کند خاک درش
خاقان بود
حلقه درش سنجر
زند از
آفتاب مشتعل
هر دم ندا آید
به دل تو شمع
این سر را بهل
تا باز شمعت
سر زند تو
خدمت جانان
کنی سر را چرا
پنهان کنی زر هر دمی
خوشتر شود از
زخم کان زرگر
زند دل
بیخود از باده
ازل می گفت
خوش خوش این
غزل گر می
فروگیرد دمش
این دم از این
خوشتر زند 539 مستی
سلامت می کند
پنهان پیامت
می کند آن کو دلش
را برده ای
جان هم غلامت
می کند ای
نیست کرده هست
را بشنو سلام
مست را مستی که
هر دو دست را
پابند دامت می
کند ای
آسمان عاشقان
ای جان جان
عاشقان حسنت میان
عاشقان نک
دوستکامت می
کند ای
چاشنی هر لبی
ای قبله هر
مذهبی مه
پاسبانی هر
شبی بر گرد
بامت می کند آن
کو ز خاک
ابدان کند مر
دود را کیوان
کند ای خاک تن
وی دود دل
بنگر کدامت می
کند یک
لحظه ات پر می
دهد یک لحظه
لنگر می دهد یک
لحظه صحبت می
کند یک لحظه
شامت می کند یک
لحظه می
لرزاندت یک
لحظه می
خنداندت یک لحظه
مستت می کند
یک لحظه جامت
می کند چون
مهره ای در
دست او گه
باده و گه مست
او این مهره
ات را بشکند
والله تمامت
می کند گه
آن بود گه این
بود پایان تو
تمکین بود لیکن
بدین تلوین ها
مقبول و رامت
می کند تو
نوح بودی مدتی
بودت قدم در
شدتی ماننده
کشتی کنون بی
پا و گامت می
کند خامش
کن و حیران
نشین حیران
حیرت آفرین پخته سخن
مردی ولی
گفتار خامت می
کند 540 مستی
سلامت می کند
پنهان پیامت
می کند آن کو دلش را
برده ای جان
هم غلامت می
کند ای
نیست کرده هست
را بشنو سلام
مست را مستی که
هر دو دست را
پابند دامت می
کند ای
آسمان عاشقان
ای جان جان
عاشقان حسنت میان
عاشقان نک
دوستکامت می
کند ای
چاشنی هر لبی
وی قبله هر
مذهبی مه پاسبانی
هر شبی بر گرد
بامت می کند ای
دل چه مستی و
خوشی سلطانی و
سلطان وشی با این
دماغ و سرکشی
چون عشق رامت
می کند آن
کو ز خاکی جان
کند او دود را
کیوان کند ای خاک تن
وی دود دل
بنگر کدامت می
کند بستان
ز شاه ساقیان
سرمست شو چون
باقیان گر نیم
مست ناقصی مست
تمامت می کند از
لب سلامت ای
احد چون برگ
بیرون می جهد اندازه
لب نیست این
این لطف عامت
می کند ماه
از غمت دو نیم
شد رخساره ها
چون سیم شد قد الف
چون جیم شد
وین جیم جامت
می کند در
عشق زاری ها
نگر وین اشک
باری ها نگر وان پخته
کاری ها نگر
کان رطل خامت
می کند ای
باده خوش رنگ
و بو بنگر که
دست جود او بر
جان حلالت می
کند بر تن
حرامت می کند پس
تن نباشم جان
شوم جوهر
نباشم کان شوم ای دل
مترس از نام
بد کو نیک
نامت می کند بس
کن رها کن گفت
و گو نی نظم گو
نی نثر گو کان حیله
ساز و حیله جو
بدو کلامت می
کند 541 صرفه
مکن صرفه مکن
صرفه گدارویی
بود در
پاکبازان ای
پسر فیض و
خداخویی بود خود
عاقبت اندر
ولا نی بخل
ماند نی سخا اندر سخا
هم بی شکی
پنهان عوض
جویی بود هست
این سخا چون
سیر ره وین
بخل منزل
کردنت در کشتی
نوح آمدی کی
وقف و ره پویی
بود حاصل
عصای موسوی
عشقست در کون
ای روی عین و عرض
در پیش او
اشکال جادویی
بود یک
سو رو از
گرداب تن پیش
از دم غرقه
شدن زیرا بقا
و خرمی زان
سوی شش سویی
بود خود
را بیفشان چون
شجر از برگ
خشک و برگ تر بی رنگ
نیک و رنگ بد
توحید و یک
تویی بود ره
رو مگو این
چون بود زیرا
ز چون بیرون
بود کی شیر را
همدم شوی تا
در تو آهویی
بود خاموش
کاین گفت زبان
دارد نشان
فرقتی ور نی چو
نان خاید فتی
کی وقت نان
گویی بود 542 بی
گاه شد بی گاه
شد خورشید
اندر چاه شد خورشید
جان عاشقان در
خلوت الله شد روزیست
اندر شب نهان
ترکی میان
هندوان هین ترک
تازیی بکن کان
ترک در خرگاه
شد گر
بو بری زان
روشنی آتش به
خواب اندرزنی کز شب
روی و بندگی
زهره حریف ماه
شد گردیم
ما آن شب روان
اندر پی ما
هندوان زیرا که
ما بردیم زر
تا پاسبان
آگاه شد ما
شب روی آموخته
صد پاسبان را
سوخته رخ ها چو
گل افروخته
کان بیذق ما
شاه شد بشکست
بازار زمین
بازار انجم را
ببین کز
انجم و در
ثمین آفاق
خرمنگاه شد تا
چند از این
استور تن کو
کاه و جو
خواهد ز من بر چرخ
راه کهکشان از
بهر او پرکاه
شد استور
را اشکال نه
رخ بر رخ
اقبال نه اقبال آن
جانی که او بی
مثل و بی
اشباه شد تن
را بدیدی جان
نگر گوهر
بدیدی کان نگر این نادره
ایمان نگر
کایمان در او
گمراه شد معنی
همی گوید مکن
ما را در این
دلق کهن دلق کهن
باشد سخن کو
سخره افواه شد من
گویم ای معنی
بیا چون روح
در صورت درآ تا خرقه
ها و کهنه ها
از فر جان
دیباه شد بس
کن رها کن
گازری تا
نشنود گوش پری کان روح
از کروبیان هم
سیر و خلوت
خواه شد 543 یار
مرا می نهلد
تا که بخارم
سر خود هیکل یارم
که مرا می
فشرد در بر
خود گاه
چو قطار شتر
می کشدم از پی
خود گاه مرا
پیش کند شاه
چو سرلشکر خود گه
چو نگینم به
مزد تا که به
من مهر نهد گاه مرا
حلقه کند دوزد
او بر در خود خون
ببرد نطفه کند
نطفه برد خلق
کند خلق کشد
عقل کند فاش
کند محشر خود گاه
براند به نیم
همچو کبوتر ز
وطن گاه به صد
لابه مرا
خواند تا محضر
خود گاه
چو کشتی بردم
بر سر دریا به
سفر گاه مرا
لنگ کند بندد
بر لنگر خود گاه
مرا آب کند از
پی پاکی طلبان گاه مرا
خار کند در ره
بداختر خود هشت
بهشت ابدی
منظر آن شاه
نشد تا چه خوش
است این دل من
کو کندش منظر
خود من
به شهادت نشدم
مومن آن شاهد
جان مومنش آن
گاه شدم که
بشدم کافر خود هر
کی درآمد به
صفش یافت امان
از تلفش تیغ بدیدم
به کفش سوختم
آن اسپر خود همپر
جبریل بدم
ششصد پر بود
مرا چونک
رسیدم بر او
تا چه کنم من
پر خود حارس
آن گوهر جان
بودم روزان و
شبان در تک
دریای گهر
فارغم از گوهر
خود چند
صفت می کنیش
چونک نگنجد به
صفت بس کن تا
من بروم بر سر
شور و شر خود 544 ای
که ز یک تابش
تو کوه احد
پاره شود چه عجب ار
مشت گلی عاشق
و بیچاره شود چونک
به لطفش نگری
سنگ حجر موم
شود چونک به
قهرش نگری موم
تو خود خاره
شود نوحه
کنی نوحه کنی
مرده دل زنده
شود کار کنی
کار کنی جان
تو این کاره
شود عزم
سفر دارد جان
می نهیش بند
گران برسکلد
بند تو را
عاقبت آواره
شود چونک
سلیمان برود
دیو شهنشاه
شود چون
برود صبر و
خرد نفس تو
اماره شود عشق
گرفتست جهان
رنگ نبینی تو
از او لیک چو بر
تن بزند زردی
رخساره شود شه
بچه ای باید
کو مشتری لعل
بود نادره ای
باید کو بهر
تو غمخواره
شود بشنو
از قل خدا هست
زمین مهد شما گر نبود
طفل چرا بسته
گهواره شود چون
بجهی از غضبش
دامن حلمش
بکشی آتش
سوزنده تو را
لطف و کرم
باره شود گردش
این سایه من
سخره خورشید
حق است نی چو
منجم که دلش
سخره استاره
شود 545 بی
تو به سر می
نشود با دگری
می نشود هر چه کنم
عشق بیان بی
جگری می نشود اشک
دوان هر سحری
از دلم آرد
خبری هیچ کسی
را ز دلم خود
خبری می نشود یک
سر مو از غم تو
نیست که اندر
تن من آب حیاتی
ندهد یا گهری
می نشود ای
غم تو راحت
جان چیستت این
جمله فغان تا بزنم
بانگ و فغان
خود حشری می
نشود میل
تو سوی حشرست
پیشه تو شور و
شرست بی ره و
رای تو شها
رهگذری می
نشود چیست
حشر از خود
خود رفتن جان
ها به سفر مرغ چو در
بیضه خود بال
و پری می نشود بیست
چو خورشید اگر
تابد اندر شب
من تا تو قدم
درننهی خود
سحری می نشود دانه
دل کاشته ای
زیر چنین آب و
گلی تا به
بهارت نرسد او
شجری می نشود در
غزلم جبر و
قدر هست از
این دو بگذر زانک از
این بحث بجز
شور و شری می
نشود 546 هین
سخن تازه بگو
تا دو جهان
تازه شود وارهد از
حد جهان بی حد
و اندازه شود خاک
سیه بر سر او
کز دم تو تازه
نشد یا همگی
رنگ شود یا
همه آوازه شود هر
کی شدت حلقه
در زود برد
حقه زر خاصه که
در باز کنی
محرم دروازه
شود آب
چه دانست که
او گوهر
گوینده شود خاک
چه دانست که
او غمزه غمازه
شود روی
کسی سرخ نشد
بی مدد لعل
لبت بی تو اگر
سرخ بود از اثر
غازه شود ناقه
صالح چو ز که
زاد یقین گشت
مرا کوه پی
مژده تو اشتر
جمازه شود راز
نهان دار و
خمش ور خمشی
تلخ بود آنچ
جگرسوزه بود
باز جگرسازه
شود 547 سجده
کنم پیشکش آن
قد و بالا چه
شود دیده کنم
پیشکش آن دل
بینا چه شود باده
او را نخورم
ور نخورم پس
کی خورد گر بخورم
نقد و نیندیشم
فردا چه شود باده
او همدل من
بام فلک منزل
من گر بگشایم
پر خود برپرم
آن جا چه شود دل
نشناسم چه بود
جان و بدن تا
برود غم
نخورم غم
نخورم غم
نخورم تا چه
شود 548 چشم
تو ناز می کند
ناز جهان تو
را رسد حسن و نمک
تو را بود ناز
دگر که را رسد چشم
تو ناز می کند
لعل تو داد می
دهد کشتن و
حشر بندگان
لاجرم از خدا
رسد چشم
کشید خنجری
لعل نمود شکری بو که
میان کش مکش
هدیه به آشنا
رسد سلطنتست
و سروری خوبی
و بنده پروری و آنچ
بگفت ناید آن
کز تو به جان
عطا رسد نطق
عطاردانه ام
مستی بی کرانه
ام گر نبود ز
خوان تو راتبه
از کجا رسد چرخ
سجود می کند
خرقه کبود می
کند چرخ زنان
چو صوفیان
چونک ز تو صلا
رسد جز
تو خلیفه خدا
کیست بگو به
دور ما سجده
کند ملک تو را
چون ملک از
سما رسد دولت
خاکیان نگر کز
ملکند پاکتر پرورش این
چنین بود کز
بر شاه ما رسد سر
مکش از چنین
سری کآید تاج از
آن سرش کبر مکن
بر آن کسی کز
سوی کبریا رسد نقد
الست می رسد
دست به دست می
رسد زود بکن
بلی بلی ور
نکنی بلا رسد من
که خریده ویم
پرده دریده
ویم رگ به رگ
مرا از او لطف
جدا جدا رسد گر
به تمام مستمی
راز غمش
بگفتمی گفت تمام
چون شکر زان
مه خوش لقا
رسد 549 آب
زنید راه را
هین که نگار
می رسد مژده دهید
باغ را بوی
بهار می رسد راه
دهید یار را
آن مه ده چهار
را کز رخ
نوربخش او نور
نثار می رسد چاک
شدست آسمان
غلغله ایست در
جهان عنبر و
مشک می دمد
سنجق یار می
رسد رونق
باغ می رسد
چشم و چراغ می
رسد غم به
کناره می رود
مه به کنار می
رسد تیر
روانه می رود
سوی نشانه می
رود ما چه
نشسته ایم پس
شه ز شکار می
رسد باغ
سلام می کند
سرو قیام می
کند سبزه
پیاده می رود
غنچه سوار می
رسد خلوتیان
آسمان تا چه
شراب می خورند روح خراب
و مست شد عقل
خمار می رسد چون
برسی به کوی
ما خامشی است
خوی ما زان که ز
گفت و گوی ما
گرد و غبار می
رسد 550 پنبه
ز گوش دور کن
بانگ نجات می
رسد آب سیاه
درمرو کآب
حیات می رسد نوبت
عشق مشتری بر
سر چرخ می زند بهر روان
عاشقان صد
صلوات می رسد جمله
چو شهد و شیر
شو وز خود خود
فقیر شو زانک ز شه
فقیر را عشر و
زکات می رسد رحمت
اوست کآب و گل
طالب دل همی
شود جذبه اوست
کز بشر صوم و
صلات می رسد در
ظلمات ابتلا
صبر کن و مکن
ابا کآب
حیات خضر را
در ظلمات می
رسد 551 جان
و جهان چو روی
تو در دو جهان
کجا بود گر تو ستم
کنی به جان از
تو ستم روا
بود چون
همه سوی نور
تست کیست دورو
به عهد تو چون همه
رو گرفته ای
روی دگر کجا
بود آنک
بدید روی تو
در نظرش چه
سرد شد گنج که در
زمین بود ماه
که در سما بود با
تو برهنه
خوشترم جامه
تن برون کنم تا که
کنار لطف تو
جان مرا قبا
بود ذوق
تو زاهدی برد
جام تو عارفی
کشد وصف تو
عالمی کند ذات
تو مر مرا بود هر
که حدیث جان
کند با رخ تو
نمایمش عشق تو
چون زمردی گر
چه که اژدها
بود هر که رخش
چنین بود شاه
غلام او شود گر چه که
بنده ای بود
خاصه که در
هوا بود این
دل پاره پاره
را پیش خیال
تو نهم گر سخن
وفا کند گویم
کاین وفا بود چون در ماجرا زنم خانه شرع وا شود |
