|
دیوان
شمس تبریزی
(غزلیات) 501 - 1000 -------------------------------------------------------- 501 امشب
از چشم و مغز
خواب گریخت دید دل را
چنین خراب
گریخت خواب
دل را خراب
دید و یباب بی نمک
بود از این
کباب گریخت خواب
مسکین به زیر
پنجه عشق زخم ها
خورد وز اضطراب
گریخت عشق
همچون نهنگ لب
بگشاد خواب چون
ماهی اندر آب
گریخت خواب
چون دید خصم
بی زنهار مول مولی
بزد شتاب
گریخت ماه
ما شب برآمد و
این خواب همچو سایه
ز آفتاب گریخت خواب
چون دید دولت
بیدار همچو
گنجشک از عقاب
گریخت شکرلله
همای بازآمد چونک باز
آمد این غراب
گریخت عشق
از خواب یک
سوالی کرد چون
فروماند از
جواب گریخت خواب
می بست شش جهت
را در چون خدا
کرد فتح باب
گریخت شمس
تبریز از
خیالت خواب چون
خطاییست کز
صواب گریخت 502 اندرآ
عیش بی تو
شادان نیست کیست
کو بنده تو از
جان نیست ای
تو در جان چو
جان ما در تن سخت پنهان
ولیک پنهان
نیست دست
بر هر کجا نهی
جانست دست بر
جان نهادن
آسان نیست جان
که صافی شدست
در قالب جز که
آیینه دار
جانان نیست جمع
شد آفتاب و مه
این دم وقت
افسانه
پریشان نیست مستی
افزون شدست و
می ترسم کاین سخن
را مجال جولان
نیست دست
نه بر دهان من
تا من آن نگویم
چو گفت را آن
نیست 503 بر
شکرت جمع مگس
ها چراست نکته
لاحول مگسران
کجاست هر
نظری بر رخ او
راست نیست جز نظری
کو ز ازل بود
راست اسب
خسان را به
رخی پی بزن عشوه ده
ای شاه که این
روی ماست عشوه
و عیاری و جور
و دغل تو نکنی
ور کنی از تو
رواست از
تو اگر سنگ
رسد گوهرست گر تو کنی
جور به از صد
وفاست تیره
نظر چونک
ببیند دو نقش جامه درد
نعره زند کاین
صفاست چونک
هر اندیشه
خیالی گزید مجلس عشاق
خیالش جداست کعبه
چو از سنگ
پرستان پرست روی
به ما آر که
قبله خداست آنک
از این قبله
گدایی کند در نظرش
سنجر و سلطان
گداست جز
که به تبریز بر
شمس دین روح
نیاسود و نخفت
و نخاست 504 خیز
که امروز جهان
آن ماست جان و
جهان ساقی و
مهمان ماست در
دل و در دیده
دیو و پری دبدبه فر
سلیمان ماست رستم
دستان و
هزاران چو او بنده و
بازیچه دستان
ماست بس
نبود مصر مرا
این شرف این که
شهش یوسف
کنعان ماست خیز
که فرمان ده
جان و جهان از کرم
امروز به
فرمان ماست زهره
و مه دف زن
شادی ماست بلبل جان
مست گلستان
ماست کاسه
ارزاق پیاپی
شده ست کیسه
اقبال حرمدان
ماست شاه
شهی بخش طرب
ساز ماست یار پری
روی پری خوان
ماست آن
ملک مفخر
چوگان و گوی شکر که
امروز به
میدان ماست آن
ملک مملکت جان
و دل در دل و در
جان پریشان
ماست کیست
در آن گوشه دل
تن زده پیش کشش
کو شکرستان
ماست خازن
رضوان که مه
جنت ست مست رضای
دل رضوان ماست شور
درافکنده و
پنهان شده او نمک
عمر و نمکدان
ماست گوشه
گرفتست و جهان
مست اوست او خضر و
چشمه حیوان
ماست چون
نمک دیگ و چو
جان در بدن از همه
ظاهرتر و
پنهان ماست نیست
نماینده و خود
جمله اوست خود همه
ماییم چو او
آن ماست بیش
مگو حجت و
برهان که عشق در
خمشی حجت و
برهان ماست 505 پیشتر
آ روی تو جز
نور نیست کیست که
از عشق تو
مخمور نیست نی
غلطم در طلب
جان جان پیش میا
پس به مرو دور
نیست طلعت
خورشید کجا
برنتافت ماه بر
کیست که مشهور
نیست پرده
اندیشه جز
اندیشه نیست ترک کن
اندیشه که
مستور نیست ای
شکری دور ز
وهم مگس وی عسلی
کز تن زنبور
نیست هر
که خورد غصه و
غم بعد از این با رخ چون
ماه تو معذور
نیست هر
دل بی عشق اگر
پادشاست جز کفن
اطلس و جز گور نیست تابش
اندیشه هر
منکری مقت خدا
بیند اگر کور
نیست پیر
و جوان کو
خورد آب حیات مرگ بر او
نافذ و میسور
نیست پرده
حق خواست شدن
ماه و خور عشق
شناسید که او
حور نیست مفخر
تبریز تویی
شمس دین گفتن
اسرار تو
دستور نیست 506 کار
من اینست که
کاریم نیست عاشقم از
عشق تو عاریم
نیست تا
که مرا شیر
غمت صید کرد جز که
همین شیر
شکاریم نیست در
تک این بحر چه
خوش گوهری که
مثل موج
قراریم نیست بر
لب بحر تو
مقیمم مقیم مست لبم
گر چه کناریم
نیست وقف
کنم اشکم خود
بر میت کز می تو
هیچ خماریم
نیست می
رسدم باده تو
ز آسمان منت هر
شیره فشاریم
نیست باده
ات از کوه
سکونت برد عیب مکن
زان که وقاریم
نیست ملک جهان گیرم
چون آفتاب گر چه
سپاهی و
سواریم نیست می
کشم از مصر
شکر سوی روم گر چه
شتربان و
قطاریم نیست گر
چه ندارم به
جهان سروری دردسر
بیهده باریم
نیست بر
سر کوی تو مرا
خانه گیر کز سر کوی
تو گذاریم
نیست همچو
شکر با گلت
آمیختم نیست عجب
گر سر خاریم
نیست قطب
جهانی همه را
رو به توست جز که به
گرد تو دواریم
نیست خویش
من آنست که از
عشق زاد خوشتر از
این خویش و
تباریم نیست چیست
فزون از دو
جهان شهر عشق بهتر از
این شهر و
دیاریم نیست گر
ننگارم سخنی
بعد از این نیست از
آن رو که
نگاریم نیست 507 کیست
که او بنده
رای تو نیست کیست
که او مست
لقای تو نیست غصه
کشی کو که ز
خوف تو نیست یا طربی
کان ز رجای تو
نیست بخل
کفی کو که ز
قبض تو نیست یا کرمی
کان ز عطای تو
نیست لعل
لبی کو که ز
کان تو نیست محتشمی کو
که گدای تو
نیست متصل
اوصاف تو با
جان ها یک رگ بی
بند و گشای تو
نیست هر
دو جهان چون
دو کف و تو چو
جان کف چه دهد
کان ز سخای تو
نیست چشم
کی دیدست در
این باغ کون رقص گلی
کان ز هوای تو
نیست غافل
ناله کند از
جور خلق خلق بجز
شبه عصای تو
نیست جنبش
این جمله
عصاها ز توست هر یک جز
درد و دوای تو
نیست زخم
معلم زند آن
چوب کیست کیست
که او بند
قضای تو نیست همچو
سگان چوب تو
را می گزند در سرشان
فهم جزای تو
نیست دفع
بلای تن و
آزار خلق جز به
مناجات و ثنای
تو نیست بشکنی
این چوب نه
چوبش کمست دفع دو سه
چوب رهای تو
نیست صاحب
حوت از غم امت
گریخت جان به
کجا برد که
جای تو نیست بس
کن وز محنت
یونس بترس با قدر
استیزه به پای
تو نیست 508 شیر
خدا بند گسستن
گرفت ساقی جان
شیشه شکستن
گرفت دزد
دلم گشت
گرفتار یار دزد مرا
دست ببستن
گرفت دوش
چه شب بود که
در نیم شب برق ز
رخسار تو جستن
گرفت عشق
تو آورد شراب
و کباب عقل به یک
گوشه نشستن
گرفت ساغر
می قهقهه آغاز
کرد خابیه
خونابه گرستن
گرفت در
دل خم باده چو
انداخت تیر بال و پر
غصه گسستن
گرفت پیر
خرد دید که
سرده توی دست ز
مستان تو شستن
گرفت طفل
دلم را به کرم
شیر ده چون سر
پستان تو جستن
گرفت جان
من از شیر تو
شد شیرگیر وز سگی
نفس برستن
گرفت ساقی
باقی چو به
جان باده داد عمر ابد
یافت و بزستن
گرفت بیش
مگو راز که
دلبر به خشم جانب من
کژ نگرستن
گرفت 509 مرغ
دلم باز پریدن
گرفت طوطی جان
قند چریدن
گرفت اشتر
دیوانه سرمست
من سلسله عقل
دریدن گرفت جرعه
آن باده بی
زینهار بر سر و بر
دیده دویدن
گرفت شیر
نظر با سگ
اصحاب کهف خون مرا
باز خوریدن
گرفت باز
در این جوی
روان گشت آب بر لب جو
سبزه دمیدن
گرفت باد
صبا باز وزان
شد به باغ بر گل و
گلزار وزیدن
گرفت عشق
فروشید به
عیبی مرا سوخت دلش
بازخریدن
گرفت راند
مرا رحمتش آمد
بخواند جانب
ما خوش نگریدن
گرفت دشمن
من دید که با
دوستم او ز حسد
دست گزیدن
گرفت دل
برهید از دغل
روزگار در بغل
عشق خزیدن
گرفت ابروی
غماز اشارت
کنان جانب آن
چشم خمیدن
گرفت عشق
چو دل را به
سوی خویش
خواند دل ز همه
خلق رمیدن
گرفت خلق
عصااند عصا را
فکند قبضه هر
کور که دیدن
گرفت خلق
چو شیرند رها
کرد شیر طفل که او
لوت کشیدن
گرفت روح
چو بازیست که
پران شود کز سوی شه
طبل شنیدن
گرفت بس
کن زیرا که
حجاب سخن پرده به
گرد تو تنیدن
گرفت 510 باز
به بط گفت که
صحرا خوشست گفت شبت
خوش که مرا جا
خوشست سر
بنهم من که
مرا سر خوشست راه
تو پیما که
سرت ناخوشست گر
چه که تاریک
بود مسکنم در نظر
یوسف زیبا
خوشست دوست
چو در چاه بود
چه خوشست دوست چو
بالاست به
بالا خوشست در
بن دریا به تک
آب تلخ در طلب
گوهر رعنا
خوشست بلبل
نالنده به
گلشن به دشت طوطی
گوینده شکرخا
خوشست تابش
تسبیح فرشته
ست و روح کاین فلک
نادره مینا
خوشست چونک
خدا روفت دلت
را ز حرص رو به دل
آور دل یکتا
خوشست از
تو چو انداخت
خدا رنج کار رو به
تماشا که
تماشا خوشست گفت
تماشای جهان
عکس ماست هم بر ما
باش که با ما
خوشست عکس
در آیینه اگر
چه نکوست لیک خود
آن صورت احیا
خوشست زردی
رو عکس رخ
احمرست بگذر از
این عکس که
حمرا خوشست نور
خدایی ست که
ذرات را رقص کنان
بی سر و بی پا
خوشست رقص
در این نور
خرد کن کز او تحت ثری
تا به ثریا
خوشست ذره
شدی بازمرو که
مشو صبر و وفا
کن که وفاها
خوشست بس
کن چون دیده
ببین و مگو دیده
مجو دیده بینا
خوشست مفخر
تبریز شهم شمس
دین با همه
فرخنده و تنها
خوشست 511 همچو
گل سرخ برو
دست دست همچو میی
خلق ز تو مست
مست بازوی
تو قوس خدا
یافت یافت تیر تو از
چرخ برون جست
جست غیرت
تو گفت برو
راه نیست رحمت تو
گفت بیا هست
هست لطف
تو دریاست و
منم ماهیش غیرت
تو ساخت مرا
شست شست مرهم
تو طالب مجروح
هاست نیست غم
ار شست توام
خست خست ای که تو نزدیکتر از دم به من |
