|
عنوان کتاب : گلستان سعدی نويسنده : سعدی تاريخ نشر : اسفند 82 تايپ : ليلا اکبری گلستان سعدی باب اول در عبرت پادشاهان حکايت در يكى از جنگها، عده اى را اسير كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد. وقت ضرورت چو نماند گريز دست بگيرد سر شمشير تيز ملک پرسيد: اين اسير چه مى گويد؟ يكى از وزيران نيک محضر گفت : ای خداوند همی گويد: والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.وزير ديگر که ضد او بود گفت : ابنای جنس مارا نشايد در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن.اين ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روی ازين سخن درهم آمد و گفت : آن دروغ پسنديده تر آمد مرا زين راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای اين بر خبثی . چنانكه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز هر كه شاه آن كند كه او گويد حيف باشد كه جز نكو گويد و بر پيشانى ايوان كاخ فريدون شاه ، نبشته بود: جهان اى برادر نماند به كس دل اندر جهان آفرين بند و بس مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت چو آهنگ رفتن كند جان پاك چه بر تخت مردن چه بر روى خاك * * * * حکايت يكى از ملوک خراسان ، محمود سبکتکين را در عالم خواب ديد كه جمله وجود او ريخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گرديد و نظر می کرد. ساير حکما از تاويل اين فرو ماندند مگر درويشی که بجای آورد و گفت : هنوز نگران است که ملکش با دگران است. بس نامور به زير زمين دفن كرده اند كز هستيش به روى زمين يك نشان نماند وان پير لاشه را كه نمودند زير خاك خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند زنده است نام فرخ نوشيروان به خير گرچه بسى گذشت كه نوشيروان نماند خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند * * * * حکايت ملک زاده ای را شنيدم که کوتاه بود و حقير و ديگر برادران بلند و خوبروی . باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد . پسر بفراست استيصار بجای آورد و گفت : ای پدر ، کوتاه خردمند به که نادان بلند . نه هر چه بقامت مهتر به قيمت بهتر . اشاة نظيفة و الفيل جيفية. اقل جبال الارض طور و انه لاعظم عندالله قدرا و منزلا آن شنيدى كه لاغرى دانا گفت بار به ابلهى فربه اسب تازى وگر ضعيف بود همچنان از طويله خر به پدر بخنديد و ارکان دولت پسنديد و برادران بجان برنجيدند. تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد هر پيسه گمان مبر نهالى شايد كه پلنگ خفته باشد شنيدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود . چون لشکر از هردو طرف روی درهم آوردند اول کسی که به ميدان درآمد اين پسر بود . گفت : آن نه من باشم که روز جنگ بينی پشت من آن منم گر در ميان خاک و خون بينی سری کان که جنگ آرد به خون خويش بازی می کند روز ميدان وان که بگريزد به خون لشکری اين بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی مردان کاری بينداخت . چون پيش پدر آمد زمين خدمت ببوسيد و گفت : اى كه شخص منت حقير نمود تا درشتى هنر نپندارى اسب لاغر ميان ، به كار آيد روز ميدان نه گاو پروارى آورده اند که سپاه دشمن بسيار بود و اينان اندک . جماعتی آهنگ گريز کردند. پسر نعره زد و گفت : ای مردان بکوشيد يا جامه زنان بپوشيد . سواران را به گفتن او تهور زيادت گشت و بيکبار حمله آوردند . شنيدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر يافتند. ملک سر و چشمش ببوسيد و در کنار گرتف و هر روز نظر بيش کرد تا وليعهد خويش کرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بديد ، دريچه بر هم زد . پسر دريافت و دست از طعام کشيد و گفت : محال است که هنرمندان بميرند و بی هنران جای ايشان بگيرند. كس نيابد به زير سايه بوم ور هماى از جهان شود معدوم پدر را از اين حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی بجواب بداد. پس هريکی را از اطراف بلاد حصه معين کرد تا فتنه و نزاع برخاست که:ده درويش در گليمى بخسبند و دو پادشاه در اقليمى نگنجند. نيم نانى گر خورد مرد خدا بذل درويشان كند نيمى دگر ملك اقلمى بگيرد پادشاه همچنان در بند اقليمى دگر * * * * حکايت طايفه ی دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعيت بلدان از مکايد ايشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب . بحکم آنکه ملاذی منيع از قله ی کوهی گرفته بودند و ملجاء و ماوای خود ساخته . مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرات ايشان مشاورت همی کردند که اگر اين طايفه هم برين نسق روزگاری مداومت نمايند مقاومت ممتنع گردد. درختى كه اكنون گرفته است پاى به نيروى مردى برآيد ز جاى و گر همچنان روزگارى هلى به گردونش از بيخ بر نگسلى سر چشمه شايد گرفتن به بيل چو پر شد نشايد گذشتن به پيل سخن بر اين مقرر شد که يکی به تجسس ايشان برگماشتند و فرصت نگاه داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده ، تنی چند مردان واقعه ديده ی جنگ ازموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند . شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنيمت بنهادند ، نخستين دشمنی که بر سر ايشان تاختن آوردد خواب بود . چندانکه پاسی از شب درگذشت ، قرص خورشيد در سياهى شد يونس اندر دهان ماهى شد دلاورمردان از کمين بدر جستند و دست يکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند . همه را به کشتن اشارت فرمود . اتفاقا در آن ميان جوانی بود ميوه ی عنفوان شبابش نورسيده و سبزه ی گلستان عذارش نودميده . يکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمين نهاد و گفت : اين پسر هنوز از باغ زندگانی برنخورده و از ريعان جوانی تمتع نيافته . توقع به کرم و اخلاق خداونديست که به بخشيدن خون او بربنده منت نهد .. ملک روی از اين سخن درهم کشيد و موافق رای بلندش نيامد و گفت : پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است تربيت نااهل را چون گردكان برگنبد است بهتر اين است كه نسل اين دزدان قطع و ريشه كن شود و همه آنها را نابود كردند، چرا كه شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را كشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنين نمى كنند: ابر اگر آب زندگى بارد هرگز از شاخ بيد بر نخورى با فرومايه روزگار مبر كز نى بوريا شكر نخورى وزير، سخن شاه را طوعا و کرها پسنديد و بر حسن رای ملک آفرين گفت و عرض كرد: راى شاه دام ملکه عين حقيقت است ، چرا كه همنشينى با آن دزدان ، روح و روان اين جوان را دگرگون كرده و همانند آنها نموده است . ولى ، ولى اميد آن را دارم كه اگر او مدتى با نيكان همنشين گردد، تحت تاءثير تربيت ايشان قرار مى گيرد و داراى خوى خردمندان شود، زيرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ريشه ندوانده است و در حديث هم آمده : كل مولود يولد على الفطرة فابواه يهودانه او ينصرانه او يمجسانه . پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد سگ اصحاب كهف روزى چند پى نيكان گرفت و مردم شد گروهى از درباريان نيز سخن وزير را تاءكيد كردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد كرد و گفت : بخشيدم اگر چه مصلحت نديدم . دانى كه چه گفت زال با رستم گرد دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد ديديم بسى ، كه آب سرچشمه خرد چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد فی الجمله پسر را بناز و نعمت براوردند و استادان به تربيت همگان پسنديده آمد . باری وزير از شمايل او در حضرات ملک شمه ای می گفت که تربيت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قديم از جبلت او بدر برده . ملک را تبسم آمد و گفت : عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با آدمى بزرگ شود سالی دو برين برآمد. طايفه ی اوباش محلت بدو پيوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزيبر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قياس برداشت و در مغازه ی دزدان بجای پدر نشست و عاصی شد. ملک دست تحير به دندان گزيدن گرفت و گفت : شمشير نيك از آهن بد چون كند كسى ؟ ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ لاله رويد و در شوره زار خس 44 زمين شوره سنبل بر نياورد در او تخم و عمل ضايع مگردان نكويى با بدان كردن چنان است كه بد كردن بجاى نيكمردان * * * * حکايت رهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش ديدم که عقل و کياستی و فهم و فراستی زايدالوصف داشت، هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصيه ی او پيدا. بالاى سرش ز هوشمندى مى تافت ستاره بلندى فی الجمله مقبول نظر افتاد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته اند توانگرى به هنر است نه به مال ، بزرگى به عقل است نه به سال . ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خيانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فايده نمودند . دشمن چه زند چو مهر باشد دوست؟ ملک پرسيد که موجب خصمی اينان در حق تو چيست؟ گفت : در سايه ی دولت خداوندی دام ملکه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی شود الا به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد. توانم آن كه نيازارم اندرون كسى حسود را چه كنم كو ز خود به رنج در است بمير تا برهى اى حسود كين رنجى است كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست شوربختان به آرزو خواهند مقبلان را زوال نعمت و جاه گر نبيند به روز شب پره چشم چشمه آفتاب را چه گناه ؟ راست خواهى هزار چشم چنان كور، بهتر كه آفتاب سياه * * * * حکايت يکی از ملوک عجم حکايت کنند که دست تطاول به مال رعيت دراز کرده بود و جور و اذيت آغاز کرده ، تا بجايی که خلق از مکايد فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعيت کم شد ارتفاع ولايت نقصان پذيرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند. هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد گو در ايام سلامت به جوانمردى كوش بنده حلقه به گوش از ننوازى برود لطف كن كه بيگانه شود حلقه به گوش باری، به مجلس او در ، کتاب شاهنامه همی خواندند در زوال مملکت ضحاک و عهد فريدون.وزير ملک را پرسيد : هيچ توان دانستن که فريدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه بر او مملکت مقرر شد ؟ گفت : آن چنان که شنيدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقويت کردند و پادشاهی يافت . گفت : ای ملک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهيست تو مر خلق را پريشان برای چه می کنی مگر سر پادشاهی کردن نداری؟ همان به كه لشكر به جان پرورى كه سلطان به لشكر كند سرورى ملک گفت : موجب گردآمدن سپاه و رعيت چه باشد؟ گفت : پادشاه را کرم بايد تا برو گرد آيند و رحمت تا در پناه دولتش ايمن نشينند و تو را اين هر دو نيست. نكند جور پيشه سلطانى كه نيايد ز گرگ چوپانى پادشاهى كه طرح ظلم افكند پاى ديوار ملك خويش بكند ملک را پند وزير ناصح ، موافق طبع مخالف نيامد . روی ازين سخن درهم کشيد و به زندانش فرستاد.بسی برنيامد که بنی غم سلطان بمنازعت خاستند و ملک پدر خواستند . قومی که از دست تطاول او بجان آمده بودند و پريشان شده ، بر ايشان گرد آمدند و تقويت کردند تا ملک از تصرف اين بدر رفت و بر آنان مقرر شد. پادشاهى كو روا دارد ستم بر زير دست دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است با رعيت صلح كن وز جنگ ايمن نشين زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است * * * * حکايت پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام ، ديگر دريا را نديده بود و محنت کشتی نيازموده ، گريه و زاری درنهاد و لرزه براندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی گرفت و عيش ملک ازو منغص بود ، چاره ندانستند . حکيمی در آن کشتی بود ، ملک را گفت : اگر فرمان دهی من او را به طريقی خامش گردانم . گفت : غايت لطف و کرم باشد . بفرمود تا غلام به دريا انداختند . باری چند غوطه خورد ، مويش را گرفتند و پيش کشتی آوردند به دو دست در سکان کشتی آويخت. چون برآمد به گوشه ای بنشست و قرار يافت . ملک را عجب آمد. پرسيد: درين چه حکمت بود ؟ گفت : از اول محنت غرقه شدن ناچشيده بود و قدر سلامتی نمی دانست ، همچنين قدر عافيت کسی داند که به مصيبتی گرفتار آيد. اى پسر سير ترا نان جوين خوش ننماند معشوق منست آنكه به نزديك تو زشت است حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است فرق است ميان آنكه يارش در بر با آنكه دو چشم انتظارش بر در * * * * حکايت هرمز را گفتند : وزيران پدر را چه خطا ديدی که بند فرمودی؟ گفت : خطايی معلوم نکردم ، وليکن ديدم که مهابت من در دل ايشان بی کران است و بر عهد من اعتماد کلی ندارند ، ترسيدم از بيم گزند خويش آهنگ هلاک من کنند پس قول حکما را کار بستم که گفته اند : از آن كز تو ترسد بترس اى حكيم وگر با چو صد بر آيى بجنگ 53 از آن مار بر پاى راعى زند كه برسد سرش را بكوبد به سنگ 54 نبينى كه چون گربه عاجز شود برآرد به چنگال چشم پلنگ * * * * حکايت يکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پيری و اميد زندگانی قطع کرده که سواری از درآمد و بشارت داد که فلان قطعه را به دولت خداوند گشاديم و دشمنان اسير آمدند و سپاه رعيت آن طرف بجملگی مطيع فرمان گشتند. ملک نفسی سرد برآورد و گفت: اين مژده مرا نيست دشمنانم راست يعنی وارثان مملکت. بدين اميد به سر شد، دريغ عمر عزيز كه آنچه در دلم است از درم فراز آيد اميد بسته ، برآمد ولى چه فايده زانك اميد نيست كه عمر گذشته باز آيد كوس رحلت بكوفت دست اجل اى دو چشم ! وداع سر بكنيد اى كف دست و ساعد و بازو همه توديع يكديگر بكنيد بر من اوفتاده دشمن كام آخر اى دوستان حذر بكنيد روزگارم بشد به نادانى من نكردم شما حذر بكنيد * * * * حکايت بربالين تربت يحيی پيغامبر عليه السلام معتکف بودم در جامع دمشق که يکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقا به زيارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست . درويش و غنى بنده اين خاك و درند آنان كه غنى ترن محتاجترند آنگه مرا گفت : از آنجا که همت درويشان است و صدق معاملت ايشان ، خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب انديشناکم. گفتمش: بر رعيت ضعيف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبينی. به بازوان توانا و فتوت سر دست خطا است پنجه مسكين ناتوان بشكست نترسد آنكه بر افتادگان نبخشايد؟ كه گر ز پاى در آيد، كسش نگيرد دست هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نيكى داشت دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست بنى آدم اعضاى يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند چو عضوى به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو كز محنت ديگران بى غمى نشايد كه نامت نهند آدمى * * * * حکايت درويشی مستجاب الدعوه در بغداد پديد آمد . حجاج يوسف را خبر کردند ، بخواندش و گفت : دعای خيری بر من کن . گفت : خدايا جانش بستان. گفت : از بهر خدای اين چه دعاست ؟ گفت : اين دعای خيرست تو را و جمله مسلمانان را. اى زبردست زير دست آزار گرم تا كى بماند اين بازار؟ به چه كار آيدت جهاندارى مردنت به كه مردم آزارى * * * * حکايت يکی از ملوک بی انصاف ، پارسايی را پرسيد: از عبادتها کدام فاضل تر است ؟ گفت: تو را خواب نيم روز تا در آن يک نفس خلق را نيازاری. ظالمى را خفته ديدم نيم روز گفتم : اين فتنه است خوابش برده به و آنكه خوابش بهتر از بيدارى است آن چنان بد زندگانى ، مرده ، به * * * * حکايت يکی از ملوک را ديدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پايان مستی همی گفت: ما را به جهان خوشتر از اين يكدم نست كز نيك و بد انديشه و از كس غم نيست درويشی به سرما برون خفته و گفت : اى آنكه به اقبال تو در عالم نيست گيرم كه غمت نيست ، غم ما هم نيست ملک را خوش آمد ، صره ای هزار دينار از روزن برون داشت که دامن بدار ای درويش . گفت : دامن از کجا آرم که جامه ندارم. ملک را بر حال ضعيف او رقت زياد شد و خلعتی بر آن مزيد کرد و پيشش فرستاد. درويش مر آن نقد و جنس را به اندک زمان بخورد و پريشان کرد و باز آمد. قرار برکف آزادگان نگيرد مال نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال در حالتی که ملک را پروای او نبود حال بگفتند : بهم برآمد و روی ازو درهم کشيد . و زينجا گفته اند اصحاب فطنت و خبرت که از حدث و سورت پادشاهان برحذر بايد بودن که غالب همت ايشان به معظمات امور مملکت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نکند. حرامش بود نعمت پادشاه كه هنگام فرصت ندارد نگاه مجال سخن تا نيابى ز پيش به بيهوده گفتن مبر قدر خويش گفت : اين گدای شوخ مبذر را که چندان نعمت به چندين مدت برانداخت برانيد که خزانه ی بيت المال لقمه مساکين است نه طعمه ی اخوان الشاطين. ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد زود بينى كش به شب روغن نباشد در چراغ يكى از وزرای ناصح گفت : ای خداوند ، مصلحت آن بينم که چنين کسان را وجه کفاف بتفاريق مجری دارند تا در نفقه اسراف نکنند اما آنچه فرمودی از زجر و منع ، مناسب حال ارباب همت نيست يکی را بلطف اميدوار گردانيدن و باز به نوميدی خسته کردن. به روى خود در طماع باز نتوان كرد چو باز شد، به درشتى فراز نتوان كرد كس نبيند كه تشنگان حجاز به سر آب شور گرد آيند هر كجا چشمه اى بود شيرين مردم و مرغ و مور گرد آيند * * * * حکايت يكى از شاهان پيشين ، در رعايت مملکت سستی کردی و لشکر بسختی داشتی. لاجرم دشمنی صعب روی نهاد ، همه پشت بدادند. چو دارند گنج از سپاهى دريغ دريغ آيدش دست بردن به تيغ يکی از آنان که غدر کردند با من دم دوستی بود. ملامت کردم و گفتم دون است و بی سپاس و سفله و ناحق شناس که به اندک تغير حال از مخدوم قديم برگردد و حقوق نعمت سالها درنوردد. گفت : از بکرم معذور داری شايد که اسبم درين واقعه بی جور بود و نمد زين بگرو وسلطان که به زر بر سپاهی بخيلی کند. با او به جان جوانمردی نتوان کرد. زر بده سپاهى را تا سر بنهد و گرش زر ندهى ، سر بنهد در عالم * * * * حکايت يکی از وزرا معزول شد و به حلقه ی درويشان درآمد. اثر برکت صحبت ايشان در او سرايت کرد و جمعيت خاطرش دست داد. ملک بار ديگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نيامد و گفت : معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی. آنان كه كنج عافيت بنشستند دندان سگ و دهان مردم بستند كاغذ بدريدند و قلم بشكستند وز دست و زبان حرف گيران پرستند ملک گفتا : هر آينه ما را خردمندی کافی بايد که تدبير مملکت را شايد . گفت : ای ملک نشان خردمندان کافی جز آن نيست که به چنين کارها تن ندهد. هماى بر همه مرغان از آن شرف دارد كه استخوان خورد و جانور نيازارد * * * * حکايت سيه گوش را گفتند تو را ملازمت صحبت شير به چه وجه اختيار افتاد؟ گفت : تا فضله ی صيدش می خورم و از شر دشمنان در پناه صولت او زندگانی می کنم . گفتندش اکنون که به ظل حمايتش درآمدی و به شکر نعمتش اعتراف کردی چرا نزديکتر نيايی تا به حلقه ی خاصان درآرد و از بندگان مخلصت شمارد؟ گفت : همچنان از بطش او ايمن نيستم. اگر صد سال گبر آتش فروزد اگر يك دم در او افتد بسوزد افتد که نديم حضرت سلطان را زر بيايد و باشد که سر برود و حما گفته اند ا زتلون طبع پادشاهان برحذر بايد بود که وقتی به سلامی برنجند و ديگر وقت به دشنامی خلعت دهند و آورده اند که ظرافت بسيار کردن هنر نديمان است و عيب حکيمان. تو بر سر قدر خويشتن باش و وقار بازى و ظرافت به نديمان بگذار * * * * حکايت يکی از رفيقان شکايت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عيال بسيار و طاقت فاقه نمی آرم و بارها در دلم آمد که به اقليمی ديگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگی کرده وشد کسی را بر نيک و بد من اطلاع نباشد. بس گرسنه خفت و كس ندانست كه كيست بس جان به لب آمد كه بر او كس نگريست باز از شماتت اعدا برانديشم که بطعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عيال بر عدم مروت حمل کنند و گويند: مبين آن : بى حميت را كه هرگز نخواهد ديد روى نيكبختى كه آسانى گزيند خويشتن را زن و فرزند بگذارد بسختى و در علم محاسبت چنانکه معلوم است چيزی دانم و گر به جاه شما جهتی معين شود که جمعيت خاطر باشد بقيت عمر از عهده شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم. گتفم : عمل پادشاه ای برادر دو طرف داريد : اميد و بيم ، يعنی اميد نان و بيم جان و خلاف رای خردمندان باشد بدان اميد متعرض اين بيم شدن . كس نيايد به خانه درويش كه خراج زمين و باغ بده يا به تشويش و غصه راضى باش يا جگربند، پيش زاغ بنه گفت : اين مناسبت حال من نگفتی و جواب سوال من نياوردی. نشنيده ای که هر که خيانت ورزد پشتش از حساب بلرزد؟ راستى موجب رضاى خدا است كس نديدم كه گم شد از ره راست و حکما گويند ، چار کس از چارکس به جان برنجند. حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسپی از محتسب و آن که حساب پاک است از محاسب چه باک است ؟ مكن فراخ روى در عمل اگر خواهى كه وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ تو پاك باش و مدار از كس اى برادر، باك زنند جامه ناپاك گازران بر سنگ گفتم : حکايت آن روباه مناسب حال توست که ديدنش گريزان و بی خويشتن افتان و خيزان . کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافت است ؟ گفتا : شنيده ام که شتر را بسخره می گيرند. گفت : ای سفيه شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟ گفت : خاموش که اگر حسودان بغرض گويند شتر است و گرفتار آيم که را غم تخليص من دارد تا تفتيش حال من کند؟ و تا ترياق از عراق آورده شود مارگزيده مرد بود . تو را همچنين فضل است و ديانت و تقوا و امانت اما متعنتان در کمين اند و مدعيان گوشه نشين. اگر آنچه حسن سيرت توست بخلاف آن تقرير کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی در آن حالت مجال مقالت باشد پس مصلحت آن بينم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک رياست گويی. به دريا در منافع بى شمار است اگر خواهى ، سلامت در كنار است رفيق اين سخن بشنيد و بهم برآمد و روی از حکايت من درهم کشيد و سخنهای رنجش آميز گفتن گرتف کين چه عقل و کفايت است و فهم و درايت ؟ قول حکما درست آمد که گفته اند : دوستان به زندان بکار آيند که بر سفره همه دشمنان دوست نمايند . دوست مشمار آنكه در نعمت زند لاف يارى و برادر خواندگى دوست آن دانم كه گيرد دست دوست در پريشان حالى و درماندگى ديدم كه متغير می شود و نصيحت به غرض می شنود . به نزديک صاحبديوان رفتم ، به سابقه ی معرفتی که در ميان ما بود و صورت حالش بيان کردم و اهليت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند. چندی برين برآمد ، لطف طبعش را بديدند و حس تدبيرش را بپسنديدند و کارش از آن درگذشت و به مرتبتی والاتر از آن متمکن شد. همچنين نجم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت برسيد و مقرب حضرت و مشاراليه و معتمد عليه گشت. بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم : ز كار بسته مينديش و در شكسته مدار كه آب چشمه حيوان درون تاريكى است منشين ترش از گردش ايام كه صبر تلخ است وليكن بر شيرين دارد در آن قربت مرا با طايفه ای ياران اتفاق افتاد . چون از زيارت مکه بازآمدم دو منزلم استقبال کرد. ظاهر حالش را ديدم پريشان و در هيات درويشان. گفتم : چه حالت است ؟ گفت : آن چنانکه تو گفتی طايفه ای حسد بردند و به خيانتم منسوب کردند و ملک دام ملکه در کشف حقيقت آن استصقا نفرمود و ياران قديم و دوستان حميم از کلمه ی حق خاموش شدند و صحبت ديرين فراموش کردند. نبينى كه پيش خداوند جاه نيايش كنان دست بر بر نهند اگر روزگارش درآورد ز پاى همه عالمش پاى بر سر نهند فی الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا درين هفته که مژده ی سلامت حجاج برسيد از بند گرانم خلاص کرد و ملک موروثم خاص . گفتم : آن نوبت اشارت من قبولت نيامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر درياست خطرناک و سودمند يا گنج برگيری يا در طلسم بميری. يا زر به هر دو دست كند خواجه در كنار يا موج ، روزى افكندش مرده بر كنار مصلحت نديدم از اين بيش ريش درونش به ملامت خراشيدن و نمک پاشيدن .بدين کلمه اختصار کرديم . ندانستى كه بينى بند بر پاى چو در گوشت نيامد پند مردم ؟ دگر ره چون ندارى طاقت نيش مكن انگشت در سوراخ كژدم * * * * حکايت تنی چند از روندگان در صحبت من بودند . ظاهر ايشان به صلاح آراسته و يکی را از بزرگان در حق اين طايقه حسن ظنی بليغ و ادراری معين کرده ، تا يکی ازينان حرکتی کرده نه مناسب حال درويشان. ظن آن شخص فاسد شد و بازار اينان کاسد . خواستم تا به طريقی کفاف ياران مستخلص کنم . آهنگ خدمتش کردم ، دربانم رها نکرد و جفا کرد و معذورش داشتم که لطيفان گفته اند : در مير و وزير و سلطان را بى وسيلت مگرد پيرامن سگ و دربان چو يافتند غريب اين گريبانش گيرد، آن دامن چندان که مقربان حضرت آن بزرگ بر حال من وقوف يا و با اکرام دراوردند و برتر مقامی معين کردند اما بتواضع فروتر نشستم. و گفتم : بگذار كه بنده كمينم تا در صف بندگان نشينم آن بزرگمرد گفت : الله الله چه جای اين گفتار است؟ گر بر سر چشم ما نشينى بارت بكشم كه نازنينى فی الجمله بنشستم و از هر دری سخن پيوستم تا حديث زلت ياران در ميان آمد و گفتم : چه جرم ديد خداوند سابق الانعام كه بنده در نظر خويش خوار مى دارد خداى راست مسلم بزرگوارى و لطف كه جرم بيند و نان برقرار مى دارد حاکم اين سخن عظيم بپسنديد و اسباب معاش ياران فرمود تا بر قاعده ی ماضی مهيا دارند و موونت ايام تعطيل وفا کنند . شکر نعمت بگفتم و زمين خدمت ببوسيدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت برون آمدن گفتم. چو كعبه قبله حاجت شد از ديار بعيد روند خلق به ديدارش از بسى فرسنگ تو را تحمل امثال ما ببايد كرد كه هيچكس نزند بر درخت بى بر، سنگ * * * * حکايت ملک زاده ای گنج فراوان از پدر ميراث يافت . دست کرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی دريغ بر سپاه و رعيت بريخت. نياسايد مشام از طبله عود بر آتش نه كه چون عنبر ببويد بزرگى بايدت بخشندگى كن كه دانه تا نيفشانى نرود يکی از جلسای بی تدبير نصيحتش آغاز کرد که ملوک پيشين مرين نعمت ار به سعی اندوخته اند و برای مصلحتی نهاده ، دست ازين حرکت کوتاه کن که واقعه ها در پيش است و دشمنان از پس ، نبايد که وقت حاجت فرومانی. اگر گنجى كنى بر عاميان بخش رسد هر كد خدايى را برنجى چرا نستانى از هر يك جوى سيم كه گرد آيد تو را هر وقت گنجى ملک روی ازين سخن بهم آورد و مرو را زجر فرمود و گفت : مرا خداوند تعالی مالک اين مملکت گردانيده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم. قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت نوشين روان نمرد که نام نکو گذاشت * * * * حکايت آورده اند که نوشين روان عادل را در شکارگاهی صيد کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشيروان گفت: نمک به قيمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند ازين قدر چه خلل آيد؟ گفت: بنياد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هرکه آمد بر او مزيدی کرده تا بدين غايت رسيده. اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبى برآورند غلامان او درخت از بيخ به پنج بيضه كه سلطان ستم روا دارد زنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ * * * * حکايت غافلی را شنيدم که خانه ی رعيت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند ، بی خبر از قول حکيمان که گفته اند هر که خدای را عز و جل بيازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد. آتش سوزان نكند با سپند آنچه كند دود دل دردمند سرجمله حيوانات گويند که شيرست و اذل جانوران خر و باتفاق خر بار بر به که شير مردم در. مسكين خر اگر چه بى تميز است چون بار همى برد عزيز است گاوان و خران بار بردار به ز آدميان مردم آزار باز آمديم به حکايت وزير غافل. ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد. در شکنجه کشيد و به هنواع عقوبت بکشت. حاصل نشود رضاى سلطان تا خاطر بندگان نجويى خواهى كه خداى بر تو بخشد با خلق خداى كن نكويى آورده اند که يکی از ستم ديدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تامل کرد و گفت: نه هر كه قوت بازوى منصبى دارد به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف توان به حلق فرو برد استخوان درشت ولى شكم بدرد چون بگيرد اندر ناف نماند ستمكار بد روزگار بماند بر او لعنت پايدار * * * * حکايت مردم آزاری را حکايت کنند که سنگی بر سر صالحی زد . درويش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و درچاه کرد . درويش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت . گفتا: تو کيستی و مرا اين سنگ چرا زدی؟ گفت : من فلانم و اين همان سنگ است که در فلان تاريخ بر سر من زدی. گفت : چندين روزگار کجا بودی؟ گفت : از جاهت انديشه همی کردم، اکنون که در چاهت ديدم فرصت غنيمت دانستم. ناسزايى را كه بينى بخت يار عاقلان تسليم كردند اختيار چون ندارى ناخن درنده تيز با ددان آن به ، كه كم گيرى ستيز هر كه با پولاد بازو، پنجه كرد ساعد مسكين خود را رنجه كرد باش تا دستش ببندد روزگار پس به كام دوستان مغزش برآر * * * * حکايت يکی از ملوک مرضی هايل گرفت که اعادت ذکر آن ناکردنی اولی. طايفه حاکمان يونان متفق شدند که مرين درد را دوايی نيست مگر زهره آدمی به چندين صفت موصوف . بفرمود طلب کردن. دهقان پسری يافتند بر آن صورت که حکيمان گفته بودند . پدرش و مادرش را بخواند و به نعمت بيکران خشنود گردانيدند و قاضی فتوا داد که خون يکی از رعيت ريختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد کرد . پسر سر سوی آسمان برآورد و تبسم کرد . ملک پرسيدش که در اين حالت چه جای خنديدن است ؟ گفت ناز فرزندان بر پدر و مادران باشد و دعوی پيش قاضی بردند و داد از پادشه خواهند . اکنون پدر و مادر به علت حطام دنيا مرا به خون در سپرند و قاضی به کشتن فتوا دهد و سلطان مصالح خويش اندر هلاک من همی بيند بجز خدای عزوجل پناهی نمی بينم. پيش كه برآورم ز دستت فرياد؟ هم پيش تو از دست تو گر خواهم داد سلطان را دل ازين سخن بهم برآمد و آب در ديده بگردانيد و گفت : هلاک من اولی تر است از خون بی گناهی ريختن . سر و چشمش ببوسيد و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشيد و آزاد کرد و گويند هم در آن هفته شفا يافت. همچنان در فكر آن بيتم كه گفت : پيل بانى بر لب درياى نيل زير پايت گر بدانى حال مور همچو حال تو است زير پاى پيل * * * * حکايت يکی از بندگان عمرو ليث گريخته بود . کسان در عقبش برفتند و باز آوردند . وزير را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنين فعل روا ندارند. بنده پيشه عمرو سر بر زمين نهاد و گفت:هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست بنده چه دعوی کند ، حکم خداوند راست اما به موجب آنکه پرورده ی نعمت اين خاندانم ، نخواهم که در قيامت به خون من گرفتار آيی ، اجازت فرمای تا وزير بکشم آنگه قصاص او بفرمای خون مرا ريختم تا بحق کشته باشی. ملک را خنده گرفت ، وزير را گفت : چه مصلحت می بينی؟ گفت : ای خداوند جهان از بهر خدای اين شوخ ديده را به صدقات گور پدر آزاد کن تا مرا در بلايی نيفکنی. گناه از من است و قول حکما معتبر که گفته اند : چو كردى با كلوخ انداز پيكار سر خود را به نادانى شكستى چو تير انداختى بر روى دشمن چنين دان كاندر آماجش نشستى * * * * حکايت ملک زوزن را خواجه ای بود کريم النفس ، نيک محضر که همگنان را در مواجهه خدمت کردی ، و در غيبت نکويی گفتی. اتفاقا ازو حرکتی در نظر سلطان ناپسند آمد . مصادره فرمود و عقوبت کرد و سرهنگان ملک به سوابق نعمت او معترف بودند و به شکر آن مرتهن . در مدت توکيل او رفق و ملاطفت کردند ی و زجر و معافيت روا نداشتندی. صلح با دشمن اگر خواهى هرگه كه تو را در قفا عيب كند در نظرش تحسين كن سخن آخر به دهان مى گذرد موذى را سخنش تلخ نخواهى دهنش شيرين كن آن چه مضمون خطاب ملک بود ا زعهدته بعضی بدر آمد و به بقيتی در زندان بماند . آورده اند که طکی از ملوک ناحی در خفيه پيامش فرستاد که ملوک آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بی عزتی کردند . اگر رای عزيز فلان احسن الله خلاصه به جانب ما التفاتی کند در رعايت خاطرش هر چه تمامتر سعی کرده شود و اعيان اي« ملک به ديدار او مفتقرند و جواب اين حرف را منتظر . خواجه برين وقوف يافت و از خطر انديشيدن و در حال جوابی مختصر چنان که مصلحت ديد برقفای ورق نبشت و روان کرد. يکی از متعلقان واقف شد و ملک را اعلام کرد که فلان را که حبس فرمودی با ملوک نواحی مراسه دارد . ملک بهم برآمد و کشف اين خبر فرمود قاصد را بگرفت و رسالت بخواندند . نبشته بود که حسن ظن بزرگان بيش از فضيلت ماست و تشرطف قبولی که فرمودند بنده را امکان اجابت نيست بتحکم آنکه پرورده نعمت نعمت اين خاندان است وبه اندک مايه تغير با ولی نعمت بی وفايی نتوان کرد چنانکه گفته اند : آن را كه به جاى تو است هر دم كرمى عذرش بنه ار كند به عمرى ستمى ملک را سيرت حق شناسی او پسند آمد و خلعت و نعمت بخشيد و عذر خواست که خطا کردم تو را بی جرم و خطا آزردن. گفت : ای خداوند بنده درين حالت مر خداوند را خطا نمی بيند. تقدير خداوند تعالی بود که مرين بنده را مکروهی برسد پس به دست تو اوليتر که سوابق نعمت برين بنده داری و ايادی منت و حکما گفته اند : گر گزندت رسد ز خلق مرنج كه نه راحت رسد ز خلق نه رنج از خدا دان خلاف دشمن و دوست كين دل هردو در تصرف اوست گرچه تير از كمان همى گذرد از كماندار بيند اهل خرد * * * * حکايت يکی از ملوک عرب شنيدم که متعلقان را همی گفت مرسوم فلان را چندانکه هست مضاعف کنيد. که ملازم درگاه است و مترصد فرمان ديگر خدمتکاران به لهو و لعب مشغول اند و در ادای خدمت متهاون . صاحبدلی بشنيد و فرياد و خروش از نهادش برآمد . پرسيدندش چه ديدی؟ گفت : مراتب بندگان به درگاه خداوند تعالی همين مثال دارد. دو بامداد گر آيد كسى به خدمت شاه سيم هر آينه در وى كند بلطف نگاه مهترى در بول فرمان است ترك فرمان دليل حرمان است هر كه سيماى راستان دارد سر خدمت بر آستان دارد * * * * حکايت ظالمی را حکايت کنند که هيزم درويشان خريدی بحيف و توانگران را دادی بطرح. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت : مارى تو كه كرا ببينى بزنى يا بوم كه هر كجت نشينى نكنى زورت از پيش مى رود با ما با خداوند غيب دان نرود زورمندى مكن بر اهل زمين تا دعايى بر آسمان برود حاکم از گفتن او برنجيد و روی از نصيحت او درهم کشيد و بر او التفات نکرد تا شبی که آتش مطبخ در انبار هيزمش افتاد وس اير املاکش بسوخت و ز بستر نرمش به خاکستر نرم نشاند . اتفاقا همان شخص بر او گذشت و ديدش که با ياران همی گفت : ندانم اين آتش از کجا در سرای من افتاد؟ گفت : از دل درويشان. حذر كن ز درد درونهاى ريش كه ريش درون عاقبت سر كند بهم بر مكن تا توانى دلى كه آهى جهانى به هم بر كند و بر تاج کيخسرو نبشته بود : چه سالهاى فراوان و عمرهاى دراز كه خلق بر سر ما بر زمين بخواهد رفت چنانكه دست به دست آمده است ملك به ما به دستهاى دگر همچنين بخواهد رفت * * * * حکايت كشتى گيرى در فن كشتى گيرى سرآمده بود و سيصد و شصت بند فاخر بدانستی مگر گوشه ی خاطرش با جمال يکی از شاگردان ميلی داشت. سيصد و پنجاه و نه بندش درآموخت مگر يک بند که در تعليم آن دفع انداختی و تاخير کردی . فی الجمله پسر در قوت و صنعت سرآ»د و کسی را در زمان او با او امکان مقومت نبود تا بحدی که پيش ملک آن روزگار گفته بود : استاد را فضيلتی که بر من است از روی بزرگيست و حق تربيت وگرنه به قوت ازو کمتر نيستم وبه صنعت با او برابرم. ملک را اين سخن دشخوار آمد . فرمود تا مصارعت کننند. مقامی متسع ترتيب کردند و ارکان دولت و اعيان حضرت و زورآوران روی زمين حاضر شدند . پسر چون پيل مست اندر آمد بصدمتی که اگر کوه رويين تن بودی از جای برکندی . استاد دانست که جوان به قوت ازو برتر است . بدان بند غريب که از وی نهان داشته بود با او درآويخت . پسر دفع ندانست بهم برآمد. استا به دو دست از زمينش بالای سر برد و کوفت . غريو از خلق برخاست . ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورده ی خويش دعوی مقومت کردی و بسر نبردی. گفت : ای پادشاه روی زمين ، به زور آوردی بر من دست نيافت بلکه مرا از علم کشتی دقيقه ای مانده بود و مه عمر از من دريغ همی داشت ، امروز بدان دقيقه بر من غالب آمد . گفت : از بهر چنين روزی که زيرکان گفته اند : دوست را چندان قوت مده که دشمنی کند . نشنيده ای که چه گفت آنکه از پرورده خويش جفا بديد. يا مگر كس در اين زمانه نكرد كس نياموخت علم تير از من كه مرا عاقبت نشانه نكرد * * * * حکايت فقيرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از كنار او گذشت . آن فقير بر اساس اينكه آسايش زندگى را در قناعت ديده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نكرد.110 پادشاه به خاطر غرور و شوكت سلطنت ، از آن فقير وارسته رنجيده خاطر شد و گفت : اين گروه خرقه پوشان لباس پروصله پوش همچون جانوران بى معرفتند كه از آدميت بى بهره مى باشند. وزير نزديك فقير آمد و گفت : اى جوانمرد! سلطان روى زمين از كنار تو گذر كرد، چرا به او احترام نكردى و شرط ادب را در برابرش بجا نياوردى ؟ فقير وارسته گفت : به شاه بگو از كسى توقع خدمت و احترام داشته باش كه از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نيستند. پادشه پاسبان درويش است گرچه رامش به فر دولت او است گوسپند از براى چوپان نيست بلكه چوپان براى خدمت او است يكى امروز كامران بينى ديگرى را دل از مجاهده ريش روزكى چند باش تا بخورد خاك مغز سر خيال انديش فرق شاهى و بندگى برخاست چون قضاى نوشته آمد پيش گر كسى خاك مرده باز كند ننمايد توانگر و درويش سخن آن فقير وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت ، به او گفت : حاجتى از من بخواه تا برآورده كنم . فقير وارسته پاسخ داد: حاجتم اين است كه بار ديگر مرا زحمت ندهى . شاه گفت : مرا نصيحت كن . فقير وارسته گفت : درياب كنون كه نعمتت هست به دست كين دولت و ملك مى رود دست به دست * * * * حکايت يکی از وزرا پيش ذالنون مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خيرش اميدوار و از عقوبتش ترسان . ذوالنون بگريست و گفت : اگر من خدای را عزوجل چنين پرستيدمی که تو سلطان را ، از جمله صديقان بودمی. گرنه اميد و بيم راحت و رنج پاى درويش بر فلك بودى ور وزير از خدا بترسيدى همچنان كز ملك ، ملك بودى * * * * حکايت پادشاهی به کشتن بی گناهی فرمان داد. گفت : ای ملک بموجب خشمی که تو را بر من است آزار خود مجوی که اين عقوبت بر من به يک نفس بسر آيد و بزه آن بر تو جاويد بماند . دوران بقا چو باد صحرا بگذشت تلخى و خوشى و زشت و زيبا بگذشت پنداشت ستمگر كه ستم بر ما كرد در گردن او بماند و بر ما بگذشت ملک را نصيحت او سودمند آمد و از سر خون او برخاست . * * * * حکايت وزرای انوشيروان درمهمی از مصالح مملکت انديشه همی کردند و هريکی از ايشان دگرگونه رای همی زدند و ملک همچنين تدبيری انديشه کرد. بزرجمهر را رای ملک اختيار آمد. وزيران درنهانش گفتند : رای ملک را چه مزيت ديدی بر فرک چندين حکيم ؟ گفت : بموجب آنکه انجام کارها معلوم نيست و رای همگان در مشيت است که صواب آيد يا خطا پس موافقت رای ملک اوليتر است تا اگر خلاف صواب آيد بعلت متابعت ، از معاتبعت ، ا زمعاتبت ايمن باشم. خلاف راءى سلطان راءى جستن به خون خويش باشد دست شستن اگر خود روز را گويد: شب است اين ببايد گفتن ، آنك ماه و پروين * * * * حکايت شيادی گيسوان بافت يعنی علويست و با قافله حجاز به شهری در آ»د که از حج همی آيم و قصيده ای پيش ملک برد که من گفته ام . نعمت بسيارش فرمود و اکرام کرد تا يکی از نديمان حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دريا آمده بود گفت : من او را عيد اضحی در بصره ديدم . معلوم شد که حاجی نيست. ديگری گفتا : پدرش نصرانی بود در ملطيه پس او شريف چگونه صورت بندد. ؟ و شعرش را به ديوان انوری دريافتند. ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندين دروغ درهم چرا گفت . گتف : ای خداوند روی زمين يک سخنت ديگر در خدمت بگويم اگر راست نباشد به هر عقوبت که فرمايی سزاوارم . گفت : بگو تا آن چيست. گفت : غريبى گرت ماست پيش آورد دو پيمانه آبست و يك چمچه دوغ اگر راست مى خواهى از من شنو جهان ديده ، بسيار گويد دروغ ملک را خنده گرتف و گفت : ازين راست رت سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است. فرمود تا آنچه مامول اوست مهيا دارند و بخوشی برود. * * * * حکايت يکی از وزرا به زير دستان رحم کردی و صلاح ايشان را بخير توسط نمودی . ا تفاقا به خطاب ملک گرفتار آمد. همگنان در مواجب استخلاص او سعی کردند و موکلان در معاقبش ملاطفت نمودند و بزرگان شکر سيرت خوبش به افواه گفتند تا ملک از سر عتاب او درگذشت . صاحبدلی برين اطلاع ياتف و گفت : تا دل دوستان به دست آرى بوستان پدر فروخته به پختن ديگ نيكخواهان را هر چه رخت سر است سوخته به با بدانديش هم نكويى كن دهن سگ به لقمه دوخته به * * * * حکايت يکی از پسران هارون الرشيد پيش پدر باز آمد خشم آلود که فلان سرهنگ زاده مرا دشنام مادر داد . هارون ارکان دولت را گفت : جزای چنين کس چه باشد؟ ي:ی اشاره به کشتن کرد و ديگری به زبان بريدن و ديگری به مصادره و نفی. هارون گتف : ای پسرم کرم آن است که عفو کنی و اگر نتوانی تو نيزش دشنام مادر ده ، نته چندانکه انتقام از حد درگذرد آنگاه ظلم از طرف ما و دعوی از قبل خصم. نه مرد است آن به نزديك خردمند كه با پيل دمان پيكار جويد بلى مرد آنكس است از روى محقيق كه چون خشم آيدش باطل نگويد * * * * حکايت با طايفه بزرگان به كشتى در نشسته بودم . كشتى كوچكى در پی ما غرق شد. دو برادر از آن كشتى كوچك ، در گردابى در حال غرق شدن بودند. يكى از بزرگان به كشتيبان گفت : اين دوان را از بگير كه اگر چنين كنى ، براى هر كدام پنجاه دينارت دهم . ملاح خود به آب افكند و به سراغ آنها رفت و يكى از آنها را نجات داد، آن ديگرى هلاك شد. ملاح را گفتم: لابد عمر او به سر آمده بود ، از اين رو اين يكى نجات يافت و آن ديگر به خاطر تاءخير دستيابى تو به او، هلاك گرديد.خنديد و گفت : آنچه تو گفتى قطعى است كه عمر هر كسى به سر آمد، قابل نجات نيست ، ولى علت ديگرى نيز داشت و آن اينكه : ميل خاطرم به نجات اين يكى بيشتر از آن هلاك شده بود، زيرا سالها قبل ، روزى در بيابان مانده بودم ، اين شخص به سر رسيد و مرا بر شترش سوار كرد و به مقصد رسانيد، ولى در دوران كودكى از دست آن برادر هلاك شده ، تازيانه اى خورده بودم . گفتم : صدق الله ، من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعليها : تا توانى درون كس متراش كاندر اين راه خارها باشد كار درويش مستمند برآر كه تو را نيز كارها باشد * * * * حکايت دو برادر يکی خدمت سلطان کردی و ديگر به زور بازو نان خوردی. باری اين توانگر گفت درويش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی ؟ گفت : تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهايی يابی؟ که خردمندان گفته اند : نان خود خوردند و نشستن به که کمر شمشير زرين بخدمت بستن. به دست آهك تفته كردن خمير به از دست بر سينه پيش امير عمر گرانمايه در اين صرف شد تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا اى شكم خيره به نانى بساز تا نكنى پشت به خدمت دو تا * * * * حکايت کسی مژده پيش انوشيروان برد گفت : شنيدم که فلان دشمن تو را خدای عزوجل برداشت. گفت : هيچ شنيدی که مرا بگذاشت؟ اگر بمرد عدو جاى شادمانى نيست كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست * * * * حکايت گروهى حكما به حضرت انوشيروان همی گفتند و بزرگمهر که مهتر ايشان بود خاموش. گفتندش : جرا با ما د راين بحث نگويی ؟ گفت : وزيران بر مثال ابطال اند و طبيب دارو ندهد جز سقيم را . پس چون ببينم که رای شما برصواب است مرا بر سر آن سخن گفتن حمت نباشد. چو كارى بى فضول من بر آيد مرا در وى سخن گفتن نشايد و گر بينم كه نابينا و چاه است اگر خاموش بنشينم گناه است * * * * حکايت هارون الرشيد را چون بر سرزمين مصر، مسلم شد گفت : بر خلاف آن طاغوت فرعون كه بر اثر غرور تسلط بر سرزمين مصر، ادعاى خدايى كرد، من اين كشور را جز به خسيس ترين غلامان نبخشم . از اين رو هارون را غلامی سياه به نام خصيب بود بسيار نادان بود، او را طلبيد و فرمانروايى كشور مصر را به او بخشيد.گويند: آن غلام سياه به قدرى كودن بود كه گروهى از كشاورزان مصر نزد او آمدند و گفتند: پنبه كاشته بوديم ، باران بى وقت آمد و همه آن پنبه ها تلف و نابود شدند. غلام سياه در پاسخ گفت : مى خواستيد پشم بكاريد! اگر دانش به روزى در فزودى ز نادان تنگ روزى تر نبودى به نادانان چنان روزى رساند كه دانا اندر آن عاجز بماند بخت و دولت به كاردانى نيست جز بتاءييد آسمانى نيست او فتاده است در جهان بسيار بى تميز ارجمند و عاقل خوار كيمياگر به غصه مرده و رنج ابله اندر خرابه يافته گنج * * * * حکايت كنيزكى از اهالى چين را براى يكى از شاهان به هديه آوردند.شاه در حال مستى خواست با او آميزش كند. او تمكين نكرد. شاه خشمگين شد و او را به غلام سياهى بخشيد. آن غلام سياه به قدرى بدقيافه بود كه لب بالايش از دو طرف بينيش بالاتر آمده بود و لب پايينش به گريبانش فرو افتاده بود، آن چنان هيكلى درشت و ناهنجار داشت كه صخرالجن از ديدارش مى رميد و عين القطر از بوى بد بغلش مى گنديد: تو گويى تا قيامت زشترويى بر او ختم است و بر يوسف نكويى چنانكه شوخ طبعان لطيفه گو مى گويند: شخصى نه چنان كريه منظر كز زشتى او خبر توان داد آنكه بغلى نعوذ باالله مردار به آفتاب مرداد اين غلام سياه كه در آن وقت هوسباز و پرشهوت بود، همان شب با آن كنيز آميزش كرد. صبح آن شب ، شاه كه از مستى بيرون آمده بود، به جستجوى كنيز پرداخت . او را نيافت . ماجرا را به او خبر دادند. او خشمگين شد و فرمان داد كه غلام سياه را با كنيز محكم ببندند و بر بالاى بام كوشك ببردن و از آنجا به قعر دره گود بيفكنند. يكى از وزيران پاك نهاد دست شفاعت به سوى شاه دراز كرد و گفت : غلام سياه بدبخت را چندان خطايى نيست كه درخور بخشش نباشد، با توجه به اينكه همه غلامان و چاكران به گذشت و لطف شاه ، خو گرفته اند. شاه گفت : اگر غلام سياه يك شب همبسترى با كنيز را، تاءخير مى انداخت چه مى شد؟ كه اگر چنين مى كرد، من خاطر او را به عطاى بيش از قيمت كنيز، شاد مى نمودم . وزير گفت : اى پادشاه روى زمين ! آيا نشنيده اى كه : تشته سوخته در چشمه روشن چو رسيد تو مپندار كه از پيل دمان انديشد ملحد گرسنه در خانه خالى برخوان عقل باور نكند كز رمضان انديشد شاه از اين لطيفه فرح بخش وزير، خوشش آمد و به او گفت : اكنون غلام سياه را بخشيدم ، ولى كنيزك را چه كنم ؟ وزيرگفت : كنيزك را نيز به غلام سياه ببخش ، زيرا نيم خورده او شايسته و سزاوار او است . هرگز آن را به دستى مپسند كه رود جاى ناپسنديده تشنه را دل نخواهد آب زلال نيم خورده دهان گنديده * * * * حکايت اسکندر رومی را پرسيدند : ديار مشرق و مغرب به چه گرفتی که ملوک پيشين را خزاين و عمر و ملک و لشکر بيش ازين بوده است و ايشان را چنين فتحی ميسر نشده ؟ گفتا: به عون خدای عزوجل ، هر مملکتی را که گرفتم رعيتش نيازردم و نام پادشاهان جز بنکويی نبردم. بزرگش نخوانند اهل خرد كه نام بزرگان به زشتى برد .......................................................................................................................................................... باب دوم : در اخلاق پارسايان حکايت يکی از بزرگان گفت : پارسايی را چه گويی در حق فلان عابد که ديگران در حق وی بطعنه سخنها گفته اند ؟ گفت بر ظاهرش عيب نمی بينم و در باطنش غيب نمی دانم . هر كه را، جامه پارسا بينى پارسا دان و نيك مرد انگار ور ندانى كه در نهانش چيست محتسب را درون خانه چكار؟ * * * * حکايت درويشی را ديدم سر بر آستان کعبه همی ماليد و می گفت : يا غفور و يا رحيم - تو دانى كه از ظلوم و جهول چه آيد؟ عذر قصير خدمت آوردم كه ندارم به طاعت استظهار عاصيان از گناه توبه كنند عرفان از عبادت استغفار عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت . من بنده اميد آورده ام نه طاعت بدريوزه آمده ام نه بتجارت . اصنع بى ما انت اهله. بر در كعبه سائلى ديدم كه همى گفت و مى گرستى خوش من نگويم كه طاعتم بپذير قلم عفو بر گناهم كش * * * * حکايت عبدالقادر گيلانى را رحمه الله عليه ، در حرم کعبه روی بر حصبا نهاده همی گفت : خدايا! ببخشای ، وگر هر آينه مستوجب عقوبتم در روز قيامتم نابينا برانگيز تا در روی نيکان شرمسار نشوم . روى بر خاك عجز مى گويم هر سحرگه كه باد مى آيد اى كه هرگز فراموشت نكنم هيچت از بنده ياد مى آيد؟ * * * * حکايت دزدی به خانه ی پارسايی درآمد. چندان که جست چيزی نيافت . دلتنگ شد . پارسا خبر شد ، گليمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود. شنيدم كه مردان راه خداى دل دشمنان را نكردند تنگ تو را كى ميسر شود اين مقام كه با دوستانت خلافست و جنگ مودت اهل صفا چه در روی و چه در قفا . نه چنان کز پست عيب گيرند و پيشت بيش ميرند. هر كه عيب دگران پيش تو آورد و شمرد بى گمان عيب تو پيش دگران خواهد بر * * * * حکايت تنی چند از روندگان متفق سياحت بودند و شريک رنج و راحت . خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند. اين از کرم اخلاق بزرگان بديع است روی از مصاحبت مسکينان تافتن و فايده و برکت دريغ داشتن که من در نفس خويش اين قدرت و سرعت می شناسم که در خدمت مردان يار شاطر باشم نه بار خاطر. يکی زان ميان گفت : ازين سخن که شنيدی دل تنگ مدار که درين روزها دزدی بصورت درويشان برآمده ، خود را در سلک صحبت ما منتظم کرد. چه دانند مردان كه در خانه كيست ؟ نويسنده داند كه در نامه چيست ؟ از آنجا که سلامت حال درويشان ، است گمان فضولش نبردند و به ياری قبولش کردند. صورت حال عارفان دلق است اين قدر بس كه روى در خلق است در عمل كوش و هر چه خواهى پوش تاج بر سر نه و علم بر دوش در قژاكند مرد بايد بود بر مخنث سلاح جنگ چه سود؟ روزی تا به شب رفته بوديم و شبانگه به پای حصار خفته که دزد بی توفيق ابريق رفيق برداشت که به طهارت می رود و به غارت می رفت. پارسا بين كه خرقه در بر كرد جامه كعبه را جل خر كرد چندانکه از نظر درويشان غايب شد به برجی رفت و درجی بدزديد . تا روز روشن شد آن تاريک مبلغی راه رفته بود و رفيقان بی گناه خفته . بامدادان همه را به قلعه درآوردند و بزدند و به زندان کردند . از آن تاريخ ترک صحبت گفتيم و طريق عزلت گرفتيم و اسلامة فى الوحده. چو از قومى ، يكى بى دانشى كرد نه كه را منزلت ماند نه مه را شنيدستى كه گاوى در علف خوار بيالايد همه گاوان ده را گفتم سپاس و منت خدای را عزوجل که از برکت درويشان محروم نماندم . گرچه بصورت از صحبت وحيد افتادم . بدين حکايت که گفتی مستفيد گشتم و امثال مرا همه عمر اطن نصيحت به کار آيد . به يك ناتراشيده در مجلسى برنجد دل هوشمندان بسى اگر بركه اى پر كنند از گلاب سگى در وى افتد، كند منجلاب * * * * حکايت زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بيش از آن کرد که عادت او تا ظن صلاحيت در حق او زيادت کنند. ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کاين ره که تو می روی به ترکستان است چون به مقام خويش آمد سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت : ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت : در نظر ايشان چيزی نخوردم که بکار آيد . گفت : نماز را هم قضا کن که چيزی نکردی که بکار آيد. اى هنرها گرفته بر كف دست عيبها برگرفته زير بغل تا چه خواهى گرفتن اى مغرور روز درماندگى به سيم دغل * * * * حکايت ياد دارم كه ايام طفوليت ، بسيار عبادت مى كردم و شب را با عبادت به سر مى آوردم . در زهد و پرهيز جديت داشتم . يك شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بيدار بوده و قرآن مى خواندم ، ولى گروهى در كنار ما خوابيده بودند، حتى بامداد براى نماز صبح برنخاستند. به پدرم گفتم : از اين خفتگان يك نفر برخاست تا دور ركعت نماز بجاى آورد، به گونه اى در خواب غفلت فرو رفته اند كه گويى نخوابيده اند بلكه مرده اند. پدرم به من گفت : عزيزم ! تو نيز اگر خواب باشى بهتر از آن است كه به نكوهش مردم زبان گشايى و به غيبت و ذكر عيب آنها بپردازى . نبيند مدعى جز خويشتن را كه دارد پرده پندار در پيش گرت چشم خدا بينى ببخشند نبينى هيچ كس عاجزتر از خويش * * * * حکايت يكى از بزرگان را به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جميلش مبالغه می کردند. سربرآورد و گفت : من آنم که من دانم. شخصم به چشم عالميان خوب منظر است وز خبث باطنم سر خجلت فتاده پيش طاووس را به نقش و نگارى كه هست خلق تحسين كنند و او خجل از پاى زشت خويش * * * * حکايت يكى از صلحای لبنان كه مقامات او ميان عرب به مشهور ، به جامع دمشق درآمد، برکه حوض كلاسه رفت طهارت همی ساخت، ناگاه پايش لغزيد و به داخل آب افتاد و با رنج بسيار از آب نجات يافت . مشغول نماز شد، پس از نماز يكى از اصحاب نزدش آمد و گفت : مشكلى دارم ، اجازت دهی. مرد صالح گفت :آن چيست؟ او گفت : به ياد دارم كه شيخ بر روى درياى روم راه رفت و قدمش تر نشد، ولى براى تو در حوض كوچك حالتى پيش آمد؟ نزديك بود به هلاكت برسى ؟ مرد صالح پس از فكر و تامل بسيار به او گفت : آيا نشنيده اى كه خواجه عالم ، سرور جهان رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: لى مع الله وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب ولا نبى مرسل : مرا با خدا وقتى هست كه در آن وقت آن چنان يگانگى وجود دارد كه فرشته ويژه و پيامبر مرسل در آن نگنجند. ولى نگفت على الدوام هميشه بلكه فرمود: وقتى از اوقات . آن حضرت در يك وقت چنين فرمود كه جبرئيل و ميكائيل به حالت او راه ندارند ولى در وقت ديگر با همسران خود حفصه و زينب ، دمساز شده ، خوش مى گفت : و مى شنيد. مشاهدة الابرار بين التجلى و الاستتار: مشاهده و ديدار نيكان ، بين آشكارى و پوشيدگى است . مشاهده الابرار بين التجلی و الاستار. می نمايد و می ربايند. ديدار می نمايی و پرهيز می کنی بازار خويش و آتش ما تيز مى كنى اشاهد من اهوی بغير وسيله فيلحقنی شان اضل طريقا * * * * حکايت يكى پرسيد: از آن گم كرده فرزند كه اى روشن گهر پير خردمند ز مصرش بوى پيراهن شنيدى چرا در چاه كنعانش نديدى ؟ بگفت : احوال ما برق جهان است چرا در چاه كنعانش نديدى ؟ گهى بر طارم اعلى نشينيم گهى بر پشت پاى خود نبينيم اگر درويش در حالى بماندى سر و دست از دو عالم بر فشاندى * * * * حکايت در جامع بعلبك بودم .يك روز چند كلمه به عنوان پند و اندرز براى جماعتى كه در آنجا بودند، مى گفتم ، ولى آن جماعت را پژمرده دل و دل مرده و بى بصيرت يافتم كه آن چنان در امور مادى فرو رفته بودند كه در وجود آنها راهى به جهان معنويت نبود. ديدم كه سخنم در آنها بى فايده است و آتش سوز دلم ، هيزم تر آنها را نمى سوزاند. تربيت و پرورش آدم نماهاى حيوان صفت و آينه گردانى در كوى كورهاى بى بصيرت ، برايم ، دشوار شد، ولى همچنان به سخن ادامه مى دادم و در معنويت باز بود. سخن از اين آيه به ميان آمد كه خداوند مى فرمايد: و نحن اقرب اليه من حبل الوريد: و ما از رگ گردن ، به انسان نزديكتريم . دوست نزديكتر از من به من است وين عجبتر كه من از وى دورم چه كنم با كه توان گفت كه دوست در كنار من و من مهجورم من از شرا باين سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده ای برکنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد و نعره ای زد که ديگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش.گفتم: اى سبحان الله ! دوران باخبر، در حضور و نزديكان بى بصر، درو! فهم سخن چون نكند مستمع قوت طبع از متكلم مجوى فسحت ميدان ارادت بيار تا بزند مرد سخنگوى گوى * * * * حکايت شبى در بيابان مكه از بی خوابی پای رفتنم نماند . سربنهادم و شتربان را گفتم : دست بدار از من . پاى مسكين پياده چند رود؟ كز تحمل ستوده شد بختى تا شود جسم فربهى لاغر لاغرى مرده باشد از سختى ساربان گفت : اى برادر! حرم در پيش است و حرامى در پس . اگر رفتى ، بردى و گر خفتى مردى . خوش است زير مغيلان به راه باديه خفت شب رحيل ، ولى ترك جان ببايد گفت * * * * حکايت پاسايی را ديدم بر کنار دريا که زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو به نمی شد. مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عز وجل علی الدوام گفتی . پرسيدندش که شکر چه می گويی ؟ گفت : شکر آنکه به مصيبتی گرفتارم نه به معصيتی. اگر مرا زار به كشتن دهد آن يار عزيز تا نگويى كه در آن دم ، غم جانم باشد گويم از بنده مسكين چه گنه صادر شد كو دل آزرده شد از من غم آنم باشد * * * * حکايت درويشی را ضرورتی پيش آمد، گليمى را از خانه يكى از پاك مردان دزديد. قاضى فرمود تا دستش بدر کنند. صاحب گليم شفاعت کرد که من او را بحل کردم. قاضى گفت : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم. صاحب گليم گفت : اموال من وقف فقيران است ، هر فقيرى كه از مال وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته ، پس قطع دست او لازم نيست . قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش قرار داد و به او گفت : آيا جهان بر تو تنگ آمده بود كه فقط از خانه چنين پاك مردى دزدى كنى ؟! دزد گفت : اى حاكم ! مگر نشنيده اى كه گويند: خانه دوستان بروب ولى حلقه در دشمنان مكوب . چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده دشمنان را پوست بر كن ، دوستان را پوستين * * * * حکايت پادشاهى پارسايی را ديد ، گفت : هيچت از ما ياد آيد؟ گفت : بلی، وقتی که خدا را فراموش می کنم. هر سو دود آن كس ز بر خويش براند و آنرا كه بخواند به در كس نداواند * * * * حکايت يكى از جمله ی صالحان بخواب ديد مر پادشاهى را در بهشت است و پارسايى در دوزخ ،پرسيد: موجب اين درجات چيست و سبب آن درکات؟كه مردم بر خلاف اين اعتقاد داشتند؟! ندايى آمد كه : اين پادشاه به خاطر دوستى با پارسايان به بهشت رفت و آن پارسا به خاطر تقرب به شاه ، به دوزخ رفت . دلقت به چكار آيد و مسحى و مرقع خود را ز عملهاى نكوهيده برى دار حاجت به كلاه بركى داشتنت نيست درويش صفت باش و كلاه تترى دار * * * * حکايت پياده ای سر و پا برهنه با کارونان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت. خرامان همی رفت و می گفت : نه بر اشترى سوارم ، نه چو خر به زير بارم نه خداوند رعيت ، نه غلام شهريارم غم موجود و پريشانى معدوم ندارم نفسى مى زنم آسوده و عمرى به سر آرم اشتر سواری گفتش :ای درويش کجا می روی ؟ برگرد که بسختی بميری.نشنيد و قدم در بيابان نهاد و اشتر سواری گفتش : ای درويش کجا می روی ؟ برگرد که بسختی بميری. نشنيد و قدم در بيابان نهاد و برفت . چون به نجله محمود در رسيديم ، توانگر را اجل فرار سيد. درويش به بالينش فراز آمد و گفت : شخصى همه شب بر سر بيمار گريست چون روز آمد بمرد و بيمار بزيست اى بسا اسب تيزرو كه بماند خرك لنگ ، جان به منزل برد بس كه در خاك تندرستان را دفن كرديم و زخم خورده نمرد * * * * حکايت پادشاهی پارسايی را ديد ، گفت : هيچت از ما ياد آيد ؟ گفت : بلی > وقتی که خدا فراموش می کنم. آنكه چون پسته ديدمش همه مغز پوست بر پوست بود همچو پياز پارسايان روى در مخلوق پشت بر قبله مى كنند نماز چون بنده خداى خويش خواند بايد كه به جز خدا نداند * * * * حکايت کاروانی در زمين يونان بزدند و ننعمت بی قياس ببردند . بازرگانان گريه و زاری کردند و خدا و پيمبر شفيع آوردند و فايده نبود. چو پيروز شد دزد تيره روان چه غم دارد از گريه كاروان لقمان حکيم اندر آن کاروانن بود . يکی گفتش از کاروانيان : مگر اينان را نصيحتی کنی و موعظه ای گويی تا طرفی از مال ما دست بدارند که دريغ باشد چندين نعمت که ضايع شود . گفت : دريغ کلمه ی حکمت با ايشان گفتن. آهنى را كه موريانه بخورد نتوان برد از او به صيقل زنگ به سيه دل چه سود خواندن وعظ نرود ميخ آهنين بر سنگ همانا که جرم از طرف ماست. به روزگار سلامت ، شكستگان درياب كه جبر خاطر مسكين ، بلا بگرداند چو سائل از تو به زارى طلب كند چيزى بده و گرنه ستمگر به زور بستاند * * * * حکايت يکی از صاحبدلان زورآزمايی را ديدم . بهم برآمده و کف بردماغ انداخته .گفت : اين را چه حالت است ؟ گفتند : فلان دشنام دادش. گفت : اين فرومايه هزار من سنگ برمی دارد و طاقت نمی آرد . لاف سر پنجگى و دعوى مردى بگذار عاجز نفس ، فرومايه چه مردى زنى گرت از دست برآيد دهنى شيرين كن مردى آن نيست كه مشتى بزنى بر دهنى اگر خود بر كند پيشانى پيل نه مرد است آنكه در او مردمى نيست بنى آدم سرشت از خاك دارد اگر خالى نباشد، آدمى نيست * * * * حکايت بزرگی را پرسيدم از سيرت اخوان صفا . گفت : کمينه آنکه مراد خاطر ياران بر مصالح خويش مقدم دارد و حکما گفته اند : برادر که دربند خويش است نه برادر و نه خويش است. همراه اگر شتاب كند در سفر تو بيست ! دل در كسى نبند كه دل بسته تو نيست چو نبود خويش را ديانت و تقوا قطع رحم بهتر از مودت قربى ياد دارم که مدعی درين بيت بر قول من اعتراض کرده بود و گفته بود : حق تعالی در کتاب مجيد از قطع رحم نهی کرده است و به مودت ذی القربی فرموده اينچه تو گفتی مناقص آن است . گفتم : غلط کردی که موافق قرآن است ، ...و ان جاهداك لتشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما هزار خويش كه بيگانه از خدا باشد فداى يكتن بيگانه كاشنا باشد * * * * حکايت آورده اند که فقيهی دختری داشت بغايت زشت ، به جای زنان رسيده و با وجود جهاز و نعمت کسی در مناکحت او رغبت نمی نمود. زشت باشد ديبقى و ديبا كه بود بر عروس نازيبا فی الجمله بحکم ضرورت عقد نکاحش با ضريری بستند . آورده اند که حکيمی در آن تاريخ از سرنديب آمده بود که ديده ی نابينا روشن همی کرد. فقيه را گفتند : داماد را چرا علاج نکنی ؟ گفت : ترسم که بينا شود و دخترم را طلاق دهد ، شوی زن زشتروی ، نابينا به . * * * * حکايت پادشاهى به ديده ی استحقار در طايفه درويشان نظر کرد. يکی زان ميان بفراست بجای آورد و گفت : ای ملک ما درين دنيا بجيش از تو کمتريم و بعيش از تو خوشتر و بمرگ برابر و بقيامت بهتر. اگر كشور گشاى كامران است و گر درويش ، حاجتمند نان است در آن ساعت كه خواهند اين و آن مرد نخواهند از جهان بيش از كفن برد چو رخت از مملكت بربست خواهى گدايى بهتر است از پادشاهى ظاهر درويشی جامه ی ژنده است و موی سترده و حقيقت آن ، دل زنده و نفس مرده . نه آنكه بر در دعوى نشيند از خلقى وگر خلاف كنندش به جنگ برخيزد اگر ز كوه غلطد آسيا سنگى نه عارف است كه از راه سنگ برخيزد طريق درويشان ذکر است و شکر و خدمت و طاعت و ايثار و قناعت و توحيد و توکل و تسليم و تحمل . هر که بدين صفتها که گفتم موصوف است بحقيقت درويش است وگر در قباست ، اما هرزه گردی بی نماز ، هواپرست ، هوسباز که روزها به شب آرد در بند شهوت و شبها روز کند در خواب غفلت و بخورد هرچه در ميان آيد و بگويد هرچه بر زبان آيد ، رند است وگر در عباست. اى درونت برهنه از تقوا كز برون جامه ريا دارى پرده هفت رنگى در مگذار تو كه در خانه بوريا دارى * * * * حکايت ديدم گل تازه چند دسته برگنبدی از گياه رسته گفتم : چه بود گياه ناچيز تا در صف گل نشيند او نيز ؟ بگريست گياه و گفت : خاموش صحبت نکند کرم فراموش گر نيست جمال و رنگ و بويم آخر نه گياه باغ اويم من بنده حضرت كريمم پرورده نعمت قديمم گر بى هنرم و گر هنرمند لطف است اميدم از خداوند با آنكه بضاعتى ندارم سرمايه طاعتى ندارم او چاره كار بنده داند چون هيچ وسيلتش نماند رسم است كه مالكان تحرير آزاد كنند بنده پير اى بار خداى عالم آراى بر بنده پير خود ببخشاى سعدى ره كعبه رضا گير اى مرد خدا ! در خدا گير بدبخت كسى كه سر بتابد زين در، كه درى دگر بيابد * * * * حکايت حکيمی را پرسيدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است ؟ گفت : آنکه را سخاوت است به شجاعت حاجت نيست. نماند حاتم طائى وليك تا به ابد بماند نام بلندش به نيكويى مشهور زكات مال به در كن كه فضله رز را چو باغبان بزند بيشتر دهد انگور نبشته است بر گور بهرام گور كه دست كرم به ز بازوى زور .......................................................................................................................................................... باب سوم : در فضيلت قناعت حکايت خواهنده مغربی در صف بزازان حلب می گفت :ای خداوندان نعمت ، اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت ، رسم سوال از جهان برخاستی . اى قناعت ! توانگرم گردان كه وراى تو هيچ نعمت نيست گنج صبر، اختيار لقمان است هر كه را صبر نيست ، حكمت نيست * * * * حکايت درويشی را شنيدم که در آتش فاقه می سوخت و رقعه بر خرقه همی دوخت و تسکين خاطر مسکين را همی گفت : به نان قناعت كنيم و جامه دلق كه بار محنت خود به ، كه بار منت خلق کسی گفتش : چه نشينی که فلان درين شهر طبعی کريم دارد و کرمی عميم ، ميان به خدمت آزادگان بسته و بر در دلها نشسته . اگر بر صورت حال تو چنانکه هست وقوف يابد پاس خاطر عزيزان داشتن منت دارد و غنيمت شمارد . گفت : خاموش که در پسی مردن ، به که حاجت پيش کسی بردن . همه رقعه دوختن به و الزام كنج صبر كز بهر جامه ، رقعه بر خواجگان نبشت حقا كه با عقوبت دوزخ برابر است رفتن به پايمردى همسايه در بهشت * * * * حکايت يکی از ملوک طبيبی حاذق به خدمت مصطفی صلی الله عليه و سلم فرستاد . سالی در ديار عرب بود و کسی تجربه پيش او نياورد و معالجه از وی در نخواست . پيش پيغمبر آمد و گله کرد که مرين بنده را برای معالجت اصحاب فرستاده اند و درين مدت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی کله بر بنده معين است بجای آورد . رسول عليه السلام گفت : اين طايفه را طريقتست که تا اشتها غالب نشود نخورد و هنوز اشتها باقی بود که دست از طعام بدارند . حکيم گفت : اين است موجب تندرستی. زمين ببوسيد و برفت. سخن آنگه كند حكيم آغاز يا سر انگشت سوى لقمه دراز كه ز ناگفتنش خلل زايد يا ز ناخوردنش به جان آيد لاجرم حكمتش بود گفتار خوردش تندرستى آرد بار * * * * حکايت در سيرت اردشير بابکان آمده است که حکيم عرب را پرسيد که روزی چه مايه طعام بايد خوردن ؟ گفت : صد درم سنگ کفايت است . گفت : اين قدر چه قوت دهد ؟ گفت : هذا المقدار يحملک و مازاد علی ذلک فانت حامله يعنی اينقدر تو را برپای همی دارد و هر چه برين زيادت کنی تو حمال آنی . خوردن براى زيستن و ذكر كردن است تو معتقد كه زيستن از بهر خوردن است * * * * حکايت دو درويش خراسانی ملازم صحبت يکديگر سفر کردندی . يکی ضعيف بود که هر به دو شب افطار کردی و ديگر قوی که روزی سه بار خوردی. اتفاقا بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند . هر دو را به خانه ای کردند و در به گل برآوردند . بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند . در را گشادند . قوی را ديدند مرده و ضعيف جان بسلامت برده . مردم درين عجب ماندند . حکيمی گفت : خلاف اين عجب بودی . آن يکی بسيار خواه بوده است ، طاقت بينوايی نياورد به سختی هلاک شد وين دگر خويشتن دار بوده است لاجرم بر عادت خويش صبر کرد و بسلامت ماند. چو كم خوردن طبيعت شد كسى را چو سختى پيشش آيد سهل گيرد وگر تن پرور است اندر فراخى چو تنگى بيند از سختى بميرد * * * * حکايت يكى از حكما پسر را نهی همی کرد از بسيار خوردن که سيری مردم را رنجور کند . گفت : ای پدر ، گرسنگی خلق را بکشد . نشنيده ای که ظريفان گفته اند : بسيری مردن به که گرسنگی بردن . گفت : اندازه نگهدار ،كلوا واشربو و لا تسرفوا نه چندان بخور كز دهانت برآيد نه چندان كه از ضعف ، جانت برآيد با آنكه در وجود، طعام است عيش نفس رنج آورد طعام كه بيش از قدر بود گر گلشكر خورى به تكلف ، زيان كند ور نان خشك دير خورى گلشكر بود رنجوری را گفتند : دلت چه می خواهد ؟ گفت : آنکه دلم چيزی نخواهد . معده چو كج گشت و شكم درد خاست سود ندارد همه اسباب راست * * * * حکايت بقالی را درمی چند بر صوفيان گرده آمده بود در واسط . هر روز مطالبت کردی و سخنان با خشونت گفتی. اصحاب از تعنت وی خسته خاطر همی بودند و از تحمل چاره نبود . صاحبدلی در آن ميان گفت : نفس را وعده دادن به طعام آسانتر است که بقال را به درم . ترك احسان خواجه اوليتر كاحتمال جفاى بوابان به تمناى گوشت ، مردن به كه تقاضاى زشت قصابان * * * * حکايت جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسيد . کسی گفت : فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهی باشد که دريغ ندارد . گويند آن بازرگان به بخل معروف بود . گر بجاى نانش اندر سفره بودى آفتاب تا قيامت روز روشن ، كس نديدى در جهان جوانمرد گفت : اگر خواهم دارو دهد يا ندهد وگر دهد منفعت کند يا نکند . باری ، خواستن ازو زهر کشنده است . هرچه از دو نان به منت خواستى در تن افزودى و از جان كاستى حكيمان گفته اند: آب حيات اگر فروشند به آب روی ، دانا نخرد که مردن به علت ، به از زندگانی بمذلت . اگر حنظل خورى از دست خوشخو به از شيرينى از دست ترشروى * * * * حکايت يكى از علما، عيالوار بود و از اين رو خرج بسيار داشت ، ولى درآمدش اندك بود، ماجرا را به يكى از بزرگان ثروتمند كه ارادت بسيار به آن عالم داشت ، بيان كرد، آن ثروتمند بزرگ ، چهره در هم كشيد، و از سؤ ال آن عالم خوشش نيامد. ز بخت روى 248 ترش كرده پيش يار عزيز مرو كه عيش بر او نيز تلخ گردانى به حاجتى كه روى تازه روى و خندان رو فرو نبندد كار گشاده پيشانى آن ثروتمند بزرگ ، كمى بر جيره اى كه به عالم مى داد افزود، ولى از اخلاص او به آن عالم بسيار كاسته شد، پس از چند روز، وقتى كه عالم آن محبت قبلى را از آن ثروتمند نديد، گفت : نانم افزود آبرويم كاست بينوايى به از مذلت خواست * * * * حکايت درويشی را ضرورتی پيش آمد . کسی گفت : فلان نعمتی دارد به قياس ، اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد . گفت : من او را ندارم . گفت : منت رهبری کنم . دستش گرفت تا به منزل آن شخص درآورد . يکی را ديد لب فروهشته و تند نشسته . برگشت و سخن نگفت . کسی گفتش : چه کردی ؟ گفت : عطای او را به لقايش بخشيدم. مبر حاجت به نزد ترشروى كه از خوى بدش فرسوده گردى اگر گويى غم دل با كسى گوى كه از رويش به نقد آسوده گردى * * * * حکايت خشکسالی در اسکندريه عنان طاقت درويش از دست رفته بود . درهای آسمان بر زمين بسته و فرياد اهل زمين به آسمان پيوسته . نماند جانورى از وحش و طير و ماهى و مور كه بر فلك نشد از بى مرادى افغانش عجب كه دو دل خلق جمع مى نشود كه ابر گردد و سيلاب ديده بارانش در چنين سال مخنثی دور از دوستان که سخن در وصف او ترک ادب است ، خاصه در حضرت بزرگان و بطريق اهمال از آن در گذشتن هم نشايد که طايفه ای بر عجز گوينده حمل کنند . برين دو بيت اقتصار کنيم که اندک ، دليل بسياری باشد و مشتی نمودار خرواری . اگر تتر بكشد اين مهنث را تترى را دگر نبايد كشت چند باشد چو جسر بغدادش آب در زير و آدمى در پشت چنين شخصى كه يک طرف از نعمت او شنيدی درين سال نعمتی بی کران داشت ، تنگدستان را سيم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی . گروهی درويشان از جور فاقه بطاقت رسيده بودند ، آهنگ دعوت او کردند و مشاورت به من آوردند . سر از موافقت باز زدم و گفتم . نخورد شير نيم خورده سگ ور بمير به سختى اندر غار تن به بيچارگى و گرسنگى بنه و دست پيش سفله مدار گر فريدون شود به نعمت و ملك بى هنر را به هيچ كس مشمار پرنيان و نسيج ، بر نااهل لاجورد و طلاست بر ديوار * * * * حکايت حاتم طايی را گفتند: از تو بزرگ همت تر در جهان ديده ای يا شنيده ای ؟ گفت : بلی ، روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را ، پس به گوشه صحرا به حاجتی برون رفته بودم ، خارکنی را ديدم پشته فراهم آورده . گفتمش : به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند ؟ گفت : هر كه نان از عمل خويش خورد منت حاتم طائى نبرد من او را به همت و جوانمردی از خود برتر ديدم . * * * * حکايت موسی عليه السلام ، درويشی را ديد از برهنگی به ريگ اندر شده . گفت : ای موسی دعا کن تا خدا عزوجل مرا کفافی دهد که از بی طاقتی بجان آمدم . موسی دعا کرد و برفت . پس از چند روز که باز آمد از مناجات ، مرد را ديد گرفتار و خلقی انبوه برو گرد آمده . گفت : اين چه حالت است ؟ گفتند : خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته ، اکنون به قصاص فرموده اند . و لطيفان گفته اند : گربه مسكين اگر پر داشتى تخم گنجشك از جهان برداشتى عاجز باشد كه دست قوت يابد برخيزد و دست عاجزان برتابد و لو بسط الله الرزق لعباده لبعوا فى الارض : موسى عليه السلام به حم جهان آفرين اقرار کرد و از تجاسر خويش استغفار . ماذا اخاضک يا مغرور فی الخطر حتی هلکت فليت النمل لم يطر بنده چو جاه آمد و سيم و زرش سيلى خواهد به ضرورت سرش آن نشنيدى كه فلاطون چه گفت مور همان به كه نباشد پرش ؟ پدر را عسل بسيار است ولی پسر گرمی دارست. آن كس كه توانگرت نمى گرداند او مصلحت تو از تو بهتر داند * * * * حکايت عربی را ديدم در حلقه جوهريان بصره که حکايت همی کرد که وقتی در بيابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چيزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کيسه ای يافتم پر مرواريد. هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بريان است ، باز آن تلخی و نوميدی که معلوم کردم که مرواريد است . در بيابان خشك و ريگ روان تشنه را در دهان ، چه در چه صدف مرد بى توشه كاو فتاد از پاى بر كمربند او چه زر، چه خزف * * * * حکايت همچنين در قاع بسيط مسافری گم شده بود و قوت و قوتش به آخر آمده و درمی چند بر ميان داشت . بسياری بگرديد و ره به جايی نبرد ، پس به سختی هلاک شد . طايفه ای برسيدند و درمها ديدند پيش رويش نهاده و بر خاک نبشته : گر همه زر جعفرى دارد مرد بى توشه برنگيرد كام در بيابان فقير سوخته را شلغم پخته به كه نقره خام * * * * حکايت هرگز از دور زمان نناليده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشيده مگر وقتی که پايم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم . به جامع کوفه درآمدم دلتنگ ، يکی را ديدم که پای نداشت . سپاس نعمت حق بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم . مرغ بريان به چشم مردم سير كمتر از برگ تره بر خوان است و آنكه را دستگاه و قوت نيست شلغم پخته مرغ بريان است * * * * حکايت يكى از ملوک با تنی چند از خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند تا شب درآمد . خانه دهقانی ديدند . ملک گفت : شب آنجا رويم تا زحمت سرما نباشد . يکی از وزرا گفت : لايق قدر پادشاه نيست به خانه دهقانی التجا کردن ، هم اينجا خيمه زنيم و آتش کنيم . دهقان را خبر شد ، ماحضری ترتيب کرد و پيش آورد و زمين ببوسيد و گفت : قدر بلند سلطان نازل نشدی وليکن نخواستند که قدر دهقان بلند گردد. سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد ، شبانگاه به منزل او نقل کردند ، بامدادانش خلعت نعمت فرمود . شنيدندش که قدمی چند در رکاب سلطان همی رفت و می گفت : ز قدر و شوكت سلطان نگشت چيزى كم از التفات به مهمانسراى دهقانى كلاه گوشه دهقان به آفتاب رسد كه سايه بر سرش انداخت چون تو سلطانى * * * * حکايت بازرگانی را شنيدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزيره کيش مرا به حجره خويش آورد . همه شب نيازمند از سخنهای پريشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و اين قباله فلان زمين است و فلان چيز را فلان ضمين . گاه گفتی : خاطر اسکندريه دارم که هوايی خوش است . باز گفتی : نه ، که دريای مغرب مشوش است ؛ سعديا ، سفری ديگر در پيش است ، اگر آن کرده شود بقيت عمر خويب به گوشه بنشينم. گفتم : آن کدام سفرست ؟ گفت : گوگرد پارسی خواهم بردن به چين که شنيدم قيمتی عظيم دارد و از آنجا کاسه چينی به روم ارم و ديبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگينه حلبی به يمن و برد يمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشينم. انصاف ، ازين ماخوليا چندان فرو گفت که بيش طاقت گفتنش نماند . گفت : ای سعدی ، تو هم سخنی بگوی از آنها که ديده ای و شنيده. گفتم : آن شنيدستى كه در اقصاى غور بار سالارى بيفتاد از ستور گفت : چشم تنگ دنيادوست را يا قناعت پر كند يا خاك گور * * * * حکايت مالداری را شنيدم که به بخل معروف بود که حاتم طايی در کرم . ظاهر حالش به نعمت دنيا آراسته و خست نفس جبلی در وی همچنان متمکن ، تا بجايی که نانی به جانی از دست ندادی و گربه بوهريره را به لقمه ای نواختی و سگ اصحاب کهف را استخوانی نينداختی . فی الجمله خانه او را کس نديدی درگشاده و سفره او را سرگشاده . درويش بجز بوى طعامش نشنيدى مرغ از پس نان خوردن او ريزه نچيدى شنيدم که به دريای مغرب اندر ، راه مصر را برگرفته بود و خيال فرعونی در سر ، حتی اذا ادرکه الغرق ، بادی مخالف کشتی برآمد. با طبع ملولت چه كند هر كه نسازد؟ شرطه همه وقتى نبود لايق كشتى دست تضرع چه سود بنده محتاج را؟ و |
