|
عنوان کتاب : کليله و دمنه نويسنده : ابوالمعالی نصرالله منشی تاريخ نشر : اردیبهشت 83 تايپ : ليلا اکبری کليله و دمنه ....................................................... تا جهان بود ، از سر آدم فراز کس نبود از راه دانش بی نياز مردمان بخرد اندر هر زمان راه دانش را بهر گونه زبان گرد کردند و وگرامی داشتند تا بسنگ اندر همی بنگاشتند دانش اندر دل چراغ روشنست وزهمه بد بر تن تو جوشنست کليله و دمنه انشای ابوالمعالی نصرالله منشی تصحيح و توضيح مجتبی مينوی طهرانی وعلی الله توکلی سپاس و ستايش مرخدای را جل جلاله که آثار قدرت او بر چهره روز روشن تابان است و انوار حکمت او در دل شب تار درفشان ، بخشاينده ای که تار عنکبوت را سد عصمت دوستان کرد ، جباری که نيش پشه را تيغ قهر دشمنان گردانيد ، در فطرت کاينات به وزير و مشير و معونت و مظاهرت محتاج نگشت ، و بدايع ابداع در عالم کون و فساد پديد آورد ، و آدميان را بفضيلت نطق و مزيت عقل از ديگر حيوانات مميز گردانيد ، و از برای هدايت و ارشاد رسولان فرستاد تا خلق را از ظلمت و ضلالت برهانيدند ، و صحن گيتی را بنور علم و معرفت آذين بستند ، و آخر ايشان در نوبت و اول در رتبت ، آسمان حق و آفتاب صدق ، سيد المرسلين و خاتم النبيين و قائدالغر المحجلين ابوالقاسم محمد بن عبدالله بن هاشم بن عبد مناف العربی را ، صلی الله عليه و علی عترته الطاهرين ، برای عز نبوت و ختم رسالت برگزيد ، و به معجزات ظاهر و دلايل واضح مخصوص گردانيد ، و از جهت الزام حجت و اقامت بينت به رفق و مدارا دعوت فرمود ، و به اظهار آيات مثال داد ، تا معاندت و تمرد کفار ظاهر گشت ، و خردمندان دنيا را معلوم گشت که به دلالات عقلی و معجزات حسی التفات نمی نمايند ، آنگاه آيات جهاد بيامد و فرضيت مجاهدت ، هم از وجه شرع و هم از طريق خرد ، ثابت شد . و تاييد آسمانی و ثبات عزم صاحبت شريعت بدان پيوست ، و انصار حق را سعادت هدايت راه راست نمود ، و مدد توفيق جمال حال ايشان را بياراست ، تا روی بقمع کافران آوردند ، و پشت زمين را از خبث شرک ايشان پاک گردانيدند ، و ملت حنيفی را به اقطار و آفاق جهان برسانديدند و حق را در مرکز خود قرار دادند. فحمدا ثم حمدا ثم حمدا لمن يعطی اذا شکر المزايا و تبلطغا تحياتی الی من بيثرب فی الغدايا و العشايا سلام مشوق يهدی اليه من المدح الکرائم و الصفايا درود و سلام و تحيت وصلوات ايزدی بر ذات معظم و روح مقدس مصطفی و اصحاب و اتباع و ياران و اشياع او باد ، درودی که امداد آن به امتداد روزگار متصل باشد ، نسيم آن خاک از کلبه برآرد ، ان الله و ملائکته يصلون علی النبی يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما. و چون می بايست که اين ملت مخلد ماند و ، ملک اين امت بهمه آفاق بهمه آفاق و اقطار زمين برسد ، و صدق اين حديث که يکی از معجزات باقی است جهانيان را معلوم گردد : قال النبی صلی الله عليه و آله «زويت لی الارض فاريت مشارقها و مغاربها و سيبلغ ملک امتی مازوی لی منها .» خلفای مصطفی را صلی الله علی و رضی عنهم در امر و نهی و حل و عقد دست برگشاد ، و فرمان مطلق ارزانی داشت ، و مطاوعت ايشان را بطاعت خود و رسول ملحق گردانيد ، حيث قال عز و جل:يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولی الامر منکم . که تنفيذ شرايع دين و اظهار شعاير حق بی سياست ملوک دين دار بر روی روزگار مخلد نماند ، و مدت آن مقرون به انتهای عمر عالم صورت نبندد ، و اشارت حضرت نبوت بدين وارد است که :الملک و الدين توامان.و بحقيقت ببايد شناخت که ملوک اسلام سايه آفريدگارند ، عز اسمه ، که روی زمين بنور عدل ايشان جمال گيرد ، و بهيبت و شکوه ايشان آبادانی جهان و تالف اهواء متعلق باشد ، که بهيچ تاويل حلاوت عبادت را آن اثر نتواند بود که مهابت شمشير را ، و اگر اين مصلحت بر اين سياقت رعايت نيافتی نظام کارها گسسته گشتی ، و اختلاف کلمه از ميان امت پيدا آمدی ، و چنانکه در طباع مرکب است هر کسی به رای خويش در مهمات اسلام مداخلت کردی ، و اصول شرعی و قوانين دينی مختل و مهمل گشتی ، و عمربن الخطاب می گويد : مايزع السلطان اکثر مما يزع القرآن ، و اقتباس اين معنی از قرآن عظيم است :لانتم اشد رهبه فی صدورهم من الله ذلک بانهم قوم لايفقهون زيرا که نادان جز بعاجل عذاب از معاصی باز نباشد ، و کمال عظمت و کباريای باری ، جل جلاله ، نشناسد . نزد آن کش خرد نه همخوابه ست شير بيشه چو شير گرمابه ست و آن کس که در سايه رايت علما آرام گيرد تا بآفتاب کشف نزديک افتد بمجرد معرفت آن شکوه و مهابت در ضمير او پيدا آيد که اوهام نهايت آن را در نتواند يافت و خواطر به کنه آن نتواند رسيد . قوله تعالی :انما يخشی الله من عباده العلماء.بحکم اين مقدمات روشن می گردد که دين بی ملک ضايع است و ملک بی دين باطل ، و خدای می گويد ، تقدست اسماوه و عمت نعماوه: لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الکتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه باس شديد و منافع للناس.نظم اين آيت پيش از استنباط و رويت چون متباعدی می نمايد ، که کتاب و ترازو و آهن به يکديگر تناسب بيشتری ندارند ، اما پس از تامل غبار شبهت و حجاب ريبت برخيزد و معلوم گجردد که اين الفاظ به يکديگر هرچه متناسب تر است و هر کلمتی رااعجازی هر چه ظاهر تر ، چه بيان شرايع بکتاب تواند بود و ، تقديم ابواب عدل و انصاف بترازو و حساب و ، تنفيذ اين معانی بشمشير.و چون مقرر گشت که مصالح دين بی شکوه پادشاهان اسلام نامرعی است ، و نشاندن آتش فتنه بی مهابت شمشير آبدار متعذر ، فرضيت طاعت ملوک را ، که فوايد دين و دنيا بدان باز بسته است ، هم شناخته شود ، و روشن گردد که هر که دين او پاکتر و عقيدت او صافی تر در بزرگ داشت جانب ملوک و تعظيم فرمانهای پادشاهان مبالغت زيادت واجب شمرد ، و هوا و طاعت و اخلاص و مناصحت ايشان را از ارکان دين پندارد ، و ظاهر و باطن در خدمت ايشان برابر دارد ؛ و بی تردد ببايد دانست که اگر کسی امام اعظم را خلافی انديشد و اندک و بسيار خيانتی روا دارد که خلل آن به اطراف ولايت و نواحی مملکت او بازگردد در دنيا مذموم باشد و بآخرت ماخوذ ، چه مضرت آن هم به احکام شريعت پيوندد و هم خواص و عوام امت در رنج و مشقت افتند. اين قدر از فضايل ملک که تالی دين است تقرير افتاد ، اکنون شمتی از محاسن عدل که پادشاهان را ثمين تر حليتی و نفيس تر موهبتی است ياد کرده شود ، و دران هم جانب ايجاز و اختصار را برعايت رسانيده آيد بعون الله و تيسيره.قال تعالی :ياد داود انا جعلناک خليفة فی الارض فاحکم بين الناس بالحق . داوود را ، صلی الله عليه ، با منقبت نبوت بدين ارشاد و هدايت مخصوص گردانيد ، نه به رآنکه در سيرت انبيا جز نيکوکاری صورت بندد ، اما طراوت خلافت بجمال انصاف و معدلت متعلق است . و در قصص خوانده آمده است که يکی از منکران نبوت صاحب شريعت اين آيت بشنود که : ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذی القربی و ينهی عن الفحشاء و المنکر و البغی ، يعظکم لعلکم تذکرون ، متحير گشت و گفت :تمامی آنچه در دنيا برای آبادانی عالم بکار شود و اوساط مردمان را در سياست ذات و خانه و تبع خويش بدان احتياج افتد ، مثلا نفاذ کار دهقان هم بی ارزان ممکن نگردد ، در اين آيت بيامده است ، و کدام اعجاز ازين فراتر ، که اگر مخلوق خواستی که اين معانی در عبارت آرد بسی کاغذ مستغرق گشتی و حق سخن بر اين جمله گزارده نشدی ؛ در حال ايمان آورد و در دين منزلت شريف يافت . و واضح فرمان که بر ملازمت سه خصلت پسنديده مقصور است و نهی که بر مجانبت از سه فعل نکوهيده مشتمل پوشيده نماند و بتقرير و ايضاح آن حاجت نباشد . و در ترجمه سخنان اردشير بابک ، خفف الله عنه آورده اند که :لاملک بالرجال ، و لارجال الا بالمال ، و لامال الا بالعماره ، و لا عماره الا بالعدل والسياسة ، معنی چنان باشد که :ملک بی مرد مضبوط نماند ، و مرد بی مال قائم نگردد ، و مال بدست نيايد ، و عمارت بی عدل سياست ممکن نشود . و بر حسب اين سخن می توان شناخت که آلت جهان گيری مالست و کيميای مال عدل و سياست است . و فايأه در تخصيص عدل و سياست ، و ترجيح آن بر ديگر اخلاق ملوک ، آنست که ابواب مکارم و انواع عواطق را بی شک نهايتی است ، و رسيدن آن بخاص و عام تعذر ظاهر دارد ، ولکن منافع اين دو خصلت کافه مردمان را شامل گردد ، و دور و نزديک جهان را ازان نصيب باشد ، چه عمارت نواحی ، و مزيد ارتفاعات و تواتر دخلها ، و احيای موات ، و ترفيه درويشان ، و تمهيد اسباب معيشت و کسب ارباب حرفت ، و امثال و اخوات آن ، بعدل متعلق است ، و امن راهها ، و قمع مفسدان . و ضبط مسالک ، و حفظ ممالک ، و زجر متعديان ، بسياست منوط ، و هيچيز بقای عالم را از اين دو باب قوی تر نيست . و نيز کدام نکوکاری را اين منزلت تواند بود که مصلحان آسوده باشند و مفسدان ماليده ؟ و هر گاه که اين دو طرف بواجبی رعايت کرده آيد کمال کامگاری حاصل آيد ، و دلهای خاص و عام و لشکری و رعيت برقاعده هوا ولاقرار گيرد ، و دوست و دشمن در ربقه طاعت و خدمت جمع شوند و نه در ضمير ضعيفان آزاری صورت بندد ، و نه گردن کشان را مجال تمرد ماند ، و ذکر آن در آفاق ساير شود ، و کسوت پادشاهی مطرز گردد ، و رهينه دوام در ضمن اين بدست آيد . اين کلمتی چند موجز از خصايص ملک و دولت ، و محاسن عدل و سياست ، تقرير افتد ، اکنون روی بدگر اغراض آورده شود ، والله الموفق لاتمامه ، بمنه وسعة جوده. و سپاس و حمد و ثنا و شکر مر خدای را ، عز اسمه ، که خطه اسلام را و واسطه عالم را بجمال عدل و رحمت وکمال و هيبت و سياست خداود عالم سلطان اعظم مالک رقاب الامم ملک الاسلام ظهير الامام مجيرالانام بمين الدوله وامين الملة و شرف الامة ملک بلاد الله سلطان عبادالله مديل اولياءالله مذيل اعداءالله مولی ملوک العرب و العجم فخرالسلاطين فی العالم علاءالدنيا و الدين قاهرالملوک و السلاطين الصادع بامرالله القائم بحجة الله معز الاسلام و المسلمين قامع الکفره و الملحدين کهف الثقلين ظل الله فی الخافقين المويد علی الاعداء المنصور من السماء شهاب سماءالخلافة نصاب العدل و الرافة باسط الامن فی الارضين ...ابی منصور سبکتکين عضدالله اميرالمومنين اعزالله انصاره و ضاعف اقتداره آراسته گردانيده است و جناح احسان و انعام او بر عالم و عالميان گسترده و نوبت جهانداری بحکم استحقاق ، هم از وجه ارث و هم از طريق اکتساب ، بدو رسانيده و خلايق اقاليم را در کنف حمايت و رعايت او آورده و ضعفای امت و ملت را در سايه عدل و سامه رافت و آرام داده و عنان کامگاری ، و زمان شهرياری به ايالت و سياست او تفويض کرده و عزايم پادشاهانه را به امداد فتح مبين و تواتر نصر عزيز مويد گردانيده ، تا بهر طرف که حرکتی فرمايد ظفر و نصرت لو او رايت او را استقبال و تلقی واجب بينند و ماثر ملکانه که در عنفوان جوانی و مطلع عمر از جهت کسب ممالک بجای آورده ست امروز قدوه ملوک دنيا و دستور پادشاهان گيتی شده است . ای بيک حمله گرفته ملک عالم در کنار آفتاب خسروانی سايه پروردگار و براثر اگر ديو فتنه در سر آل بوحليم جای گرفت تا پای از حد بندگی بيرون نهادند در تدارک کار ايشان رسوم لشکرکشی و آداب سپاه آرائی از نوعی تقديم فرمود که روزنامه سعادت باسم و صيت آن مورخ گشت ، و کارنامه دولت بذکر محاسن آن جمال گرفت و بدين دو فتح با نام که بفضل ايزد تعالی و فر دولت قاهره ، لازالت ثابتة الاوتاد . راسية الاطواد ، تيسير پذيرفت ، نظام کارهای حضرت و ناحيت بقرار معهود و رسم مالوف باز رفت ، و برقاعده درست و سنن راست اطراد و استمرار يافت و تمامی مفسدان اطراف دم درکشيدند و سر بخط آوردند ، و دلهای خواص و عوام و لکشری و رعيت برطاعت و عبوديت بياراميد ، و نفاذ اوامر پادشاهانه از همه وجوه حاصل آمد ، و حشمت ملک و هيبت پادشاهی در ضماير دوستان و دشمنان قرار گرفت ، و ذکر آن در آفاق و اقطار عالم شايع و مبسوط گشت . و اگر در تقرير محاسن نوبت اين پادشاه دين دار و شهريار کامگار -که در ملک مخلد باد و بر دشمن مظفر-خوضی وشرعی رود ، و فضايل ذات بزرگ و مناقب خاندان مبارک شاهنشاهی را شرحی و بسطی داده شود ، غرض از ترجمه اين کتاب فايت گردد ، و من بنده را خود اين محل از کجا تواند بود که ثنای دولت قاهره گويم ؟ که اگر مملکت را زبان باشدی ثناگوی شاه جهان باشدی ملک بوالمظفر که خواهد فلک که مانند او کامران باشدی زصد داستان کان ثنای تراست همانا که يک داستان باشدی و اقتدا و تقيل اين پادشاه بنده پرور-که هميشه پادشاه و بنده پرور باد- در جهانداری بمکارم خاندان مبارک بوده است ، و معالی خصال ملوک اسلاف را انارالله براهينهم قبله عزايم ميمون دانستست. الفی اباه بذاک الکسب يکتسب آن چند آثار حميد مرضی که در تقديم ابواب عدل وسياست خداوند . سلطان ماضی ، يمين الدولة و امين الملة نظام الدين کهف المسلمين ابوالقاسم محمود راست ، انار الله برهانه و ثقل بالخيرات ميزانه ، و بر آن جمله که در احيای سوابق امير عادل ناصرالدين و الدولة ، نورالله حفرته و بيض غرته ، سعی نمود تا آن را بلواحق خويش بياراست ، و رسوم ستوده او را تازه و زنده گردانيد ، و سنتهای مذموم که ظلمه و متهوران نهاده بودند بيکبار محو کرد تا خلايق روی زمين آسوده و مرفه پشت بديوار امن و فراغت آوردند ، و دوست و دشمن بعلو همت و کمال سياست آن خسرو دين دار ، رداه الله رداء غفرانه ، اعتراف نمودند ، و مثالهای او در ممالک بر اطلاق نفاذ يافت ، و جباران روزگار در امان حريم او پناه طلبيدند و شرف و سعادت خويش در طاعت و متابعت او شناختند ، و تمامی ممالک غزنين و زابلستان و نيمروز و خراسان و خوارزم و چغانيان و گرگان و طبرستان و قومس و دامغان و ری و اصفاهان و بلاد هندوسند و مولتان در ضبط فرمانبرداری آن شاهنشاه محتشم تغمده الله برحمته آمد چنانکه گاه گاه بر لفظ مبارک راندی که :يک حد ملک ما سپاهانست و ديگر ترمذ و سه ديگر خوارزم و چهارم گذاره اب گنگ. و هر که کتاب ممالک و مسالک خوانده است و طول و عرض اين ديار بشناخته بروی پوشيده نماند که بسطت ملک وی تا چه حد بوده است ؛ وانگاه همت ملکانه بر اعلای کلمه حق مقصور گردانيده وذات بی همال خويش را بر نصرت دين اسلام و مراعات مصالح خلق وقف کرده و از در کابل تا کناره آب قنوج و حدود کالنجرو بانوسی ، و از جانب مولتان تا نهر واله و منصوره و سومنات و سرنديب و سواحل دريای محيط و حوالی مصر ، و از جانب قصدار تمامی نواحی يمن و سبپوره و سند و سيوستان و سله عمر و يذيه و اطراف کرمان و سواحل مکران ، در تکسير دوهزار فرسنگ در خطه اسلام افزود ، و آفتاب ملت احمدی بر آن ديار از عکس ماه رايت محمودی بتافت ، و شعاع سپهر اسلام در سايه چتر آل ناصر الدين بر آن نواحی گسترده شد و بجای بتکدها مساجد بنا افتاد ، و در آن مواضع که بروزگار پادشاهان گذشته ملک الملوک را جلت اسماوه ناسزا می گفتند امروز همواره عبادت می کنند و قرآن عظيم می خوانند ، و زيادت هزار منبر نهاده شده است ه در جمعات و اعياد بران ثناءباری عز اسمه می گويند و فرض ايزدی می گزارند ، و در مدت صد و هفتاد سال که ايام دولت اين خاندان مبارکست -ايزد تعالی آن را به هزار و هفتصد برساناد - در سالی پنجاه هزار کم و بيش از برده کافره از ديار حرب بديار اسلام می آرند ، و ايشان ايمان قبول می کنند ، و تادامن قيامت از توالد و تناسل ايشان مومن و مومنه می زايد ، و همه بوحدانيت خالق و رازق خويش معترف می باشند ، و برکات و مثوبات و حسنات آن شاهانشاه غازی محمود و تمامی ملوک اين خاندان را مدخر می گردد. و ديگر سلاطين دولت ميمون را -که خداوند عالم پادشاه عصر خسرو گيتی شاهنشاه غازی بهرام شاه وازث ملک و عمر ايشان باد - فضايل و مناقب بسيار است ، که هريک از ايشان در ايالت و سياست و عدل و رافت علی حده امتی بوده اند اما شرح و تفصيل آن ممکن نيست ، که بی اشباعی سخن در تقرير آن معيوب نمايد ، و اگر بسطی داده شود غرض از ترجمه اين کتاب محجوب گردد . لاجرم به ميامن آن نيتهای نيکو و عقيدتهای صافی ضعار پادشاهی و خلال جهانداری در اين خاندانهای بزرگ موبد و مخلد و دايم و جاويد گشته است ، و سيرت پادشاهان اين دولت ، ثبتها الله ، طراز محاسن عالم و جمال مفاخر بنی آدم شده ، و زمانه عز وشرف را انقياد نموده ، و ذکر آن بقلم عطارد بر پيکر خورشيد نبشته . و حمدالله تعالی که مخايل مزيد مقدرت و دلايل مزيت بسطت هرچه ظاهرتر است ، و اميدهای بندگان مخلص در آنچه ديگر اقاليم عالم در خطه ملک ميمون خواهد افزود و موروث و مکتسب اندران بهم پيوست هرچه مستحکمتر ؛ و اين بنده و بنده زاده را در مدح مجلس اعلی قاهری ضاعف الله اشراقه قصيده ايست که از زبان مبارک شاهنشاهی گفته شده است ، دو بيت ازان که لايق اين سياقت بود اثبات افتاد : ايزد تعالی و تقدس هميشه روی زمطن را بجمال عدل و رحمت خداوند عالم شاهنشاه عادل اعظم ولی النعم آراسته داراد، و در دين و دنيا بغايت همت و قصارای امنيت برساناد ، و منابر اسلام را شرقا و غربا بفر و بهای القاب ميمون و زينت نام مبارک شاهنشاهی مزين گرداناد ، و خاک بارگاه همايون را سجده گاه شاهان دنيا کناد ، و يرحم الله عبدا قال آمينا. همی گويد بنده وبنده زاده نصرالله محمد عبدالحميد بوالمعالی ، تولاه الله الکريم بفضله ، چون بفر اصطناع و يمن اقبال مجلس قاهری شاهنشاهی ادام الله اشراقه خانه خواجه من بنده اطال الله بقاءه و ادام ايامه و انعامه و رزقه الله سعادة الدارين قبله احرار و افاضل و کعبه علما و امائل اين حضرت بزرگ لازالت ممحروسة الاطراف محمية و الاکناف بود ، و جملگی ملاذ و پناه جانب او را شناختندی ، و او در ابواب تفقد و تعهد ايشان انواع تکلف و تنوق واجب داشتی ، و التماسات هر يک را بر آن جمله باهتزاز و استبشار تلقی کردی که مانند آن بر خاطر اهل روزگار نتواند گذشت -و ذکر اين معنی ازان شايعتر است که در آن بزيادت اطنابی حاجت افتد لاجرم همه را بجانب او سکون و استنامت حاصل آمده بود ، و در عرصه و لا و هوا و طايفه ای از مشاهير ايشان که هر يک فضلی وافر و ذکری ساير داشتند بمنزلت ساکنان خانه وبطانه مجلس بودند ، چون قاضی محمد عبدالحميد اسحق ، و برهان الدين عبدالرشيد نصر ، و امامان :علی خياط ، صاعد ميهنی ، عبدالرحمن بستی ، و محمد سيفی ، محمد نسابوری و محمد عثمان بستی ، مبشر رضوی اديب ، عبدالرحيم اسکافی ، عبدالحميد زاهدی ، محمود سگزی ، فاخر ناصر، سعيد باخرزی ، در بعضی اوقات :محمد خبازی ، محمود نشابوری ، رحم الله الماضين منهم و اطال بقاءالغابرين ؛ و من بنده را بر مجالست و ديدار و مذاکرات و گفتار ايشان چنان الفی تازه گشته بود و بمطالبت و مواظبت بر کسب هنر آن ميل افتاده که از مباشرت اشغال و ملابست اعمال اعراض کلی می بود . و غايت نهمت بران مقصور داشتمی که يکی را از ايشان دريافتمی و ساعتی او موانست جستمی ، و آن را سرمايه سعادت و اقبال و دولت شناختمی ؛ و ممکنست که اين سخن در لباس تصلف بر خواطر گذرد ، و در معرض تسوق پيش ضماير آيد ، اما چون ضرورت انصاف نقاب حسد از جمال خويش بگشايد ، و در آيات براعت و معجزات صناعت که اين کتاب بر ذکر و اظهار بعضی ازان مشتمل است تاملی بسزا رود ؛ شناخته گردد تا در تحصيل همتی بلند نباشد ، و رنج تعلم هرچه تمامتر تحمل نيفتد ، در سخن ، که شرف آدمی بر ديگر جانوران بدان است ، اين منزلت نتوان يافت بقدر الکد تنقسم المعالی و چون روزگار برقضيت عادت خويش در بازخواستن مواهب آن جمع را بپراگند و نظام اين حال گسسته شد خويشتن را جز بمطالعت کتب متهدی ندانستم ، و خير جليس فی الزمان کتاب و در امثال است که نعم المحدث الدفتر . و بحکم آنکه گفته اند جد همه ساله جان مردم بخورد گاه از گاه احماضی رفی و بتواريخ و اسمار التفاتی بودی ، و در اثنای اين حال فقيه عالم علی ابراهيم اسماعيل ادام الله توقيفه که از احداث فقهای حضرت جلت بمزيت هنرو خرد مستثنی است -و در اين وقت توفيق حسن عهدی يافت و مزاج او بتقلب احوال تفاوت کم پذيرفت -نسختی از کليله ودمنه تحفه آورد . اگرچه ازان چند نسخت ديگر در ميان کتب بود بدان تبرک نموده آمد ، و حقوق او را باخلاص دوسی برعايت رسانيده شد ، و ذکر حق گزاری و حريت او بدان مخلد گردانيده آمد ، جزاه الله خيرالجزاء و لقاه مناه فی اولاه و اخراه. در جمله بدان نسخت الفی افتاد ، و بتامل و تفکر محاسن اين کتاب بهتر جمال داد ، و رغبت در مطالعت آن زيادت گشت ، که پس از کتب شرعی در مدت عمر عالم ازان پرفايده تر کتابی نکرده اند :بنای ابواب آن برحکمت و موعظت ؛ وانگه آن را در صورت هزل فرانموده تا چنانکه خواص مردمان برای شناختن تجارب بدان مايل باشند عوام بسبب هزل هم بخوانند و بتدريج آن حکمتها در مزاج ايشان متمکن گردد. و بحقيقت کان خرد و حصافت و گنج تجربت و ممارست است ، هم سياست ملوک را در ضبط ملک بشنودن آن مدد تواند بود و هم اوساط مردمان را در حفظ ملک از خواندن آن فايده حاصل تواند شد . و يکی از براهمه هند را پرسيدند که «می گويند بجانب هندوستان کوههاست و دروی داروها رويد که مرده بدان زنده شود ، طريق بدست آوردن آن چه باشد ؟» جواب داد که «حفظت شيئا و غايت عنک اشياء ، اين سخن از شارت و رمز متقدمان است ، و از کوهها علما را خواسته اند و از داروها سخن ايشان را و از مردگان جاهلان را که بسماع زنده گردند و بسمت علم حيات ابد يابند ، و اين سخنان را مجموعی است که آن را کليله دمنه خوانند ودر خزاين ملوک هند باشد ، اگر بدست توانی آوردن اين غرض بحصول پيوندد». و محاسن اين کتاب را نهايت نيست ، و کدام فضيلت ازين فراتر که از امت به امت و ملت به ملت رسيد و مردود نگشت ؟ و چون پادشاهی به کسری نوشروان خفف الله عنه رسيد -که صيت عدل و رافت او بر وجه روزگار باقی است و ذکر ياس و سياست او در صدور تواريخ مثبت ، تا بدان حد که سلاطين اسلام را در نيکوکاری بدو تشبيه کنند ، و کدام سعادت ازين بزرگتر که پيغامبر او را اين شرف ارزانی داشته است که ولدت فی زمن الملک العادل؟- انوشيروان مثال داد تا آن را بحيلتها از ديار هند بمملکت پارس آوردند و بزبان پهلوی ترجمه کرد . و بنای کارهای ملک خويش بر مقتضی آن نهاد و اشارات و مواعظ آن را قهرست مصالح دين و دنيا و نمودار سياست خواص و عوام شناخت ،و آن را در خزاين خويش موهبتی عزيز و ذخيرتی نفيس شمرد ، و تا آخر ايام يزدجرد شهريار که آخر ملوک عجم بود بر اين قرار بماند . و چون بلاد عراق و پارس بر دست لشکرهای اسلام فتح شد و صبح ملت حق بر آن نواحی طلوع کرد ذکر اين کتاب بر اسماع خلفا می گذشت و ايشان را بدان ميلی و شعفی می بود تا در نوبت اميرالمومنين ابوجعفر منصوربن علی بن عبدالله بن العباس رضی الله عنهم ، که دوم خليفت بوده است از خاندان عم مصطفی صلی الله عليه و رضی عن عمه ، ابن المقفع آن را از زبان پهلوی بلغت تازی ترجمه کرد ، و آن پادشاه را بران اقبالی تمام افتاد و ديگر اکابر امت بدان اقتدا کردند . و حال علو همت و بسطت ملک او ازان شايع تر است که در شرح آن باشباعی حاجت افتد . و يکی از آثار باقی آن پادشاه محتشم حضرت بغداد است که امروز مرکز خلافت و مستقر امامت و منبع ملک و مدينه السلام علاالاطلاق آنست . نه در بلاد اسلام چنان شهری نشان می دهند و نه در ديار کفر . و يکی از خصايص آن حضرت مدالله ظلالها آنست که وفات خلفا آنجا اتفاق نيفتد :اميرالمومنين ابوجعفر منصور رضی الله عنه به بئر ميمون يکمنزلی مکه حرسها الله از ملک دنيا بملک آخرت رفت ، و امير المومنين ابوعبدالله محمدبن منصور الملقب بالمهدی رضی الله عنه بمرحله ماسبذان در راه گرگان ، و اميرالمومنين ابومحمد موسی بن المهدی الملقب بالهادی بعيسی آباد ، و اميرالمومنين ابوجعفر هرون بن المهدی الملقب بالرشيد به طوس و اميرالمومنين ابوالعباس عبدالله بن هرون الملقب به طرسوس ، و محمد امين ببغداد کشته شد اما در آن حال خليفت نبود واغلب امت بر خلع او اجماع کرده بودند ، و در اين عهد نزديک اميرالمومنين ابومنصور الفضل الملقب بالمسترشد بالله در حدود عراق شهيد شد و ميان آن موضع و حضرت بغداد مسافت تمام نشان می دهند . و محاسن اين شهر بسيار است و هرکس از اصحاب تواريخ دران خوضی نموده اند ، و شرح و تفصيل آن مستوفی بياورده . و اکنون نکته ای چند از سخنان اميرالمومنين منصور ايراد کرده آمد هر چند که جای آن نيست اما ممکن است که خوانندگان را ازان فايده ای باشد :روی با هم نشينان خود می گفت که :ما احوجنی الی ان يکون علی بابی اربعة کما اريد! قالوا و من هم ؟قال :من لايقوم ملکی الا بهم کما ان السرير لايقوم الا بقو ائمه الاربع.اما احدهم فقاض لاياخذه فی الله لومة لائم ؛ و اما الثانی فصاحب شرطه ينصف الضعفاء من الاقوياء...معنی چنين باشد که : چگونه محتاجم بچهار مرد که بر درگاه من قائم گردند ! حاضران گفتند :تفصيل اسامی ايشان چگونه است ؟ گفت :کسانی که بی ايشان کار ملک راست نتواند بود چنانکه تخت بی چهارپايه راست نيستد : يکی از ايشان حاکمی که در امضای احکام شرع از طريق ديانت و قضيت امانت نگذرد و نکوهش مردمان او را از راه حق باز ندارد ؛ و دوم خليفتی که انصاف مظلومان ضعيف از ظالمان قوی بستاند ؛ و سوم کافی ناصح که خراجها و حقوق بيت المال بروجه استقصا طلب کند و بر رعيت حملی روا ندارد که من از ظلم او بيزارم.وانگه انگشت بگزيد و گفت :آه آه ! گفتند :چهارم کيست يا اميرالمومنين ؟ گفت :صاحب بريدی که اخبار درست و راست انها کند و از حد صدق نگذرد . و در اثنای مثالها می فرمود که حبب الی عدوک الفرار بترک الجد فی طلبه اذا انهزم و اعلم ان کل من فی عسکرک عين عليک . معنی چنين باشد که :گريختن را در دل دشمن خود دوست گردان بآنکه چون بگريزد در طلب او نروی و بدان که هر که در لشکر توند بر تو جاسوسند . و عاملی را بحضرت استدعا کرد ، عذری نهاد و گرد تخلف برآمد و تقاعد نمود ، مثال او را بر اين جمله توقيع فرمود که :اگر گران می آيد بروی آمدن سوی حضرت ما با تمامی جثه ما ببعضی از وی برای تخفيف موونت قناعت کرديم ، بايد که سر او بی تن بدرگاه آرند . و در اثنای وصابت پسر خويش اميرالمومنين مهدی را رضی الله عنهما می گفت :ای پسر ، نعمت بر لشکر فراخ مکن که از تو بی نياز شوند ، و کار هم تنگ مگير که برمند ، عطايی برسم می ده در حد اقتصاد و منعی نيکو بی تنگ خويی می فرمای ؛ عرصه اميد بريشان فراخ می دار و عنان عطا تنگ می گير . و هميشه می گفتی که :ترس و بيم کاری است که هيچ کس را ساتقامتی نتواند بود بی او :يا دين داری بود که از عذاب بترسد . يا کريمی که از عار باک دارد ، يا عاقلی که از عواقب غفلت پرهيز کند . روزی ربيع را گفت :من می بينم مردمان را ه مرا ببخل منسوب می کنند . من بخيل نيستم ، لکن همگنان را بنده درم و دينار می بينم آن را از ايشان باز می دارم تا مرا از برای آن خدمت کنند ، و راست گفته است آن حکيم که «سگ را گرسنه دار تا از پی تو دود.» روزی او را گفتند :فلان مقدم فرمان يافت و از او ضياع بسيار مانده است و فرزندان او بدرجه استقلال نرسيده اند ، اگر مثال باشد تا عمال بعضی در تصرف گيرند و در قبض آرند ديوان را توفيری تمام باشد . جواب داد که :هرکرا خلافت روی زمين سير نگرداند از ضياع يتيمان هم سير نگردد. و مناقب اين پادشاه را نهايت نيست و تواريخ متقدمان بذکر آن ناطق است علی الخصوص غرر سير ثعالبی رحمه الله بر تفصيل آن مشتمل است و آنچه از جهت وی در تاسيس خلافت و تاکيد ملک و دولت تقديم افتاد ، ارکان و حدود را بثبات حزم و نفاذ عزم چنان استوار و مستحکم گردانيد که چهارصد سال بگذشت و گردش چرخ و حوادث دهر قواعد آن را واهی نتوانست کرد و خللی به اوساط و اذناب آن راه نتوانست داد . و هربنا که برقاعده عدل و احسان قرار گيرد و اطراف و حواشی آن بنصرت دين حق و رعايت مناظم خلق موکد شود اگر تقلب احوال را در وی اثری ظاهر نگردد و دست زمانه از ساحت سعادت آن قاصر باشد بديع ننمايد.اين قدر از فضايل اين پادشاه رضی الله عنه تقرير افتاد واکنون روی بغرض نهاده آيد . و در جمله مراد از مساق اين حديث آن بود که چنين پادشاهی بدين کتاب رغبت نمود . و چون ملک خراسان به امير سديد ابوالحسن نصربن احمد السامانی تغمده الله برحمته رسيد رودکی شاعر را مثال داد تا آن را د رنظم آرد ، که ميل طبعها بسخن منظوم بيش باشد . و آن پادشاه رضوان الله عليه از ملوک آل سامان بمزيد بسطت مخصوص بود و در نوبت او کرمان و گرگان و طبرستان تا حدود روی وسپاهان در خطه ملک سامانيان افزود و سی سال مدت يافت و انواع تمتع و برخورداری بدان پيوست . و اگر شمتی ا زاحوال او ادراج کرده شود دراز گردد.و اين کتاب را نيک عزيز شمردی و بر مطالعت آن مواظبت نمود . و دابشليم رای هند که اين جمع بفرمان او کرده اند ، و بيدپای برهمن که مصنف اصل است از جمله او بوده است ، سمت پادشاهی داشته است ، و بدين کتاب کمال خر دو حصافت او می توان شناخت و آن جادويها که بيدپای برهمن کرده ست در فراهم آوردن اين مجموع و تلفيقات نغز عجيب و وضعهای نادر غريب که او را اتفاق افتاده ست ازان ظاهرتر است که هيچ تکلف را در ترکيب آن مجال وضعی تواند بود . چه هر که از خرد بهره ای دارد فضيلت آن بر وی پوشيده نگردد و آنکه از جمال عقل محجوبست خود بنزديک اهل بصيرت معذور باشد . نور موسی چگونه بيند کور ؟! نطق عيسی چگونه داند کر ؟! و اگر در تقرير محاسن اين کتاب مجلدات پرداخته شود هنوز حق آن بواجبی گزارده بيايد ، لکن ابرام از همه حد بگذشت و از آن موضع که بذکر نوشروان رسيده آمده ست تا اينجا سراسر حشو است و با سياقت کتاب البته مناسبتی ندارد ؛ اما غرض آن بود تا شناخته گردد که حکمت هميشه عزيز بوده است ، خاصه بنزديک ملوک و اعيان ، و الحق اگر دران سعيی پيوسته آيد و موونيی تحمل کرده شود ضايع و بی ثمرت نمانده ست ، زيرا که معرفت قوانين سياست در جهان داری اصل معتبر است و بقای ذکر بر امتداد روزگار ذخيرتی نفيس ، و بهربها که خريده شود رايگان نمايد . و اين کتاب را پس از ترجمه ابن المقفع و نطم رودکی ترجمها کرده اند و هرکس در ميدان بيان براندازه مجال خود قدمی گزارده اند ، لکن می نمايد که مراد ايشان تقرير سمر و تحرير حکايت بوده است نه تفهيم حکمت و موعظت ، چه سخن مبتر رانده اند و بر ايراد قصه اختصار نموده . و در جمله ، چون رغبت مردمان از مطالعت کتب تازی قاصر گشته است ، و آن حکم و مواعظ مهجور مانده بود بل که مدروس شده ، بر خاطر گذشت که آن را ترجمه کرده آيد و در بسط سخن و کشف اشارات آن اشباعی رود و آن را بآيات و اخبار و ابيات و امثال موکد گردانيده شود ، تا اين کتاب را که زبده چند هزارساله است احيايی باشد و مردمان از فوايد و منافع آن محروم نمانند . و هم بر اين نمط افتتاح کرده شد ، و شرايط سخن آرايی در تضمين امثال و تلفيق ابيات و شرح رموز واشارات تقديم نموده آمد ، و ترجمه و تشبيب آن کرده شد ، و يک باب که بر ذکر برزويه طبيب مقصور است و ببزرجمهر منسوب هرچه موجزتر پرداخته شد چه بنای آن بر حکايت است . و هر معنی که از پيرايه سياست کلی و حليت حکمت اصلی عاطل باشد اگر کسی خواهد که بلباس عاريتی آن را بيارايد بهيچ تکلف جمال نگيرد ، و هرگاه که بر ناقدان حکيم مبر زان استاد گذرد بزيور او التفات ننمايند و هراينه در معرض فضيحت افتد.و آن اطناب و بمبالغت مواردت از داستان شير و گاو آغاز افتاده ست که اصل آنست ، و در بستان علم و حکمت بر خوانندگان اين کتاب از آنجا گشاده شود . و چون بعضی پرداخته گشت ذکر ان بسمع مبارک اعلی قاهری شاهنشاهی .اسمعه الله المسار و المحاب.رسيد و جزوی چند بعز تامل عالی مشرف شد . از آنجا که کمال سخن شناسی و تمييز پادشاهانه است آن را پسنديده داشت و شرف احماد و ارتضا ارزانی فرمود ، و مثالی رسانيدند مبنی بر ابواب کرامت و تمنيت و مقصور بر انواع بنده پروری و عاطفت که :هم بر اين سياقت ببايد پرداخت و ديباجه را بالقاب مجلس ما مطرز گردانيد ؛ و اين بنده را بدان قوت دل و استظهار و سروری و افتخار حاصل آمد و با دهشت هرچه تمامتر در اين خدمت خوض نموده شد ، که بندگان را از امتثال فرمان چاره نباشد ؛ و الا جهانيان را مقرر است که بديهه رای و اول فکرت شاهنشاه دنيا ، اعلی الله شانه و خلد ملکه و سلطانه ، نمودار عقل کل و راه بر روح قدس است ، نه از تامل اشارات و تجارب اين کتاب خاطر انور قاهری را تشحيذی صورت توان کرد و نه از مطالعت اين عبارات الفاظ درفشان شاهنشاهی را مددی تواند بود . تحفه چگونه آرم نزديک تو سخن؟! آب حيات تحفه کی آرد بسوی جان؟! گل را چه گرد خيزد از ده گلاب زن ؟! مه را چه ورغ بندد از صد چراغ دان؟! اما بدين مثال اين بنده و بنده زاده را تشريفی هرچه بزرگتر و تربيتی هرچه تمامتر بود ، و مباهات و مفاخرت هرچه وافرتر افزود ، و ثواب آن روزگار همايون اعلی را مدخر گشت .و نيز اگر ملوک گذشته که نام ايشان در مقدمه اين فصل آورده شده ست از اين نوع توفيقی يافتند و سخنان حکما را عزيز داشت تا ذکر ايشان از آن جهت بروجه روزگار باقی ماند ، امروز که زمانه در طاعت و فلک در متابعت رای و رايت خداوند عالم سلطان عادل اعظم شاهنشاه بنی آدم ولی النعيم مالک رقاب الامم ، اعلی الله رايه و رايته و نصر جنده والويته ، آمده ست ، و عنان کامگاری و زمان جهان داری بعدل و رحمت وباس و سياست ملکانه سپرده - و مزيت و رجحان اين پادشاه دين دار در مکارم خاندان مبارک و فضايل ذات بی نظير ، بر پادشاهان عصر و ملوک دهر ماضی و باقی ، ازان ظاهر تر است که بندگان را دران باطناب و اسهابی حاجت افتد که درصد هزار قرن سپهر پياده رو نارد چنو سوار بميدان روزگار هم اين مثال داد ، و اسم و صيت نوبت ميمون که روز بازار فضل و براعت است بر امتداد ايام موبد و مخلد گردايند . ايد تبارک و تعالی نهايت همت ملوک عالم را مطلع دولت و تشبيب اقبال و سعادت اين پادشاه بنده پرور کناد ، و انواع تمتع و برخورداری از موسم جوانی و ثمرات ملک ارزانی داراد ، بمنه و رحمته و حوله و قوته . مفتتح کتاب بر ترتيب ابن المقفع بسم الله الرحمن الرحيم چنين گويد ابوالحسن عبدالله ابن المقفع ، رحمه الله ، پس از حمد باری عز اسمه ، و درود بر سيد المرسلين ، عليه الصلاة و السلام ، که ايزد تبارک و تعالی بکمال قدرت و حکمت عالم را بيافريد ، و آدميان را بفضل و منت خويش بمزيت عقل و رجحان خرد از ديگر جانوران مميز گردانيد ، زيرا که عقل بر اطلاق کليد خيرات و پای بند سعادات است ، و مصالح معاش و معاد و دوستکامی دنيا و رستگاری آخرت بدو بازبسته است . و آن دو نوع است :غريزی که ايزد جل جلاله ارزانی دارد ، و مکتسب که از روی تجارب حاصل آيد . و غريزی در مردم بمنزلت آتش است در چوب ، و چنانکه ظهور آن بی ادوات آتش زدن ممکن نباشد اثر اين بی تجربت و ممارست هم ظاهر نشد ، و حکما گفته اند که التجارب لقاح العقول . و هرکه از فيض آسمانی و عقل غريزی بهرومند شد و بر کسب هنر مواظبت نمود و در تجارب متقدمان تامل عاقلانه واجب ديد آرزوهای دنيا بيايد و در آخرت نيک بخت خيزد ، والله الهادی الی ما هو الاوضح سبيلا و الارشد دليلا. و ببايد دانست که ايزد تعالی هرکار را سببی نهاده است و هرسبب را علتی و هر علت را موضعی و مدتی ، که حکم بدان متعلق باشد ، و ايام عمر و روزگار دولت يکی از مقبلان بدان آراسته گردد.و سبب و علت ترجمه اين کتاب و نقل آن از هندوستان بپارس آن بود که باری عز اسمه آن پادشاه عادل بختيار و شهريار عالم کامگار انوشروان کسری بن قباد را ، خفف الله عنه ، از شعاع عقل و نور عدل حظی وافر ارزانی داشت ، و در معرفت کارها و شناخت مناظم آن رای صائب و فکرت ثاقب روزی کرد ، و افعال و اخلاق او را بتاييد آسمانی بياراست . تا نهمت بتحصيل علم و تتبع اصول و فروع آن مصروف گردانيد ، و در انواع آن بمنزلتی رسيد که هيچ پادشاه پس از وی آن مقام را در نتوانست يافت ، و آن درجت شريف و رتبت عالی را سزاوار مرشح نتوانست گشت . و نخوت پادشاهی و همت جهان گيری بدان مقرون شد تا اغلب ممالک دنيا در ضبط خويش آورد ، و جباران روزگار را در ربقه طاعت و خدمت کشيد ، و آنچه مطلوب جهانيان است از عز دنيا بيافت . و در اثنای آن بسمع او رسانيدند که در خزاين ملوک هند کتابيست که از زبان مرغان و بهايم و وحوش و طيور و حشرات جمع کرده اند ، و پادشاهان را درسياست رعيت و بسط عدل و رافت ، و قمع خصمان و قهر دشمنان ، بدان حاجت باشد ، و آن را عمده هر نيکی و سرمايه هر علم و راهبر هر منفعت و مفتاح هر حکمت می شناسند ، و چنانکه ملوک را ازان فوايد تواند بود اوساط مردمان را هم منافع حاصل تواند شد ، و آن را کتاب کليله ودمنه خوانند . آن خسرو عادل ، همت بران مقصور گردانيد که آن را ببيند و فرمود که مردی هنرمند بايد طلبيد که زبان پارسی و هندوی بداند ، و اجتهاد او در علم شايع باشد ، تا بدين مهم نامزد شود.مدت دراز بطلبيدند ، آخر برزويه نام جوانی نشان يافتند که اين معانی در وی جمع بود ، و بصناعت طب شهرتی داشت.او را پيش خواند و فرمود که :پس از تامل و استخارت و تدبر و مشاورت ترا بمهمی بزرگ اختيار کرده ايم ، چه حال خرد و کياست تو معلومست ، و حرص تو بر طلب علم و کسب هنر مقرر.و می گويند که بهندوستان چنين کتابی است ، و می خواهيم که بدين ديار نقل افتد ، و ديگر کتب هندوان بدان مضموم گردد.ساخته بايد شد تا بدين کار بر وی و بدقايق استخراج آن مشغول شوی . و مالی خطير در صحبت تو حمل فرموده می آيد تا هر نفقه و موونت که بدان حاجت افتد تکفل کنی ، و اگر مدت مقام دراز شود و به زيادتی حاجت افتد باز نمايی تا ديگر فرستاده آيد ، که تمامی خزاين ما دران مبذول خواهدبود. وانگاه مثال داد تاروزی مسعود و طالعی ميمون برای حرکت او تعيين کردند ، و او بر آن اختيار روان شد ، و در صحبت او پنجاه صره که هر يک ده هزار دينار بود حمل فرمود . و بمشايعت او با جملگی لشکر و بزرگان ملک برفت. و برزويه با نشاط تمام روی بدين مهم آورد ، و چون بمقصد پيوست گرد درگاه پادشاه و مجلسهای علما و اشراف و محافل سوقه و اوساط می گشت و از حال نزديکان رای و مشاهير شهر و فلاسفه می پرسيد ، و بهر موضع اختلافی می ساخت . و به رفق و مدارا بر همه جوانب زندگانی می کرد ، و فرا می نمود که برای طلب علم هجرتی نموده است . و بر سبيل شاگردی بهرجای می رفت ، و اگر چه از هر علم بهره داشت نادان وار دران خوضی می پيوست ، و از هر جنس فرصت می جست ، و دوستان و رفيقان می گرفت ، و هر يک را بانواع آزمايش امتحام می کرد . اختيار او بر يکی ازيشان افتاد که بهنرو خرد مستثنی بود ، و دوستی و برادری را با او بغايت لطف و نهايت يگانگی رسانيد تا بمدت اندازه رای و رويت و دوستی و شفقت او خود را معلوم گردانيد ، و بحقيقت بشناخت که اگر کليد اين راز بدست وی دهد و قفل اين سر پيش وی بگشايد دران جانب کرم و مروت و حق صحبت و ممالحت را برعايت رساند . چون يکچندی برين گذشت و قواعد مصدقت ميان ايشان هرچه مستحکم تر شد و اهليت او اين امانت و محرميت او اين سر را محقق گشت در اکرام او بيفزود و مبرتهای فراوان واجب ديد .پس يک روز گفت :ای بذاذر ، من غرض خويش تا اين غايت بر تو پوشيده داشتم ، و عاقل را اشارتی کفايت باشد . هندو جواب داد که :همچنين است ، و تو اگر چه مراد خويش مستور می داشتی من آثار آن می ديد م ، لکن هوای تو باظهار آن رخصت نداد . و اکنون که تو اين مباثت پيوستی اگر بازگويم از عيب دور باشد . و چون آفتاب روشن است که تو آمده ای تا نفايس ذخاير از ولايت ماببری ، و پادشاه شهر خويش را بنگنجهای حکمت مستظهر گردانی ، و بنای آن بر مکر و خديعت نهاده ای.اما من در صبر و مواظبت تو خيره مانده بودم . و انتظار می کردم تا مگر در اثنای سخن از تو کلمه ای زاطد که باظهار مقصود ماند ، البته اتفاق نيفتاد . و بدين تحفظ و تيقظ اعتقاد من در موالات تو صافی تر گشت . چه هيچ آفريده را چندين حزم و خرد و تمالک و تماسک نتواند بود خاصه که در غربت ، و در ميان قومی که نه ايشان او را شناسند و نه او بر عادات و اخلاق ايشان وقوف دارد . و عقل بهشت خصلت بتوان شناخت :اول رفق و حلم ، و دوم :خويشتن شناسی ، سوم طاعت پادشاهان و طلب رضا و تحری فراغ ايشان ، و چهارم شناختن موضع راز و وقوف برمحرميت دوستان ، و پنجم مبالغت در کتمان اسرار خويش و ازان ديگران، و ششم بر درگاه ملوک چاپلوسی و چرب زبانی کردن و اصحاب را بسخن نيکو بدست آوردن ، و هفتم برزبان خويش قادر بودن و سخن بقدر حاجت گفتن ، و هشتم در محافل خاموشی را شعار ساختن و از اعلام چيزی که نپرسند و از اظهار آنچه بندامت کشد احتراز لازم شمردن.و هرکه بدين خصال متحلی گشت شايد که بر حاجت خويش پيروز گردد ، و در اتمام آنچه بدوستان برگيرد اهتزاز نمايند . و اين معانی در تو جمع است ، و مقرر شد که دوستی تو با من از برای اين غرض بوده ست ، لکن هر که بچندين فضايل متحلی باشد اگر در همه ابواب رضای او جسته آيد و در آنچه بفراغ او پيوندد مبادرت نموده شود از طريق خرد دور نيفتد ، هرچند اين التماس هراس بر من مستولی گردانيد ، که بزرگ سخنی و عظيم خطری است . چون برزويه بديد که هندو بر مکر او واقف گشت اين سخن بر وی رد نکرد ، و جواب نرم و لطيف داد.گفت :من برای اظهار اين سر فصول مشبع انديشيده بودم ، و آن را اصول و فروع و اطراف و زوايا نهاده و ميمنه و ميسره و قلب و جناح آن را بحقوق صحبت و ممالحت و سوابق اتحاد و مخالصت بياراسته ، و مقدمات عهود و سوالف مواثيق را طليعه آن کرده و حرمت هجرت و وسيلت غربت را مايه و ساقه گردانيده ، و بسيجيده آن شده که بر اين تعبيه در صحرای مباسطت آيم و حجاب مخافت از پيکر مراد بردارم ، و بيمن ناصيت و برکت معونت تو مظفر و منصور گردم.لکن تو بيک اشارت بر کليات و حزويات من واقف گشتی ، و از اشباع و اطناب مستغنی گردانيد و بقضای حاجت و اجابت التماس زبان داد.از کرم و مروت تو همين سزيد و اميد من در صحبت و دوستی تو همين بود . و خردمند اگر بقلعتی ثقت افزايد که بن لاد آن هرچه موکدتر باشد و اساس آن هرچه مستحکم تر ، يا بکوهی که از گردانيدن بادو ربودن آب دران ايمن توان زيست ، البته بعيبی منسوب نگردد. هندو گفت :هيچيز بنزديک اهل خرد در منزلت دوستی نتواند بود . و هرکجا عقيدتها بمودت آراسته گشت اگر در جان و مال با يک ديگر مواسا رود دران انواع تکلف و تنوق تقديم افتد هنوز از وجوب قاصر باشد . اما مفتاح همه اغراض کتمان اسرار است و هر راز که ثالی دران مرحم نشود هراينه از شياعت مصون ماند ، و باز آنکه بگوش سومی رسيد بی شبهت در افواه افتد ، و بيش انکار صورت نبندد .و مثال آن چون ابر بهاری است که در ميان آسمان بپراکند وبهر طرف قطعه ای بماند ، اگر کسی ازان اعلام دهد بضرورت او را تصديق واجب بايد داشت ، چه انکار آن در وهم و خرد نگنجد. و مرا از دوستی تو چندان مسرت و ابتهاج حاصل است که هيچ چيز در موازنه آن نيايد ، اما اگر کسی را برين اطلاع افتد برادری ما چنان باطل گردد که تلافی آن بمال و متاع در امکان نيايد که ملک ما درشت خوی و خرد انگارش است ، برگناه اندک عقوبت بسيار فرمايد ، چون گناه بزرگ باشد پوشيده نماند که چه رود. برزويه گفت :قوی تر رکنی بنای مودت را کتمان اسرار است ، و من در اطن کار محرم ديگر ندارم و اعتماد برکرم و عهد و حصافت تو مقصور داشته ام . و می توانم دانست که خطری بزرگست ، اما بمروت و حريت آن لايق تر که مرا بدين آرزو برسانی ، و اگر از آن جهت رنجی تحمل بايد کرد سهل شمری ، و آن را از موونات مروت و مکرمت شناسی . و ترا مقرر است که فاش گردانيدن اين حديث از جهت من ناممکن است ، لکن تو از پيوستگان و ياران خويش می انديشی ، که اگر وقوف يابند ترا در خشم ملک افکنند . و غالب ظن آنست که خبری بيرون نگنجد و شغلی نزايد . هندو اهتزاز نمود و کتابها بدو داد . و برزويه روزگار دراز با هراس تمام در نبشتن آن مشغول گردانيد ، و مال بسيار در آن وجه نقفه کرد . و از اين کتاب و ديگر کتب هندوان نسخت گرفت ، و معتمدی بنزديک نوشروان فرستاد ، و از صورت حال بياگاهانيد . نوشروان شادمان گشت و خواست که زودتر بحضرت او رسد تا حوادث ايام آن شادی را منغص نگرداند ، و برفور بدو نامه فرمود و مثال داد که :دران مسارعت بايد نمود ، و قوی دل و فسيح امل روی بازنهاد ، و آن کتب را عزيز داشت که خاطر بوصول آن نگران است ، و تدبير بيرون آوردن آن برقضيت عقل ببايد کرد ، که خدای عزوجل بندگان عاقل را دوست دارد ، و عقل بتجارب و صبر و حزم جمال گيرد . و نامه را مهر کردند و بقاصد سپرد ، و تاکيدی رفت که از راههای شارع تحرز واجب بيند تا آن نامه بدست دشمنی نيفتد. چندانکه نامه ببرزويه رسيد بر سبيل تعجيل بازگشت و بحضرت پيوست . کسری را خبر کردند ، در حال او را پيش خواند . برزويه شرط خدمت و زمين بوس بجای آورد و پرسش و تقرب تمام يافت . و کسری را بمشاهدت اثر رنج که در بشره برزويه بود رقتی هرچه تمامتر آورد و گفت :قوی دل باش ای بنده نيک و بدان که خدمت تو محل مرضی يافتست و ثمرت و محمدت آن متوجه شده ، باز بايد گشت و يک هفته آسايش داد ، وانگاه بدرگاه حاضر آمد تا آنچه واجب باشد مثال دهيم . چون روز هفتم بود بفرمود تا علما و اشراف حضرت را حاضر آوردند و برزويه را بخواند و اشارت کرد که مضمون اين کتاب را بر اسماع حاضران بايد گذرانيد . چون بخواند همگنان خيره ماندند و بر برزويه ثناها گفت ، و ايزد را عز اسمه برتيسير اين غرض شکرها گزارد . و کسری بفرمود تا درهای خزاين بگشادند و برزويه را مثال داد موکد بسوگند که بی احتراز دربايد رفت ، و چندانکه مراد باشد از نقود و جواهر برداشت . برزويه زمين بوسه کرد و گفت :حسن رای و صدق عنايت پادشاه مرا از مال مستغنی گردانيده است ، و کدام مال دراين محل تواند بود که از کمال بنده نوازی شاهنشاه گيتی مرا حاصل است ؟اما چون سوگند در ميانست از جامه خانه خاص ، برای تشريف و مباهات ، يک تخت جامه از طراز خوزستان که بابت کسوت ملوک باشد برگيرم . وانگاه برزبان راند که :اگر من در اين خدمت مشقتی تحمل کردم و در بيم و هراس روزگار گذاشت ، باميد طلب رضا و فراغ ملک بر من سهل و آسان می گذشت ، و بدست بندگان سعی و جهدی به اخلاص باشد . و الا نفاذ کار و ادراک مراد جز بسعادت ذات و مساعدت بخت ملک نتواد بود . و کدام خدمت در موازنه آن کرامات آيد که در غيبت اهل بيت بنده را ارزانی فرموده ست ؟ و يک حاجت باقی است که در جنب عواطف ملکانه خطری ندارد ، واگر بقضا مقرون گردد عز دنيا و آخرت بهم پيوندد ، و ثواب و ثنا ايام ميمون ملک را مدخر شود . نوشروان گفت :اگر در ملک مثلا مشارکت توقع کنی مبذولست ، حاجت بی محابا ببايد خواست . برزويه گفت :اگر بيند رای ملک بزرجمهر را مثال دهد تا بابی مفرد در اين کتاب بنام من بنده مشتمل بر صفت حال من بپردازد ، و دران کيفيت صناعت و نسب و مذهب من مشبع مقرر گرداند ، وانگاه آن را بفرمان ملک موضعی تعيين افتد ، تا آن شرف من بنده را بر روی روزگار باقی مخلد شود ، و صيت نيک بندگی من ملک را جاويد و موبد گردد. کسری و حاضران شگفتی عظيم نمودند و بهمت بلند و عقل کامل برزويه واثق گشتند ، و اتفاق کردند که او را اهليت آن منزلت هست . بزرجمهر را حاضر آوردند ، و او را مثال داد که :صدق مناصحت و فرط اخلاص برزويه دانسته ای ، و خطر بزرگ که بفرمان ما ارتکاب کرد شناخته ، و می خواستيم که ثمرات آن دنياوی هرچه مهناتر بيابد وا ز خزاين ما نصيبی گيرد ، البته بدان التفات ننمود ، و التماس او برين مقصور است که در اين کتاب بنام او بابی مفرد وضع کرده آيد . چنانکه تمامی احوال او از روز ولادت تا اين ساعت که عز مشافهه ما يافته است دران بيايد . و ما بدين اجابت فرموديم و مثال می دهيم که آن را در اصل کتاب مرتب کرده شود ، و چون پرداخته گشت اعلام بايد داد تا مجمعی سازند و آن را برملا بخوانند ، و اجتهاد تو در کارها ورای آنچه در امکان اهل روزگار آيد علما و اشراف مملکت را نيز معلوم گردد. چون کسری اين مثال را بر اين اشباع بداد برزويه سجده شکر گزارد و دعاهای خوب گفت .و بزرجمهر آن باب بر آن ترتيب که مثال يافته بود بپرداخت ، و آن را بانواع تکلف بياراست ، و ملک را خبر کرد . و آن روز بار عام بود ، و بزرجمهر بحضور برزويه و تمامی اهل مملکت اين باب را بخواند ، و ملک و جملگی آن را پسنديده داشتند ، و در تحسين سخن بزرجمهر مبالغت نمودند ، و ملک او را صلت گران فرمود از نقود و جواهر و کسوتهای خاص ، و بزرجمهر جز جامه هيچيز قبول نکرد . وبرزويه دست وپای نوشروان ببوسيد و گفت :ايزد تعالی هميشه ملک را دوستکام داراد ، و عز دنيا بآخرت مقرون و موصول گرداناد ، اثر اصطناع پادشاه بدين کرامت هرچه شايع تر شد ، و من بنده بدان سرورو سرخ روی گشتم ، و خوانندگان اين کتاب را ازان فوايد باشد که سبب نقل آن بشناسد ، و بدانند که طاعت ملوک وخدمت پادشاهان فاضلترين اعمالست ، و شريف آن کس تواند بود که خسروان روزگار او را مشرف گردانند ، و در دولت و نوبت خويش پيدا آرند . و کتاب کليله و دمنه پانزده بابست ، ازان اصل کتاب که هندوان کرده اند ده بابست. ابتدای کليله و دمنه ، و هو من کلام بزرجمهر البختکان اين کتاب کليله و دمنه فراهم آورده علما و براهنه هند است در انواع مواعظ و ابواب حکم و امثال ، و هميشه حکمای هر صنف از اهل عالم می کوشيدند و بدقايق حيلت گرد آن می گشتند که مجموعی سازند مشتمل بر مناظم حال و مآل و مصالح معاش و معاد ، تا آنگاه که ايشان را اين اتفاق خوب روی نمود ، و بر اين جمله وضعی دست داد ، که سخن بليغ باتقان بسيار از زبان بهايم و مرغان و وحوش جمع کردند ، و چند فايده ايشان را دران حاصل آمد :اول آنکه در سخن مجال تصرف يافتند تا در هر باب که افتتاح کرده آيد بنهايت اشباع برسانيدند ، ديگر آنکه پند و حکمت و لهو و هزل و بهم پيوست تا حکما برای استفادت آن را مطالعت کنند . و نادانان برای افسانه خوانند ، و احداث متعلمان بظن علم و موعظت نگردند و حفظ آن بريشان سبک خيزد ، و چون در حد کهولت رسند و در آن محفوظ تاملی کنند صحيفه دل را پر فوايد بينند ، و ناگاه بر ذخاير نفيس و گنجهای شايگانی مظفر شوند . و مثال اين همچنان است که مردی در حال بلوغ بر سر گنجی افتد که پدر برای او نهاده باشد فرحی بدو راه يابد و در باقی عمر ا زکسب فارغ آيد . و خواننده اين کتاب بايد که اصل وضع و غرض که در جمع و تاليف آن بوده است بشناسد ، چه اگر اين معنی بر وی پوشيده ماند انتفاع او ازان صورت نبندد و فوايد و ثمرات آن او را مهنا نباشد . و اول شرطی طالب اين کتاب را حسن قراءت است که اگر در خواندن فروماند بتفهيم معنی کی تواند رسيد ؟ زيرا که خط کالبد معنی است ، و هرگاه دران اشتباهی افتاد ادراک معنای ممکن نگردد ، و چون برخواندن قادر بود بايد که دران تامل واجب داند و همت دران نبندد که :زودتر بآخر رسد ، بل که فوايد آن را بآهستگی در طبع جای می دهد ، که اگر بر اين جمله نرود همچنان بود که : مردی در بيابان گنجی يافت ، با خود گفت اگر نقل آن بذات خويش تکفل کنم عمری دران شود و اندک چيزی تحويل افتد ، بصواب آن نزديک تر که مزدوری چند حاضر آرم و ستور بسيار کرا گيرم و جمله بخانه برم.هم بر اين سياقت برفت وبارها پيش از خويشتن گسيل کرد . مکاريان را سوی خانه خويش بردن بمصحلت نزديک تر نمود ، چون آن خردمند دورانديشه بخانه رسيد در دست خويش از آن گنج جز حسرت و ندامت نديد . و بحقيقت ببايد دانست که فايده در فهم است نه در حفظ ، و هرکه بی وقوف در کاری شروع نمايد همچنان باشد که : مردی می خواست که تازی گويد ، دوستی فاضل ازان وی تخته ای زرد در دست داشت ؛ گفت :از لغت تازی چيزی از جهت من بران بنويس .چون پرداخته شد.بخانه بردو گاه گاه دران می نگريست و گمان برد که کمال فصاحت حاصل آمد . روزی در محفلی سخنی تازی خطا گفت ، يکی از حاضران تبسمی واجب ديد .بخنديد و گفت :برزبان من خطا رود و تخته زرد من در خانه من است ؟ و بر مردمان واجب است که در کسب علم کوشند و فهم را دران معتبر دارند ، که طلب علم و ساختن توشه آخرت از مهماتست . و زنده را از دانش و کردار نيک چاره نيست ، و نيز در نور ادب دل را روشن کند ، و داروی تجربت مردم را از هلاک جهل برهاند ، چنانکه جمال خرشيد روی زمين را منور گرداند ، و آب زندگانی عمر جاويد دهد .و علم بکردار نيک جمال گيرد که ميوه درخت دانش نيکوکاری است و کم آزاری. و هرکه علم بداند و بدان کار نکند بمنزلت کسی باشد که مخافت راهی می شناسد اما ارتکاب کند تا بقطع و غارت مبتلا گردد ، يا بيماری که مضرت خوردنيها می داند و همچنان بران اقدام می نمايد تا در معرض تلف افتد.و هراينه آن کس که زشتی چيزی بشناخت اگر خويشتن دران افکند نشانه تير ملامت شود ، چنانکه دو مرد در چاهی افتند يکی بينا و ديگر نابينا ، اگرچه هلاک ميان هر دو مشترکست اما عذر نابينا بنزديک اهل خرد و بصارت مقبول تر باشد . و فايده در تعلم حرمت ذات و عزت نفس است ، پس تعليم ديگران ، که اگر بافادت مشغول گردد و در نصيب خويش غفلت ورزد همچون چشمه ای باشد که از آب او همه کس را منفعت حاصل می آيد و او ازان بی خبر .وا ز دو چيز نخست خود را مستظهر بايد گردانيد پس ديگران را ايثار کرد :علم و مال . يعنی چون وجوه تجارب معلوم گشت اول در تهذيب اخلاق خويش بايد کوشيد آنگاه ديگران را بران باعث بود . و اگر نادانی اين بشارت را بر هزل حمل کند مانند کوری باشد که کاژی را سرزنش کند . و عاقل بايد که در فاتحت کارها نهايت اغراض خويش پيش چشم دارد و پيش ازانکه قدم در راه نهد مقصد معين گرداند ، و الا واسطه بحيرت کشد و خاتمت بهلاک و ندامت.و بحال خردمند آن لايق تر که هميشه طلب آخرت را بر دنيا مقدم شمرد ، چه هرکه همت او از طلب دنيا قاصرتر حسرات او بوقت مفارقت آن اندک تر ، و نيز آنکه سعی برای آخرت کند مرادهای دنيا بيابد و حيات ابد اورا بدست آيد ، و آنکه سعی او بمصالح دنيا مصروف باشد زندگانی برو وبال گردد ، و از ثواب آخرت بماند .و کوشش اهل عالم در ادراک سه مراد ستوده ست :ساختن توشه آخرت ، تمهيد اسباب معيشت ، و راست داشتن ميان خود و مردمان بکم آزاری و ترک اذيت . و پسنديده تر اخلاق مردان تقوی است و کسب مال از وجه حلال ، هرچند در هيچ حال از رحمت آفريدگار عز اسمه و مساعدت روزگار نوميد نشايد بود اما بران اعتماد کلی کردن و کوشش فروگذاشتن از خرد و رای راست دور افتد ، که امداد خيرات و اقسام سعادات بدو نزديک تر که درکارها ثابت قدم باشد و در مکاسب جد و هد لازم شمرد . و اگر چنانکه باژگونگی روزگار است کاهلی بدرجتی رسد يا غافلی رتبتی يابد بدان التفات ننمايد ، و اقتدای خويش بدو دست نشناسد ، چه نيک بخت و دولت يار او تواند بود که تيل بمقبلان و خردمندان واجب بيند تا بهيچ وقت از مقام توکل دورنمايد ، و از فضيلت مجاهدت بی بهره نگردد. و نيکوتر آنکه سيرتهای گذشتگان را امام ساخته شود و تجارب متقدمان را نمودار عادات خويش گردانيده آيد .که اگر در هرباب ممارست خويش را معتبر دارد عمر در محنت گزارد .با آنچه گويند «در هر زيانی زيرکيی است » لکن از وجه قياس آن موافق تر که زيان ديگران ديده باشد و سود از تجارب ايشان برداشته شود ، چه اگر از اين طريق عدول افتد هر روز مکروهی بايد ديد ، و چون تجارب اتقيانی حاصل آمد هنگام رحلت باشد. و هر جانور که در اين کارها اهمال نمايد از استقامت معيشت محروم ماند :ضايع گردانيدن فرصت و ، کاهلی در موسم حاجت و ، تصديق اخبار که محتمل صدق و کذب باشد و قياس آن بر سخنان نامعقول و پذيرفتن آن به استبداد رای و ، التفات نمودن بچربک نمام و رنجانيدن اهل و تبع بقول مضرب فتان ، و رد کردن کردار نيک برخاملان و تضييع منفعتی از آن جهت و ، رفتن بر اثر هوا-که عاقل را هيچ سهو چون تتبع هوا نيست - و گردانيدن پای از عرصه يقين. و هرگاه حوادث بعاقل محيط شود بايد که در پناه صواب دود و برخطا اصرار ننمايد و آن را ثبات عزم و حسن عهد نام نکند . چه هرکه بی راهبر بعميا در راه جهول رود و از راه راست و شارع عام دور افتد هرچند پيشتر رود بگم راهی نزديک تر باشد . و اگر خار در چشم متهور مستبد افتد ، در بيرون آوردن آن غفلت ورزد و آن را خوار دارد و بر سری چشم می مالد ، بی شبهت کور شود . و برخردمند واجب است که بقضاهای آسمانی ايمان آرد و جانب حزم را هم مهمل نگذارد ، و هرکار که مانند آن بر خويشتن نپسندد در حق ديگران روا ندارد ، که لاشک هرکرداری را پاداشی است ، و چونمهلت برسيد و وقت فراز آمد هراينه ديدنی باشد و دران تقديم و تاخير صورت نبندد. و خوانندگان اين کتاب را بايد که همت بر تفهم معانی مقصور گردانند و وجوه استعارات را بشناسد تا از ديگر کتب و تجارب بی نياز شوند ، و همچون کسی نباشد که مشت در تاريکی اندازد و سنگ از پس ديوار ، وانگاه بنای کارهای خويش و تدبير معاش و معاد بر فضيلت آن نهند تا جمال منافع آن هرچه تابنده تر روی نمايد و دوام فوايد آن هرچه پاينده تر دست دهد.والله ولی التوفيق لما يرضيه بواسع فصله وکرمه. باب برزويه الطبيب چنين گويد برزويه ، مقدم اطبای پارس ، که پدر من از لشکريان بود و مادر من از خانه علمای دين زردشت بود ، و اول نعمتی که ايزد ، تعالی و تقدس ، بر من تازه گردانيد دوستی پدر و مادر بود و شفقت ايشان بر حال من ، چنانکه از برادران و خواهران مستثنی شدم و بمزيد تربيت و ترشح مخصوص گشت .و چون سال عمر بهفت رسيد مرا برخواندن علم طب تحريض نمودند ، و چندانکه اندک وقوفی افتاد و فضيلت آن بشناختم برغبت صادق و حرص غالب در تعلم آن می کوشيدم ، تا بدان صنعت شهرتی يافتم و در معرض معالجت بيماران آمدم.آنگاه نفس خويش را ميان چهار کار که تگاپوی اهل دنيا ازان نتواند گذشت مخير گردانيدم :وفور مال و ، لذات حال و ، ذکر ساير و.ثواب باقی . و پوشيده نماند که علم طب نزديک همه خردمندان و در تمامی دينها ستوده ست . و در کتب طب آورده اند که فاضلتر اطبا آنست که که بر معالجت از جهت ذخيرت آخرت مواظبت نمايد ، که بملازمت اين سيرت نصيب دنيا هرچه کامل تر بيابد و رستگاری عقبی مدخر گردد ؛ چنانکه غرض کشاورز در پراکندن تخم دانه باشد که قوت اوست .اما کاه که علف ستوران است بتبع آن هم حاصل آيد.در جمله بر اين کار اقبال تمام کردم و هر کجا بيماری نشان يافتم که در وی اميد صحت بود معالجت او بر وجه حسبت بر دست گرفتم . و چون يکچندی بگذشت و طايفه ای را از امثال خود در مال و جاه بر خويشتن سابق ديدم نفس بدان مايل گشت ، و تمنی مراتب اين جهانی بر خاطر گذشتن گرفت ، و نزديک آمد که پای از جای بشود .با خود گفتم : ای نفس ميان منافع و مضار خويش فرق نمی کنی ، و خردمند چگونه آرزوی چيزی در دل جای دهد که رنج و تبعت آن بسيار باشد و انتفاع و استمتاع اندک؟ و اگر در عاقبت کار و جای دهد که رنج وتبعت آن بسيار باشد و انتفاع و استمتاع اندک؟ و اگر در عاقبت کار و هجرت سوی گور فکرت شافی واجب داری حرص و شره اين عالم فانی بسر آيد .وقوی تر سببی ترک دنيار ا مشارکت اين مشی دون عاجر است که بدان مغرور گشته اند . از اين انديشه ناصواب درگذر و همت بر اکتساب ثواب مقصور گردان ، که راه مخوفست و رفيقان ناموافق و رحلت نزديک و هنگام حرکت نامعلوم . زينهار تا در ساختن توشه آخرت تقصير نکنی ، که بنيت آدمی آوندی ضعيف است پر اخلاط فاسد ، چهار نوع متضاد ، و زندگانی آن را بمنزلت عمادی ، چنانکه بت زرين که بيک ميخ ترکيب پذيرفته باشد و اعضای آن بهم پيوسته ، هرگاه ميخ بيرون کشی در حال از هم باز شود ، و چندانکه شايانی قبول حيات از جثه زايل گشت برفور متلاشی گردد. و بصحبت دوستان و برادران هم مناز، و بر وصال ايشان حرطص مباش ، که سور آن از شطون قاصر است وا ندوه بر شادی راجح ؛ و با اين همه درد فراق بر اثر و سوز هجر منتظر .و نيز شايد بود که برای فراغ اهل و فرزنادن ، تمهيد اسباب معيشت ايشان ، بجمع مال حاجت افتد ، و ذات خويش را فدای آن داشته آيد ، و راست آن را ماند که عطر بر آتش نهند ، فوايد نسيم آن بديگران رسد و جرم او سوخته شود . بصواب آن لايق تر که بر معالجت مواظبت نمايی و بدان التفات نکنی که مردمان قدر طبيب ندانند ، لکن دران نگر که اگر توفيق باشد و يک شخص را از چنگال مشقت خلاص طلبيده آيد آمرزش بر اطلاق مستحکم شود ؛ آنجا که جهانی از تمتع آب و نان و معاشرت جفت و فرزند محروم مانده باشند ، و بعلتهای مزمن و دردهای مهلک مبتلا گشته ، اگر در معالجت ايشان برای حسبت سعی پيوسته آيد و صحت و خفت ايشان ايشان تحری افتد ، اندازه خيرات و مثوبات آن کی توان شناخت ؟ و اگر دوهن همتی چنين سعی بسبب حطام دنيا باطل گرداند همچنان باشد که : مردی يک خانه پرعود داشت بب، انديشيد که اگر برکشيده فروشم و درتعيين قيمت احتياطی کنم دراز شود بر وجه گزاف بنيمه بها بفروخت . چون براين سياقت در مخاصمت نفس مبالغت نمودم براه راست باز آمد و برغبت صادق و حسبت بی ريا بعلاج بيماران پرداختم و روزگار دران مستغرق گردانيد ، تا بمايمن آن درهای روزی بر من گشاده گشت و صلات و مواهب پادشاهان بمن متواتر شد . وپيش از سفر هندوستان و پس از ان انواع دوستکامی و نعمت ديدم و بجاه و مال از امثال و اقران بگذشتم . وانگاه در آثار و نتايج علم طب تاملی کردم و ثمرات و فوايد آن را بر صحيفه دل بنگاشتم ، هيچ علاجی در وهم نيامد که موجب صحت اصلی تواند بود ، و جون مزاج اين باشد بچه تاويل خردمندان بدان واثق توانند شد و آن راسبب شفا شمرد ؟ و باز اعمال و باز اعمال خير و ساختن توشه آخرت از علت از آن گونه شفا می دهد که معاودت صورت نبندد . و من بحکم اين مقدمات از علم طب تبرمی نمودم و همت و نهمت بطلب دين مصروف گردانيد.و الحق راه آن دراز و بی پايان يافتم ، سراسر مخاوف و مضايق ، آنگاه نه راه بر معين و نه سالار پيدا.و در کتب طب اشارتی هم ديده نيامد که بدان استدلالی دست دادی و يا بقوت آن از بند حيرت خلاصی ممکن گشتی.و خلاف ميان اصحاب ملتها هرچه ظاهرتر ؛ بعضی بطريق ارث دست در شاخی ضعيف زده و طايفه ای از جهت متابعت پادشاهان و بيم جان پای بر رکن لرزان نهاده ، و جماعتی برای حطام دنيا و رفعت منزلت ميان مردمان دل در پشتيوان پوده بسته و تکيه براستخوانهای پوسيده کرده ؛ و اختلاف ميان ايشان در معرفت خالق و ابتدای خلق و انتهای کار بی نهايت ، ورای هر يک برين مقرر که من مصيبم و خصم مخطی . و با اين فکرت در بيابان تردد و حيرت يکچندی بگشتم و در فراز و نشيب آن لختی پوييد .البته سوی مقصد پی بيرون نتوانستم برد ، و نه بر سمت راست و راه حق دليلی نشان يافتم . بضرورت عزيمت مصمم گشت برآنچه علمای هر صنف را ببينم و از اصول و فروع معتقد ايشان استکشافی کنم و بکشم تا بيقين صادق پای جای دل پذير بدست آرم . اين اجتهاد هم بجای آوردم و شرايط بحث اندران تقديم نمود . هر طايفه ای را ديدم که در ترجيح دين و تفضيل مذهب خويش سخنی می گفتند و گرد تقبيح ملت خصم و نفی مخالفان می گشتند.بهيچ تاويل درد خويش را درمان نيافتم و روشن شد که پای سخن ايشان برهوا بود ، و هيچيز نگشاد که ضمير اهل خرد آن را قبول کردی . انديشيدم که اگر پس از اين چندين اختلاف رای بر متابعت اين طايفه قرار دهم و قول اجنبی صاحب غرض را باور دارم همچون آن غافل و نادان باشم که : شبی باياران خود بدزدی رفت ، خداوند خانه بحس حرکت ايشان بيدار شد و بشناخت که بربام دزدانند ، قوم را آهسته بيدار کرد و حال معلوم گردانيد ، آنگه فرمود که :من خود را در خواب سازم و توچنانکه ايشان آواز تو می شنوند با من در سخن گفتن آی و پس از من بپرس بالحاح هرچه تمامتر که اين چندين مال از کجا بدست آوردی . زن فرمان برداری نمود و بر آن ترتيب پرسيدن گرفت . مرد گفت : از اين سوال درگذر که اگر راستی حال با تو بگويم کسی بشنود و مردمان را پديد آيد . زن مراجعت کرد و الحاح در ميان آورد . مرد گفت :اين مال من از دزدی جمع شده است که در آن کار استاد بودم ، و افسونی دانستم که شبهای مقمر پيش ديوارهای توانگران بيستاد می و هفت بار بگفتمی که شولم شولم ، و دست در روشنايی مهتاب زدمی و بيک حرکت ببام رسيدمی ، و بر سر روزنی بيستادمی و هفت بار ديگر بگفتمی شولم و از ماهتاب بخانه درشدمی و هفت بار ديگر بگفتمی شولم . همه نقود خانه پيش چشم من ظاهر گشتی . بقدر طاقت برداشتمی و هفت بار ديگر بگفتمی شولم و بر مهتاب از روزن خانه برآمدمی . ببرکت اين افسون نه کسی مرا بتوانستی ديد و نه در من بدگمانی صورت بستی .بتدريج اين نعمت که می بينی بدست آمد . اما زينهار تا اين لفظ کسی را نياموزی که ازان خللها زاطد . دزدان بشنودند و از آموختن آن افسون شايدها نمودند ، و ساعتی توقف کردند ، چون ظن افتاد که اهل خانه در خواب شدند مقدم دزدان هفت بار بگفت شولم ، و پای در روزن کرد . همان بود و سرنگون فرو افتاد . خداوند خانه چوب دستی برداشت و شانهاش بکوفت و گفت :همه عمر بر و بازو زدم و مال بدست آوردتا تو کافر دل پشتواره بندی و ببری ؟باری بگو تو کيستی .دزد گفت : من آن غافل نادانم که دم گرم تو مرا به باد نشاند تا هوس سجاده بر روی آب افکندن پيش خاطر آوردم و چون سوخته نم داشت آتش در من افتاد و قفای آن بخوردم . اکنون مشتی خاک پس من انداز تا گرانی ببرم . در اين جمله بدين استکشاف صورت يقين جمال ننمود . با خود گفتم که : اگر بر دين اسلاف ، بی ايقان و تيقن ، ثبات کنم ، همچون آن جادو باشم که برنابکاری مواظبت همی نمايد و ، بتبع سلف رستگاری طمع می دارد ، و اگر ديگر بار در طلب ايستم عمر بدان وفا نکند ، که اجل نزديک است ؛ و اگر در حيرت روزگار گذارم فرصت فايت گردد و ناساخته رحلت بايد کرد . و صواب من آنست که برملازمت اعمال خير که زبده همه اديان است اقتصار نمايم و ، بدانچه ستوده عقل و پسنديده طبع است اقبال کنم . پس از رنجانيدن جانوران و کشتن مردمان و کبر و خشم و خيانت و دزدی احتراز نمودم و فرج را از ناشايست بازداشت ، و از هوای زنان اعراض کلی کردم . و زبان را از دروغ و نمامی و سخنانی که ازو مضرتی تواند زاد ، چون فحش و بهتان و غيبت و تهمت . بسته گردانيد .و از ايذای مردمان و دوستی دنيا و جادوی و ديگر منکرات پرهيز واجب ديدم ، و تمنی رنج غير از دل دور انداختم ، و در معنی بعث و قيامت و ثواب و عقاب بر سبيل افترا چيزی نگفتم . و از بدان ببريدم وبنيکان پيوستم . و رفيق خويش صلاح را عفاف را ساختم که هيچ يار و قرين چون صلاح نيست ,وکسب آن , آن جای که همت بتوفيق آسمانی پيوسته باشد و آراسته , آسان باشد و زود دست دهد و بهيچ انفاق کم نيايد . و اگر در استعمال بود کهن نگردد , بل هر روز زياد ت نظام و طراوت پذيرد , و از پادشاهان در استدن آن بيمی صورت نبندد , و آب و آتش ودد و سباع و ديگر موذيات را در اثر ممکن نگردد ؛ و اگر کسی ازان اعراض نمايد و حلاوت عاجل او را از کسب خيرات و ادخار حسنات باز داردو مال و عمر خويش در مرادهای اين جهانی نفقه کند همچنان باشد که : آن بازرگان که جواهر بسيار داشت و مردی را بصد دينار در روزی مزدور گرفت برای سفته کردن آن .مزدور چندانکه در خانه بازرگان بنشست چنگی ديد , بهتر سوی آن نگريست .سفته کردن آن .بازرگان پرسيد که :دانی زد ؟گفت :دانم ؛و دران مهارتی داشت.فرمود که :بسرای. برگرفت و سماع خوش آغاز کرد .بازرگان در آن نشاط مشغول شد و سفط جواهر گشاده بگذاشت .چون روز بآخر رسيد اجرت بخواست .هر چند بازرگان گفت که :جواهر برقرار است , کار ناکرده مزد نيايد , مفيد نبود .در لجاج آمد و گفت : مزدور تو بودم و تا آخر روز آنچه فرمودی بکردم .بازرگان بضرورت از عهده بيرون آمد و متحير بماند :روزگار ضايع و مال هدر و جواهر پريشان و موونت باقی . چون محاسن صلاح بر اين جمله در ضمير متمکن شد خواستم که بعبادت متحلی گردم تا شعار و دثار من متناسب باشد و ظاهر و باطن بعلم و عمل آراسته گردد , چون تعبد و تعفف در دفع شر جوشن حصين است و در جذب خير کمند دراز , و اگر حسکی در راه افتد يا بالائی تند پيش آيد بدانها تمسک توان نمود -و يکی از ثمرات تقوی آنست که از حسرت فنا و زوال دنيا فارغ توان زيست ؛و هر گاه که متقی در کارهای اين جهان فانی و نعيم گذرنده تاملی کند هر آينه مقابح آن را به نظر بصيرت ببيند و همت بر کم آزاری و پيراستن راه عقبی مقصور شود , و بقضا رضا دهد تا غم کم خورد و دنيا را طلاق دهد تا از تبعات آن برهد ,و از سر شهوت برخيزد تا پاکيزگی ذات حاصل آيد , و بترک حسد بگويد تا در دلها محبوب گردد , وسخاوت را با خود آشنا گرداند تا از حسرت مفارقت متاع غرور مسلم باشد , [و]کارها بر قضيت عقل پردازد تا از پشيمانی فارغ آيد , و بر ياد آخرت الف گيرد تا قانع و متواضع گردد ,و عواقب عزيمت را پيش چشم دارد تا پای در سنگ نيايد ، و مردمان را نترساند تا ايمن زيد-هرچند در ثمرات عفت تامل بيش کردم رغبت من در اکتساب آن بيشتر گشت ، اما می ترسيدم که از پيش شهوات برخاستن ولذات نقد را پشت پای زدن کار بس دشوار است ، و شرع کردن دران خطر بزرگ .چه اگر حجابی در راه افتد مصالح همچون آن سگ که بر لب جوی استخوانی يافت ، چندانکه دردهان گرفت عکس آن در آب بديد ، پنداشت که ديگری است ، بشره دهان باز کرد تا آن را نيز از آب گيرد ، آنچه در دهان بود باد داد. در جمله نزديک آمد که اين هراس ضجرت بر من مستولی گرداند و بيک پشت پای در موج ضلالت اندازد . چنانکه هردو جهان از دست بشود . باز در عواقب کارهای عالم تفکری کردم و موونات آن را پيش دل و چشم آوردم ، تا روشن گشت که نعمتهای اين جهانی چون روشنايی برق بی دوام و ثبات است . و با اين همه مانند آب شور که هرچند بيش خورده شود تشنگی غالب تر گردد ، و چون خمره پر شهد مسمومست که چشيدن آن کام را خوش آيد لکن عاقبت بهلاک کشد ، و چون خواب نيکوی ديده آيد بی شک در اثنای آن دل بگشايد اما پس از بيداری حاصل جز تحسر و تاسف نباشد ؛ و آدمی را در کسب آن چون کرم پيله دان که هرچند بيش تند بند سخت گردد و خلاص متعذرتر شود . و با خود گفتم چنين هم راست نيايد که از دنيا بآخرت می گريزم و از آخرت بدنيا و ، عقل من چون قاضی مزور که حکم او در يک حادثه بر مراد هر دو خصم نفاذ می يابد . گر مذهب مردمان عاقل داری يک دوست بسنده کن که يک دل داری آخر رای من بر عبادت قرار گرفت ، چه مشقت طاعت در جنب نجات آخرت وزنی نيارد ، و چون از لذات دنيا ، با چندان وخامت عاقبت ، ابرام نمی باشد و هراينه تلخی اندک که شيريرينی بسيار ثمرت دهد بهتر که شيرينی اندک که ازو تلخی بسيار زايد ، و اگر کسی را گويند که صد سال در عذاب دايم روزگار بايد گذاشت چنانکه روزی ده بار اعضای ترا از هم جدا می کنند و بقرار اصل و ترکيب معهود باز می رود تا نجات ابد يابی بايد که آن رنج اختيار کند . و اين مدت باميد نعيم باقی بروی کم از ساعتی گذرد . اگر روزی چند در رنج عبادت و بند شريعت صبر بايد کرد عاقل ازان چگونه ابا نمايد و آن را کار دشوار و خطر بزرگ شمرد؟ و ببايد شناخت که اطراف عالم پر بلا و عذاب است ، و آدمی از آن روز که در رحم مصور گردد تا آخر عمر يک لحظه از آفت نرهد . چه در کتب طب چنين يافته می شود که آبی که اصل آفرينش فرزندان است چون برحم پيوندد با آب زن بياميزد و تيره و غليظ ايستد ، و بادی پيدا آيد و آن را در حرکت آرد تا همچون آب پنير گردد .پس مانند ماست شود ، آنگه اعضا قسمت پذيرد و روی پسر سوی پشت مادر و روی دختر سوی شکم باشد .و دستها بر پيشانی و زنخ بر زانو . و اطراف چنان فراهم و منقبض که گويی در صره ای بستسيی.نفس بحيلت می زند . زبر او گرمی و گرانی شکم مادر ، و زير انواع تاريکی و تنگی چنانکه بشرح حاجت نيست . چون مدت درنگ وی سپری شود و هنگام وضع حمل و تولد فرزند باشد بادی بر رحم مسلط شود ، و قتوت حرکت در فرزند پيدا آيد تا سر سوی مخرج گرداند ، و از تنگی منفذ آن رنج بيند که در هيچ شکنجه ای صورت نتوان کرد . و چون بزمين آمد اگر دست نرم و نعيم بدو رسد ، يا نسيم خوش خنک برو گذرد ، درد آن برابر پوست باز کردن باشد در حق بزرگان . وانگه بانواع آفت مبتلا گردد : در حال گرسنگی و تشنگی طعام و شراب نتواند خواست ، و اگر بدردی درماند بيان آن ممکن نشود ، و کشاکش و نهادن و برداشتن گهواره و خرقها را خود نهايت نيست . و چون ايام رضاع بآخر رسيد در مشقت تادب و تعلم و محنت دارو و پرهيز و مضرت درد و بيماری افتد. و پس از بلوغ غم مال و فرزند و ، اندوه آزو شره و ، خطر کسب و طلب در ميان آيد . و با اين همه چهار دشمن متضاد از طبايع با وی همراه بل هم خواب ، و آفات عارضی چون مار و کژدم و سباع و گرما وسرما و باد و باران و برف و هدم و فتک و زهر و سيل و صواعق در کمين ، و عذاب پيری و ضعف آن - اگر بدان منزلت بتواند رسيد - با همه راجح ، و قصد خصمان و بدسگالی دشمنان بر اثر ، وانگاه خود که از اين معانی هيچ نيستی و با او شرايط موکد و عهود مستحکم رفتستی که بسلامت خواهد زيست فکرت آن ساعت که مياد اجل فراز آيد و دوستان و اهل و فرزندان را بدرود بايد کرد وش ربتهای تلخ که آن روز تجرع افتد واجب کند که محبت دنيا را بردلها سرد گرداند ، هيچ خردمند تضييع عمر در طلب آن جايز نشمرد . چه بزرگ جنونی و عظيم غبنی را بفانی و دايمی را بزايلی فروختن ، و جان پاک را فدای تن نجس داشتن . خاصه در اين روزگار تيره که خيرات براطلاق روی بتراجع آورده است و همت مردمان از تقديم حسنات قاصر گشته با آنچه ملک عادل انوشروان کسری بن قباد را سعادت ذات و يمن نقيبت و رجاحت عقل و ثبات رای و علو همت و کمال مقدرت و صدق لهجت و شمول عدل و رافت و افاضت جود و سخاوت و اشاعت حلم و رحمت و محبت علم و علما و اختيار حکمت و اصطناع حکما و ماليدن جباران و تربطت خدمتگزاران و قمع ظالمان و تقويت مظلومان حاصل است می بينیيم که کارهای زمانه ميل به ادبار دارد ، و چنانستی که خيرات مردمان را وداع کردستی ، و افعال ستوده و اخلاق پسنديده مردوس گشته . و راه راست بسته ، و طريق ضلالت گشاده ، و عدل ناپيدا و جور ظاهر ، و علم متروک و جهل مطلوب ، و لوم و دناءت مستولی و کرم و مروت منزوی ، و دوستيها ضعيف و عداوتها قوی ، و نيک مردان رنجور و مستذل و شريران فارغ و محترم ، و مرک و خديعت بيدار و مظفر ، و متابعت هوا سنت متبوع و ضايع گردانيدن احکام خرد طريق مشروع ، و مظلوم محق ذليل و ظالم مبطل عزيز ، و حرص غالب و قناعت مغلوب ، و عالم غدار بدين معانی شادمان و بحصول اين ابواب تازه و خندان. چون فکرت من بر اين جمله بکارهای دنيا محيط گشت و بشناختم که آدمی شريف تر خلايق و عزيزتر موجودات است ، و قدر ايام *عمر خويش نمی داند و در نجات نفس نمی کوشد ، از مشاهدت اين حال در شگفت عظيم افتادم و چون بنگريستم مانع اين سعادت راحت اندک و نهمت حقير است که مردمان بدان مبتلا گشته اند ، و آن لذات حواس است ، خوردن و بوييدن و پسودن و شنودن ، وانگاه خود اين معانی برقضيت حاجت و اندازه امنيت هرگز تيسير نپذيرد ، و نيز از زوال و فنا دران امن صورت نبندد ، و حاصل آن اگر ميسر گردد خسران دنيا و آخرت باشد ، و هرکه همت دران بست و مهمات آخرت را مهمل گذاشت همچو آن مرد است که از پيش اشتر مست بگريخت وبضرورت خويشتن در چاهی آويخت و دست در دو شاخ زد که بربالای آن روييده بود و پايهاش بر جايی قرار گرفت . در اين ميان بهتر بنگريست ، هردو پای بر سر چهار مار بود که که از سر سوراخ بيرون گذاشته بودند . نظر بقعر چاه افکند اژدهايی سهمناک ديد دهان گشاه و افتادن او را انتظار می کرد . بسر چاه التفات نمود موشان سياه و سفيد بيخ آن شاخها دايم بی فتور می بريدند . و او در اثنای اين محنت تدبيری می انديشيد و خلاص خود را طريقی می جست .پيش خويش زنبور خانه ای و قدری شهد يافت ، چيزی ازان بلب برد ، از نوعی در حلاوت آن مشغول گشت که از کار خود غافل ماند و نه انديشيد که پای او بر سر چهار مار است و نتوان دانست که کدام وقت در حرکت آيند ، و موشان در بريدن شاخها جد بليغ می نمايند و البته فتوری بدان راه نمی يفات ، و چندانکه شاخ بگسست در کام اژدها افتاد . و آن لذت حقير بدو چنين غفلتی راه داد و حجاب تارطک برابر نور عقل او بداشت تاموشان از بريدن شاخها بپرداختند و بيچاره حرطص در دهان اژدها افتاد . پس من دنيارا بدان چاه پر آفت و مخافت مانند کردم ؛ و موشان سپيد و سياه و مداومت ايشان بر بريدن شاخها بر شب و روز که تعاقب ايشان بر فانی گردانيدن جاونران و تقريب آجال ايشان مقصور است ب؛ و آن چهار مار را بطبايع که عماد خلقت آدمی است و هرگاه که يکی ازان در حرکت آژد زهر قاتل و مرگ حاضر باشد ب؛ و چشيدن شهد و شيرينی آن را بلذات اين جهانی که فايده آن اندک است و رنج و تبعت بسيار ، آدمی را بيهوده از کار آخرت باز می دارد و راه نجات بر وی بسته می گرداند ،؛ و اژدها را برجعی که بهيچ تاويل ازان چاه نتواند بود ، و چندانکه شربت مرگ تجرع افتد و ضربت بويحيی صلوات الله عليه پذيرفته آيد هراينه بدو بايد پيوست و هول و خطر و خوف و فزع او مشاهدت کرد ، آنگاه ندامت سود ندارد و توبت و انابت مفيد نباشد ، نه راه بازگشتن مهيا و نه عذر تقصيرات ممهد ، و بطان مناجات ايشان در قرآن عظيم بر اين نسق وارد که يا ويلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ماوعد الرحمن و صدق المرسلون . در جمله کار من بدان درجت رسيدکه بقضاهای آسمانی رضا دادم و آن قدر که در امکان گنجد از کارهای آخرت راست کردم ، و بدين اميد عمر می گذاشتم که مگر بروزگاری رسم که دران دليلی ياوم و ياری و معينی بدست آرم ، تا سفر هندوستان پيش آمد ، برفتم و در آن ديار هم شرايط بحث و استقصا هرچه تمامتر تقديم نمودم و بوقت بازگشتن کتابها آوردم که يکی ازان اين کتاب کليله دمنه است ، والله تعالی اعلم. باب الاسد و الثور *رای هند فرمود برهمن را که :بيان کن از جهت من مثل دو تن که با يک ديگر دوستی دارند و بتضريب نمام خاين بنای آن خلل پذيرد و بعداوت و مفارقت کشد . برهمن گفت :هرگاه دو دوست بمداخلت شريری مبتلا گردند هراينه ميان ايشان جدايی افتد . و از نظاير و اخوات آن آنست که : بازرگانی بود بسيار مال و او را فرزندان در رسيدند و از کسب و حرفت اعراض نمودند . و دست اسراف بمال او دراز کردند.پدر موعظت و ملامت ايشان واجب ديد و در اثنای آن گفت که :ای فرزندان ، اهل دنيا جويان سه رتبت اند و بدان نرسند مگر بچهار خصلت .اما آن سه که طالب آنند فراخی معيشت است و ، رفت منزلت و ، رسيدن بثواب آخرت ، و آن چهار که بوسيلت آن بدين اغراض توان رسيد الفغدن مال است از وجه پسنديده و ، حسن قيام در نگاه داست ، و انفاق در ا«چه بصلاح معيشت و رضای اهل و توشه آخرت پيوندد ، و صيانت نفس از حوادث آفات ، آن قدر که در امکان آيد . و هرکه از اين چهار خصلت يکی را مهمل گذارد روزگار حجاب مناقشت پيش مرادهای او بدارد . برای آنچه هر که از کسب اعراض نمايد نه اسباب معيشت خويش تواند ساخت و نه ديگران را د رعهد خويش تواند داشت ؛ و اگر مال بدست آرد و در تثمير آن غفلت ورزد زود درويش شود . چنانکه خرج سرمه اگرچه اندک اندک اتفاق افتد آخر فنا پذيرد ؛ و اگر در حفظ و تثمير آن جد نمايد و خرج بی وجه کند پشيمانی آرد و زبان طعن در وی گشاده گردد ، و اگر ومواضع حقوق را به امساک نامرعی گذراد بمنزلت درويشی باشد از لذات نعمت محروم ، و با اين همه مقادير آسمانی و حوادث روزگار آن را در معرض تلف و تفرقه آرد ، چون حوضی که پيوسته در وی آب می ايد و آن را بر اندازه مدخل مخرجی نباشد ، لابد از جوانب راه جويد و بترابد يا رخنه ای بزرگ افتد و تمامی آن چيز ناچيز گردد. پسران بازرگان عظت پدر بشنودند و منافع آن نيکو بشناخت.و برادر مهتر ايشان روی بتجارت آورد و سفر دوردست اختيار کرد .و با وی دو گاو بود يکی را شنزبه نام و ديگر را نندبه .و در راه خلابی پيش آمد شنزبه درانب بماند.بحيلت او را بيرون آوردند ، حالی طاقت حرکت نداشت ، بازرگان مردی را برای تعهد او بگذاشت تا وی را تيمار می دارد ، چون قوت گيرد بر اثر وی ببرد . مزدور يک روز ببود ، ملول گشت ، شنزبه را بر جای رها کرد و برفت و بازرگان را گفت :سقط شد. شنزبه را بمدت انتعاشی حاصل آمد.و در طلب چراخور می پوييد تا بمرغزاری رسيد آراسته بانواع نبات و اصناف رياحين .از رشک اورضوان انگشت غيرت گزيده و در نظاره او آسمان چشم حيرت گشاده بهرسو يکی آب دان چون گلاب شناور شده ماغ بر روی آب چو زنگی که بستر زجوشن کند چو هندو که آيينه روشن کند شنزبه آن را بپسنديد که گفته اند : و اذا انتهيت الی السلامة فی مداک فلا تجاوز و در امثال آمده است که اذا اعشبت فانزل.چون يکچندی آنجا ببود و قوت گرفت و فربه گشت بطر آسايش و مسی نعمت بدو راه يافت . و بنشاط هرچه تمامتر بانگی بکرد بلند . و در حوالی آن مرغزار شيری بود و با او وحوش و سباع بسيار ، همه در متابعت و فرمان او ، و او جوان و رعنا و مستبد به رای خويش . هرگز گاو نديده بود و آواز او ناشنوده.چندانکه بانگ شنزبه بگوش او رسيد هراسی بدو راه يافت ، و نخواست که سباع بدانند که او می بهراسد برجای ساکن می بود ، و بهيچ جانب حرکت نمی کرد . و در ميان اتباع او دو شگال بودن ديکی را کليله نام بود و ديگر را دمنه ، و هر دو دهای تمام داشتند .و دمنه حريص تر و بزرگ منش تر بود ، کليله را گفت :چه می بينی در کار ملک که بر جای قرار کرده ست و حرکت نشاط فروگذاشته؟کليله گفت :اين سخن چه بابت توست و ترا بااين سوال چه کار؟ و ما بردرگاه اين ملک آسايشی داريم و طعمه ای می يابيم و از آن طبقه نيستيم که بمفاوضت ملوک مشرف توانند شد تا سخن ايشان بنزديک پادشاهان محل استماع تواند يافت . ازين حديث درگذر ، که هرکه بتکلف کاری جويد که سزاوار آن نباشد بدو آن رسد که ببوزند رسيد . دمنه گفت :چگونه ؟ گفت: بوزنه ای درودگری را ديد که بر چوبی نشسته بود و آن را می بريد و دو ميخ پيش او ، هرگاه که يکی را بکوفتی ديگری که پيشتر کوفته بودی برآوردی . در اين ميان درودگر بحاجتی برخاست ، بوزنه بر چوب نشست از آن جانب که بريده بود ، انثيين او در شکاف چوب آويخته شدو آن ميخ که در کار بود پيش ازانکه ديگری بکوفتی برآورد . هر دو شق چوب بهم پيوست ، انثيين او محکم در ميان بماند ، از هوش بشد.درودگر باز رسيد وی را دست بردی سره بنمود تا دران هلاک شد . و ازينجا گفته اند «درودگری کار بوزنه نيست .» دمنه گفت :بدانستم لکن هرکه بملوک نزديکی جويد برای طمع قوت نباشد که شکم بهرجای و بهرچيز پر شود : و هل بطن عمر غير شبر لمطعم؟ فايده تقرب بملوک رفعت منزلت است و اصطناع دوستان و قهر دشمنان ؛ و قناعت از دناءت همت و قلت مروت باشد از دناءت شمر قناعت را همتت را که نام کرده ست آز؟ و هرکرا همت او طعمه است در زمره بهايم معدوم گردد ، چون سگ گرسنه که باستخوانی شاد شود وبپاره ای نان خشنود گردد ، و شير باز اگر در ميان اشکار خرگوش گوری بيند دست از خرگوش بدارد و روی بگور آرد با همت باز باش و بارای پلنگ زيبا بگه شکار ، پيروز ب |
