|
دیوان
شمس تبریزی
(غزلیات) 3001 - 3229 -------------------------------------------------------- 3001 ای
نای بس خوش
است کز اسرار
آگهی کار او
کند که دارد
از کار آگهی ای
نای همچو بلبل
نالان آن گلی گردن مخار
کز گل بی خار
آگهی گفتم
به نای همدم
یاری مدزد راز گفتا هلاک
توست به یک
بار آگهی گفتم
خلاص من به
هلاک من اندر
است آتش
بنه بسوز
بمگذار آگهی گفتا
چگونه رهزن
این قافله شوم دانم که
هست قافله
سالار آگهی گفتم
چو یار گم
شدگان را نمی
نواخت از آگهی
همی شد بیزار
آگهی نه
چشم گشته ای
تو که بی آگهی
ز خویش ما را
حجاب دیده و
دیدار آگهی زان
همدم لبی که
تو را سر
بریده اند ای
ننگ سر در این
ره و ای عار
آگهی از
خود تهی شدی و
ز اسرار پر
شدی زیرا ز
خودپرست و ز
انکار آگهی چون
می چشی ز لعل
لب یار ناله
چیست بگذار تا
کند گله ای
زار آگهی نی
نی ز بهر خود
تو نمی نالی
ای کریم بگری بر
آنک دارد ز
اغیار آگهی گردون
اگر بنالد گاو
است زیر بار زین
نعل بازگونه
غلط کار آگهی 3002 شوری
فتاد در فلک
ای مه چه شسته
ای پرنور کن
تو خیمه و
خرگه چه شسته
ای آگاه
نیستند مگر
این فسردگان از آتش تو
ای بت آگه چه
شسته ای آتش
خوران ره به
سر کوی منتظر با مردمان
زیرک ابله چه
شسته ای دل
شیر بیشه ست
ولیکن سرش
تویی دل لشکر
حقست و تویی
شه چه شسته ای ای
جان تیزگوش تو
بشنو هم از
درون هم ره به
توست بر سر هر
ره چه شسته ای هین
کز فراخنای
دلت تا به عرش
رفت هیهای وصل
و خنده و قهقه
چه شسته ای دی
بامداد دامن
جانم گرفت دل کان جان و
دل رسید تو آوه چه
شسته ای دولاب
دولتست ز
تبریز شمس دین درزن تو
دست ها و در
این ره چه
شسته ای 3003 ای
کاشکی تو خویش
زمانی بدانیی وز روی
خوب خویشت
بودی نشانیی در
آب و گل تو
همچو ستوران
نخفتیی خود را به
عیش خانه
خوبان کشانیی بر
گرد خویش گشتی
کاظهار خود
کنی پنهان
بماند زیر تو
گنج نهانیی از
روح بی خبر
بدیی گر تو
جسمیی در جان
قرار داشتیی
گر تو جانیی با
نیک و بد
بساختیی همچو
دیگران با این و
آنیی تو اگر
این و آنیی یک
ذوق بودیی تو
اگر یک اباییی یک نوع
جوشییی چو یکی
قازغانیی زین
جوش در دوار
اگر صاف گشتیی چون صاف گشتگان
تو بر این
آسمانیی گویی
به هر خیال که
جان و جهان من گر گم شدی
خیال تو جان و
جهانیی بس
کن که بند عقل
شدست این زبان
تو ور نی چو
عقل کلی جمله
زبانیی بس
کن که دانش ست
که محجوب
دانشست دانستیی
که شاهی کی
ترجمانیی 3004 بزم
و شراب لعل و
خرابات و
کافری ملک
قلندرست و
قلندر از او
بری گویی
قلندرم من و
این دلپذیر
نیست زیرا که
آفریده نباشد
قلندری تا
کی عطارد از
زحل آرد مدبری مریخ نیز
چند زند زخم
خنجری تا
چند نعل ریز
کند پیک ماه
نیز تا چند
زهره بخش کند
جام احمری تا
چند آفتاب به
تف مطبخی کند بازار تنگ
دارد بر خلق
مشتری تا
چند آب ریزد
دولاب آسمان تا چند آب
نشف کند برج
آذری تا
چند شب پناه
حریفان بد شود تا چند
روز پرده درد
بر مستری تا
چند دی برآرد
از باغ ها
دمار تا کی
بهار دوزد
دیباج اخضری زین
فرقت و غریبی
طبعم ملول شد ای مرغ
روح وقت نیامد
که برپری وین
پر درشکسته
پرخون خویش را سوی جناب
مالک و مخدوم
خود بری اندر
زمین چه چفسی
نی کوه و آهنی زیر فلک
چه باشی نی
ابر و اختری زان
حسن آبدار چو
تازه کنی جگر نی آب خضر
جویی نی حوض
کوثری ای
آب و روغنی که
گرفتار آمدی با آنچ در
دلست نگویی چه
درخوری 3005 آن
دل که گم شده
ست هم از جان
خویش جوی آرام جان
خویش ز جانان
خویش جوی اندر
شکر نیابی ذوق
نبات غیب آن ذوق را
هم از لب و
دندان خویش
جوی دو
چشم را تو
ناظر هر بی
نظر مکن در ناظری
گریز و ازو آن
خویش جوی نقلست
از رسول که
مردم معادنند پس نقد
خویش را برو
از کان خویش
جوی از
تخت تن برون
رو و بر تخت
جان نشین از آسمان
گذر کن و
کیوان خویش
جوی برقی
که بر دلت زد و
دل بی قرار شد آن برق را
در اشک چو
باران خویش
جوی انبان
بوهریره وجود
توست و بس هر چه
مراد توست در
انبان خویش
جوی ای
بی نشان محض
نشان از کی
جویمت هم
تو بجو مرا و
به احسان خویش
جوی 3006 سیمرغ
و کیمیا و
مقام قلندری وصف
قلندرست و
قلندر از او
بری گویی
قلندرم من و
این دل پذیر
نیست زیرا که
آفریده نباشد
قلندری دام
و دم قلندر بی
چون بود مقیم خالیست از
کفایت و معنی
داوری از
خود به خود چه
جویی چون سر
به سر تویی چون
آب در سبویی
کلی ز کل پری از
خود به خود سفر
کن در راه
عاشقی وین قصه
مختصر کن ای
دوست یک سری نی
بیم و نی امید
نه طاعت نه
معصیت نی بنده
نی خدای نه
وصف مجاوری عجزست
و قدرتست و
خدایی و بندگی بیرون ز
جمله آمد این
ره چو بنگری راه
قلندری ز
خدایی برون
بود در
بندگی نیاید و
نه در پیمبری زینهار
تا نلافد هر عاشق
از گزاف کس را نشد
مسلم این راه
و ره بری 3007 دوش
همه شب دوش
همه شب گشتم
من بر بام
حبیبی اختر و
گردون اختر و
گردون برده ز
زهره جام حبیبی جمله
جان ها جمله
جان ها بسته
پر و پا بسته
پر و پا همچو
دل من همچو دل
من دلخوش اندر
دام حبیبی دام
تو خوشتر دام
تو خوشتر از
می احمر وز زر
اخضر از زر پخته از
زر پخته نادره
تر بد خام
حبیبی نور
رخ شه نور رخ
شه حسرت صد مه
رهزن صد ره صبح سعادت
صبح سعادت درج
شده در شام
حبیبی مخزن
قارون مخزن
قارون اختر
گردون ملک
همایون گر
بدهد جان گر
بدهد جان او
نگزارد وام
حبیبی عام
شده ست این عام
شده ست این
نظم سخن ها
لیک تو این
بین ای
شده قربان ای
شده قربان خاص
جهان در عام
حبیبی 3008 خواجه
سلام علیک گنج
وفا یافتی دل به دلم
نه که تو
گمشده را
یافتی هم
تو سلام علیک
هم تو علیک
السلام طبل خدایی
بزن کاین ز
خدا یافتی خواجه
تو چونی بگو
در بر آن ماه رو آنک ز جا
برترست خواجه
کجا یافتی ساقی
رطل ثقیل از
قدح سلسبیل حسرت
رضوان شدی
چونک رضا
یافتی ای
رخ چون زر شده
گنج گهر برزدی وی تن
عریان کنون
باز قبا یافتی ای
دل گریان کنون
بر همه عالم
بخند یار منی
بعد از این
یار مرا یافتی خواجه
تویی خویش من
پیش من آ پیش
من تا که
بگویم تو را
من که که را
یافتی کوس
و دهل می زنند
بر فلک از بهر
تو رو که توی
بر صواب ملک
خطا یافتی بر
لب تو لب نهاد
زان شکرین لب
شدی خشک لبان
را ببین چونک
سقا یافتی خواجه
بجه از جهان
قفل بنه بر
دهان پنجه گشا
چون کلید قفل
گشا یافتی 3009 آه
که چه شیرین بتیست
در تتق زرکشی اه که چه
می زیبدش
بدخوی و سرکشی گاه
چو مه می رود
قاعده شب روی می کند از
اختران شیوه
لشکرکشی گاه
ز غیرت رود از
همه چشمی نهان تا دل خود
را ز هجر تو
سوی آذر کشی ای
خنک آن دم که
تو خسرو و
خورشید را سخت بگیری
کمر خانه خود
درکشی از
طرب آن زمان
جامه جان
برکنی وز سر این
بیخودی گوش
فلک برکشی هر
شکری زین هوس
عود کند خویش
را تا که
بسوزد بر او
چونک به مجمر
کشی آن
نفس از ساقیان
سستی و تقصیر
نیست نیست
گنه باده را
چونک تو کمتر
کشی بخت
عظیمست آنک
نقل ز جنت بری خیر
کثیرست آنک
باده ز کوثر
کشی مست
برآیی ز خود
دست بخایی ز
خود قاصد خون
ریز خود نیزه
و خنجر کشی گوید
کز نور من
ظلمت و کافر
کجاست تا که به
شمشیر دین بر
سر کافر کشی وقت
شد ای شمس دین
مفخر
تبریزیان تا تو مرا
چون قدح در می
احمر کشی 3010 روی
من از روی تو
دارد صد روشنی جان من از
جان تو یابد
صد ایمنی آهن
هستی من صیقل
عشقش چو یافت آینه کون
شد رفت از او
آهنی مرغ
دلم می طپید
هیچ سکونی
نداشت مسکن
اصلیش دید
یافت در او ساکنی ندهد
بی چشم تو چشم
من آینگی ندهد بی
روز تو روزن
من روزنی چشم
منش چون بدید
گفت که نور
منی جان منش
چون بدید گفت
که جان منی صبر
از آن صبر کرد شکر
شکر تو دید فقر از آن
فخر شد کز تو
شود او غنی گاه
منم بر درت
حلقه در می
زنم گاه تویی
در برم حلقه
دل می
زنی باد
صبا سوی عشق
این دو رسالت
ببر تا شوم از
سعی تو پاک ز
تردامنی هست
مرا همچو نی
وام کمر بستنی هست تو را
همچو نی وام
شکر دادنی ای
دل در ما گریز
از من و ما محو
شو زانک
بریدی ز ما گر
نبری از منی دانه
شیرین به سنگ
گفت چو من
بشکنم مغز نمایم
ولیک وای چو
تو بشکنی 3011 هر
نفسی از درون
دلبر روحانیی عربده آرد
مرا از ره
پنهانیی فتنه
و ویرانیم شور
و پریشانیم برد
مسلمانیم وای
مسلمانیی گفت
مرا می خوری
یا چه گمان می
بری کیست برون
از گمان جز دل
ربانیی بر
سر افسانه رو
مست سوی خانه
رو جان بفشان
کان نگار کرد
گل افشانیی یک
دم ای خوش
عذار حال مرا
گوش دار مست غمت
را بیار رسم
نگهبانیی عابد
و معبود من
شاهد و مشهود
من عشق شناس
ای حریف در دل
انسانیی کعبه
ما کوی او
قبله ما روی
او رهبر ما
بوی او در ره
سلطانیی خواجه
صاحب نظر
الحذر از ما
حذر تا ننهد
خواجه سر در
خطر جانیی نی
غلطم سر بیار
تا ببری صد
هزار گل ندمد
جز ز خار گنج
به ویرانیی آمد
آن شیر من
عاشق جان سیر
من در کف او
شیشه ای شکل
پری خوانیی گفتم
ای روح قدس
آخر ما را
بپرس گفت چه
پرسم دریغ حال
مرا دانیی مستم
و گم کرده راه
تن زن و پرسش
مخواه مست چه ام
بوی گیر باده
جانانیی کی
بود آن ای خدا
ما شده از ما
جدا برده
قماشات ما
غارت سبحانیی هر
کی ورا کار
کیست در کف او
خارکیست هر کی ورا
یار کیست هست
چو زندانیی کارک
تو هم تویی
یارک تو هم تویی هر کی ز
خود دور شد
نیست بجز
فانیی 3012 ای
دل چون آهنت
بوده چو آیینه
ای آینه
با جان من
مونس دیرینه
ای در
دل آیینه من
در دل من آینه تن کی بود
محدثی دی و
پریرینه ای خواجه
چرایی چنین کز
تو رمد عشق
دین زانک همی
بیندت احمد
پارینه ای مرغ
گزینی یقین
دانه شیرین
بچین کآمد از
سوی چین مرغ
تو را چینه ای شیر
خدایی خدا شیر
نرت نام داد از
چه سبب گشته
ای همدم
بوزینه ای صورت
تن را مبین
زانک نه
درخورد توست پوشد
سلطان گهی
خرقه پشمینه
ای هین
دل خود را
تمام در کف
دلبر سپار تا که
نپوسد دلت در
حسد و کینه ای سینه
پاکی که او گشت
خوش و عشق خو سینه سینا
بود فرش چنین
سینه ای تشنه
آن شربتی خسته
آن ضربتی تا تو در
این غربتی
نیست طمانینه
ای هست
خرد چون شکر
هست صور همچو
نی هست معانی
چو می حرف چو
قنینه ای خوب
چو نبود عروس
خوش نشود زو
نفوس از حفه و
از رفه ز اطلس
و زرینه ای چون
نروی زین جهان
خوی خرابات
جان در عوض می
بگیر بی مزه
ترخینه ای خانه
تن را بساز
باغچه و گلشنی گوشه دل
را بساز مسجد
آدینه ای هر
نفسی شاهدی در
نظر واحدی آوردش بر
طبق نادره
لوزینه ای خامش
با مرغ خاک
قصه دریا مگو بکر چه
عرضه کنی بر
شه عنینه ای 3013 یار
در آخرزمان
کرد طرب سازیی باطن او
جد جد ظاهر او بازیی جمله
عشاق را یار
بدین علم کشت تا نکند
هان و هان جهل
تو طنازیی در
حرکت باش
ازانک آب روان
نفسرد کز حرکت
یافت عشق سر
سراندازیی جنبش
جان کی کند
صورت گرمابه
ای صف شکنی
کی کند اسب
گدا غازیی طبل
غزا کوفتند
این دم پیدا
شود جنبش پالانیی
از فرس تازیی می
زن و می خور چو
شیر تا به
شهادت رسی تا بزنی
گردن کافر
ابخازیی بازی
شیران مصاف
بازی روبه
گریز روبه با
شیر حق کی کند
انبازیی گرم
روان از کجا
تیره دلان از
کجا مروزیی
اوفتاد در ره
با رازیی عشق
عجب غازییست
زنده شود زو
شهید سر بنه ای
جان پاک پیش
چنین غازیی چرخ
تن دل سیاه پر
شود از نور
ماه گر بکند
قلب تو قالب
پردازیی مطرب
و سرنا و دف
باده برآورده
کف هر نفسی
زان لطف آرد
غمازیی ای
خنک آن جان
پاک کز سر
میدان خاک گیرد زین
قلبگاه قالب
پردازیی 3014 رو
که به مهمان
تو می نروم ای
اخی بست مرا
از طعام دود دل
مطبخی رزق
جهان می دهد
خویش نهان می
کند گاه وصال
او بخیل در زر
و مال او سخی مال
و زرش کم ستان
جان بده از
بهر جان مذهب
سردان مگیر یخ
چه کند جز یخی قسمت
آن باردان
مایده و نان
گرم قسمت این
عاشقان مملکت
و فرخی قسمت
قسام بین هیچ
مگو و مچخ کار بتر
می شود
گر تو در این
می چخی جنتی
دل فروز
دوزخیی خوش
بسوز چند میان
جهان مانده در
برزخی سوی
بتان کم نگر
تا نشوی کوردل کور شود
از نظر چشم سگ
مسلخی زلف
بتان سلسله ست
جانب دوزخ کشد ظاهر او
چون بهشت باطن
او دوزخی لیک
عنایات حق هست
طبق بر طبق کو برهاند
ز دام گر چه
اسیر فخی جانب
تبریز رو از
جهت شمس دین چند در
این تیرگی
همچو خسان می
زخی 3015 جان
و جهان می روی
جان و جهان می
بری کان شکر
می کشی با
شکران می خوری ای
رخ تو چون قمر
تک مرو آهسته
تر تا نخلد
شاخ گل سینه
نیلوفری چهره
چون آفتاب می
بری از ما
شتاب بوی
کن آخر کباب
زین جگر آذری یک
نظری گر وفاست
هم صدقات
شماست گر برسانی
رواست شکر
چنین توانگری تا
جگر خون ما تا
دل مجنون ما تا غم
افزون ما کسب
کند بهتری شکر
که ما سوختیم
سوختن
آموختیم وز جگر
افروختیم
شیوه سامندری فاسد
سودای تو مست
تماشای تو بوسد بر پای تو
از طرب بی سری عشق
من ای خوبرو
رونق خوبان به
تو گاه شوی
بت شکن گاه
کنی آزری مستی
از آن دید و
داد شادی از
آن بخت شاد چشم بدت
دور باد تا که
کنی لمتری جانب
دل رو به جان
تا که ببینی
عیان حلقه جوق
ملک صورت نقش
پری از
ملک و از پری
چون قدری
بگذری محو شود
در صفات صورت
و صورتگری 3016 بازرهان
خلق را از سر و
از سرکشی ای که
درون دلی چند
ز دل درکشی ای
دل دل جان جان
آمد هنگام آن زنده کنی
مرده را جانب
محشر کشی پیرهن
یوسفی هدیه
فرستی به ما تا بدرد
آفتاب پیرهن
زرکشی نیزه
کشی بردری تو
کمر کوه را چونک ز
دریای غیب آیی
و لشکر کشی خاک
در فقر را
سرمه کش دل
کنی چارق
درویش را بر
سر سنجر کشی سینه
تاریک را گلشن
جنت کنی تشنه دلان
را سوار جانب
کوثر کشی در
شکم ماهیی
حجره یونس کنی یوسف صدیق
را از بن چه
برکشی نفس
شکم خواره را
روزه مریم دهی تا سوی
بهرام عشق
مرکب لاغر کشی از
غزل و شعر و
بیت توبه دهی
طبع را تا دل و جان
را به غیب بی
دم و دفتر کشی سنبله
آتشین رسته
کنی بر فلک زهره مه
روی را گوشه
چادر کشی مفخر
تبریزیان شمس
حق ای وای من گر تو مرا
سوی خویش یک
دم کمتر کشی 3017 لاله
ستانست از عکس
تو هر شوره ای عکس
لبت شهد ساخت
تلخی هر غوره
ای مصحف
عشق تو را دوش
بخواندم به
خواب آه که چه
دیوانه شد جان
من از سوره ای مشکل
هر دو جهان آه
چه حلوا شود گر شکر تو
شود مغز
شکربوره ای چهره
چون آفتاب بر
تن چون غوره
تاب تا بشود
پرشکر در تن
هر روده ای وا
شدن از خویشتن
هست ز ماسوره
سهل چونک
سر رشته یافت
خصم ز ماسوره
ای جسم
که چون خربزه
ست تا نبری
چون خورند بشکن و
پیدا شود قیمت
لاهوره ای آه
که ندیدی هنوز
بر سر میدان
عشق رقص کنان
کله ها هر
طرفی کوره ای پیش
طبیب دو کون
رفتم بیمار
عشق نبض دلم
می جهید در کف
قاروره ای گفتمش
ای شمس دین
مفخر تبریز آه جز ز تو
یابد شفا علت
ناسوره ای 3018 ای
تو ز خوبی خویش
آینه را مشتری سوخته باد
آینه تا تو در
او ننگری جان
من از بحر عشق
آب چو آتش
بخورد در قدح
جان من آب کند
آذری خار
شد این جان و
دل در حسد
آینه کو چو
گلستان شده ست
از نظر عبهری گم
شده ام من ز
خویش گر تو
بیابی مرا زود سلامش
رسان گو که
خوشی خوشتری گر
تو بیابی مرا
از من من را
بگو که من
آواره ای گشته
نهان چون پری مست
نیم ای حریف
عقل نرفت از
سرم غمزه
جادوش کرد جان
مرا ساحری گر
تو به عقلی
بیا یک نظری
کن در او تا تو بدانی
که نیست کار
بتم سرسری بر
لب دریای عشق
دیدم من ماهیی کرد یکی
شیوه ای شیوه
او برتری گر
چه که ماهی
نمود لیک خود
او بحر بود صورت
گوساله ای بود
دو صد سامری ماهی
ترک زبان کرد
که گفته ست
بحر نطق زبان
را که تو حلقه
برون دری دم
زدن ماهیان آب
بود نی هوا زانک هوا
آتشیست نیست
حریف تری بنگر
در ماهیی نان
وی و رزق او بحر بود
پس تو در عشق
از او کمتری دام
فکندم که تا
صید کنم ماهیی صید
سلیمان وقت
جان من
انگشتری این
چه بهانست خود
زود بگو بحر
کیست از حسد کس
مترس در طلب
مهتری روشن
و مطلق بگو تا
نشود از دلت مفخر
تبریز ما شمس
حق و دین بری 3019 ای
که تو عشاق را
همچو شکر می
کشی جان مرا
خوش بکش این
نفس ار می کشی کشتن
شیرین و خوش
خاصیت دست
توست زانک
نظرخواه را تو
به نظر می کشی هر
سحری مستمر
منتظرم منتظر زانک مرا
بیشتر وقت سحر
می کشی جور
تو ما را چو
قند راه مدد
درمبند نی
که مرا عاقبت
بر سر در می
کشی ای
دم تو بی شکم
ای غم تو دفع
غم ای که تو
ما را به دام
همچو شرر می
کشی هر
دم دفعی دگر
پیش کنی چون
سپر تیغ رها
کرده ای تو به
سپر می کشی 3020 پیشتر
آ پیشتر چند
از این رهزنی چون تو
منی من توام
چند تویی و
منی نور
حقیم و زجاج
با خود چندین
لجاج از چه
گریزد چنین
روشنی از
روشنی ما
همه یک کاملیم
از چه چنین
احولیم خوار چرا
بنگرد سوی
فقیران غنی راست
چرا بنگرد سوی
چپ خویش خوار هر دو چو
دست تواند چه
یمنی چه دنی ما
همه یک گوهریم
یک خرد و یک
سریم لیک دوبین
گشته ایم زین
فلک منحنی رخت
از این پنج و
شش جانب توحید
کش عرعر
توحید را چند
کنی منثنی هین
ز منی خیز کن
با همه آمیز
کن با خود
خود حبه ای با
همه چون معدنی هر
چه کند شیر نر
سگ بکند هم
سگی هر چه کند
روح پاک تن
بکند هم تنی روح
یکی دان و تن
گشته عدد صد
هزار همچو
که بادام ها
در صفت روغنی چند
لغت در جهان
جمله به معنی
یکی آب یکی
گشت چون خابیه
ها بشکنی جان
بفرستد خبر
جانب هر بانظر چون که به
توحید تو دل ز
سخن برکنی 3021 شیردلا
صد هزار
شیردلی کرده
ای در کرم از
آفتاب نیز سبق
برده ای چشم
ببند و بکن
بار دگر رحمتی بشکن
سوگند را گر
به خدا خورده
ای بنگر
کاین دشمنان
دست زنان گشته
اند چونک در
این خشم و جنگ
پای خود
افشرده ای میل
تو با کیست
جان تا بشوم
خاک او چاکر آن
کس شوم کش به
کس اشمرده ای ای
تن آخر بجنب
بر خود و جهدی
بکن جهد مبارک
بود از چه تو
پژمرده ای خیز
برو پیش دوست
روی بنه بر
زمین کای صنم
چون شکر از چه
بیازرده ای خواجه
جان شمس دین
مفخر
تبریزیان این سرم
از نخل تست
زانک تو
پرورده ای 3022 گفت
مرا آن طبیب
رو ترشی خورده
ای گفتم نی
گفت نک رنگ
ترش کرده ای دل
چو سیاهی دهد
رنگ گواهی دهد عکس برون
می زند گر چه
تو در پرده ای خاک
تو گر آب خوش
یابد چون روضه
ایست ور خورد
او آب شور
شوره برآورده
ای سبز
شوند از بهار
زرد شوند از
خزان گر نه
خزان دیده ای
پس ز چه
روزرده ای گفتمش
ای غیب دان از
تو چه دارم
نهان پرورش جان
تویی جان چو
تو پرورده ای کیست
که زنده کند
آنک تواش کشته
ای کیست
که گرمش کند
چون تواش
افسرده ای شربت
صحت فرست هم ز
شرابات خاص زانک تو
جوشیده ای
زانک تو
افشرده ای داد
شراب خطیر گفت
هلا این بگیر شاد شو ار
پرغمی زنده شو
ار مرده ای چشمه
بجوشد ز تو
چون ارس از
خاره ای نور بتابد
ز تو گر چه سیه چرده
ای خضر
بقایی شوی گر
عرض فانیی شادی دل
ها شوی گر چه
دل آزرده ای کی
بشود این وجود
پاک ز
بیگانگان تا نرسد
خلعتی دولت
صدمرده ای گفت
درختی به باد
چند وزی باد
گفت باد بهاری
کند گر چه تو
پژمرده ای 3023 قصر
بود روح ما نی
تل ویرانه ای همدم ما
یار ما نی دم
بیگانه ای بادیه
ای هایلست راه
دل و کی رسد جز که دل
پردلی رستم
مردانه ای نی
دل خصم افکنی
بل دل خویش
افکنی نی دل تن
پروری عاشق
جانانه ای چونک
فروشد تنش در
تک خاک لحد رست درخت
قبول از بن
چون دانه ای عاشق
آن نور کیست
جز دل نورانیی فتنه آن
شمع چیست جز
تن پروانه ای مسرح
روح الله است
جلوه روح
القدس زانک ورا
آفتاب هست
عزبخانه ای 3024 بستگی
این سماع هست
ز بیگانه ای ز ارچلی
جغد گشت حلقه
چو ویرانه ای آنک
بود همچو برف
سرد کند وقت
را چون
بگدازد چو سیل
پست کند خانه
ای غیر
برونی بدست
غیر درونی بتر از
سبب غیریست
کندن دندانه
ای باد
خزانست غیر
زرد کند باغ
را حبس کند
در زمین خوبی
هر دانه ای پیش
تو خندد چو گل
پای درآید چو
خار ریش نگه
دار از آن
دوسر چون شانه
ای از
سبب آنک بد در
صف ترسنده ای گشت شکسته
بسی لشکر
مردانه ای خسرو
تبریزیی شمس
حق و دین که او شمع
همه جمع هاست
من شده پروانه
ای 3025 جای
دگر بوده ای
زانک تهی روده
ای آب دگر
خورده ای زانک
گل آلوده ای مست
دگر باده ای
کاحمق و بس
ساده ای دل چه بدو
داده ای رو که
نیاسوده ای گنج
روان در دلت
بر سر گنج این
گلت گیرم بی
دیده ای آخر
نشنوده ای چیست
سپیدی چشم از
اثر نفس و خشم چون پی
دارو ز یشم
سرمه دهی سوده
ای از
نظر لم یزل
دارد جانت تگل پرتو
خورشید را تو
به گل اندوده
ای گنج
دلت سر به مهر
وین جگرت کان
مهر ای تو شکم
خوار چند در
هوس روده ای از
اثر شمس دینست
این تبش عشق
تو وز تبریزست
این بخت که
پرورده ای 3026 خیره
چرا گشته ای
خواجه مگر
عاشقی کاسه بزن
کوزه خور
خواجه اگر
عاشقی کاش
بدانستیی بر
چه در ایستاده
ای کاش
بدانستیی بر
چه قمر عاشقی چشمه
آن آفتاب خواب
نبیند فلک چشمت از
او روشنست
تیزنظر عاشقی شیر
فلک زین خطر
خون شده استش
جگر راست
بگویم مرنج
سخته جگر
عاشقی ای
گل تر راست گو
بر چه دریدی
قبا ای مه
لاغرشده بر چه
سحر عاشقی ای
دل دریاصفت
موج تو ز
اندیشه هاست هر دم کف
می کنی بر چه
گهر عاشقی آنک
از او گشت دنگ
غم نخورد از
خدنگ ور تو سپر
بفکنی سسته
سپر عاشقی جمله
اجزای خاک هست
چو ما عشقناک لیک
تو ای روح پاک
نادره تر
عاشقی ای
خرد ار بحریی
دم مزن و دم
بخور چون هنرت
خامشیست بر چه
هنر عاشقی 3027 نیست
عجب صف زده
پیش سلیمان
پری صف سلیمان
نگر پیش رخ آن
پری آن
پریی کز رخش
گشت بشر چون
ملک یافت
فراغت ز رنج
وز غم درمان
پری تربیت
آن پری چشم
بشر باز کرد یافته
دیو و ملک
گوهر جان زان
پری ما
و منی پاک رفت
ماء منی خشک
شد گشت پری
آدمی هم شد
انسان پری دیده
جان شمس دین
مفخر تبریز و
جان شاد ز عشق
رخش شادتر از
جان پری 3028 ای
صنم گلزاری
چند مرا آزاری من چو
کمین فلاحم تو
دهیم سالاری چند
مرا بفریبی هر
چه کنی می زیبی چند
به دل آموزی
مغلطه و طراری آن
که از آن
طراری باز بر
او برشکنی افتد و
سودش نکند در
دغلی هشیاری ساده
دلی ساز مرا
سوی عدم تاز
مرا تار هم از
لطف فنا زین
فرح و زین
زاری هر
کی بگرید به
یقین دیده بود
گنج دفین هر کی
بخندد بود او
در حجب ستاری من
که ز دور آمده
ام با شر و شور
آمده ام بازبنگشاده
ام این دان
خبر سرباری بار
که بگشاده شود
از پی سرمایه
بود مایه
نداری تو ولی
خایه خود می
خاری بس
کن و بسیار
مگو روی بدو
آر بدو مشتری گفت
تو او سیر نه
از بسیاری 3029 آه
که دلم برد
غمزه های
نگاری شیر
شگرف آمد و
ضعیف شکاری هیچ
دلی چون نبود
خالی از اندوه درد و غم
چون تو یار و
دلبر باری از
پی این عشق
اشک هاست
روانه خوب شهی
آمد و لطیف
نثاری چشم
پیاپی چو ابر
آب فشاند تا ننشیند
بر آن نیاز
غباری کان
شکر آن لبست
باد بقایش تا که
نماند حزین و
غوره فشاری نک
شب قدرست و
بدر کرد عنایت بر دل هر
شب روی ستاره
شماری بی
مه او جان چو
چرخ زیر و زبر
بود ماهی بی
آب را کی دید
قراری خود
تو چو عقلی و
این جهان همه
چون تن از تن بی
عقل کی بیاید
کاری خلعت
نو پوش بر
زمین و زمانه خلعت گل
یافت از جناب
تو خاری گر
نبدی خوی دوست
روح فشانی خود نبدی
عاشقی و روح سپاری خرقه
بده در
قمارخانه
عالم خوب حریفی
و سودناک
قماری بهر
کنارش همی
کنار گشایم هیچ کس آن
بحر را ندید
کناری تن
بزنم تا بگوید
آن مه خوش رو آنک ز
حلمش بیافت
کوه وقاری 3030 سلمک
الله نیست مثل
تو یاری نیست
نکوتر ز بندگی
تو کاری ای
دل گفتی که
یار غار منست
او هیچ نگنجد
چنین محیط به
غاری عاشق
او خرد نیست
زانک نخسبد بر سر آن
گنج غیب هر
نره ماری ذره
به ذره کنار
شوق گشادست گر چه
نگنجد نگار ما
به کناری آن
شکرستان رسید
تا نگذارد سرکه
فروشنده ای و
غوره فشاری جوی
فراتی روان
شدست از این
سو کاین همه
جان ها ز آب
اوست بخاری از
سر مستی پریر
گفتم او را کار مرا
این زمان بده
تو قراری خنده
شیرین زد و ز
شرم برافروخت ماه غریب
از چو من غریب
شماری گفت
مخور غم که
زرد و خشک
نماند باغ تو با
این چنین لطیف
بهاری هفت
فلک ز آتش
منست چو دودی هفت زمین
در ره منست
غباری دام
جهان را هزار
قرن گذشتست درخور
صیدم نیامدست
شکاری هم
به کنار آمد
این زمانه و
دورش عاشق مستی
ز ما نیافت
کناری این
مه و خورشید
چون دو گاو
خراسند روز چرایی
و شب اسیر
شیاری جمع
خرانی نگر که
گاوپرستند یاوه
شدستند بی
شکال و فساری رو
به خران گو که
ریش گاو
بریزاد توبه کنید
و روید سوی
مطاری تا
که شود هر خری
ندیم مسیحی وحی
پذیرنده ای و
روح سپاری از
شش و از پنج
بگذرید و
ببینید شهره
حریفان و
مقبلانه
قماری چون
به خلاصه رسید
تا که بگویم سوخت لبم
را ز شوق دوست
شراری ماند
سخن در دهان و
رفت دل من جانب
یاران به سوی
دور دیاری 3031 خوشدلم
از یار
همچنانک تو
دیدی جان
پرانوار
همچنانک تو
دیدی از
چمن یار صد
روان مقدس در گل و
گلزار
همچنانک تو
دیدی هر
کی دلی داشت
زین هوس تو
ببینش بی دل و بی
کار همچنانک
تو دیدی هر
نظری کو بدید
روی تو را گشت خواجه
اسرار
همچنانک تو
دیدی صورت
منصور دانک
بود بهانه برشده بر
دار همچنانک
تو دیدی هست
بر اومید
گلستان تو جان
ها ساخته با
خار همچنانک
تو دیدی عشق
چو طاووس چون
پرید شود دل خانه
پرمار
همچنانک تو
دیدی عشق
گزین عشق بی
حیات خوش عشق عمر بود
بار همچنانک
تو دیدی در
دل عشاق فخر و
ملک دو عالم ننگ بود
عار همچنانک
تو دیدی عشق
خداوند شمس
دین که به
تبریز جان کند
ایثار
همچنانک تو
دیدی 3032 از
پگه ای یار
زان عقار
سمایی ده به کف
ما که نور
دیده مایی زانک
وظیفه ست هر
سحر ز کف تو دور
بگردان که
آفتاب لقایی هم
به منش ده مها
مده به دگر کس عهد و وفا
کن که شهریار
وفایی در
تتق گردها
لطیف هلالی وز جهت
دردها لطیف
دوایی دور
بگردان که دور
عشق تو آمد خلق
کجااند و تو
غریب کجایی بر
عدد ذره جان
فدای تو کردی چرخ فلک گر
بدی مه تو
بهایی با
همه شاهی چو
تشنگان
خماریم ساقی ما
شو بکن به لطف
سقایی بهر
تو آدم گرفت
دبه و زنبیل بهر تو
حوا نمود نیز
حوایی آدم
و حوا نبود
بهر قدومت خالق می
کرد گونه گونه
خدایی در
قدح تو چهار
جوی بهشتست نه از شش و
پنجست این
سرورفزایی جمله
اجزای ما
شکفته کن این
دم تا
به فلک بررود
غریو گوایی غبغب
غنچه در این
چمن بنخندد تا تو به
خنده دهان او
نگشایی طلعت
خورشید تو اگر
ننماید یمن نیاید
ز سایه های
همایی خانه
بی جام نیست
خوب و منور راه رهاوی
بزن کز اوست
رهایی مشک
که ارزد هزار
بحر فروریز کوه وقاری
و بحر جود و
سخایی هر
شب آید ز غیب
چون گله بانی جان رهد
از تن چو
اشتران چرایی در
عدمستان کشد
نهان شتران را خوش
بچراند ز سبزه
های عطایی بند
کند چشمشان که
راه نبینند راه
الهیست نیست
راه هوایی چون
بنهد رخ پیاده
در قدم شاه جست
دواسبه ز
نیستی و گدایی کژ
نرود زان سپس
به راه چو
فرزین خواب
ببیند چو پیل
هند رجایی مات
شو و لعب گفت و
گوی رها کن کان شه
شطرنج راست
راه نمایی 3033 چند
دویدم سوی
افندی شکر که
دیدم روی افندی در
شب تاری ره
متواری رهبر ما
شد بوی افندی شادی
جان ها ذوق
دهان ها اصل مکان ها
کوی افندی صحن
گلستان عشرت
مستان آب حیات و
جوی افندی عیش
معظم جام
دمادم بزم دو
عالم طوی
افندی کام
من آمد دام
افندی های من
آمد هوی افندی گرگ
ز بره دست
بدارد چون شنود
او قوی افندی گنج
سبیلی خوان
خلیلی نیست
بخیلی خوی
افندی کله
شاهان سکه
ماهان در
خم چوگان گوی
افندی خامش
و کم گو هی کی
بود او قبله اوها
اوی افندی 3034 می
رسد ای جان
باد بهاری تا سوی
گلشن دست
برآری سبزه
و سوسن لاله و
سنبل گفت بروید
هر چه بکاری غنچه
و گل ها مغفرت
آمد تا ننماید
زشتی خاری رفعت
آمد سرو سهی
را یافت
عزیزی از پس
خواری روح
درآید در همه
گلشن کآب نماید
روح سپاری خوبی
گلشن ز آب
فزاید سخت مبارک
آمد یاری کرد
پیامی برگ به
میوه زود بیایی
گوش نخاری شاه
ثمارست آن عنب
خوش زانک
درختش داشت
نزاری در
دی شهوت چند
بماند باغ دل ما
حبس و حصاری راه
ز دل جو ماه ز
جان جو خاک
چه دارد غیر
غباری خیز
بشو رو لیک به
آبی کآرد گل
را خوب عذاری گفت
به ریحان شاخ
شکوفه در ره ما
نه هر چه که
داری بلبل
مرغان گفت به
بستان دام شما
راییم شکاری لابه
کند گل رحمت
حق را بر ما دی
را برنگماری گوید
یزدان شیره ز
میوه کی به کف
آید تا نفشاری غم
مخور از دی وز
غز و غارت وز در من
بین کارگزاری شکر
و ستایش ذوق و
فزایش رو ننماید
جز که به زاری عمر
ببخشم بی ز
شمارت گر بستانم
عمر شماری باده
ببخشم بی ز
خمارت گر بستانم
خمر خماری چند
نگاران دارد
دانش کاغذها را
چند نگاری از
تو سیه شد
چهره کاغذ چونک
بخوانی خط
نهاری دود
رها کن نور
نگر تو از مه
جانان در شب
تاری بس
کن و بس کن ز
اسب فرود آ تا که کند
او شاه سواری 3035 دوش
همه شب دوش
همه شب گشتم من
بر بام افندی آخر
شب شد آخر شب
شد خوردم می
از جام افندی شیر
و شکر را شمس و
قمر را مایه
ببخشد نام
افندی نور
دو عالم عشق
قدیمی دولت
مرغان دام
افندی شیر
روان شد خوش ز
بیانش شیر سیه
شد رام افندی کام
ملوکان جایزه
گیری جایزه
بخشی کام
افندی کعبه
جان ها روی
ملیحش پخته عالم
خام افندی گر
الفی و سابق
حرفی محو شو
اندر لام
افندی نور
بود او نار نماید خاص بود
خود عام افندی بس
کن بس کن کس
نتواند که بگزارد
وام افندی 3036 گاه
چو اشتر در
وحل آیی گه چو
شکاری در عجل
آیی کجکنن
اغلن چند
گریزی عاقبت آخر
در عمل آیی در
سوی بی سو می
رو و می جو تا کی ای
دل در علل آیی در
طلبی تو در
طرب افتی در نمدی
تو در حلل آیی دردسر
آید شور و شر
آید عاشق شو
تا بی خلل آیی نفخ
کند جان در دل
ترسان مطرب جویی
در غزل آیی چونک
قویتر دردمد
آن نی در رخ
دلبر مکتحل
آیی چنگ
بگیری ننگ
پذیری فاعل نبوی
مفتعل آیی از
غم دلبر در
برش افتی در کف
اویی در بغل
آیی فکر
رها کن ترک
نهی کن زانک
ز حیرت با دول آیی فکر
چو آید ضد ورا
بین زین دو به
حیرت محتمل
آیی زانک
تردد آرد به
حیرت زین دو
تحول در محل
آیی ز
اول فکرت آخر
ره بین چند به
گفتن منتقل
آیی 3037 به
خاک پای تو ای
مه هر آن شبی
که بتابی به جای
عمر عزیزی چو
عمر ما نشتابی چو
شب روان هوس
را تو چشمی و
تو چراغی مسافران
فلک را تو
آتشی و تو آبی در
این منازل
گردون در این
طواف همایون گر از قضا
مه ما را به
اتفاق بیابی اگر
چه روح جهانست
و روح سوی
ندارد ثواب کن
سوی او رو اگر
چه غرق ثوابی بگو
به تست پیامی
اگر چه حاضر
جانی جواب ده
به حق آنک بس
لطیف جوابی هزار
مهره ربودی هنوز
اول بازیست هزار پرده
دریدی هنوز
زیر نقابی چه
ناله هاست
نهان و چه زخم
هاست دلم را زهی رباب
دل من به دست
چون تو ربابی دلم
تو را چو
ربابی تنم تو
را چو خرابی رباب می
زن و می گرد
مست گرد خرابی همه
ز جام تو
مستند هر یکی
ز شرابی ز
جام خویش
نپرسی که مست
از چه شرابی کجاست
ساحل دریا دلا
که هر دم غرقی کجاست آتش
غیبی که لحظه
لحظه کبابی 3038 ببرد
عقل و دلم را
براق عشق
معانی مرا بپرس
کجا برد آن
طرف که ندانی بدان
رواق رسیدم که
ماه و چرخ
ندیدم بدان جهان
که جهان هم
جدا شود ز
جهانی یکی
دمیم امان ده
که عقل من به
من آید بگویمت
صفت جان تو
گوش دار که
جانی ولیک
پیشتر آ خواجه
گوش بر دهنم
ده که گوش
دارد دیوار و
این سریست
نهانی عنایتیست
ز جانان چنین
غریب کرامت ز راه گوش
درآید چراغ
های عیانی رفیق
خضر خرد شو به سوی
چشمه حیوان که تا چو
چشمه خورشید
روز نور فشانی چنانک
گشت زلیخا
جوان به همت
یوسف جهان کهنه
بیابد از این
ستاره جوانی فروخورد
مه و خورشید و
قطب هفت فلک
را سهیل جان
چو برآید ز
سوی رکن یمانی دمی
قراضه دین را
بگیر و زیر
زبان نه که تا به
نقد ببینی که
در درونه چه
کانی فتاده
ای به دهان ها
همی گزندت
مردم لطیف و
پخته چو نانی
بدان همیشه
چنانی چو
ذره پای بکوبی
چو نور دست تو
گیرد ز سردیست
و ز تری که
همچو ریگ
گرانی چو
آفتاب برآمد
به خاک تیره
بگوید که چون
قرین تو گشتم
تو صاحب دو
قرانی تو
بز نه ای که
برآیی
چراغپایه به
بازی که
پیش گله شیران
چو نره شیر
شبانی چراغ
پنج حست را به
نور دل
بفروزان حواس پنج
نمازست و دل
چو سبع مثانی همی
رسد ز سموات
هر صبوح ندایی که ره بری
به نشانی چو
گرد ره بنشانی سپس
مکش چو مخنث
عنان عزم که
پیشت دو لشکرست
که در وی تو
پیش رو چو
سنانی شکر
به پیش تو آمد
که برگشای
دهان را چرا ز
دعوت شکر چو
پسته بسته
دهانی بگیر
طبله شکر بخور
به طبل که
نوشت مکوب طبل
فسانه چرا
حریف زبانی ز
شمس مفخر
تبریز آفتاب
پرستی که اوست
شمس معارف
رئیس شمس
مکانی 3039 هزار
جان مقدس هزار
گوهر کانی فدای جاه و
جمالت که روح
بخش جهانی چه
روح ها که
فزایی چه حلقه
ها که ربایی چو ماه
غیب نمایی ز
پرده های
نهانی چو
در غزا تو
بتازی ز بحر
گرد برآری هزار بحر
بجوشد چو قطره
ای بچکانی تویی
ز کون گزیده
تویی گشایش
دیده به یک نظر
تو ببخشی
سعادت
دوجهانی کژی
که هست جهان
را چو تیر
راست کن آن را بکش
کمان زمان را
که سخت سخته
کمانی نه
چرخ زهر چشاند
نه ترس و خوف
بماند چو دل
ثنای تو خواند
که شاه امن و
امانی به
چرخ سینه
برآیی هزار
ماه نمایی یکی بدان
که تو اینی
یکی بدان که
تو آنی تو
راست چرخ چو
چاکر تو مه
نباشی و اختر هزار ماه
منور ز آستین
بفشانی تو
شمس مفخر
تبریز به
خواجگی چو
نشینی صد آفتاب
زمان را چو
بندگان
بنشانی 3040 چه
آفتاب جمالی
که از مجره
گشادی درون روزن
عالم چو روز
بخت فتادی هزار
سوسن نادر ز
روی گل بشکفتی هزار رسم
دل افزا بدان
چمن بنهادی هزار
اطلس کحلی
بنفشه وار
دریدی که
پر و بال
مریدی و جان
جان مرادی در
آن زمان که به
خوبی کلاه عقل
ربایی نه عقل
پره کاه ست و
تو به لطف چو
بادی چه
عقل دارد آن
گل که پیش باد
ستیزد نه از
نسیم ویستش
جمال و نیک
نهادی میی
که کف تو بخشد
دو صد خمار به
ارزد چگونه گیج
نگردد سر وجود
ز شادی 3041 اگر
مرا تو ندانی
بپرس از شب
تاری شبست محرم
عاشق گواه
ناله و زاری چه
جای شب که
هزاران نشانه
دارد عاشق کمینه اشک
و رخ زرد و
لاغری و نزاری چو
ابر ساعت گریه
چو کوه وقت
تحمل چو آب
سجده کنان و
چو خاک راه به
خواری ولیک
این همه محنت
به گرد باغ چو
خاری درون
باغ گلستان و
یار و چشمه
جاری چو
بگذری تو ز
دیوار باغ و
در چمن آیی زبان شکر
گزاری سجود
شکر بیاری که
شکر و حمد خدا
را که برد جور
خزان را شکفته گشت
زمین و بهار
کرد بهاری هزار
شاخ برهنه
قرین حله گل
شد هزار خار
مغیلان رهیده
گشت ز خاری حلاوت
غم معشوق را
چه داند عاقل چو جوله
ست نداند طریق
جنگ و سواری برادر
و پدر و مادر
تو عشاقند که جمله
یک شده اند و
سرشته اند ز
یاری نمک
شود چو درافتد
هزار تن به
نمکدان دوی نماند
در تن چه
مرغزی چه
بخاری مکش
عنان سخن را
به کودنی
ملولان تو تشنگان
ملک بین به
وقت حرف گزاری 3042 چو
مهر عشق
سلیمان به هر
دو کون تو
داری مکش تو
دامن خود را
که شرط نیست
بیاری نه
بند گردد بندی
نه دل پذیرد
پندی چو تنگ
شکرقندی توام
درون کناری طراوت
سمنی تو چه
رونق چمنی تو مگر تو
عین منی تو
مگر تو آینه
واری چه
نور پنج و ششی تو
که آفت حبشی
تو چو خوان
عشق کشی تو ز
سنگ آب برآری چه
کیمیای زری تو
چه رونق قمری
تو چو دل ز
سینه بری تو
هزار سینه
بیاری ز
خلق جمله
گسستم که عشق
دوست بسستم چو در فنا
بنشستم مرا چه
کار به زاری بسوخت
عشق تو خرمن
نه جان بماند
نه این تن جوی نیابی
تو از من
اگر هزار
فشاری برون
ز دور زمانی
مثال گوهر
کانی نشسته ایم
چو جانی اگر
کشی و بداری ز
جام شربت شافی
شدم به عشق تو
لافی بیامدم زر
صافی اگر تو
کوره ناری کف
از بهشت بشوید
چو باغ عشق تو
گوید کز او
جواهر روید
اگر چه سنگ
بکاری دلی
که عشق نوازد
در این جهان
بنسازد ازانک
می نگذارد که
یک زمانش
بخاری تو
شمس خسرو
تبریز شراب
باقی برریز براق عشق
بکن تیز که بس
لطیف سواری 3043 ز
حد چون بگذشتی
بیا بگوی که
چونی ز عشق جیب
دریدی در
ابتدای جنونی شکست
کشتی صبرم
هزار بار ز
موجت سری برآر
ز موجی که موج
قلزم خونی که
خون بهینه
شرابست جگر
بهینه کبابست همین دوم
تو فزون کن که
از فزونه
فزونی چو
از الست تو
مستم چو در
فنای تو هستم چو مهر
عشق شکستم چه
غم خورم ز
حرونی برون
بسیت بجستم
درون بدیدم و
رستم چه میل و
عشق شدستم به
جست و جوی
درونی دلی
ز من بربودی
که دل نبود و
تو بودی چه
آتشی و چه
دودی چه جادوی
چه فسونی نمای
چهره زیبا تو
شمس مفخر
تبریز که نقش ها
تو نمایی ز
روح آینه گونی 3044 گهی
به سینه درآیی
گهی ز روح
برآیی گهی به
هجر گرایی چه
آفتی چه بلایی گهی
جمال بتانی
گهی ز بت
شکنانی گهی نه
این و نه آنی
چه آفتی چه
بلایی بشر
به پای دویده
ملک به پر
بپریده به غیر
عجز ندیده چه
آفتی چه بلایی چو
پر و پاش
نماند چو او ز
هر دو بماند تو را به
فقر بداند چه
آفتی چه بلایی مثال
لذت مستی میان
چشم نشستی طریق فهم
ببستی چه آفتی
چه بلایی در
آن دلی که
گزیدی خیال
وار دویدی بگفتی و
بشنیدی چه
آفتی چه بلایی چه
دولتی ز چه
سودی چه آتشی
و چه دودی چه مجمری
و چه عودی چه
آفتی چه بلایی غم
تو دامن جانی
کشید جانب
کانی به سوی
گنج نهانی چه
آفتی چه بلایی چه
سوی گنج کشیدش
ز جمله خلق
بریدش دگر کسی بندیدش
چه آفتی چه
بلایی چه
راحتی و چه
روحی چه کشتیی
و چه نوحی چه نعمتی
چه فتوحی چه
آفتی چه بلایی بگفتمت
چه کس است این
بگفتیم هوس
است این خمش خمش
که بس است این
چه آفتی چه
بلایی هوس
چه باشد ای
جان مرا مخند
و مرنجان رهم نما و
بگنجان چه
آفتی چه بلایی تو
عشق جمله
جهانی ولی ز
جمله نهانی نهان و
عین چو جانی
چه آفتی چه
بلایی مرا
چو دیک بجوشی
مگو خمش چه
خروشی چه جای
صبر و خموشی
چه آفتی چه
بلایی بجوش
دیک دلم را
بسوز آب و گلم
را بدر خط و
سجلم را چه
آفتی چه بلایی بسوز
تا که برویم
حدیث سوز
بگویم به عود
ماند خویم چه
آفتی چه بلایی دگر
مگوی پیامش
رسید نوبت
جامش ز
جام ساز ختامش
چه آفتی چه
بلایی 3045 من
آن نیم که تو
دیدی چو بینیم
نشناسی تو جز
خیال نبینی که
مست خواب و
نعاسی مرا
بپرس که چونی
در این کمی و
فزونی چگونه
باشد یوسف به
دست کور نخاسی به
چشم عشق توان
دید روی یوسف
جان را تو چشم
عشق نداری تو
مرد وهم و
قیاسی بهای
نعمت دیده
سپاس و شکر
خدا دان مرم چو
قلب ز کوره که
کان شکر و
سپاسی وگر
ز کوره بترسی
یقین خیال
پرستی بت خیال
تراشی وزان
خیال هراسی بت
خیال تو سازی
به پیش بت به
نمازی چو گبر
اسیر بتانی چو
زن حریف نفاسی خیال
فرع تو باشد
که فرع فرع تو
را شد تو
مه نه ای تو
غباری تو زر
نه ای تو
نحاسی به
جان جمله
مردان اگر چه
جمله یکی اند که زیر
چرخه گردون
تنا چو گاو
خراسی وگر
ز چنبر گردون
برون کشی سر و
گردن ز خرگله
برهیدی فرشته
ای و ز ناسی 3046 چو
صبحدم خندیدی
در بلا بندیدی چو صیقلی
غم ها را ز
آینه رندیدی چه
جامه ها
دردادی چه
خرقه ها
دزدیدی چه گوش ها
بگرفتی به عیش
دان بکشیدی چه
شعله ها
برکردی چه دیک
ها بپزیدی چه جس ها
بگرفتی چه راه
ها پرسیدی ز
عقل کل بگذشتی
برون دل
بدمیدی گشاد گلشن
و باغی چو سرو
تر نازیدی اگر
چه خود سرمستی
دهان چرا
بربستی قلم
چرا بشکستی
ورق چرا
بدریدی چه
شاخه ها
افشاندی چه
میوه ها
برچیدی ترش چرا
بنشستی چه
طالب تهدیدی 3047 به
جان تو ای
طایی که سوی
ما بازآیی تو هر چه
می فرمایی همه
شکر می خایی برآ
به بام ای خوش
خو به بام ما
آور رو دو سه قدم
نه این سو
رضای این
مستان جو اگر
ملولی بستان
قنینه ای از
مستان که راحت
جانست آن بدار
دست از دستان ایا
بت جان افزا
نه وعده کردی
ما را که من
بیایم فردا
زهی فریب و
سودا ایا
بت ناموسی لب
مرا گر بوسی رها کنی
سالوسی جلا
کنی طاووسی سری
ز روزن درکن
وثاق پرشکر کن جهان پر
از گوهر کن
بیا ز ما باور
کن نهال
نیکی بنشان
درخت گل را
بفشان بیا به
نزد خویشان
دغل مکن با
ایشان دو
دیده را خوابی
ده زمانه را
تابی ده به تشنگان
آبی ده به
غوره دوشابی
ده بگیر
چنگ و تنتن دل
از جدایی برکن بیار باده
روشن خمار ما
را بشکن از
این ملولی
بگذر به سوی
روزن منگر شراب
با یاران خور
میان یاران
خوشتر ز
بیخودی آشفتم
به دلبر خود
گفتم که با غمت
من جفتم به هر
سوی که افتم به
ضرب دستش بنگر
به چشم مستش
بنگر به زلف
شستش بنگر به
هر چه هستش
بنگر چو
دامن او گیرم
عظیم
باتوفیرم چو انگبین
و شیرم به پیش
لطفش میرم مزن
نگارا بربط به
پیش مشتی خربط مران تو
کشتی بی شط
بگیر راه اوسط بکار
تخم زیبا که
سبز گردد فردا که هر چه
کاری این جا
تو را بروید
ده تا اگر
تو تخمی کشتی
چرا پشیمان
گشتی اگر به
کوه و دشتی
برو که زرین
طشتی ملول
گشتی ای کش
بخسب و رو
اندرکش ز عالم
پرآتش گریز
پنهان خوش خوش ببند
از این سو
دیده برو ره
دزدیده به غیب
آرامیده به پر
جان پریده نشسته
خسبد عاشق که
هست صبرش لایق بود خفیف
و سابق برای
عذرا وامق مگو
دگر کوته کن
سکوت را همره
کن نظر به
شاهنشه کن
نظاره آن مه
کن 3048 تو
آسمان منی من
زمین به حیرانی که دم به
دم ز دل من چه
چیز رویانی زمین
خشک لبم من ببار
آب کرم زمین ز آب
تو باید گل و
گلستانی زمین
چه داند کاندر
دلش چه کاشته
ای ز توست
حامله و حمل
او تو می دانی ز
توست حامله هر
ذره ای به سر
دگر به درد
حامله را مدتی
بپیچانی چه
هاست در شکم
این جهان
پیچاپیچ کز او
بزاید
اناالحق و
بانگ سبحانی گهی
بنالد و ناقه
بزاید از شکمش عصا بیفتد
و گیرد طریق
ثعبانی رسول
گفت چو اشتر
شناس مومن را همیشه مست
خدا کش کند
شتربانی گهیش
داغ کند گه
نهد علف پیشش گهیش بندد
زانو به بند
عقلانی گهی
گشاید زانوش
بهر رقص جعل که
تا مهار به
درد کند
پریشانی چمن
نگر که نمی
گنجد از طرب
در پوست که نقش
چند بدو داد
باغ روحانی ببین
تو قوت تفهیم
نفس کلی را که خاک
کودن از او شد
مصور جانی چو
نفس کل همه
کلی حجاب و
روپوشست ز آفتاب
جلالت که
نیستش ثانی از
آفتاب قدیمی
که از غروب
بری است که
نور روش نه
دلوی بود نه
میزانی یکان
یکان بنماید
هر آنچ کاشت
خموش که حامله ست
صدف ها ز در
ربانی 3049 ربود
عقل و دلم را
جمال آن عربی درون غمزه
مستش هزار
بوالعجبی هزار
عقل و ادب
داشتم من ای
خواجه کنون چو
مست و خرابم
صلای بی ادبی مسبب
سبب این جا در
سبب بربست تو
آن ببین که
سبب می کشد ز
بی سببی پریر
رفتم سرمست بر
سر کویش به خشم
گفت چه گم
کرده ای چه می
طلبی شکسته
بسته بگفتم
یکی دو لفظ
عرب اتیت اطلب
فی حیکم مقام
ابی جواب
داد کجا خفته
ای چه می جویی به پیش
عقل محمد پلاس
بولهبی ز
عجز خوردم سوگندها و
گرم شدم به ذات
پاک خدا و به
جان پاک نبی چه
جای گرمی و
سوگند پیش آن
بینا و کیف
یصرع صقر بصوله
الخرب روان
شد اشک ز چشم
من و گواهی
داد کما یسیل
میاه السقا من
القرب چه
چاره دارم
غماز من هم از
خانه ست رخم چو
سکه زر آب
دیده ام سحبی دریغ
دلبر جان را
به مال میل
بدی و
یا فریفته
گشتی به سیدی
چلبی و
یا به حیله و
مکری ز ره
درافتادی و یا که
مست شدی او ز
باده عنبی دهان به گو& |
