|
دیوان شمس
تبریزی
(غزلیات) 1501 - 2000 -------------------------------------------------------- 1501 منم
فتنه هزاران
فتنه زادم به من
بنگر که داد
فتنه دادم ز
من مگریز زیرا
درفتادی بگو
الحمدلله
درفتادم عجب
چیزی است عشق
و من عجبتر تو گویی
عشق را خود من
نهادم بیا
گر من منم
خونم بریزید که تا خود
من نمردم من
نزادم نگویم
سر تو کان غمز
باشد ولی
ناگفته بندی
برگشادم 1502 ز
زندان خلق را
آزاد کردم روان
عاشقان را شاد
کردم دهان
اژدها را
بردریدم طریق عشق
را آباد کردم ز
آبی من جهانی
برتنیدم پس آنگه
آب را پرباد
کردم ببستم
نقش ها بر آب
کان را نه بر عاج
و نه بر شمشاد
کردم ز
شادی نقش خود
جان می دراند که من نقش
خودش میعاد
کردم ز
چاهی یوسفان
را برکشیدم که
از یعقوب
ایشان یاد
کردم چو
خسرو زلف
شیرینان
گرفتم اگر قصد
یکی فرهاد
کردم زهی
باغی که من
ترتیب کردم زهی شهری
که من بنیاد
کردم جهان
داند که تا من
شاه اویم بدادم داد
ملک و داد
کردم جهان
داند که بیرون
از جهانم تصور بهر
استشهاد کردم چه
استادان
که من شهمات
کردم چه
شاگردان که من
استاد کردم بسا
شیران که
غریدند بر ما چو روبه
عاجز و منقاد
کردم خمش
کن آنک او از
صلب عشق است بسستش
اینک من ارشاد
کردم ولیک
آن را که
طوفان بلا برد فروشد گر
چه من فریاد
کردم مگر
از قعر طوفانش
برآرم چنانک
نیست را ایجاد
کردم برآمد
شمس تبریزی
بزد تیغ زبان از
تیغ او پولاد
کردم 1503 غلامم
خواجه را آزاد
کردم منم
کاستاد را
استاد کردم منم
آن جان که دی
زادم ز عالم جهان کهنه
را بنیاد کردم منم
مومی که دعوی
من این است که من
پولاد را
پولاد کردم بسی
بی دیده را
سرمه کشیدم بسی
بی عقل را
استاد کردم منم
ابر سیه اندر
شب غم که روز
عید را دلشاد
کردم عجب
خاکم که من از
آتش عشق دماغ چرخ
را پرباد کردم ز
شادی دوش آن
سلطان نخفته
ست که من بنده
مر او را یاد
کردم ملامت
نیست چون مستم
تو کردی اگر من
فاشم و بیداد
کردم خمش
کن کآینه
زنگار گیرد چو
بر وی دم زدم
فریاد کردم 1504 حسودان
را ز غم آزاد
کردم دل گله
خران را شاد
کردم به
بیدادان
بدادم داد
پنهان ولی در حق
خود بیداد
کردم چو
از صبرم همه
فریاد کردند چنان باشد
که من فریاد
کردم مرا
استاد صبر است
و از این رو خلاف مذهب
استاد کردم جهانی
که نشد آباد
هرگز به ویران
کردنش آباد
کردم در
این تیزاب که
چون برگ کاه
است به مشتی
گل در او
بنیاد کردم فراموشم
مکن یا رب ز
رحمت اگر غیر
تو را من یاد
کردم 1505 یکی
مطرب همی
خواهم در این
دم که نشناسد
ز مستی زیر از
بم حریفی
نیز خواهم
غمگساری ز بی
خویشی نداند
شادی از غم همه
اجزای او مستی
گرفته مبدل گشته
از اولاد آدم مسلمانی
منور گشته از
وی مسلم گشته
از هستی مسلم چو
با نه کس
بیاید بشمری
ده ده تو نه
بود از ده یکی
کم خدایا
نوبتی مست
بفرست که ما از
می دهل کردیم
اشکم دهل
کوبان برون
آییم از خویش که
ما را عزم
ساقی شد مصمم دهلزن
گر نباشد عید
عید است جهان
پرعید شد
والله اعلم پراکنده
بخواهم گفت
امروز چه گوید
مرد درهم جز
که درهم مگر
ساقی بینداید
دهانم از آن جام
و از آن رطل
دمادم مرادم
کیست زین ها
شمس تبریز ازیرا شمس
آمد جان عالم 1506 همیشه
من چنین مجنون
نبودم ز عقل و
عافیت بیرون
نبودم چو
تو عاقل بدم
من نیز روزی چنین
دیوانه و
مفتون نبودم مثال
دلبران صیاد
بودم مثال دل
میان خون
نبودم در
این بودم که
این چون است و
آن چون چنین
حیران آن بی
چون نبودم تو
باری عاقلی
بنشین بیندیش کز
اول بوده ام
اکنون نبودم همی
جستم فزونی بر
همه کس چو صید
عشق روزافزون
نبودم چو
دود از حرص
بالا می دویدم به معنی
جز سوی هامون
نبودم چو
گنج از خاک
بیرون
اوفتادم که گنجی
بودم و قارون
نبودم 1507 ایا
یاری که در تو
ناپدیدم تو را شکل
عجب در خواب دیدم چو
خاتونان مصر
از عشق یوسف ترنج و
دست بیخود می
بریدم کجا
آن مه کجا آن
چشم دوشین کجا آن
گوش کان ها می
شنیدم نه
تو پیدا نه من
پیدا نه آن دم نه آن
دندان که لب
را می گزیدم منم
انبار آکنده ز
سودا کز آن
خرمن همه سودا
کشیدم تو
آرام دل سوداییانی تو
ذاالنون و
جنید و
بایزیدم 1508 سفر
کردم به هر
شهری دویدم به لطف و
حسن تو کس را
ندیدم ز
هجران و غریبی
بازگشتم دگرباره
بدین دولت
رسیدم از
باغ روی تو تا
دور گشتم نه گل
دیدم نه یک
میوه بچیدم به
بدبختی چو دور
افتادم از تو ز هر
بدبخت صد زحمت
کشیدم چه
گویم مرده
بودم بی تو
مطلق خدا از نو
دگربار
آفریدم عجب
گویی منم روی
تو دیده منم گویی
که آوازت
شنیدم بهل
تا دست و پایت
را ببوسم بده
عیدانه
کامروز است
عیدم تو
را ای یوسف
مصر ارمغانی چنین
آیینه روشن
خریدم 1509 سفر
کردم به هر
شهری دویدم چو شهر عشق من
شهری ندیدم ندانستم
ز اول قدر آن
شهر ز نادانی
بسی غربت
کشیدم رها
کردم چنان
شکرستانی چو حیوان
هر گیاهی می
چریدم پیاز
و گندنا چون
قوم موسی چرا بر من
و سلوی
برگزیدم به
غیر عشق آواز
دهل بود هر آوازی
که در عالم
شنیدم از
آن بانگ دهل
از عالم کل بدین
دنیای فانی
اوفتیدم میان
جان ها جان
مجرد چو دل بی
پر و بی پا می
پریدم از
آن باده که
لطف و خنده
بخشد چو گل بی
حلق و بی لب می
چشیدم ندا
آمد ز عشق ای
جان سفر کن که من
محنت سرایی
آفریدم بسی
گفتم که من آن
جا نخواهم بسی
نالیدم و جامه
دریدم چنانک
اکنون ز رفتن
می گریزم از آن
جا آمدن هم می رمیدم بگفت
ای جان برو هر
جا که باشی که من
نزدیک چون حبل
الوریدم فسون
کرد و مرا بس
عشوه ها داد فسون و
عشوه او را
خریدم فسون
او جهان را
برجهاند کی باشم
من که من خود
ناپدیدم ز
راهم برد وان
گاهم به ره
کرد گر از ره
می
نرفتم می
رهیدم بگویم
چون رسی آن جا
ولیکن قلم بشکست
چون این جا
رسیدم 1510 اگر
عشقت به جای
جان ندارم به زلف
کافرت ایمان
ندارم چو
گفتی ننگ می
داری ز عشقم غم عشق تو
را پنهان
ندارم تو
می گفتی مکن
در من نگاهی که من خون
ها کنم تاوان
ندارم من
سرگشته چون
فرمان نبردم از
آن بر نیک و بد
فرمان ندارم چو
هر کس لطف می
یابند از تو من بیچاره
آخر جان ندارم 1511 بیا
ای آنک بردی
تو قرارم درآ چون
تنگ شکر در
کنارم دل
سنگین خود را
بر دلم نه نمی بینی
که از غم
سنگسارم بیا
نزدیک و بر
رویم نظر کن نشانی ها
نگر کز عشق
دارم بسوزم
پرده هفت
آسمان را اگر از
سوز دل دودی
برآرم خزان
گر باغ و
بستان را
بسوزد بخنداند
جهان را
نوبهارم جهان
گوید که بازآ
ای بهاران که از ظلم
خزان صد داغ
دارم بگردان
ساقیا جام
خزانی که از عشق
بهار اندر
خمارم بده
چیزی که پنهان
است چون جان به
جان تو مده
بیش انتظارم 1512 گهی
در گیرم و گه
بام گیرم چو بینم
روی تو آرام
گیرم زبون
خاص و عامم در
فراقت بیا تا
ترک خاص و عام
گیرم دلم
از غم گریبان
می دراند که کی
دامان آن خوش
نام گیرم نگیرم
عیش و عشرت تا
نیاید وگر گیرم
در آن هنگام
گیرم چو
زلف انداز من
ساقی درآید به
دستی زلف و
دستی جام گیرم اگر
در خرقه زاهد
درآید شوم حاجی
و راه شام
گیرم وگر
خواهد که من
دیوانه باشم شوم خام و
حریف خام گیرم وگر
چون مرغ اندر
دل بپرد شوم صیاد
مرغان دام
گیرم چو
گویم شب نخسپم
او بگوید که من
خواب از نماز
شام
گیرم وگر
گویم عنایت کن
بگوید که نی من
جنگیم دشنام
گیرم مراد
خویش بگذارم
همان دم مراد دلبر
خودکام گیرم 1513 اگر
سرمست اگر
مخمور باشم مهل کز
مجلس تو دور
باشم رخم
از قبله جان
نور گیرد چو با یاد
تو اندر گور
باشم قرارم
کی بود خود در
تک گور چو بر
دمگاه نفخ صور
باشم صد
افسنتین و
داروهای نافع تویی جان
را چو من
رنجور باشم شوم
شیرین ز لطف
گوهر تو اگر چون
بحر تلخ و شور
باشم اگر
غم همچو شب
عالم بگیرد برآ ای
صبح تا منصور
باشم تویی
روز و منم
استاره روز عجب نبود
اگر مشهور
باشم به
من شادند جمله
روزجویان چو
پیش آهنگ چون
تو نور باشم مرا
مخمور می داری
نه از بخل ولی تا
ساکن و مستور
باشم بدان
مستور می داری
چو حوتم که تا از
عقربت مهجور
باشم چه
غم دارم ز نیش
عقرب ای ماه چو غرق
شهد چون زنبور
باشم خمش
کردم ولیکن
عشق خواهد که پیش
زخمه اش طنبور
باشم 1514 خداوندا
مده آن یار را
غم مبادا
قامت آن سرو
را خم تو
می دانی که
جان باغ ما
اوست مبادا سرو
جان از باغ ما
کم همیشه
تازه و سرسبز
دارش بر او
افشان کرامت
ها دمادم معظم
دارش اندر دین
و دنیا به حق
حرمت اسمای
اعظم وجودش
در بنی آدم
غریب است بدو صد فخر دارد
جان آدم مخلد
دار او را
همچو جنت که او
جنات جنات است
مبهم ز
رنج اندرون و
رنج بیرون معافش دار
یا رب و مسلم جهان
شاد است وز او
صد شکر دارد که عیسی
شکرها دارد ز
مریم دعاهایی
که آن در لب
نیاید که بر
اجزای روح است
آن مقسم مجاب
و مستجابش کن
پی او که
تو داناتری
والله اعلم 1515 چه
نزدیک است جان
تو به جانم که هر
چیزی که
اندیشی بدانم از
این نزدیکتر
دارم نشانی بیا نزدیک
و بنگر در
نشانم به
درویشی بیا
اندر میانه مکن شوخی
مگو کاندر
میانم میان
خانه ات همچون
ستونم ز بامت
سرفرو چون
ناودانم منم
همراز
تو در حشر و در
نشر نه چون
یاران دنیا
میزبانم میان
بزم تو گردان
چو خمرم گه رزم تو
سابق چون
سنانم اگر
چون برق مردن
پیشه سازم چو برق
خوبی تو بی
زبانم همیشه
سرخوشم فرقی
نباشد اگر من
جان دهم یا
جان ستانم به
تو گر جان دهم
باشد تجارت که بدهی
به هر جانی صد
جهانم در
این خانه
هزاران مرده
بیش اند تو بنشسته
که اینک خان و
مانم یکی
کف خاک گوید
زلف بودم یکی کف
خاک گوید
استخوانم شوی
حیران و ناگه
عشق آید که پیشم آ
که زنده جاودانم بکش
در بر بر
سیمین ما را که از
خویشت همین دم
وارهانم خمش
کن خسروا هم
گو ز شیرین ز
شیرینی همی
سوزد دهانم 1516 چه
نزدیک است جان
تو به جانم که هر
چیزی که
اندیشی بدانم ضمیر
همدگر دانند
یاران نباشم یار
صادق گر ندانم چو
آب صاف باشد
یار با یار که بنماید
در او عکس
بنانم اگر
چه عامه هم
آیینه هااند که بنماید
در او سود و
زیانم ولیکن
آن به هر دم
تیره گردد که او را
نیست صیقل های
جانم ولی
آیینه ای عارف
نگردد اگر خاک
جهان بر وی
فشانم از
این آیینه روی
خود مگردان که می
گوید که جانت
را امانم من
و گفت من
آیینه ست جان را بیابد حال
خویش اندر
بیانم خمش
کن تا به ابرو
و به غمزه هزاران
ماجرا بر وی
بخوانم 1517 مرا
گویی که رایی
من چه دانم چنین
مجنون چرایی
من چه دانم مرا
گویی بدین
زاری که هستی به عشقم
چون برآیی من
چه دانم منم
در موج
دریاهای عشقت مرا گویی
کجایی من چه
دانم مرا
گویی به
قربانگاه جان
ها نمی ترسی
که آیی من چه
دانم مرا
گویی اگر کشته
خدایی چه داری
از خدایی من
چه دانم مرا
گویی چه می
جویی دگر تو ورای
روشنایی من چه
دانم مرا
گویی تو را با
این قفص چیست اگر مرغ
هوایی من چه
دانم مرا
راه صوابی بود
گم شد ار آن ترک
خطایی من چه دانم بلا
را از خوشی
نشناسم ایرا به غایت
خوش بلایی من
چه دانم شبی
بربود ناگه
شمس تبریز ز من یکتا
دو تایی من چه
دانم 1518 من
آن ماهم که
اندر لامکانم مجو بیرون
مرا در عین
جانم تو
را هر کس به
سوی خویش
خواند تو را من
جز به سوی تو
نخوانم مرا
هم تو به هر
رنگی که خوانی اگر رنگین
اگر ننگین
ندانم گهی
گویی خلاف و
بی وفایی بلی تا تو
چنینی من
چنانم به
پیش کور هیچم
من چنانم به پیش
گوش کر من بی
زبانم گلابه
چند ریزی بر
سر چشم فروشو چشم
از گل من
عیانم لباس
و لقمه ات گل
های رنگین تو گل
خواری نشایی
میهمانم گل
است این گل در
او لطفی است
بنگر چو لطف
عاریت را
واستانم من
آب آب و باغ
باغم ای جان هزاران
ارغوان را
ارغوانم سخن
کشتی و معنی
همچو دریا درآ زوتر
که تا کشتی
برانم 1519 بیا
کامروز بیرون
از جهانم بیا
کامروز من از
خود نهانم گرفتم
دشنه ای وز
خود بریدم نه آن خود
نه آن دیگرانم غلط
کردم نبریدم من
از خود که این
تدبیر بی من
کرد جانم ندانم
کآتش دل بر چه
سان است که دیگر
شکل می سوزد
زبانم به
صد صورت بدیدم
خویشتن را به هر
صورت همی گفتم
من آنم همی
گفتم مرا صد
صورت آمد و یا صورت
نیم من بی
نشانم که
صورت های دل
چون میهمانند که می
آیند و من چون
خانه بانم 1520 مرا
پرسی که چونی
بین که چونم خرابم
بیخودم مست
جنونم مرا
از کاف و نون
آورد در دام از آن
هیبت دوتا چون
کاف و نونم پری
زاده مرا
دیوانه کرده
ست مسلمانان
که می داند
فسونم پری
را چهره ای
چون ارغوان
است بنالم
کارغوان را
ارغنونم مگر
من خانه ماهم چو
گردون که
چون گردون ز
عشقش بی سکونم غلط
گفتم مزاج عشق
دارم ز دوران و
سکونت ها
برونم درون
خرقه صدرنگ
قالب خیال
بادشکل
آبگونم چه
جای باد و آب
است ای برادر که همچون
عقل کلی
ذوفنونم ولیک
آنگه که جزو
آید به کلش بخیزد تل
مشک از موج
خونم چه
داند جزو راه
کل خود را مگر هم کل
فرستد
رهنمونم بکش
ای عشق کلی
جزو خود را که این جا
در کشاکش ها
زبونم ز
هجرت می کشم
بار جهانی که گویی
من جهانی را
ستونم به
صورت کمترم از
نیم ذره ز روی عشق
از عالم فزونم یکی
قطره که هم
قطره ست و
دریا من این
اشکال ها را
آزمونم نمی
گویم من این
این گفت عشق
است در این
نکته من از
لایعلمونم که
این قصه
هزاران
سالگان است چه دانم
من که من طفل
از کنونم ولی
طفلم طفیل آن
قدیم است که می
دارد قرانش در
قرونم سخن
مقلوب می گویم
که کرده ست جهان
بازگونه
بازگونم سخن
آنگه شنو از من که
بجهد از این
گرداب ها جان
حرونم حدیث
آب و گل جمله
شجون است چه یک
رنگی کنم چون
در شجونم غلط
گفتم که یک
رنگم چو
خورشید ولی در
ابر این دنیای
دونم خمش
کن خاک آدم را
مشوران که این جا
چون پری من در
کمونم 1521 من
از عالم تو را
تنها گزینم روا داری
که من غمگین
نشینم دل
من چون قلم
اندر کف توست ز توست ار
شادمان وگر
حزینم بجز
آنچ تو خواهی
من چه باشم بجز آنچ
نمایی من چه
بینم گه
از من خار
رویانی گهی گل گهی گل
بویم و گه خار
چینم مرا
تو چون چنان
داری چنانم مرا تو
چون چنین
خواهی چنینم در
آن خمی که دل را
رنگ بخشی چه باشم
من چه باشد
مهر و کینم تو
بودی اول و
آخر تو باشی تو به کن
آخرم از
اولینم چو
تو پنهان شوی
از اهل کفرم چو تو
پیدا شوی از
اهل دینم بجز
چیزی که دادی
من چه دارم چه می
جویی ز جیب و
آستینم 1522 ورا
خواهم دگر
یاری نخواهم چو گل را یافتم
خاری نخواهم تو
را گر غیر او
یار دگر هست برو آن جا
که من باری نخواهم بجز
دیدار او بختی
نجویم به غیر
کار او کاری
نخواهم چو
بازان ساعد
سلطان گزیدم چو کرکس
بوی مرداری
نخواهم میان
اهل دل جز دل
نگنجد جز این
دلدار دلداری
نخواهم ز
من جزوی ستاند
کل ببخشد از
این به روز
بازاری
نخواهم نه
آن جزوم که
غیر کل بود آن نخواهم
غیر را آری
نخواهم 1523 نه
آن شیرم که با
دشمن برآیم مرا این
بس که من با من
برآیم چو
خاک پای عشقم
تو یقین دان کز این گل
چون گل و سوسن
برآیم سیه
پوشم چو شب من
از غم عشق وزین شب
چون مه روشن
برآیم از
این آتش چو
دودم من سراسر که تا چون
دود از این
روزن برآیم منم
طفلی که عشقم
اوستاد است بنگذارد
که من کودن
برآیم شوم
چون عشق دایم
حی و قیوم چو من از
خواب و از
خوردن برآیم هلا
تن زن چو
بوبکر ربابی که تا من
جان شوم وز تن
برآیم 1524 چو
آب آهسته زیر
که درآیم به ناگه
خرمن که
درربایم چکم
از ناودان من
قطره قطره چو طوفان
من خراب صد سرایم سرا
چه بود فلک را
برشکافم ز بی صبری
قیامت را
نپایم بلا
را من علف
بودم ز اول ولیک
اکنون بلاها
را بلایم ز
حبس جا میابا
دل رهایی اگر من
واقفم که من
کجایم سر
نخلم ندانی کز
چه سوی است در این آب
ار نگونت می
نمایم نه
قلماشی است
لیکن ماند آن
را نه هجوی
می کنم نی می
ستایم دم
عشق است و عشق
از لطف پنهان ولی من از
غلیظی های
هایم مگو
که را اگر آرد
صدایی که ای که
نامدی گفتی که
آیم تو
او را گو که
بانگ که از او
بود زهی
گوینده بی
منتهایم 1525 ز
قند یار تا
شاخی نخایم نماز شام
روزه کی گشایم نمی
دانم کجا می
روید آن قند کز او
خوردم نمی
دانم کجایم عجایب
آنک نقلش عقل
من برد چو عقل
نیست چونش می
ستایم کی
دارد روزه
همچون روزه من کز او هر
لحظه عیدی می
ربایم ز
صبح روی او
دارم صبوحی نماز شام
را هرگز نپایم چو
گل در باغ
حسنش خوش
بخندم چو صبح از
آفتابش خوش
برآیم زبانم
از شراب او
شکسته ست ز دستانش
شکسته دست و
پایم 1526 از
آن باده ندانم
چون فنایم از آن بی
جا نمی دانم
کجایم زمانی
قعر دریایی
درافتم دمی
دیگر چو
خورشیدی
برآیم زمانی
از من آبستن
جهانی زمانی چون
جهان خلقی
بزایم چو
طوطی جان شکر
خاید به ناگه شوم سرمست
و طوطی را
بخایم به
جایی درنگنجیدم
به عالم بجز آن
یار بی جا را
نشایم منم
آن رند مست
سخت شیدا میان جمله
رندان های
هایم مرا
گویی چرا با خود
نیایی تو بنما
خود که تا با
خود بیایم مرا
سایه هما
چندان نوازد که گویی
سایه او شد من
همایم بدیدم
حسن را سرمست
می گفت بلایم من
بلایم من
بلایم جوابش
آمد از هر سو ز
صد جان ترایم من
ترایم من
ترایم تو
آن نوری که با
موسی همی گفت خدایم من
خدایم من خدایم بگفتم
شمس تبریزی
کیی گفت شمایم من
شمایم من
شمایم 1527 بیا
کامروز گرد
یار گردیم به سر
گردیم و چون
پرگار گردیم بیا
کامروز گرد
خود نگردیم به گرد
خانه خمار گردیم مگو
با ما که ما
دیوانگانیم بر آتش
های بی زنهار
گردیم سبک
گردیم چون باد
بهاری حریف سبزه
و گلزار گردیم چرا
چون گوش جمله
باد گیریم چرا چون
موش در انبار
گردیم در
آن طبله شکر
پر کرد عطار به گرد
طبله عطار
گردیم چو
سرمه خدمت
دیده گزینیم چو دیده
جملگی دیدار
گردیم 1528 به
پیش باد تو ما
همچو گردیم بدان سو
که تو گردی
چون نگردیم ز
نور نوبهارت
سبز و گرمیم ز
تاثیر خزانت
سرد و زردیم ز
عکس حلم تو
تسلیم باشیم ز عکس خشم
تو اندر
نبردیم عدم
را برگماری
جمله هیچیم کرم را
برفزایی جمله
مردیم عدم
را و کرم را
چون شکستی جهان را و
نهان را
درنوردیم چو
دیدیم آنچ از
عالم فزون است دو عالم
را شکستیم و
بخوردیم به
چشم عاشقان
جان و جهانیم به چشم
فاسقان مرگیم
و دردیم زمستان
و تموز از ما
جدا شد نه گرمیم
ای حریفان و
نه سردیم زمستان
و تموز احوال
جسم است نه جسمیم
این زمان ما
روح فردیم چو
نطع عشق خود
ما را نمودی به مهره
مهر تو کاستاد
نردیم چو
گفتی بس بود
خاموش کردیم اگر
چه بلبل گلزار
و وردیم 1529 شب
دوشینه ما
بیدار بودیم همه خفتند
و ما بر کار
بودیم حریف
غمزه غماز
گشتیم ندیم طره
طرار بودیم به
گرد نقطه خوبی
و مستی به سر
گردنده چون
پرگار بودیم تو
چون دی زاده
ای با تو چه
گویم که با یار
قدیمی یار
بودیم مثال
کاسه های لب
شکسته به دکان
شه جبار بودیم چرا
چون جام شه
زرین نباشیم چو اندر
مخزن اسرار
بودیم چرا
خود کف ما
دریا نباشد چو اندر
قعر دریابار
بودیم خمش
باش و دو عالم
را به گفت آر کز اول
گفت بی گفتار
بودیم 1530 من
و تو دوش شب
بیدار بودیم همه
خفتند و ما بر
کار بودیم حریف
غمزه غماز
گشتیم به پیش
طره طرار
بودیم بیا
تا ظاهر و
پیدا بگوییم که با عشق
نهانی یار
بودیم اگر
چه پیش و پس آن
جا نگنجد به پیش
صانع جبار
بودیم عجب
نبود اگر ما
را ندیدند که ما در
مخزن اسرار بودیم بیاوردیم
درها ارمغانی که
یعنی ما به
دریابار
بودیم 1531 بیا
کامروز شه را
ما شکاریم سر خویش و
سر عالم
نداریم بیا
کامروز چون
موسی عمران به مردی
گرد از دریا
برآریم همه
شب چون عصا
افتاده بودیم چو روز
آمد چو ثعبان
بی قراریم چو
گرد سینه خود
طوف کردیم ید بیضا ز
جیب جان
برآریم بدان
قدرت که ماری
شد عصایی به هر شب
چون عصا و روز
ماریم پی
فرعون سرکش
اژدهاییم پی موسی
عصا و
بردباریم به
همت خون
نمرودان
بریزیم تو این
منگر که چون
پشه نزاریم برافزاییم
بر شیران و
پیلان اگر چه در
کف آن شیر
زاریم اگر
چه همچو اشتر
کژنهادیم چو اشتر
سوی کعبه
راهواریم به
اقبال دوروزه
دل نبندیم که در
اقبال باقی
کامکاریم چو
خورشید و قمر
نزدیک و دوریم چو عشق و
دل نهان و
آشکاریم برای
عشق خون آشام
خون خوار سگانش را
چو خون اندر
تغاریم چو
ماهی وقت
خاموشی
خموشیم به وقت
گفت ماه بی
غباریم 1532 بیا
تا عاشقی از
سر بگیریم جهان خاک
را در زر
بگیریم بیا
تا نوبهار عشق
باشیم نسیم از
مشک و از عنبر
بگیریم زمین
و کوه و دشت و
باغ و جان را همه در
حله اخضر
بگیریم دکان
نعمت از باطن
گشاییم چنین خو
از درخت تر
بگیریم ز
سر خوردن درخت
این برگ و بر
یافت ز سر خویش
برگ و بر بگیریم در
دل ره برده
اند ایشان به
دلبر ز دل ما هم
ره دلبر
بگیریم مسلمانی
بیاموزیم از
وی اگر آن
طره کافر
بگیریم دلی
دارد غمش چون
سنگ مرمر از آن
مرمر دو صد
گوهر بگیریم چو
جوشد سنگ او
هفتاد چشمه سبو و
کوزه و ساغر
بگیریم کمینه
چشمه اش چشمی
است روشن که ما
از نور او صد
فر بگیریم 1533 بیا
امروز ما
مهمان میریم بیا تا
پیش میر خود
بمیریم ز
مرگ ما جهانی
زنده گردد ازیرا ما
نه قربان
حقیریم به
مرغی جبرئیلی
را ببندیم به جانی
ما جهانی را
بگیریم سبو
بدهیم و
دریایی
ستانیم چرا ما از
چنین سودی
نفیریم غلام
ماست ازرق پوش
گردون غلام
خویشتن را چون
اسیریم چو
ما شیریم و
شیر شیر
خوردیم چرا چون
یوز مفتون
پنیریم خمش
کن نیست حاجت
وانمودن به پیش
تیر باشی گر
چه تیریم 1534 بیا
ما چند کس با
هم بسازیم چو شادی
کم شود با غم
بسازیم بیا
تا با خدا
خلوت گزینیم چو
عیسی با چنین
مریم بسازیم گر
از فرزند آدم
کس نماند چه غم
داریم با آدم
بسازیم ور
آدم نیز از ما
گوشه گیرد به جان تو
که بی او هم
بسازیم یکی
جانی است ما
را شادی انگیز که گر
ویران شود
عالم بسازیم اگر
دریا شود آتش
بنوشیم وگر زخمی
رسد مرهم
بسازیم به
پیش کعبه رویش
بمیریم بدان چاه
و بدان زمزم
بسازیم 1535 بیا
تا قدر یک
دیگر بدانیم که تا
ناگه ز یک
دیگر نمانیم چو
مومن آینه
مومن یقین شد چرا با
آینه ما
روگرانیم کریمان
جان فدای دوست
کردند سگی بگذار
ما هم
مردمانیم فسون
قل اعوذ و قل
هو الله چرا
در عشق همدیگر
نخوانیم غرض
ها تیره دارد
دوستی را غرض ها را
چرا از دل
نرانیم گهی
خوشدل شوی از
من که میرم چرا مرده
پرست و خصم
جانیم چو
بعد از مرگ
خواهی آشتی
کرد همه عمر
از غمت در
امتحانیم کنون
پندار مردم
آشتی کن که در
تسلیم ما چون
مردگانیم چو
بر گورم
بخواهی بوسه
دادن رخم
را بوسه ده
کاکنون
همانیم خمش
کن مرده وار
ای دل ازیرا به هستی
متهم ما زین
زبانیم 1536 میان
ما درآ ما
عاشقانیم که تا در
باغ عشقت
درکشانیم مقیم
خانه ما شو چو
سایه که ما
خورشید را
همسایگانیم چو
جان اندر جهان
گر ناپدیدیم چو
عشق عاشقان گر
بی نشانیم ولیک
آثار ما
پیوسته توست که ما چون
جان نهانیم و
عیانیم هر
آن چیزی که تو
گویی که آنید به بالاتر
نگر بالای
آنیم تو
آبی لیک
گردابی و
محبوس درآ در ما
که ما سیل
روانیم چو
ما در فقر
مطلق
پاکبازیم بجز تصنیف
نادانی
ندانیم 1537 چرا
شاید چو ما شه
زادگانیم که جز
صورت ز یک
دیگر ندانیم چو
مرغ خانه تا
کی دانه چینیم چه شد
دریا چو ما
مرغابیانیم برو
ای مرغ خانه
تو چه دانی که ما
مرغان در آن
دریا چه سانیم مزن
بر عاشقان عشق
تشنیع تو را چه
کاین چنینیم و
چنانیم چنینیم
و چنان و هر چه
هستیم اسیر
دام عشق بی
امانیم چرا
از جهل بر ما
می دوانی نه گردون
را چنین ما می
دوانیم عجب
نبود اگر ما
را بخایند که آتش
دیده و پخته
چو نانیم وگر
چون گرگ ما را
می درانند چه چاره
چون به حکم آن
شبانیم چو
چرخ اندر زبان
ها اوفتادیم چو چرخ بی
گناه و بی
زبانیم حریف
کهرباییم ار
چو کاهیم نه در
زندان چو کاه
کاهدانیم نتاند
باد کاه ما
ربودن که ما زان
کهربا اندر
امانیم تو
را باد و دم
شهوت رباید نه ما که
کهربای عقل و
جانیم خمش
کن کاه و کوه و
کهربا چیست که آنچ از
فهم بیرون است
آنیم 1538 بر
آن بودم که
فرهنگی بجویم که
آن مه رو نهد
رویی به رویم بگفتم
یک سخن دارم
به خاطر به پیش آ
تا به گوش تو
بگویم که
خوابی دیده ام
من دوش ای جان ز تو
خواهم که
تعبیرش بجویم ندارم
محرم این خواب
جز تو تو بشنو
ای شه
ستارخویم بجنبانید
سر را و
بخندید سری را که
بداند مو به
مویم که
یعنی حیله با
من می سکالی که من
آیینه هر رنگ
و بویم مثال
لعبتی ام در
کف او که نقش
سوزن زردوز
اویم نباشد
بی حیات آن
نقش کو کرد کمین نقشش
منم درهای و
هویم 1539 مگردان
روی خود ای
دیده رویم به من
بنگر که تا از
تو برویم سبوی
جسمم از چشمه
ات پرآب است مکن
ای سنگ دل
مشکن سبویم تو
جویایی و من
جویانتر از تو کی داند
تو چه جویی من
چه جویم همین
دانم که از
بوی گل تو مثال گل
قبا در خون
بشویم منم
ضراب و عشقت
چون ترازو از این
خاموش گویا
چند گویم زهی
مشکل که تو
خود سو نداری و من در
جستن تو سو به سویم تو
اندر هیچ کویی
درنگنجی و من اندر
پی تو کو به
کویم 1540 بیا
با هم سخن از
جان بگوییم ز گوش و
چشم ها پنهان
بگوییم چو
گلشن بی لب و
دندان بخندیم چو فکرت بی
لب و دندان
بگوییم به
سان عقل اول
سر عالم دهان
بربسته تا
پایان بگوییم سخندانان
چو مشرف بر
دهانند برون
از خرگه ایشان
بگوییم کسی
با خود سخن
پیدا نگوید اگر جمله
یکیم آن سان
بگوییم تو
با دست تو چون
گویی که برگیر چو
همدستیم از آن
دستان بگوییم بداند
دست و پا از
جنبش دل دهان ساکن
دل جنبان
بگوییم بداند
ذره ذره امر
تقدیر اگر خواهی
مثال آن
بگوییم 1541 مرا
خواندی ز در
تو خستی از
بام زهی بازی
زهی بازی زهی
دام از
آن بازی که من
می دانم و تو چه بازی
ها تو پختستی
و من خام تویی
کز مکر و از
افسوس و وعده چو خواهی
سنگ و آهن را
کنی رام مها
با این همه
خوشی تو چونی ز زحمت
های ما وز جور
ایام چه
می پرسم تو
خود چون خوش
نباشی که در
مجلس تو داری
جام بر جام مرا
در راه دی
دشنام دادی چنین مستم
ز شیرینی
دشنام 1542 چنان
مستم چنان
مستم من این
دم که حوا را
بنشناسم ز آدم ز
شور من
بشوریده ست
دریا ز سرمستی
من مست است
عالم زهی
سر ده که سر
ببریده جلاد که
تا دنیا نبیند
هیچ ماتم حلال
اندر حلال
اندر حلال است می خنب
خدا نبود محرم از
این باده جوان
گر خورده بودی نبودی پشت
پیر چرخ را خم زمین
ار خورده بودی
فارغستی از آن که
ابر تر بارد
بر او نم دل
بی عقل شرح
این بگفتی اگر بودی
به عالم نیم
محرم ز
آب و گل برون
بردی شما را اگر
بودی شما را
پای محکم 1543 کجایی
ساقیا درده
مدامم که من از
جان غلامت را
غلامم می
اندرده تهی
دستم چه داری که از خون
جگر پر گشت
جامم ز
ننگ من نگوید
نام من کس چو من
مردی چه جای
ننگ و نامم چو
بر جانم زدی
شمشیر عشقت تمامم کن
که زنده
ناتمامم گهم
زاهد همی
خوانند و گه
رند من مسکین
ندانم تا
کدامم ز
من چون شمع تا
یک ذره باقی
است نخواهد
بود جز آتش
مقامم مرا
جز سوختن راه
دگر نیست بیا تا
خوش بسوزم
زانک خامم 1544 مرا
گویی چه سانی
من چه دانم کدامی وز
کیانی من چه
دانم مرا
گویی چنین
سرمست و مخمور ز
چه رطل گرانی
من چه دانم مرا
گویی در آن لب
او چه دارد کز او
شیرین زبانی
من چه دانم مرا
گویی در این
عمرت چه دیدی به از عمر
و جوانی من چه
دانم بدیدم
آتشی اندر رخ
او چو آب
زندگانی من چه
دانم اگر
من خود توام
پس تو کدامی تو اینی
یا تو آنی من
چه دانم چنین
اندیشه ها را
من کی باشم تو جان
مهربانی من چه
دانم مرا
گویی که بر
راهش مقیمی مگر تو
راهبانی من چه
دانم مرا
گاهی کمان
سازی گهی تیر تو تیری
یا کمانی من
چه دانم خنک
آن دم که گویی
جانت بخشم بگویم من
تو دانی من چه
دانم ز
بی صبری بگویم
شمس تبریز چنینی
و چنانی من چه
دانم 1545 شراب
شیره انگور
خواهم حریف
سرخوش مخمور
خواهم مرا
بویی رسید از
بوی حلاج ز ساقی
باده منصور
خواهم ز
مطرب ناله
سرنای خواهم ز زهره
زاری طنبور
خواهم چو
یارم در
خرابات خراب
است چرا من
خانه معمور
خواهم بیا
نزدیکم ای
ساقی که امروز من از خود
خویشتن را دور
خواهم اگر
گویم مرا
معذور می دار مرا گوید
تو را معذور
خواهم مرا
در چشم خود ره
ده که خود را ز چشم
دیگران مستور
خواهم یکی
دم دست را از
روی برگیر که در
دنیا بهشت و
حور خواهم اگر
چشم و دلم غیر
تو بیند در آن دم
چشم ها را کور
خواهم ببستم
چشم خود از
نور خورشید که من آن
چهره پرنور
خواهم چو
رنجوران دل را
تو طبیبی سزد گر
خویش را رنجور
خواهم چو
تو مر مردگان
را می دهی جان سزد گر
خویش را در
گور خواهم 1546 رفتم
تصدیع از جهان
بردم بیرون شدم
از زحیر و جان
بردم کردم
بدرود
همنشینان را جان را به
جهان بی نشان
بردم زین
خانه شش دری
برون رفتم خوش رخت
به سوی لامکان
بردم چون
میر شکار غیب
را دیدم چون تیر
پریدم و کمان
بردم چوگان
اجل چو سوی من
آمد من گوی
سعادت از میان
بردم از
روزن من مهی
عجب درتافت رفتم سوی
بام و نردبان
بردم این
بام فلک که مجمع
جان هاست ز آن
خوشتر بد که
من گمان بردم شاخ
گل من چو گشت
پژمرده بازش سوی
باغ و گلستان
بردم چون
مشتریی نبود
نقدم را زودش سوی
اصل اصل کان
بردم زین
قلب زنان
قراضه جان را هم جانب
زرگر ارمغان
بردم در
غیب جهان بی
کران دیدم آلاجق
خود بدان کران
بردم بر
من مگری که
زین سفر شادم چون راه
به خطه جنان
بردم این
نکته نویس بر
سر گورم که سر ز
بلا و امتحان
بردم خوش
خسپ تنا در
این زمین که
من پیغام تو
سوی آسمان
بردم بربند
زنخ که من
فغان ها را سرجمله به
خالق فغان
بردم زین
بیش مگو غم دل
ایرا من دل
را به جناب
غیب دان بردم 1547 من
با تو حدیث بی
زبان گویم وز جمله
حاضران نهان
گویم جز
گوش تو نشنود
حدیث من هر چند
میان مردمان
گویم در
خواب سخن نه
بی زبان گویند در بیداری
من آن چنان
گویم جز
در بن چاه می
ننالم من اسرار غم
تو بی
مکان گویم بر
روی زمین
نشسته باشم
خوش احوال
زمین بر آسمان
گویم معشوق
همی شود نهان
از من هر چند
علامت نشان
گویم جان
های لطیف در
فغان آیند آن دم که
من از غمت
فغان گویم 1548 روی
تو چو نوبهار
دیدم گل را ز تو
شرمسار دیدم تا
در دل من قرار
کردی دل را ز تو
بی قرار دیدم من
چشم شدم همه
چو نرگس کان نرگس
پرخمار دیدم در
عشق روم که
عشق را من از جمله
بلا حصار دیدم از
ملک جهان و
عیش عالم من عشق تو
اختیار دیدم خود
ملک تویی و
جان عالم یک بود و
منش هزار دیدم من
مردم و از تو
زنده گشتم پس عالم
را دو بار دیدم ای
مطرب اگر تو
یار مایی این پرده
بزن که یار
دیدم در
شهر شما چه
یار جویم چون یاری
شهریار دیدم چون
در بر خود
خوشش فشردم آیین
شکرفشار دیدم چون
بستم من دهان
ز گفتن بس گفتن
بی شمار دیدم چون
پای نماند
اندر این ره من رفتن
راهوار دیدم سر
درنکشم ز ضر
که بی سر سرهای
کلاه دار دیدم بس
کن که ملول
گشت دلبر بر خاطر
او غبار دیدم 1549 زنهار
مرا مگو که
پیرم پیری و
فنا کجا پذیرم من
ماهی چشمه
حیاتم من غرقه
بحر شهد و
شیرم جز
از لب لعل جان
ننوشم غیر سر
زلف او نگیرم گر
کژ نهدم کمان
ابرو در حکم
کمان او چو
تیرم انداخته
ای چو تیر
دورم برگیر که
از تو ناگزیرم پرم
تو دهی چرا
نپرم میرم چو
تویی چرا
بمیرم 1550 گر
از غم عشق عار
داریم پس ما به
جهان چه کار
داریم یا
رب تو مده
قرار ما را گر بی رخ
تو قرار داریم ای
یوسف یوسفان
کجایی ما روی در
آن دیار داریم هر
صبح بر آن دو
زلف مشکین چون باد
صبا گذار
داریم چون
حلقه زلف خود
شماری ما چشم در
آن شمار داریم چشم
تو شکار کرد
جان را ما دیده
در آن شکار
داریم ای
آب حیات در
کنارت این آتش
از آن کنار
داریم زان
لاله ستان چه
زار گشتیم یا رب که
چه لاله زار
داریم گوییم
ز رشک شمس
تبریز نی سیم و
نه زر نه یار
داریم 1551 از
اصل چو حورزاد
باشیم شاید که
همیشه شاد
باشیم ما
داد طرب دهیم
تا ما در عشق
امیرداد
باشیم چون
عشق بنا نهاد
ما را دانی که
نکونهاد
باشیم در
عشق توام گشاد
دیده چون عشق
تو باگشاد
باشیم ما
را چو مراد بی
مرادی است پس
ما همه بر
مراد باشیم چون
بنده بندگان
عشقیم کیخسرو و
کیقباد باشیم چون
یوسف آن عزیز
مصریم هر چند که
در مزاد باشیم بر
چهره یوسفی
حجابی است اندر پس
پرده راد
باشیم خود
باد حجاب را
رباید ما
منتظران باد
باشیم ما
دل به صلاح
دین سپردیم تا
در دل او به
یاد باشیم 1552 ما
آفت جان
عاشقانیم نی خانه
نشین و خانه
بانیم اندر
دل تو اگر
خیال است می پنداری
که ما ندانیم اسرار
خیال ها نه
ماییم هر سودا
را نه ما
پزانیم دل
ها بر ما
کبوترانند هر لحظه
به جانبی
پرانیم تن
گفت به جان از
این نشان کو جان
گفت که سر به
سر نشانیم آخر
تو به گفت
خویش بنگر کاندر دهن
تو می نشانیم هر
دم بغل تو را
گرفته در راحت و
رنج می کشانیم تا
آتش و آب و
بادطبعی ما باده
خاکیت چشانیم وان
گاه دهان تو
بشوییم آن جا
برسی که ما
نهانیم چون
رخت تو در
نهان کشیدیم آنگه
بینی که ما چه
سانیم چون
نقش تو از
زمین ببردیم دانی که
عجایب زمانیم هر
سو نگری زمان
نبینی پس لاف
زنی که
لامکانیم همرنگ
دلت شود تن تو در رقص
آیی که جمله
جانیم لب
بر لب ما نهی تو
بی لب اقرار کنی
که همزبانیم ای
شمس الدین و
شاه تبریز از بندگیت
شهنشهانیم 1553 ما
صحبت همدگر
گزینیم بر دامن
همدگر نشینیم یاران
همه پیشتر
نشینید تا چهره
همدگر ببینیم ما
را ز درون
موافقت هاست تا ظن
نبری که ما
همینیم این
دم که نشسته
ایم با هم می بر کف و
گل در آستینیم از
عین به غیب
راه داریم زیرا
همراه پیک
دینیم از
خانه به باغ
راه داریم همسایه
سرو و
یاسمینیم هر
روز به باغ
اندرآییم گل های
شکفته صد
ببینیم وز
بهر نثار
عاشقان را دامن دامن
ز گل بچینیم از
باغ هر آنچ
جمع کردیم در پیش
نهیم و
برگزینیم از
ما دل خویش درمدزدید ما دزد نه
ایم ما امینیم اینک
دم ما نسیم آن
گل ما گلبن
گلشن یقینیم عالم
پر شد نسیم آن
گل یعنی که
بیا که ما
چنینیم بومان
ببرد چو بوی
بردیم مه مان
کند ار چه ما
کهینیم هر
چند کمین غلام
عشقیم چون عشق
نشسته در
کمینیم 1554 چون
ذره به رقص
اندرآییم خورشید تو
را مسخر آییم در
هر سحری ز
مشرق عشق همچون
خورشید ما
برآییم در
خشک و تر جهان
بتابیم نی خشک
شویم و نی تر
آییم بس
ناله مس ها
شنیدیم کای نور
بتاب تا زر
آییم از
بهر نیاز و
درد ایشان ما بر سر
چرخ و اختر
آییم از
سیمبری که هست
دلبر از بهر
قلاده عنبر
آییم زان
خرقه خویش ضرب
کردیم تا زین به
قبای ششتر
آییم ما
صرف کشان راه
فقریم سرمست
نبیذ احمر
آییم گر
زهر جهان نهند
بر ما از باطن
خویش شکر آییم آن
روز که پردلان
گریزند در عین
وغا چو سنجر
آییم از
خون عدو نبیذ
سازیم وانگه
بکشیم و خنجر
آییم ما
حلقه عاشقان
مستیم هر روز چو
حلقه بر در آییم طغرای
امان ما نوشت
او کی از
اجلی به غرغر
آییم اندر
ملکوت و
لامکان ما بر کره
چرخ اخضر آییم از
عالم جسم خفیه
گردیم در عالم
عشق اظهر آییم در
جسم شده ست
روح طاهر بی جسم
شویم و اطهر
آییم شمس
تبریز جان جان
است در برج
ابد برابر
آییم 1555 جز
جانب دل به دل
نیاییم یک
لحظه برون دل
نپاییم ماننده
نای سربریده بی برگ
شدیم و
بانواییم همچون
جگر کباب عاشق جز آتش
عشق را نشاییم ما
ذره آفتاب
عشقیم ای عشق
برآی تا
برآییم ما
را به میان
ذره ها جوی ما
خردترین ذره
هاییم ور
زانک بجویی و
نیابی بدهیم
نشان که ما
کجاییم در
خانه چو آفتاب
درتافت گرد سر
روزن سراییم 1556 ای
برده نماز من
ز هنگام هین وقت
نماز شد
بیارام ای
خورده تو خون
صد قلندر ای بر تو
حلال خون
بیاشام عشق
تو و آنگهی
سلامت ای دشمن
ننگ و دشمن
نام مستی
تو وانگهی سر
و پا دیوانه
وانگهی
سرانجام یک
حرف بپرسمت
بگویی دلسوخته
دیده چنین خام پیداست
که یار من
ملول است خاموش شدم
به کام و
ناکام 1557 یا
رب توبه چرا
شکستم وز لقمه
دهان چرا
نبستم گر
وسوسه کرد گرد
پیچم در پیچش
او چرا نشستم آخر
دیدم به عقل
موضع صد بار و
هزار بار رستم از
بندگی خدا
ملولم زیرا
که به جان
گلوپرستم خود
من جعل المهوم
هما از لفظ
رسول خوانده
استم چون
بر دل من
نشسته دودی چون زود
چو گرد
برنجستم این
ها که نبشتم
از ندامت آن وقت
نبشته بود
دستم 1558 دانی
کامروز از چه
زردم ای تو همه
شب حریف نردم در
نرد دل از تو
متهم شد کو
مهره ربود از
نبردم گفتم
که دلا بیار
مهره کز رفتن
مهره من به
دردم بگشاد
دلم بغل که می
جو گر هست
بیاب من
نخوردم دیوانه
شدم ز درد
مهره دل را همه
شب شکنجه کردم می
گفت بلی و گاه
نی نی گه عشوه
بداد گرم و
سردم گفتم
که تو برده ای
یقین است من از تو به
عشوه برنگردم دل
گفت چگونه دزد
باشم من خازن
چرخ لاژوردم زین
دمدمه از خرم
بیفکند دریافت که
من سلیم مردم خر
رفت و رسن
ببرد و دل گفت من در پی
گرد او چه
گردم 1559 من
دوش به تازه
عهد کردم سوگند به
جان تو بخوردم کز
روی تو چشم
برندارم گر تیغ
زنی ز تو
نگردم درمان
ز کسی دگر
نجویم زیرا ز
فراق توست
دردم در
آتشم ار
فروبری تو گر آه
برآورم نه
مردم برخاستم
از رهت چو
گردی بر خاک ره
تو بازگردم 1560 تا
عشق تو سوخت
همچو عودم یک عقده
نماند از
وجودم گه
باروی چرخ
رخنه کردم گه سکه
آفتاب سودم چون
مه پی آفتاب
رفتم گه
کاهیدم گهی
فزودم از
تو دل من نمی
شکیبد صد بار
منش بیازمودم این
بخشش توست زور
من نیست گر حلقه
سیم درربودم گر دشمن چاشتم خفاشم |
