|
دیوان شمس
تبریزی
(غزلیات) 1501 - 2000 -------------------------------------------------------- 1501 منم
فتنه هزاران
فتنه زادم به من
بنگر که داد
فتنه دادم ز
من مگریز زیرا
درفتادی بگو
الحمدلله
درفتادم عجب
چیزی است عشق
و من عجبتر تو گویی
عشق را خود من
نهادم بیا
گر من منم
خونم بریزید که تا خود
من نمردم من
نزادم نگویم
سر تو کان غمز
باشد ولی
ناگفته بندی
برگشادم 1502 ز
زندان خلق را
آزاد کردم روان
عاشقان را شاد
کردم دهان
اژدها را
بردریدم طریق عشق
را آباد کردم ز
آبی من جهانی
برتنیدم پس آنگه
آب را پرباد
کردم ببستم
نقش ها بر آب
کان را نه بر عاج
و نه بر شمشاد
کردم ز
شادی نقش خود
جان می دراند که من نقش
خودش میعاد
کردم ز
چاهی یوسفان
را برکشیدم که
از یعقوب
ایشان یاد
کردم چو
خسرو زلف
شیرینان
گرفتم اگر قصد
یکی فرهاد
کردم زهی
باغی که من
ترتیب کردم زهی شهری
که من بنیاد
کردم جهان
داند که تا من
شاه اویم بدادم داد
ملک و داد
کردم جهان
داند که بیرون
از جهانم تصور بهر
استشهاد کردم چه
استادان
که من شهمات
کردم چه
شاگردان که من
استاد کردم بسا
شیران که
غریدند بر ما چو روبه
عاجز و منقاد
کردم خمش
کن آنک او از
صلب عشق است بسستش
اینک من ارشاد
کردم ولیک
آن را که
طوفان بلا برد فروشد گر
چه من فریاد
کردم مگر
از قعر طوفانش
برآرم چنانک
نیست را ایجاد
کردم برآمد
شمس تبریزی
بزد تیغ زبان از
تیغ او پولاد
کردم 1503 غلامم
خواجه را آزاد
کردم منم
کاستاد را
استاد کردم منم
آن جان که دی
زادم ز عالم جهان کهنه
را بنیاد کردم منم
مومی که دعوی
من این است که من
پولاد را
پولاد کردم بسی
بی دیده را
سرمه کشیدم بسی
بی عقل را
استاد کردم منم
ابر سیه اندر
شب غم که روز
عید را دلشاد
کردم عجب
خاکم که من از
آتش عشق دماغ چرخ
را پرباد کردم ز
شادی دوش آن
سلطان نخفته
ست که من بنده
مر او را یاد
کردم ملامت
نیست چون مستم
تو کردی اگر من
فاشم و بیداد
کردم خمش
کن کآینه
زنگار گیرد چو
بر وی دم زدم
فریاد کردم 1504 حسودان
را ز غم آزاد
کردم دل گله
خران را شاد
کردم به
بیدادان
بدادم داد
پنهان ولی در حق
خود بیداد
کردم چو
از صبرم همه
فریاد کردند چنان باشد
که من فریاد
کردم مرا
استاد صبر است
و از این رو خلاف مذهب
استاد کردم جهانی
که نشد آباد
هرگز به ویران
کردنش آباد
کردم در
این تیزاب که
چون برگ کاه
است به مشتی
گل در او
بنیاد کردم فراموشم
مکن یا رب ز
رحمت اگر غیر
تو را من یاد
کردم 1505 یکی
مطرب همی
خواهم در این
دم که نشناسد
ز مستی زیر از
بم حریفی
نیز خواهم
غمگساری ز بی
خویشی نداند
شادی از غم همه
اجزای او مستی
گرفته مبدل گشته
از اولاد آدم مسلمانی
منور گشته از
وی مسلم گشته
از هستی مسلم چو
با نه کس
بیاید بشمری
ده ده تو نه
بود از ده یکی
کم خدایا
نوبتی مست
بفرست که ما از
می دهل کردیم
اشکم دهل
کوبان برون
آییم از خویش که
ما را عزم
ساقی شد مصمم دهلزن
گر نباشد عید
عید است جهان
پرعید شد
والله اعلم پراکنده
بخواهم گفت
امروز چه گوید
مرد درهم جز
که درهم مگر
ساقی بینداید
دهانم از آن جام
و از آن رطل
دمادم مرادم
کیست زین ها
شمس تبریز ازیرا شمس
آمد جان عالم 1506 همیشه
من چنین مجنون
نبودم ز عقل و
عافیت بیرون
نبودم چو
تو عاقل بدم
من نیز روزی چنین
دیوانه و
مفتون نبودم مثال
دلبران صیاد
بودم مثال دل
میان خون
نبودم در
این بودم که
این چون است و
آن چون چنین
حیران آن بی
چون نبودم تو
باری عاقلی
بنشین بیندیش کز
اول بوده ام
اکنون نبودم همی
جستم فزونی بر
همه کس چو صید
عشق روزافزون
نبودم چو
دود از حرص
بالا می دویدم به معنی
جز سوی هامون
نبودم چو
گنج از خاک
بیرون
اوفتادم که گنجی
بودم و قارون
نبودم 1507 ایا
یاری که در تو
ناپدیدم تو را شکل
عجب در خواب دیدم چو
خاتونان مصر
از عشق یوسف ترنج و
دست بیخود می
بریدم کجا
آن مه کجا آن
چشم دوشین کجا آن
گوش کان ها می
شنیدم نه
تو پیدا نه من
پیدا نه آن دم نه آن
دندان که لب
را می گزیدم منم
انبار آکنده ز
سودا کز آن
خرمن همه سودا
کشیدم تو
آرام دل سوداییانی تو
ذاالنون و
جنید و
بایزیدم 1508 سفر
کردم به هر
شهری دویدم به لطف و
حسن تو کس را
ندیدم ز
هجران و غریبی
بازگشتم دگرباره
بدین دولت
رسیدم از
باغ روی تو تا
دور گشتم نه گل
دیدم نه یک
میوه بچیدم به
بدبختی چو دور
افتادم از تو ز هر
بدبخت صد زحمت
کشیدم چه
گویم مرده
بودم بی تو
مطلق خدا از نو
دگربار
آفریدم عجب
گویی منم روی
تو دیده منم گویی
که آوازت
شنیدم بهل
تا دست و پایت
را ببوسم بده
عیدانه
کامروز است
عیدم تو
را ای یوسف
مصر ارمغانی چنین
آیینه روشن
خریدم 1509 سفر
کردم به هر
شهری دویدم چو شهر عشق من
شهری ندیدم ندانستم
ز اول قدر آن
شهر ز نادانی
بسی غربت
کشیدم رها
کردم چنان
شکرستانی چو حیوان
هر گیاهی می
چریدم پیاز
و گندنا چون
قوم موسی چرا بر من
و سلوی
برگزیدم به
غیر عشق آواز
دهل بود هر آوازی
که در عالم
شنیدم از
آن بانگ دهل
از عالم کل بدین
دنیای فانی
اوفتیدم میان
جان ها جان
مجرد چو دل بی
پر و بی پا می
پریدم از
آن باده که
لطف و خنده
بخشد چو گل بی
حلق و بی لب می
چشیدم ندا
آمد ز عشق ای
جان سفر کن که من
محنت سرایی
آفریدم بسی
گفتم که من آن
جا نخواهم بسی
نالیدم و جامه
دریدم چنانک
اکنون ز رفتن
می گریزم از آن
جا آمدن هم می رمیدم بگفت
ای جان برو هر
جا که باشی که من
نزدیک چون حبل
الوریدم فسون
کرد و مرا بس
عشوه ها داد فسون و
عشوه او را
خریدم فسون
او جهان را
برجهاند کی باشم
من که من خود
ناپدیدم ز
راهم برد وان
گاهم به ره
کرد گر از ره
می
نرفتم می
رهیدم بگویم
چون رسی آن جا
ولیکن قلم بشکست
چون این جا
رسیدم 1510 اگر
عشقت به جای
جان ندارم به زلف
کافرت ایمان
ندارم چو
گفتی ننگ می
داری ز عشقم غم عشق تو
را پنهان
ندارم تو
می گفتی مکن
در من نگاهی که من خون
ها کنم تاوان
ندارم من
سرگشته چون
فرمان نبردم از
آن بر نیک و بد
فرمان ندارم چو
هر کس لطف می
یابند از تو من بیچاره
آخر جان ندارم 1511 بیا
ای آنک بردی
تو قرارم درآ چون
تنگ شکر در
کنارم دل
سنگین خود را
بر دلم نه نمی بینی
که از غم
سنگسارم بیا
نزدیک و بر
رویم نظر کن نشانی ها
نگر کز عشق
دارم بسوزم
پرده هفت
آسمان را اگر از
سوز دل دودی
برآرم خزان
گر باغ و
بستان را
بسوزد بخنداند
جهان را
نوبهارم جهان
گوید که بازآ
ای بهاران که از ظلم
خزان صد داغ
دارم بگردان
ساقیا جام
خزانی که از عشق
بهار اندر
خمارم بده
چیزی که پنهان
است چون جان به
جان تو مده
بیش انتظارم 1512 گهی
در گیرم و گه
بام گیرم چو بینم
روی تو آرام
گیرم زبون
خاص و عامم در
فراقت بیا تا
ترک خاص و عام
گیرم دلم
از غم گریبان
می دراند که کی
دامان آن خوش
نام گیرم نگیرم
عیش و عشرت تا
نیاید وگر گیرم
در آن هنگام
گیرم چو
زلف انداز من
ساقی درآید به
دستی زلف و
دستی جام گیرم اگر
در خرقه زاهد
درآید شوم حاجی
و راه شام
گیرم وگر
خواهد که من
دیوانه باشم شوم خام و
حریف خام گیرم وگر
چون مرغ اندر
دل بپرد شوم صیاد
مرغان دام
گیرم چو
گویم شب نخسپم
او بگوید که من
خواب از نماز
شام
گیرم وگر
گویم عنایت کن
بگوید که نی من
جنگیم دشنام
گیرم مراد
خویش بگذارم
همان دم مراد دلبر
خودکام گیرم 1513 اگر
سرمست اگر
مخمور باشم مهل کز
مجلس تو دور
باشم رخم
از قبله جان
نور گیرد چو با یاد
تو اندر گور
باشم قرارم
کی بود خود در
تک گور چو بر
دمگاه نفخ صور
باشم صد
افسنتین و
داروهای نافع تویی جان
را چو من
رنجور باشم شوم
شیرین ز لطف
گوهر تو اگر چون
بحر تلخ و شور
باشم اگر
غم همچو شب
عالم بگیرد برآ ای
صبح تا منصور
باشم تویی
روز و منم
استاره روز عجب نبود
اگر مشهور
باشم به
من شادند جمله
روزجویان چو
پیش آهنگ چون
تو نور باشم مرا
مخمور می داری
نه از بخل ولی تا
ساکن و مستور
باشم بدان
مستور می داری
چو حوتم که تا از
عقربت مهجور
باشم چه
غم دارم ز نیش
عقرب ای ماه چو غرق
شهد چون زنبور
باشم خمش
کردم ولیکن
عشق خواهد که پیش
زخمه اش طنبور
باشم 1514 خداوندا
مده آن یار را
غم مبادا
قامت آن سرو
را خم تو
می دانی که
جان باغ ما
اوست مبادا سرو
جان از باغ ما
کم همیشه
تازه و سرسبز
دارش بر او
افشان کرامت
ها دمادم معظم
دارش اندر دین
و دنیا به حق
حرمت اسمای
اعظم وجودش
در بنی آدم
غریب است بدو صد فخر دارد
جان آدم مخلد
دار او را
همچو جنت که او
جنات جنات است
مبهم ز
رنج اندرون و
رنج بیرون معافش دار
یا رب و مسلم جهان
شاد است وز او
صد شکر دارد که عیسی
شکرها دارد ز
مریم دعاهایی
که آن در لب
نیاید که بر
اجزای روح است
آن مقسم مجاب
و مستجابش کن
پی او که
تو داناتری
والله اعلم 1515 چه نزدیک است جان تو به جانم |
