|
دفتر
چهارم مثنوی تایپ
و تصحیح از
نسخه "کلاله
خاور"، توسط
حسین ُکرد. لطفا
ً اگر اشتباهی
یافتید آنرا
به سایت زیر
گزارش دهید. فایلهای
اصلی را میتوانید
از سایت زیر
کپی کنید: www.guidinglights.org 1.
مقدمه دفتر
چهارم 1.1
ای ضیاء
الحق حسام الدین
توئی كه
گذشت از مه به
نورت مثنوی 1.2
همّت
عالیّ تو ای
مرتجا می
كِشد این را،
خدا داند كجا 1.3
گردن این
مثنوی را بسته
ای می
كشی آن سوی كه
تو دانسته ای 1.4
مثنوی
پویان،
كِشنده ناپدید ناپدید
از جاهلی كش نیست
دید 1.5
مثنوی
را چون تو
مبدأ بوده ای گر
فزون گردد
تواش افزوده ای
1.6
چون چنین
خواهی، خدا
خواهد چنین میدهد
حق آرزوی متقین
1.7
كان
لله بوده ای
در ما مضی تا كه
كان الله له
آمد جزا 1.8
مثنوی
از تو هزاران ُشكر
داشت در
دعا و
ُشكر كفها بر
فراشت 1.9
در لب و
كف اش خدا شكر
تو دید فضل
كرد و لطف
فرمود و مزید 1.10
زآنكه
شاكر را زیادت
وعده است آنچنان
كه
ُقرب مزد سجده
است 1.11
گفت: وَ
اسْجُدْ وَ
اقترِبْ، یزدان
ما قربِ
جان شد، سجدۀ
ابدان ما 1.12
گر زیادت
میشود، زین رو
بود نه
از برای پوش و
های و هو بود 1.13
با تو
ما، چون رز،
به تابستان
خوشیم حكم
داری، هین بكش
تا میكشیم 1.14
خوش
بكش این
كاروان را تا
به حج ای
امیر صبر و
مفتاح الفرج 1.15
حج زیارت
كردن ِ خانه
بود حج
"ربّ البیت"،
مردانه بود 1.16
زآن ضیا
گفتم حسام الدین
تو را كه
تو خورشیدی و
این دو وصفها 1.17
كاین
حسام و، این ضیا،
یكی ست هین تیغ
خورشید از ضیا
باشد یقین 1.18
نور از
آن ِ ماه
باشد، وین ضیا آن ِ
خورشید، این
فرو خوان از ُنبا 1.19
شمس را
قرآن ضیا
خواند ای پدر و آن
قمر را نور
خواند، این را
نگر 1.20
شمس
چون عالی تر
آمد خود ز ماه پس ضیا
از نور افزون
دان به جاه 1.21
هر كس
اندر نور مه
منهج ندید چون
بر آمد آفتاب،
آن شد پدید 1.22
آفتاب،
اعواض را كامل
نمود لاجرم
بازارها در
روز بود 1.23
تا كه
قلب و نقد نیك
آید پدید تا بود
از غبن و از حیله
بعید 1.24
تا كه
نورش كامل آمد
در زمین تاجران
را، "رَحْمَة
ً للعالمین" 1.25
لیك بر
قلاب مبغوض
است سخت زآن
كز او شد كاسد
او را نقد و
رخت 1.26
پس عدوی
جان صرّاف است
قلب دشمن
درویش كه بود؟
غیر ِ كلب ؟ 1.27
انبیا
با دشمنان بر
می تنند پس
ملایك ربّ
سلـّم میزنند 1.28
كاین
چراغی را كه
هست او نور ِ
كار از
پُف و دمهای
دزدان دور دار 1.29
دزد و
قلاب است خصم
نور و بس زین
دو ای فریاد
رس، فریاد رس 1.30
روشنی
بر دفتر چارم
بریز كافتاب
از چرخ چارم
كرد خیز 1.31
هین ز
چارم، نور ده
خورشیدوار تا
بتابد بر بلاد
و بر دیار 1.32
هر كش
افسانه
بخواند،
افسانه است وآنكه
دیدش نقد، خود
مردانه است 1.33
آب نیل
است و به قبطی
خون نمود قوم موسی
را نه خون
بُد، آب بود 1.34
دشمن این
حرف، این دم
در نظر شد
ممثل سر نگون
اندر سقر 1.35
ای ضیاء
الحق تو دیدی
حال او حق
نمودت پاسخ
افعال او 1.36
دیدۀ غیبت
چو غیب است
اوستاد كم
مبادا زین
جهان، این دید
و داد 1.37
این
حكایت را كه
نقدِ وقت ماست گر
تمامش میكنی اینجا،
رواست 1.38
ناكسان
را ترك كن،
بهر كسان قصه را
پایان بر و
مخلص رسان 1.39
این
حكایت گر نشد
آنجا تمام چارمین
جلد است، آرش
در نظام 2.
تمامی حكایت
آن عاشق كه از
عسس گریخت در
باغی مجهول
خود معشوق را
در باغ یافت و
عسس را از شادی
دعای خیر می
كرد و می گفت
كه: عَسی
أَنْ
تَكْرَهُوا
شَیئاً وَ
هُوَ خَیرٌ
لَكُمْ 2.1
اندر
آن بودیم، كان
شخص از عسس راند
اندر باغ، از
خوفی، فرس 2.2
بود
اندر باغ آن
صاحب جمال كز
غمش این در
عنا بُد هشت
سال 2.3
سایۀ
او را نبود
امكان ِ دید همچو
عنقا وصف او
را می شنید 2.4
جز یكی
لقیه كه اول
از قضا بر
وی افتاد و شد
او را دل ربا 2.5
بعد از
آن چندان كه می
كوشید او خود
مجالش می
نداد، آن تند
خو 2.6
نی به
لابه چاره
بودش، نی به
مال سیر
چشم و بی طمع
بود آن نهال 2.7
عاشق
هر پیشه و هر
مطلبی حق
بیالود اول
كابین لبی 2.8
چون
بدآن آسیب در
جُست آمدند پیش
پاشان مینهد
هر روز بند 2.9
چون در
افتادند اندر
جستجو بعد
از آن در بست
كابین جست او 2.10
هم بر
آن بو می تنند
و میروند هر دمی
راجی و آیس میشوند 2.11
هر كسی
را هست اومید
بری كه
گشادندش در آن
روزی دری 2.12
باز در
بستندش و، آن
در پرست بر
همان اومید
آتش پا شدست 2.13
چون در
آمد خوش در آن
باغ، آن جوان خود
فرو شد پا به
گنجش ناگهان 2.14
مر عسس
را ساخته یزدان
سبب تا
ز بیم او دود
در باغ شب 2.15
بیند
آن معشوقه را
او با چراغ طالب
انگشتری، در
جوی ِ باغ 2.16
پس قرین
میكرد از ذوق
آن نفس با
ثنای حق، دعای
آن عسس 2.17
گر زیان
كردم عسس را
از گریز بیست
چندان سیم و
زر، بر وی بریز 2.18
از
عوانی، مر ورا آزاد كن آن
چنان كه شادم،
او را شاد كن 2.19
سعد
دارش این جهان
و آن جهان از عوانی
و سگی اش
وارهان 2.20
گر چه
خوی آن عوان
هست، ای خدا كه
هماره خلق را
خواهد بلا 2.21
گر خبر
آید كه شه
جُرمی
نهاد بر
مسلمانان شود
او زفت شاد 2.22
ور خبر
آید كه شه
رحمت نمود از
مسلمانان
فکند آن را به
جود 2.23
ماتمی
در جان او
افتد از آن * گیردش
قولنج از این
غم در زمان 2.24
صد چنین
ادبارها دارد
عوان *
زین بلا فریاد
رس، ای مستعان
2.25
او
عوان را در
دعا در میكشید كز
عوان او را
چنان راحت رسید 2.26
بر همه
زهر و، بر او
تریاق بود آن
عوان، پیوندِ
آن مشتاق بود 2.27
پس بَد
مطلق نباشد در
جهان بَد
به نسبت باشد،
این را هم
بدان 2.28
در
زمانه هیچ زهر
و قند نیست كه یكی
را پا، دگر را
بند نیست 2.29
مر یكی
را پا، دگر را
پای بند مر
یكی را زهر و،
دیگر را چو
قند 2.30
زهر
مار، آن مار
را باشد حیات نسبتش
با آدمی آمد
مَمات 2.31
خلق ِ
آبی را بود دریا
چو باغ خلق
ِ خاكی را بود
آن مرگ و داغ 2.32
همچنین
بر می شمر، ای
مردِ كار نسبت این،
از یكی تا صد
هزار 2.33
زید،
اندر حق آن، شیطان
بود در
حق ِ آن دیگری
سلطان بود 2.34
این
بگوید: زید صدیق
و سنی است وآن بگوید:
زید گبر و
كشتنی است 2.35
زید، یك
ذات است، بر
آن یك جنان او
بر این دیگر
همه رنج و زیان
2.36
گر تو
خواهی كاو تو
را باشد شكر پس و
را از چشم
عُشاقش نگر 2.37
منگر
از چشم خودت
آن خوب را بین به
چشم طالبان
مطلوب را 2.38
چشم
خود بر بند ز
آن خوش چشم،
تو عاریت
كن چشم از
عشاق او 2.39
بلك از
او كن عاریت،
چشم و نظر پس ز چشم
او، به روی او نگر 2.40
تا شوی
ایمن ز سیری و
ملال گفت:
كان الله له،
زآن ذو الجلال
2.41
چشم او
من باشم و دست
و دلش تا
رهد از مدبریها
مقبلش 2.42
هر چه
مكروه است،
چون او شد دلیل سوی
محبوبت، حبیب
است و خلیل 3. حكایت
آن واعظ كه هر
آغاز تذكیر
دعای ظالمان و
سخت دلان و بی
اعتقادان كردی 3.1
آن یكی
واعظ چو بر
تخت آمدی قاطعان
ِ راه را داعی
شدی 3.2
دست بر
می داشت: یا
رب، رحم ران بر
بدان و مفسدان
و طاغیان 3.3
بر همۀ
تسخر كنان ِ
اهل خیر بر
همۀ كافر دلان
و، اهل ِ دیر 3.4
می
نكردی او دعا
بر اصفیا می
نگفتی جز خبیثان
را دعا 3.5
مر ورا
گفتند: كاین
معهود نیست دعوت
اهل ضلالت جود
نیست 3.6
گفت: نیكوئی
از اینها دیده
ام من
دعاشان زین
سبب بگزیده ام
3.7
خبث و
ظلم و جور
چندان ساختند كه
مرا از شر، به
خیر انداختند 3.8
هر گهی
كه رو به دنیا
كردمی من
از ایشان زخم
و ضربت خوردمی
3.9
كردمی
از زخم، آن
جانب پناه باز
آوردندمی
گرگان به راه 3.10
چون
سبب ساز صَلاح
من شدند پس
دعاشان بر من
است، ای
هوشمند 3.11
بنده می
نالد به حق از
درد و نیش صد شكایت
میكند از رنج
خویش 3.12
حق همی
گوید: كه آخر
رنج و درد مر تو را
لابه كنان و
راست كرد 3.13
این
گله ز آن نعمتی
كن كت زند از در ما
دور و مطرودت
كند 3.14
در حقیقت
هر عدو داروی
توست كیمیای
نافع و دل جوی
توست |
