|
دفتر
سوم مثنوی تایپ
و تصحیح از
نسخه "کلاله
خاور"، توسط
حسین ُکرد. لطفا
ً اگر اشتباهی
یافتید آنرا
به سایت زیر
گزارش دهید. فایلهای
اصلی را میتوانید
از سایت زیر
کپی کنید: www.guidinglights.org 1. مقدمه
دفتر سوم 1.1
ای ضیاء
الحق، حسام
الدین بیار این
سوم دفتر كه
سنت شد سه بار 1.2
بر گشا
گنجینۀ اسرار
را در
سیوم دفتر بهل
اعذار را 1.3
قوّتت از
قوت حق میزهد نه
از عروقی كز
حرارت میجهد 1.4
این چراغ
شمس، كاو روشن
بود نه
از فتیل و
پنبه و روغن
بود 1.5
سقف
گردون، كاو چنین
دایم بود نه از
طناب و اُستنی
قایم بود 1.6
قوّت جبریل
از مطبخ نبود بود
از دیدار خلاق
ودود 1.7
همچنان این
قوّت ابدال حق هم
ز حق دان، نه
از طعام و از
طبق 1.8
جسمشان را
هم ز نور
اِسرَشته اند تا ز
روح و از ملك
بگذشته اند 1.9
چونكه
موصوفی به
اوصاف جلیل بر
تو آتش شد
گلستان چون خلیل
1.10
پنج حس و
شش جهت گشت از
تو رام ای
عناصر مر
مزاجت را غلام
1.11
هر مزاجی
را عناصر مایه
است وین
مزاجت برتر از
هر پایه است 1.12
این مزاجت
از جهان منبسط وصف
وحدت را كنون
شد ملتقط 1.13
ای دریغا
عرصۀ افهام
خلق سخت
تنگ آمد،
ندارد خلق،
حلق 1.14
ای ضیاء
الحق به حذق
رای تو حلق
بخشد سنگ را
حلوای تو 1.15
كوه طور
اندر تجلی حلق
یافت تا
كه می
نوشید و، می
را بر نتافت 1.16
صار دكا ً
منه و انشق
الجبل هل
رأیتم من جبل
رقص الجمل 1.17
لقمه بخشی،
آید از هر كس
به كس حلق
بخشی، كار یزدان
است و بس 1.18
حلق بخشد
جسم را و روح
را حلق
بخشد بهر هر
عضوی جدا 1.19
این گهی
بخشد كه اجلالی
شوی از
دغا و از دغل
خالی شوی 1.20
تا نگویی
سرّ سلطان را
به كس تا
نریزی قند را
پیش مگس 1.21
گوش آن كس
نوشد اسرار
جلال كاو
چو سوسن، ده
زبان افتاد و
لال 1.22
حلق بخشد
خاك را لطف
خدا تا
خورد آب و بروید
صد گیا 1.23
باز خاكی
را ببخشد حلق
و لب تا
گیاهش را خورد
اندر طلب 1.24
چون گیاهش
خورد، حیوان
گشت زفت گشت
حیوان لقمۀ
انسان و رفت 1.25
باز خاك
آمد، شد اكال
بشر چون
جدا شد از بشر
روح و بصر 1.26
ذره ها دیدم
دهانشان جمله
باز گر
بگویم
خوردشان،
گردد دراز 1.27
برگها را
برگ، از انعام
او دایگان
را دایه، لطف
عام او 1.28
رزقها را
رزقها او میدهد زانكه
گندم بی غذائی
کی زهد؟ 1.29
نیست شرح
این سخن را
منتها پاره
ای گفتم، بدان
زآن پاره ها 1.30
جمله
عالم، آكل و
مأكول دان باقیان
را مقبل و
مقبول دان 1.31
این جهان
و ساكنانش
منتشر وآن
جهان و
سالكانش
مستمر 1.32
این جهان
و عاشقانش
منقطع اهل
آن عالم مخلد
مجتمع 1.33
پس كریم
آن است، كاو
خود را دهد آب حیوانی
كه ماند تا
ابد 1.34
باقیات
الصالحات آمد
كریم رسته
از صد آفت و
اخطار و بیم 1.35
گر
هزارانند، یك
تن بیش نیست چون
خیالاتِ عدد
اندیش نیست 1.36
آكل و
مأكول را حلق
است و نای غالب و
مغلوب را عقل
است و رای 1.37
حلق بخشید
او عصای عدل
را خورد
او چندان عصا
و حبل را 1.38
واندر او
افزون نشد ز
آن جمله اكل زانكه
حیوانی نبودش
اكل و شكل 1.39
مر یقین
را چون عصا هم
حلق داد تا
بخورد او هر خیالی
را كه زاد 1.40
پس معانی
را چو اعیان
حلقهاست رازق
حلق معانی هم
خداست 1.41
پس ز ماهی
تا بماه، از
خلق نیست كه به
جذب مایه او
را حلق نیست 1.42
حلق نفس
از وسوسه خالی
شود میهمان
وحی اجلالی
شود 1.43
* حلق جان
از فكر تن خالی
شود وآنگهان
روزیش اجلالی
شود 1.44
حلق عقل و
دل چو خالی شد
ز فکر یافت
او بی هضم
معده رزق ِ
بکر 1.45
شرط، تبدیل
مزاج آمد، ِبدان كز
مزاج بَد بود
مرگ بَدان 1.46
چون مزاج
آدمی گِل خوار
شد زرد
و بَد رنگ و سقیم
و خوار شد 1.47
چون مزاج
زشت او تبدیل یافت رفت
زشتی و، رُخش
چون شمع تافت 1.48
* دایه ای
كو طفل شیر
آموز را ؟ تا به
نعمت خوش كند
پتفوز را 1.49
* دایه ای
کو شیر خواره
طفل را تا
ز نعمتها کند
او را غذا 1.50
گر ببندد
راه یک پستان
بر او بر
گشاید راه صد
بُستان بر او 1.51
زانكه
پستان شد حجاب
آن ضعیف از
هزاران نعمت و
خوان و رغیف 1.52
پس حیات
ماست موقوف
فطام اندك
اندك جهد كن،
تم الكلام 1.53
چون جنین
بُد آدمی، خون
بُد غذا از
نجس، پاكی
بَرَد مومن
كذا 1.54
چون جنین
بُد آدمی
خونخوار بود بود
او را بود از
خون تار و پود 1.55
از فطام
خون غذایش شیر
شد و
از فطام شیر
لقمه گیر شد 1.56
و ز فطام
لقمه، لقمانی
شود طالبِ
مطلوبِ پنهانی
شود 1.57
گر جنین
را كس بگفتی
در رحم هست
بیرون عالمی
بس منتظم 1.58
یك زمین
خرمی با عرض و
طول اندر
او بس نعمت و بیحد
اكول 1.59
كوهها و
بحرها و دشتها بوستان
ها، باغ ها و
كشتها 1.60
آسمانی بس
بلند و پُر ضیا آفتاب
و ماهتاب و صد
سها 1.61
از شمال و
از جنوب و از
دبور باغها
دارد عروسیها
و سور 1.62
در صفت ناید
عجایبهای آن تو
در این ظلمت
چه ای در
امتحان؟ 1.63
خون خوری
در چار میخ
تنگنا در
میان حبس و
انجاس و عنا 1.64
او به حكم
حال خود منكر
بُدی زین
رسالت، معرض و
كافر شدی 1.65
كاین محال
است و، فریب
است و غرور زانكه
وهم كور از این
معنیست دور 1.66
جنس چیزی
چون ندید
ادراك او نشنود
ادراك
منكرناك او 1.67
همچنان كه
خلق عام اندر
جهان زآنجهان،
ابدال میگویندشان
1.68
كاین جهان
چاهی است بس
تاریك و تنگ هست بیرون
عالمی بی بو و
رنگ 1.69
هیچ در
گوش كسی ز ایشان
نرفت كاین
طمع آمد حجاب
ژرف، زفت 1.70
گوش را
بندد طمع از
استماع چشم
را بندد غرض
از اطلاع 1.71
همچنانكه
آن جنین را
طمع خون كان
غذای اوست در
اوطان دون 1.72
از حدیث این
جهان محجوب
كرد خون
تن را بر دلش
محبوب کرد 1.73
* زین همه
انواع نعمت
ماند فرد غیر
خون، او می
نداند چاشت
خورد 1.74
بر تو هم
طمع خوشی این
جهان شد
حجاب آن خوشی
جاودان 1.75
طمع دوق این
حیات پر غرور از
حیات راستینت
کرد دور 1.76
پس طمع
کورت کند، نیکو
بدان بر
تو پوشاند یقین
را بی گمان 1.77
حق تو را
باطل نماید از
طمع در
تو صد کوری
فزاید از طمع 1.78
از طمع بیزار
شو چون راستان تا
نهی پا بر سر
آن آستان 1.79
کاندر آن
در چون در آئی
وارهی از
غم و شادی قدم
بیرون نهی 1.80
چشم جانت
روشن و حق بین
شود بی
ظلام کفر نور
دین شود 1.81
پند پیران
را پذیرا شو
بجان تا
رهی از خوف و
مانی در امان 1.82
*
بشنو اکنون
قصه ای تمثیل
آن تا
بیابی در حقیقت
نور جان 2.
قصۀ خورندگان
پیل بچه از
حرص و ترك نصیحت
ناصح 2.1
آن شنیدی
تو؟ كه در
هندوستان دید
دانایی گروهی
دوستان 2.2
گرسنه
مانده شده، بی
برگ و عور میرسیدند
از سفر از راه
دور 2.3
مهر دانائیش
جوشید و بگفت خوش
سلامیشان و
چون گل بر
شكفت 2.4
گفت: دانم
كز تجوّع و ز
خلا جمع
آمد رنجتان زین
كربلا 2.5
لیك الله
الله، ای قوم
جلیل تا
نباشد
خوردتان
فرزندِ پیل 2.6
پیل هست این
سو كه اكنون میروید پند
من از جان و از
دل بشنوید 2.7
پیل بچگانند
اندر راهتان صید
ایشان هست بس
دلخواهتان 2.8
بس ضریفند
و لطیفند و سمین لیك
مادرشان بود
اندر كمین 2.9
از پی
فرزند، صد
فرسنگ راه او
بگردد در حنین
و آه آه 2.10
آتش و دود
آید از خرطوم
او الحذر
زآن بچۀ مرحوم
او 2.11
* اولیا
اطفال حقند ای
پسر در
حضور و غیبت
آگه با خبر 2.12
* غائبی
مندیش از
نقصانشان كاو
كشد كین از
برای جانشان 2.13
گفت اطفال
منند این اولیا در
غریبی فرد از
كار و كیا 2.14
از برای
امتحان، خوار
و یتیم لیك
اندر سِرّ منم
یار و ندیم 2.15
پشت دار ِ
جمله عصمتهای
من گوئیا
هستند خود
اجزای من 2.16
هان و
هان، این دلق
پوشان منند صد
هزار اندر هزار
و، یك تنند 2.17
ور نه كی
كردی به یك
چوبی هنر؟ موسئی،
فرعون را زیر
و زبر 2.18
ور نه كی
كردی به یك
نفرین چنان ؟ نوح
شرق و غرب را
غرق و مهان 2.19
برنكندی یك
دعای لوطِ راد
؟ شهرهای
کافران را
المراد 2.20
گشت
شهرستان ِ چون
فردوسشان دجلۀ آب
سیه، رو بین
نشان 2.21
سوی شام
است این نشان
و این خبر در ره
قدسش ببینی،
در گذر 2.22
صد هزاران
اولیای حق
پرست خود
به هر قرنی سیاستها
بُدَست 2.23
گر بگویم
این بیان،
افزون شود خود
جگر چبود؟ كه
خارا، خون شود 2.24
خون شود
كُه ها و، باز
آن بفسرد تو نبینی
خون شدن، كوری
و رد 2.25
طرفه كوری،
دور بین و تیز
چشم لیك
از اشتر نبیند،
غیر پشم 2.26
مو به مو بیند
ز صرفۀ حرص
اِنس رقص
بی مقصود
دارد، همچو
خرس 2.27
* مو به مو بیند
ز حرص خود بشر رقص
او خالی ز خیر
و پُر ز شر 2.28
رقص آنجا
كن، كه خود را
بشكنی پنبه
را از ریش
شهوت بَركنی 2.29
رقص و
جولان بر سر میدان
كنند رقص
اندر خون خود،
مردان كنند 2.30
چون رهند از
دست خود، دستی
زنند چون
جهند از نقص
خود، رقصی
كنند 2.31
مطربانشان
از درون دف میزنند بحرها
در شورشان، كف
میزنند 2.32
* تو نبینی
برگها با
شاخها کف
زنان رقصان ز
تحریک صبا 2.33
تو نبینی،
لیك بهر
گوششان برگها
بر شاخها شد
كف زنان 2.34
تو نبینی
برگها را كف
زدن گوش
دل باید، نه این
گوش بدن 2.35
گوش سر بر
بند از هزل و
دروغ تا
ببینی شهر جان
را با فروغ 2.36
* هین دهان
بر بند از هزل
ای عمو جز
حدیث روی او چیزی
مگو 2.37
سر كشد
گوش محمد در
سخن كش
بگوید در نبی
حق هُوَ أذن 2.38
سربه سر
گوش است و چشم
است آن نبی رحمت
او مُرضع است
او ما صبی 2.39
این سخن
پایان ندارد
باز ران سوی
اهل پیل و بر
آغاز ران 3. بقیۀ
قصۀ متعرضان پیل
بچگان 3.1
هر دهان
را پیل بوئی میكند گرد
معدۀ هر بشر
بر می تند 3.2
تا كجا یابد
كبابِ پور ِ
خویش تا
نماید انتقام
و زور خویش 3.3
تا کجا بوی
کباب بچه را یابد
و زخمش زند
اندر جزا 3.4
لحمهای
بندگان حق خوری
؟ غیبت
ایشان كنی، كیفر
بری 3.5
هان كه بویای
دهانتان خالق
است كی
برد جان؟ غیر
آن، كاو صادق
است 3.6
وای آن
افسوسئی كش بوی
گیر باشد
اندر گور منكر
یا نكیر 3.7
نی دهان
دزدیدن
امكان، ز آن
مهان نی
توان خوش كردن
از دارو، دهان
3.8
آب و روغن
نیست مر روپوش
را راه
حیلت نیست عقل
و هوش را 3.9
چند كوبد؟
زخمهای
گرزشان بر
سر هر ژاژخا و
برزشان 3.10
گرز عزرائیل
را بنگر اثر گر
نبینی چوب و
آهن در صور 3.11
هم به
صورت مینماید،
گه گهی زآن
همان رنجور
باشد آگهی 3.12
گوید آن
رنجور، کای یار
حرم چیست
این شمشیر بر
فرق سرم ؟ 3.13
* چون نمی بیند
کس از یاران
او در
جواب آیند یاران،
کای عمو 3.14
ما نمی بینیم،
باشد این خیال چه
خیال است این؟
كه هست این
ارتحال 3.15
چه خیال
است این؟ كه این
چرخ نگون از نهیب این،
خیالی شد كنون
3.16
گرزها و تیغها
محسوس شد پیش بیمار
و سرش منكوس
شد 3.17
او همی بیند
كه آن از بهر
اوست چشم
دشمن بسته زآن
و چشم دوست 3.18
حرص دنیا
رفت و، چشمش تیز
شد چشم
او روشن که
چون خون ریز
شد 3.19
مرغ بی
هنگام شد آن
چشم او از
نتیجۀ كبر او
و خشم او 3.20
سر بریدن
واجب آمد مرغ
را كاو
به غیر وقت
جنباند درا 3.21
هر زمان
نزعی است، جزو
جانت را بنگر
اندر نزع جان،
ایمانت را 3.22
عُمر تو،
مانند همیان
زر است روز
و شب مانند دینار
اشمر است 3.23
میشمارد،
میدهد زر بی
وقوف تا
كه خالی گردد
و آید خسوف 3.24
گر ز
ُكه بستانی و
ننهی به جای اندر
آید كوه ز آن
دادن ز پای 3.25
پس بنه بر
جای، هر دم را
عوض تا
ز وَ اسْجُدْ
وَ اقترِبْ یابی
غرض 3.26
در تمامی
كارها، چندین
مكوش جز
به كاری كه
بود در دین،
مكوش 3.27
عاقبت تو
رفت خواهی
ناتمام كارهایت
ابتر و، نان
تو خام 3.28
وین عمارت
كردن گور و
لحد نی
به سنگ است و،
نه چوب و نی
لبد 3.29
بلكه خود
را در صفا،
گوری كنی در منیّ
آن كنی دفن، این
منی 3.30
خاك او
گردی و مدفون
غمش تا
دمت یابد
مددها از دمش 3.31
گورخانه،
قبه ها و
كنگره نبود
از اصحاب معنی
آن سره 3.32
بنگر
اكنون زنده،
اطلس پوش را هیچ
اطلس دست گیرد
هوش را ؟ 3.33
در عذاب
منكر است، آن
جان او كژدم
غم، در دل
غمدان او 3.34
از برون،
بر ظاهرش، نقش
و نگار و
ز درون، اندیشه
هایش زار زار 3.35
وآن یكی بینی
در آن دلق كهن چون
نبات اندیشه
و، شِكّر سخن 4.
بازگشتن بحكایت
پیل 4.1
گفت ناصح
بشنوید این
پند من تا
دل و جانتان
نگردد ممتحن 4.2
با گیاه و
برگها قانع شوید در
شكار پیل
بچگان كم روید 4.3
من برون
كردم ز گردن،
وام نصح جز
سعادت كی بود
انجام نصح ؟ 4.4
من به تبلیغ
رسالت آمدم تا
رهانم مر شما
را از ندم 4.5
هین مبادا
كه طمعتان ره
زند طمع
ِ برگ، از این
جهانتان
بركند 4.6
این بگفت
و، خیر بادی
كرد و رفت گشت قحط
و جوعشان در
راه زفت 4.7
ناگهان دیدند
سوی جاده ای بچه
فیلی، فربهی،
نوزاده ای 4.8
اندر
افتادند چون
گرگان ِ مست پاك
خوردند و فرو
شستند دست 4.9
آن یكی
همره، نخورد و
پند داد كه
حدیث آن فقیرش
بود یاد 4.10
از كبابش
مانع آمد آن
سخن بخت
نو بخشد تو را
عقل كهن 4.11
پس بیفتادند
و خفتند آن
همه و
آن گرسنه
پاسبان آن رمه
4.12
دید پیلی
سهمناكی میرسید اولا
آمد سوی حارس
دوید 4.13
بوی میكرد
آن دهانش را
سه بار هیچ
بویی زو نیامد
ناگوار 4.14
چند باری
گرد او گشت و
برفت مر
ورا نازُرد آن
شه پیل زفت 4.15
مر لب هر خفته
ای را بوی كرد بوی
میآمد ورا ز
آن خفته مرد 4.16
کز كباب پیل
زاده خورده
بود بردرانید
و بكشتش پیل
زود 4.17
در زمان
او یك به یك را
زآن گروه بردرانید
و نبودش زآن
شكوه 4.18
بر هوا
انداخت هر یك
از گزاف تا
همی زد بر زمین،
میشد شكاف 4.19
ای خورندۀ
خون خلق از
راه بَرد تا نیارد
خون ایشانت
نبرد 4.20
مال ایشان،
خون ایشان دان
یقین زآنكه
مال از زور آید
در یمین 4.21
مادر آن پیل
بچه، كین كِشد فیل
بچه خواره را
كیفر كشد 4.22
فیل بچه میخوری،
ای پاره خوار هم
بر آرد خصم پیل
از تو دمار 4.23
بوی رسوا
كرد، مكر اندیش
را پیل
داند بوی خصم
خویش را 4.24
آنكه یابد
بوی رحمان از یمن چون
نیابد بوی
باطل را ز من ؟ 4.25
مصطفی چون
بوی برد از
راه دور چون
نیابد از دهان
ما بخور ؟ 4.26
هم بیابد،
لیك پوشاند ز
ما بوی
نیك و بد، بر آید
بر سما 4.27
تو همی
خُسبی و، بوی
آن حرام میزند
بر آسمان ِ
سبز فام 4.28
همره
انفاس زشتت میشود تا
به بوگیران
گردون میرود 4.29
بوی كبر
و، بوی حرص و،
بوی آز در
سخن گفتن بیاید
چون پیاز 4.30
گر خوری
سوگند "من كی
خورده ام؟ از پیاز
و سیر تقوی
كرده ام" 4.31
آن دمت،
سوگند غمازی
كند بر
دماغ همنشینان
بر زند 4.32
پس دعاها
رد شود از بوی
آن آن
دل كژ مینماید
از زبان 4.33
اخْسَؤُا
آید جواب آن
دعا چوب
رد باشد جزای
هر دغا 4.34
گر حدیثت
كژ بود، معنیت
راست آن
كژی لفظ،
مقبول خداست 4.35
* ور بود
معنی کژ و
لفظت نکو آن چنان
معنی نیرزد یک
تسو 5.
بیان آن كه
خطای محبان
بهتر از صواب
بیگانگان است 5.1
آن بلال
صدق در بانگ
نماز حَی
را هی خواند
از روی نیاز 5.2
تا بگفتند
ای پیمبر نیست
راست این
خطا، اكنون كه
آغاز بناست 5.3
ای نبی و،
ای رسول
كردگار یك
مؤذن كاو بود
افصح بیار 5.4
عیب باشد
اول دین و
صلاح لحن
ِ خواندن ِ
لفظِ "هی علی
الفلاح" 5.5
خشم پیغمبر
بجوشید و بگفت یك
دو رمزی از
عنایات نهفت 5.6
كای خسان،
نزد خدا، هی
بلال بهتر
از صد حی و حی و
قیل و قال 5.7
وامشورانید،
تا من رازتان وانگویم
آخر و آغازتان
5.8
گر نداری
تو دم خوش در
دعا رو
دعا میخواه ز
اخوان صفا 6. امر حق
به موسی علیه
السلام كه مرا
به دهانی خوان
كه بدان دهان
گناه نكرده
باشی 6.1
بهر این
فرمود با موسی
خدا وقت
حاجت خواستن
اندر دعا 6.2
کای کلیم
الله ز من میجو
پناه با
دهانی كه نكردی
تو گناه 6.3
گفت موسی،
من ندارم آن
دهان گفت
ما را از دهان
غیر خوان 6.4
از دهان غیر
كی كردی گناه
؟ از
دهان غیر بر
خوان، كای اله
6.5
آنچنان كن
كه دهانها مر
تو را در
شب و در روزها
آرد دعا 6.6
آن دهانی
كه نكردستی
گناه آن
دهان غیر
باشد، عذر
خواه 6.7
یا دهان
خویشتن را پاك
كن روح
خود را چابك و
چالاك كن 6.8
ذكر حق
پاك است، چون
پاكی رسید رخت
بر بندد، برون
آید پلید 6.9
می گریزد
ضدها از ضدها شب
گریزد، چون بر
افروزد ضیا 6.10
چون برآمد
نام پاك اندر
دهان نی
پلیدی ماند و،
نی آن دهان 7. در بیان
آنكه، الله
گفتن نیازمند،
عین لبیك گفتن
حق است 7.1
آن یكی
الله میگفتی
شبی تا
كه شیرین گردد
از ذكرش لبی 7.2
گفت شیطانش
خمش ای سخت رو چند
گوئی آخر، ای
بسیار گو 7.3
این همه
الله گفتی از
عتو خود
یکی الله را
لبیك كو؟ 7.4
می نیاید یك
جواب از پیش
تخت چند
الله میزنی با
روی سخت ؟ 7.5
او شكسته
دل شد و بنهاد
سر دید
در خواب او
خِضر را در
خَضر 7.6
گفت: هین
از ذكر چون
وامانده ای ؟ چون
پشیمانی از آن
كش خوانده ای
؟ 7.7
گفت: لبیكم
نمی آید جواب زآن
همی ترسم كه
باشم ردّ باب 7.8
گفت او را
که: خدا گفت این
به من که
برو با او بگو
ای ممتحن 7.9
نی که آن
الله تو لبیك
ماست؟ آن
نیاز و سوز و
دردت پیك
ماست؟ 7.10
نی تو را
در کار من
آورده ام ؟ نی
که من مشغول
ذکرت کرده ام
؟ 7.11
حیله ها و
چاره جوئیهای
تو جذب
ما بود و،
گشاد آن پای
تو 7.12
ترس و عشق
تو كمند لطف
ماست زیر
هر "یا رب" تو،
لبیكهاست 7.13
جان جاهل،
زین دعا، جز
دور نیست زآنكه "یا
رب گفتنش"
دستور نیست 7.14
بر دهان و
بر دلش قفل
است و بند تا
ننالد با خدا
وقت گزند 7.15
داد مر
فرعون را صد
ملك و مال تا بكرد
او دعوی عزّ و
جلال 7.16
در همه
عمرش ندید او
درد سر تا
ننالد سوی حق،
آن بد گهر 7.17
داد او را
جملۀ ملك، این
جهان حق
ندادش درد و
رنج و آن دهان 7.18
درد آمد
بهتر از ملك
جهان تا
بخوانی تو خدا
را در نهان 7.19
* زآنکه
درد و رنج و
بار آن دهان شد
نصیب دوستانش
در جهان 7.20
خواندن ِ
بی درد، از
افسردگیست خواندن
با درد، از دل
بردگیست 7.21
آن كشیدن
زیر لب آواز
را یاد
كردن مبدأ و
آغاز را 7.22
آن شده
آواز صافی و
حزین کای
خدا، ای
مستغاث و، ای
معین 7.23
نالۀ سگ،
در رهش بی
جذبه نیست زآنكه
هر راغب، اسیر
رهزنیست 7.24
چون سگ
كهفی كه از
مردار رَست بر
سر خوان
شهنشاهان
نشست 7.25
تا قیامت
میخورد او پیش
غار عارفانه،
آب رحمت، بی
تغار 7.26
ای بسا سگ
پوست، كاو را
نام نیست لیك اندر
پرده، بی آن
جام نیست 7.27
جان بده
از بهر آن
جام، ای پسر بی
جهاد و صبر، كی
باشد ظفر ؟ 7.28
صبر كردن
بهر این، نبود
حرج صبر
كن، كالصبر
مفتاح الفرج 7.29
زین كمین،
بی صبر و حزمی
كس نجَست حزم را
خود صبر باشد،
پا و دست 7.30
صبر كن از
خورد، كاین
زهرین گیاست حزم
كردن، زور و
نور انبیاست 7.31
كاه باشد
كاو به هر بادی
جهد كوه،
كی مر باد را
وزنی نهد ؟ 7.32
هر طرف
غولی همی
خواند تو را كای
برادر، راه
خواهی، هین بیا 7.33
رهنمایم،
همرهت باشم،
رفیق من
قلاووزم در این
راه دقیق 7.34
نی قلاووز
است و، نی ره
داند او یوسفا،
كم رو سوی این
گرگ خُو 7.35
حزم این
باشد كه نفریبد
ترا چرب
و نوش ِ دانه
های این سرا 7.36
كه نه
چربش دارد و،
نی نوش او سحر
خواند، میدمد
در گوش او 7.37
كه بیا
مهمان ما، ای
روشنی خانه
آن توست و، تو
آن منی 7.38
حزم آن
باشد كه گوئی
تخمه ام یا
سقیمم خستۀ این
دخمه ام 7.39
حزم آن
باشد که بهر
دفع را تخمه
ام گوئی ز
انواع ابا 7.40
یا سرم
درد است و،
درد سر ببر یا
مرا خواندست
آن خالو پسر 7.41
زآنكه یك
نوشت دهد با نیشها كه
بكارد در تو
نوشش ریشها 7.42
زر اگر
پنجاه، یا
شصتت دهد ماهیا،
او گوشت در
شستت نهد 7.43
گر دهد،
خود كی دهد؟
آن پر حیل جوز پوسیدست
و، گفتار دغل 7.44
ژغژغ آن،
عقل و مغزت را
برد صد
هزاران عقل
را، یك نشمرد 7.45
یار ِ تو،
خورجین توست و
كیسه ات گر
تو رامینی،
مجو جز ویسه
ات 7.46
ویسه و
معشوق تو، هم
ذات توست وین
برونیها، همه
آفات توست 7.47
حزم آن
باشد كه چون
دعوت كنند تو
نگوئی: مست و
خواهان منند 7.48
دعوت ایشان
صفیر مرغ دان كه
كند صیاد، در
مكمن نهان 7.49
مرغ ِ
مرده پیش
بنهاده، كه این میكند
آواز و فریاد
و حنین 7.50
مرغ
پندارد كه جنس
اوست او جمع
آید، بر
دردشان پوست او 7.51
جز مگر
مرغی كه حزمش
داد حق تا
نگردد گیج از
آن دانۀ ملق 7.52
* هست بی
حزمی، پشیمانی،
یقین حزم
را مگذار و
محکم کن تو دین
7.53
* زانکه بیحزمی،
شقاوت بردهد دین
رود از دست و
درد سر دهد 7.54
* بشنو این
افسانه را در
شرح این تا
شوی حازم برای
حفظ دین 8.
فریفتن
روستائی، شهری
را و به دعوت
خواندن او را
به لابه و
الحاح بسیار 8.1
ای برادر،
بود اندر ما
مضی ا شهرئی،
با روستائی
آشنا 8.2
روستائی
چون سوی شهر
آمدی خرگه
اندر كوی آن
شهری زدی 8.3
دو مه و سه
ماه، مهمانش
بُدی بر
دكان ِ او و،
بر خوانش بُدی
8.4
هر حوائج
را كه بودیش،
آن زمان راست
كردی مرد شهری،
رایگان 8.5
رو به شهری
كرد و گفت: ای
خواجه تو هیچ می
نائی سوی ده
فرجه جو؟ 8.6
الله
الله، جمله
فرزندان بیار كاین
زمان گلشن است
و نو بهار 8.7
یا به
تابستان بیا،
وقت ثمر تا
ببندم خدمتت
را من كمر 8.8
خیل و
فرزندان و
قومت را بیار در
ده ما باش خوش
ماهی سه چار 8.9
در
بهاران، خطۀ
ده خوش بود كشت
زار و لالۀ
دلكش بود 8.10
وعده دادی
شهری او را
دفع حال تا
در آمد بُعد
وعده، هشت سال
8.11
او به هر
سالی همی گفتی:
كه كی عزم
خواهی كرد؟
كامد ماه ِ دی 8.12
او بهانه
ساختی، كه
امسالمان از
فلان خطه بیامد
میهمان 8.13
سال دیگر،
گر توانم وارهید از
مهمات، آن طرف
خواهم دوید 8.14
گفت:
هستند آن عیالم
منتظر بهر
فرزندان تو، ای
اهل
ِبر 8.15
* باز هر
سالی چو لكلك
آمدی تا
مقیم قبۀ شهری
شدی 8.16
باز هر
سال از طمع او
آمدی خیمه
اندر خانۀ شهری
زدی 8.17
خواجه هر
سالی ز زر و
مال خویش خرج او
كردی، گشادی
بال خویش 8.18
آخرین
كرّت، سه ماه
آن پهلوان خوان
نهادش
بامدادان و
شبان 8.19
از خجالت
باز گفت او
خواجه را چند
وعده؟ چند بفریبی
مرا؟ 8.20
گفت
خواجه: جسم و
جانم وصل جوست لیك
هر تحویل،
اندر حكم هوست
8.21
آدمی چون
كشتی است و
بادبان تا
كی آرد باد را
آن باد ران؟ 8.22
باز
سوگندان
بدادش، كای كریم گیر
فرزندان، بیا
بنگر نعیم 8.23
دست او
بگرفت سه كرّت
به عهد كالله
الله، زو بیا،
بنمای جهد 8.24
بعد ده
سال و، به هر
سالی چنین لابه
ها و، وعده های
شِكّرین 8.25
كودكان
خواجه گفتند:
ای پدر ماه
و ابر و سایه
هم دارد سفر 8.26
حقها بر وی
تو ثابت كرده
ای رنجها
در كار او بس
برده ای 8.27
او همی
خواهد كه بعضی
حق آن واگزارد،
چون شوی تو میهمان
8.28
بس وصیت
كرد ما را او
نهان كه
كشیدش سوی ده،
لابه كنان 8.29
گفت: حق
است این، ولی
ای سیبویه اتق
من شرّ من
أحسنت الیه 8.30
دوستی،
تخم دم آخر
بود ترسم
از وحشت كه آن
فاسد شود 8.31
صحبتی
باشد، چو شمشیر
قطوع همچو
دی، در بوستان
و در زروع 8.32
صحبتی
باشد، چو فصل
نو بهار زو
عمارتها و دخل
بی شمار 8.33
حزم آن
باشد، كه ظنّ
بَد بری تا
گریزی و، شوی
از بد، بری 8.34
حزم سوء
الظن، گفتت آن
رسول هر
قدم را دام میدان،
ای فضول 8.35
روی صحرا
هست، هموار و
فراخ هر
قدم دامیست،
كم رو اوستاخ 8.36
آن بز كوهی
دود، كه دام
كو؟ چون
بتازد، دامش
افتد در گلو 8.37
آن كه میگفتی
كه كو؟ اینك
ببین دشت
میدیدی، نمی دیدی
كمین 8.38
بی كمین و
دام و صیاد، ای
عیار دنبه
كی باشد میان
كشت زار ؟ 8.39
آنكه
گستاخ آمدند،
اندر زمین استخوان
و كله هاشان
را ببین 8.40
چون به
گورستان روی،
ای مرتضی استخوانشان
را بپرس، از
ما مضی 8.41
تا به
ظاهر بینی آن
مستان كور چون
فرو رفتند در
چاه غرور؟ 8.42
چشم اگر
داری تو،
كورانه میا ور
نداری چشم،
دست آور عصا 8.43
آن عصای
حزم و استدلال
را چون
نداری دیده، میكن
پیشوا 8.44
ور عصای
حزم و استدلال
نیست بی
عصا كش، بر سر
هر ره، مایست 8.45
گام زآن
سان نه، كه
نابینا نهد تا
كه پا از سنگ و
از چه وارهد 8.46
کور لرزان
و، به ترس و،
احتیاط مینهد
پا، تا نیفتد
در خباط 9. قصۀ
اهل سبا و طاغی
كردن نعمت، ایشان
را 9.1
ای زدودی
جَسته، در ناری
شده لقمه
جُسته، لقمۀ
ماری شده 9.2
تو نخواندی
قصۀ اهل سبا ؟ یا
بخواندی و، ندیدی
جز صدا 9.3
از صدا آن
كوه خود آگاه
نیست سوی
معنی هوش ِ
ُكه را، راه نیست
9.4
او همی
بانگی كند، بی
گوش و هوش چون خمش
گردی تو، او
هم شد خموش 9.5
داد حق
اهل سبا را بس
فراغ صد
هزاران قصر و
ایوانها و باغ
9.6
شكر آن
نگذاشتند، آن
بد رگان در
وفا، كمتر
فتادند از
سگان 9.7
مر سگی
را، لقمۀ نانی،
ز در چون
رسد، بر در همی
بندد كمر 9.8
پاسبان و حارس
در میشود گر چه
بر وی جور و
سختی میرود 9.9
هم بر آن
در باشدش، باش
و قرار كفر
داند، كرد غیری
اختیار 9.10
ور سگی آید
غریبی، روز و
شب آن
سگانش میكنند
آن دم ادب 9.11
كه: بُرو
آنجا كه اول
منزل است حق آن
نعمت، گروگان
دل است 9.12
می گزندش
كه: برو بر جای
خویش حق
آن نعمت، فرو
مگذار بیش 9.13
از در دل،
و اهل دل، آب حیات چند
نوشیدی و، وا
شد چشمهات 9.14
بس غذای
وجد و، سُكر و
بیخودی از
در اهل دلان،
بر جان زدی 9.15
باز این
در را رها كردی،
ز حرص ِگرد
هر دكان همی
گردی چو خرس 9.16
بر دَر آن
منعمان چرب دیگ میدوی
بهر ثرید مرده
ریگ 9.17
چربش آنجا
دان، كه جان فربه
شود كار
نااومید،
آنجا به شود 10. جمع
آمدن اهل آفت
هر صباحی بر
در صومعۀ عیسی
علیه السلام
جهت طلب شفا
به دعای او 10.1
صومعۀ عیساست
خوان ِ اهل دل هان
و هان ای
مبتلا، این در
مَهل 10.2
جمع گشتندی
ز هر اطراف
خلق از
ضریر و شل و
لنگ و اهل دلق 10.3
بر در آن
صومعه، عیسی
صباح تا
به دم، ایشان
رهاند از جناح
10.4
او چو
فارغ گشتی از
اوراد خویش چاشتگه
بیرون شدی، آن
خوب كیش 10.5
جوق جوق ِ
مبتلا، دیدی
نزار َشسته
بر در، با امید
و انتظار 10.6
پس دعا
کردی و، گفتی
از خدا حاجت
و مقصود جمله
شد روا 10.7
* گفتی: ای
اصحاب آفت ،از
خدا حاجت
این
جملگانتان شد
روا 10.8
هین روان
گردید، بی رنج
و عنا سوی
غفاری و،
اكرام خدا 10.9
جملگان،
چون اشتران
بسته پای كه گشائی
زانوی ایشان
به رای 10.10
بی توقف
جمله شادان در
امان از
دعای او شدندی
پا دوان 10.11
* جمله بیدرد
و الم، بیرنج
و غم تن
درست و شادمان
و محترم 10.12
* سوی خانۀ
خویش گشتندی
روان از
دَم میمون آن
صاحب قران 10.13
آزمودی تو
بسی آفات خویش یافتی
صحت از این یاران
كیش 10.14
چند آن
لنگی تو رهوار
شد؟ چند
جانت بی غم و
آزار شد ؟ 10.15
تو مغفل،
رشته ای بر پای
بند تا
ز خود هم گم
نگردی، ای
لوند 10.16
ناسپاسی
و، فراموشی تو یاد
ناورد آن عسل
نوشی تو 10.17
لاجرم آن
راه، بر تو
بسته شد چون
دل اهل دل، از
تو خسته شد 10.18
زودشان دریاب
و استغفار كن همچو
ابری، گریه های
زار كن 10.19
تا
گلستانشان سوی
تو بشكفد میوه
های پخته بر
خود واكفد 10.20
هم بر آن
در گرد و از سگ
کم مباش با
سگ كهف ار
شدستی خواجه
تاش 10.21
چون سگان
هم، مر سگان
را ناصحند كه دل
اندر خانۀ اول
ببند 10.22
اولین در
را كه خوردی
استخوان سخت گیر
و، حق گزاری
را ممان 10.23
میگزندش،
تا زَ ادب،
آنجا رود وز مقام
اولین، مفلح
شود 10.24
میگزندش،
كه ای سگ طاغی،
برو با
ولی ِ نعمتت، یاغی
مشو 10.25
بر همان
در، همچو
حلقه، بسته
باش پاسبان
و، چابك و،
برجسته باش 10.26
صورتِ نقض
ِ وفای ما
مباش بیوفایی
را مكن بیهوده
فاش 10.27
مر سگان
را، چون وفا
آمد شعار رو سگان
را، ننگ و بد
نامی میار 10.28
بیوفایی،
چون سگان را،
عار بود بیوفایی،
چون روا داری
نمود ؟ 10.29
حق تعالی،
فخر آورد از
وفا گفت:
من اوفی بعهد
غیرنا 10.30
بیوفایی
دان، وفا با
ردِ حق بر
حقوق حق ندارد
كس سبق 10.31
* نور را هم نور
شو، با نار
نار جای ُگل، گل
باش و، جای
خار، خار 10.32
حق مادر
بعد از آن شد،
كان كریم كرد او
را از جنین تو
غریم 10.33
صورتی
كردت، درون
جسم او داد
در حملت و را،
آرام و خو 10.34
همچو جزو
متصل دید او
ترا متصل
را كرد تدبیرش
جدا 10.35
حق هزاران
صنعت و فن
ساختست تا
كه مادر بر تو
مهر انداختست 10.36
پس حق ِ
حق، سابق از
مادر بود هر كه آن
حق را نداند،
خر بود 10.37
آنكه مادر
آفرید و ضرع و
شیر با
پدر كردش قرین،
آن خود بگیر 10.38
ای
خداوند، ای قدیم
احسان تو آنكه
دانم، و آنكه
نی، هم آن ِ تو 10.39
تو بفرمودی
كه: حق را یاد ُكن زانكه
حق من، نمی
گردد كهن 10.40
یاد كن لطفی
كه كردم، آن
صبوح با
شما از حفظ در
كشتی نوح 10.41
اصل و
اجداد شما را
آن زمان دادم
از طوفان و از
موجش امان 10.42
آب آتش
خو، زمین
بگرفته بود موج
او، مر اوج ُكه را میربود 10.43
حفظ كردم،
من نكردم
ردّتان در
وجودِ جدِ جدِ
جدتان 10.44
چون شدی
سر، پشت پایت،
چون زنم؟ كارگاه
خویش، چون ضایع
كنم ؟ 10.45
چون فدای،
بیوفایان میشوی؟ از
گمان بَد،
بدان سو میروی
10.46
من ز سهو و
بیوفائیها
بَری سوی
من آئی، گمان
بد بری ؟ 10.47
این گمان
بَد، بر آنجا
بر، كه تو میشوی
در پیش همچون
خود، دو تو 10.48
بس گرفتی یار
و همراهان زفت گر
ترا گویم كه:
كو؟ گوئی كه:
رفت 10.49
یار نیكت
رفت، بر چرخ
برین یار
فسقت ماند، در
قعر زمین 10.50
تو بماندی
در میانه،
همچنان بیمدد،
چون آتشی از
كاروان 10.51
دامن او گیر،
ای یار دلیر كاو
منزه باشد از
بالا و زیر 10.52
نی چو عیسی،
سوی گردون بر
شود نی
چو قارون، در
زمین اندر رود 10.53
با تو
باشد در مكان
و بی مكان چون
بمانی از سرا
و از دكان 10.54
او بر آرد
از كدورتها
صفا مر
جفاهای تو را
گیرد وفا 10.55
چون جفا
آری، فرستد
گوشمال تا
ز نقصان وا روی
سوی كمال 10.56
چون تو
وَردی ترك كردی
در روش بر
تو قبضی آید
از رنج و تبش 10.57
َترک وَردی
که کنی تو در
زمان قبض
و تاریکیت آید،
نیک دان 10.58
آن ادب
كردن بود، یعنی
مكن هیچ
تحویلی از آن
عهد كهن 10.59
پیش از آن
كاین قبض زنجیری
شود اینكه
دل گیرست، پا
گیری
شود 10.60
رنج
معقولت شود
محسوس و فاش تا
نگیری این
اشارت را به
لاش 10.61
در معاصی،
قبضها دلگیر
شد قبضها
بعد از اجل
زنجیر شد 10.62
نعط من
أعرض هنا عن
ذكرنا عیشه
ضنكا و نحشر
بالعمی 10.63
دزد، چون
مال كسان را میبرد قبض
و دل تنگی،
دلش را میخلد 10.64
او همی گوید:
عجب این قبض چیست؟ قبض
آن مظلوم، كز
شرت گریست 10.65
چون بدین
قبض، التفاتی
كم كند باد
اِصرار، آتشش
را دَم
ُكند 10.66
قبض دل،
قبض عوان شد
لاجرم گشت
محسوس آن معانی،
زد علم 10.67
قبض ها،
زندان شدست و
چار میخ غصه
بیخ است و، برآرد
شاخ بیخ 10.68
بیخ پنهان
بود، هم شد
آشكار قبض
و بسط اندرون،
بیخی شمار 10.69
چونكه بیخش
بَد بود، زودش
بزن تا
نروید زشت خاری
در چمن 10.70
قبض دیدی،
چارۀ آن قبض ُكن زآنكه
سرها جمله میروید
ز بُن 10.71
بسط دیدی،
بسط خود را آب
دِه چون
بر آمد میوه
با اصحاب ده 11. باقی
قصۀ اهل سبا 11.1
* باز گردد
قصۀ اهل سبا باز
گو، تا باز گویم:
مرحبا 11.2
آن سبا، ز
اهل سبا بودند
خام كارشان
كفران نعمت با
كرام 11.3
باشد آن
كفران نعمت در
مثال كه
كنی با محسن
خود، تو جدال 11.4
كه نمی باید
مرا این نیكوئی من
برنجم زین، چه
رنجه میشوی؟ 11.5
لطف كن، این
نیكویی را دور
كن من
نخواهم چشم،
زودم كور كن 11.6
پس سبا
گفتند با عد بیننا شیننا
خیر لنا خذ
زبننا 11.7
ما نمیخواهیم
این ایوان و
باغ نی
زمان خوب و، نی
امن و فراغ 11.8
شهرها نزدیك
همدیگر، بَد
است آن
بیابان است،
خوش كانجا دَد
است 11.9
یطلب
الإنسان فی
الصیف الشتا فإذا
جاء الشتاء
أنكر ذا 11.10
فهو لا یرضی
بحال أبدا لا
بضیق لا بعیش
رغدا 11.11
قُتِلَ
الانْسانُ ما
أكفره كلما
نال هدی أنكره
11.12
نفس زین
سان است، زآن
شد كشتنی اقتلوا
أنفسكم گفت آن
سنی 11.13
خار سه سوی
است، هر چون
كش نهی در
خلد، از زخم
او تو كی جهی؟ 11.14
آتش ترك
هوا در خار زن دست
اندر یار نیكو
كار زن 11.15
چون ز حد
بُردند اصحاب
سبا كه
به پیش ما،
وبا، به از
صبا 11.16
ناصحانشان
در نصیحت
آمدند از
فسوق و كفر
مانع میشدند 11.17
قصد خون
ناصحان میداشتند تخم
فسق و كافری میكاشتند 11.18
چون قضا آید،
شود تنگ این
جهان از
قضا حلوا شود
رنج دهان 11.19
گفت: إِذا
جاء القضاء
ضاق الفضا تحجب
الأبصار إِذا
جاء القضاء 11.20
چشم بسته
میشود وقت قضا تا
نبیند چشم،
كحل چشم را 11.21
مكر آن
فارس، چو انگیزید
گرد آن
غبارت، ز
استغاثت دور
كرد 11.22
سوی فارس
رو، مرو سوی
غبار ور
نه بر تو كوبد
آن مكر سوار 11.23
گفت حق آن
را كه این
گرگش بخَورد دید َگرد
گرگ، چون زاری
نكرد؟ 11.24
او نمی
دانست
َگرد گرگ را با
چنین دانش،
چرا كرد او
چرا ؟ 11.25
گوسفندان،
بوی گرگ با
گزند می
بدانند و، به
هر سو می خزند 11.26
مغز حیوانات
بوی شیر را می
بداند،
َترك میگوید
چرا 11.27
بوی خشم شیر
دیدی، باز گرد با
مناجات خدا
انباز گرد 11.28
وانگشتند
آن گروه از
َگرد گرگ گرگ
محنت، بعد
َگرد، آمد
سترگ 11.29
بردرید آن
گوسفندان را
به خشم كه
ز چوپان
خِرَد، بستند
چشم 11.30
چند
چوپانشان
بخواند و
نامَدند خاك غم
در چشم چوپان
میزدند 11.31
كه برو،
ما خود ز تو
چوپانتریم چون
تبع گردیم؟ هر
یك سروریم 11.32
طعمۀ گرگیم
و، آن ِ یار نی هیزم
ناریم و، آن ِ
عار نی 11.33
حمیتی بُد
جاهلیت در
دماغ بانگ
شومی بر
دمنشان كرد
زاغ 11.34
بهر
مظلومان همی
كندند چاه در
چه افتادند و
میگفتند آه 11.35
پوستین یوسفان
بشكافتند آنچه
میكردند، یك یك
یافتند 11.36
كیست آن یوسف؟
دل حق جوی تو چون
اسیری، بسته
اندر كوی تو 11.37
جبرئیلی
را بر استن
بسته ای پرّ
و بالش را به
صد جا خسته ای 11.38
پیش او،
گوساله بریان
آوری كه
كِشی او را به َكهدان
آوری 11.39
كه بخور،
این است ما را
لوت و پوت نیست او
را قوت جز ذکر
و قنوت 11.40
زین شكنجه
و امتحان، آن
مبتلا میكند
از تو شكایت
با خدا 11.41
كای خدا،
افغان از این
گرگ كهن گویدش:
نك وقت آمد،
صبر كن 11.42
دادِ تو،
واخواهم از هر
بی خبر داد
كه دهد؟ جز
خدای دادگر 11.43
او همی گوید
كه: صبرم شد
فنا در
فراق روی تو، یا
ربنا 11.44
احمدم
درمانده در
دست یهود صالحم
افتاده در حبس
ثمود 11.45
ای سعادت
بخش ِ جان انبیا یا
بُكش، یا باز
خوانم، یا بیا 11.46 * با فراقت كافران را تاب نیست این فراق اندر خور |
