|
دفتر پنجم
مثنوی تایپ
و تصحیح از
نسخه "کلاله
خاور"، توسط
حسین ُکرد . لطفا
ً اگر اشتباهی
یافتید آنرا
به سایت زیر
گزارش دهید. فایلهای
اصلی را میتوانید
از سایت زیر
کپی کنید: www.guidinglights.org 1. مقدمه
دفتر پنجم 1.1
شه حسام
الدین كه نور
انجم است طالب
آغاز سفر پنجم
است 1.2
ای ضیاء
الحق حسام الدین
ِ راد اوستادان
صفا را اوستاد 1.3
گر نبودی،
خلق محجوب و
كثیف ور
نبودی، حلقها
تنگ و ضعیف 1.4
در مَدیحَت،
دادِ معنی
دادمی غیر
این منطق، لبی
بگشادمی 1.5
لیك لقمۀ
باز، آن ِ
صعوه نیست چاره
اكنون، آب و
روغن كردَنیست
1.6
شرح ِ تو غیب
است با اهل
جهان همچو
راز ِ عشق
دارم در نهان 1.7
مدح ِ تو حیف
است با زندانیان گویم
اندر مجمع
روحانیان 1.8
مدح، تعریف
است و تخریق ِ
حجاب فارغ
است از مدح و
تعریف آفتاب 1.9
مادح ِ
خورشید،
مَدّاح خود
است كه
دو چشمم روشن
و نامرمد است 1.10
ذمّ ِ
خورشید جهان،
ذم ِ خود است كه
دو چشمم كور و
تاریك و بَد
است 1.11
تو ببخشا
بر كسی كاندر
جهان شد
حسودِ آفتابِ
كامران 1.12
تاندش پوشید
هیچ از دیده
ها ؟ و
ز طراوت دادن
ِ پوسیده ها ؟ 1.13
یا ز نور بی
حدش تانند
كاست ؟ یا
به دفع جاهِ
او تانند خاست
؟ 1.14
هر كسی
كاو حاسدِ كیهان
بود آن
حسد، خود مرگِ
جاویدان بود 1.15
قدر تو بگذشت
از دركِ عقول عقل
اندر شرح تو،
شد بوالفضول 1.16
گر چه
عاجز آمد این
عقل از بیان عاجزانه
جنبشی باید در
آن 1.17
ان شیئا
كله لا یدرك اعلموا
ان كله لا یترك
1.18
گر چه
نتوان خورد
طوفان ِ سحاب كی
توان كردن به
تركِ خوردِ آب
؟ 1.19
* آب دریا
را اگر نتوان
کشید هم
به قدر تشنگی
باید چشید 1.20
راز را،
گر می نیاری
در میان دركها
را تازه كن از
قشر ِ آن 1.21
نطقها
نسبت به تو قشر
است، لیك پیش ِ دیگر
فهم ها، مغز
است نیك 1.22
آسمان،
نسبت به عرش
آمد فرود ور نه بس
عالیست سوی
خاكِ تود 1.23
من بگویم
وصفِ تو، تا
ره برند پیش
از آن، كز
فوتِ آن حسرت
خورند 1.24
نور ِ حقیّ
و، به حق،
جذابِ جان خلق
در
ُظلماتِ
وَهمَند و
گمان 1.25
شرط، تعظیم
است، تا این
نور ِ خَوش گردد
این بی دیدگان
را سُرمه كش 1.26
* نور یابد
مُستعدِ تیز
گوش كاو
نباشد عاشق
ظلمت چو موش 1.27
نور میکـَش،
ای حریف تیز
گوش گر
نه ای چون
موش، در ظلمت
مکوش 1.28
سست چشمانی
كه شب جولان
كنند كی
طوافِ مشعلۀ ایمان
كنند ؟ 1.29
نكته های
مشكل ِ باریك،
شد بندِ
طبعی، كاو ز دین
تاریك شد 1.30
تا بر آراید
هنر را تار و
پود چشم
در خورشید
نتواند گشود 1.31
همچو نخلی
بر نیارد
شاخها كرده
موشانه، زمین،
سوراخها 1.32
2. تفسیر
آیه کریمه
فَخُذْ
أَرْبَعَةً
مِنَ الطَّیرِ
فَصُرْهُنَّ
إِلَیكَ الَخ 2.1
چار وصف
است، این بشر
را، دل فشار چار میخ
عقل گشته این
چهار 2.2
تو خلیل
وقتی ای خورشیدِ
هُش این
چهار اطیار ِ
رَه زن را
بكـُش 2.3
زانكه هر
مرغی از اینها،
زاغ وَش هست
عقل عاقلان را
دیده كش 2.4
چار وصف
تن، چو مرغان
خلیل ِبسمِل
ایشان دهد جان
را سَبیل 2.5
ای خلیل،
اندر خلاص نیك
و بد سر
ببرشان، تا
رهد پاها ز
سَد 2.6
ُكل توئی
و، جملگان،
اجزای تو بر گشا
كه هست پاشان،
پای تو 2.7
از تو،
عالم، روح زاری
میشود پشتِ
صد لشكر، سواری
میشود 2.8
زآنكه این
تن شد مقام
چار خو نامشان
شد چار مرغ ِ
فتنه جو 2.9
خلق را گر
زندگی خواهی َابَد سَر
ببُر زین چار
مرغ ِ شوم ِ
بَد 2.10
بازشان
زنده كن از
نوع دگر كه
نباشد بعد از
آن ز ایشان
ضرر 2.11
چار مرغ ِ
معنویّ راه زن كرده
اند اندر دل
خلقان وطن 2.12
چون امیر
جملۀ دلها شوی اندر
این دوران خلیفۀ
حق توئی 2.13
سر ببر این
چار مرغ زنده
را سرمدی
كن عمر ناپاینده
را 2.14
بط ّ و، طاوس
است و، زاغ
است و، خروس این
مثال چار خُلق
اندر نفوس 2.15
بط، حرص
است و، خروس
آن شهوت است جاه
چون طاوس و،
زاغ امنیت است
2.16
مُنیتش
آنكه بود امّید
ساز طامع
تأبید، یا عمر
ِ دراز 2.17
بط ّ، حرص
آمد، كه نوكش
در زمین در
تر و در خشك میجوید
دفین 2.18
یك زمان
نبود مُعطل آن
گلو نشنود
از حكم، جز
امر ِ "كلوا" 2.19
همچو یغماچی
كه خانه ای میكند زود
زود انبان خود
پُر میكند 2.20
اندر
انبان میفشارد
نیك و بد دانه
های دُرّ و
حبّاتِ نخود 2.21
تا مبادا یاغئی
آید دگر می
فشارد در
جوال، او خشك
و تر 2.22
وقت تنگ
و، فرصت اندك،
او مخوف در
بغل زد، هر چه
زوتر، بی وقوف
2.23
اعتمادش نیست
بر سلطان ِ خویش كه
مبادا طامعی آید
به پیش 2.24
لیك مؤمن،
ز اعتمادِ آن
حیات می
كند غارت به
مهل و با انات 2.25
ایمن است
از فوت و از یاغی
كه او می
شناسد قهر شه
را بر عدو 2.26
ایمن است
از خواجه
تاشان ِ دگر كه نیایندش
مزاحم، صرفه
بر 2.27
عدل شه را
دید در ضبطِ
حشم كه
نیارد كرد، كس
بر كس ستم 2.28
لاجرم
نشتابد و ساكن
بود از
فوات حظ ّ خود
آمن بود 2.29
بس تأنی
دارد و صبر و
شكیب چشم
سیر و موقن
است و پاك جیب 2.30
كاین تأنی،
پرتو رحمان
بود و
آن شتاب از هزۀ
شیطان بود 2.31
زآنكه شیطانش
بترساند ز فقر بارگیر
صبر را، بكشد
بعقر 2.32
از نبی
بشنو كه شیطان
در وعید میكند
تهدیدت از فقر
شدید 2.33
تا خوری
زشت و، بری
زشت از شتاب نی
مروّت، نی تأنی،
نی ثواب 3. در سبب
ورود این حدیث
مصطفی صلوات
اللَّه علیه
كه الكافر یاكل
فی سبعه امعاء
و المؤمن یاكل
فی معاء واحد 3.1
لاجرم
كافر خورد در
هفت بطن دین
و دل باریك و
لاغر، زفت بطن
3.2
كافران
مهمان پیغمبر
شدند وقت
شام ایشان به
مسجد آمدند 3.3
كامدیم ای
شاه ما اینجا
قنق ای
تو مهمان دار
ِ سكان افق 3.4
بی نوائیم
و رسیده ما ز
دور هین
بیفشان بر سر
ما فضل و نور 3.5
رو به یاران
کرد آن سلطان
ِ راد دستگیر
جمله شاهان و
عباد 3.6
گفت: ای یاران
ِ من قسمت كنید كه شما
پُر از من و خوی
منید 3.7
پُر بود
اجسام هر لشكر
ز شاه ز
آن زنند آن تیغ
بر اعدای جاه 3.8
تو به خشم
شه زنی آن تیغ
ها ور
نه بر اخوان
چه خشم آید تو
را ؟ 3.9
بر برادر،
بی گناهی میزنی عكس
خشم ِ شاه،
گرز ِ
دَه منی 3.10
شه یكی
جان است و،
لشكر پُر از
او روح
چون آب است و،
این اجسام جو 3.11
آبِ روح ِ
شاه، اگر شیرین
بود جمله
جوها پُر ز آب
خوش شود 3.12
كه رعیت دین
شه دارند و بس این
چنین فرمود
سلطان ِ عبس 3.13
هر یكی یاری،
یكی مهمان گزید در میان
یك زفت بود و،
بی ندید 3.14
جسم ِ ضخمی
داشت، كس او
را نبرد ماند
در مسجد، چو
اندر جام دُرد 3.15
مصطفی
بُردش، چو واماند
از همه هفت
بُز بُد شیر
ده اندر رمه 3.16
كه مقیم
خانه بودندی
بُزان بهر
دوشیدن برای
وقتِ خوان 3.17
نان و آش و
شیر آن هر هفت
بُز خورد
آن بو قحط
اعوج ابن غزّ 3.18
جمله اهل
بیت خشم آلو
شدند كه
همه در شیر
بُز طامع
بُدند 3.19
معده طبلی
خوار همچون
طبل كرد قسم
هجده آدمی را
او بخورد 3.20
وقت خفتن
رفت و در حجره
نشست پس
كنیزك از غضب
در را ببست 3.21
از برون
زنجیر در را
در فكند كه
از او بُد
خشمگین و
دردمند 3.22
گبر را در
نیمه شب یا
صبحدم بس
تقاضا آمد و
دردِ شكم 3.23
از فراش
خویش سوی در
شتافت دست
بر در چون
نهاد، او بسته
یافت 3.24
در گشادن
حیله كرد آن حیله
ساز نوع
نوع و خود نشد
آن بند باز 3.25
شد تقاضا
بر تقاضا،
خانه تنگ ماند او
حیران و بی
درمان و دنگ 3.26
حیله ای
كرد و به خواب
اندر خزید خویش
را در خواب و
در ویرانه دید 3.27
زآنكه ویرانه
بُد اندر
خاطرش شد
به خواب اندر
همانجا منظرش 3.28
خویش در ویرانۀ
خالی چو دید او
چنان محتاج،
هم در حال رید 3.29
گشت بیدار
و بدید آن
جامه خواب پُر
حَدَث، دیوانه
شد از اضطراب 3.30
ز اندرون
او بر آمد صد
خروش از
چنین رسوائی بی
خاك پوش 3.31
گفت:
خوابم بدتر از
بیداریم كه
خورم زآنسان و
زینسان میریم 3.32
بانگ می
زد وا
ثبورا
وا ثبور آنچنان
كه كافران روز
نشور 3.33
منتظر كه،
كی شود این شب
به سر؟ تا
بر آید از
گشادن بانگِ
در 3.34
تا گریزد
او چو تیری از
كمان تا
نبیند هیچ كس
او را چنان 3.35
قصه بسیار
است، كوته می
كنم باز
شد آن در، رهید
از درد و غم 4. در ِ
حجره گشادن
مصطفی علیه
الصلاة و
السلام بر
مهمان و خود
را پنهان كردن
تا خجل نشود 4.1
مصطفی صبح
آمد و در را
گشاد صبح
آن گمراه را،
او راه داد 4.2
در گشاد و
گشت پنهان
مصطفی تا
نگردد شرمسار
آن مبتلا 4.3
تا برون آید،
رود گستاخ او تا
نبیند در گشا
را، پشت و رو 4.4
یا نهان
شد در پس چیزی
و یا از
وی اش پوشید
دامان خدا 4.5
صِبْغَةَ
الله، گاه پوشیده
كند پردۀ
بی چون بر آن
ناظر تند 4.6
تا نبیند
خصم را پهلوی
خویش قدرت
قادر از آن بیش
است، بیش 4.7
مصطفی میدید
احوال شبش لیك
مانع بود
فرمان رَبَش 4.8
تا كه پیش
از خبط، بگشاید
رهی تا
نیفتد ز آن فضیحت
در چهی 4.9
لیك، حكمت
بود و، امر
آسمان تا
ببیند خویشتن
را او چنان 4.10
بس
عداوتها كه آن
یاری بود بس
خرابیها كه
معماری بود 4.11
* چونکه
کافر باب را
بگشاده دید نرم
نرمک از کمین
بیرون جهید 4.12
جامه خواب
ِ پر
حَدَث را، یك
فضول قاصدا،
آورد در پیش
رسول 4.13
كه "چنین
كردست
مهمانت، ببین" خنده
ای زد
"رَحْمَةً
للعالمین" 4.14
كه بیاور
مطهره اینجا
به پیش تا
بشویم جمله را
با دستِ خویش 4.15
هر كسی می
جست: كز بهر
خدا جان
ما و جسم ما
قربان تو را 4.16
ما بشوئیم
این حدث را،
تو بهل كار
دست است این،
نه كار جان و
دل 4.17
ای
لَعَمْرُكَ
مر تو را حق
عمر خواند پس
خلیفه كرد و
بر كرسی نشاند 4.18
ما برای
خدمت تو میزئیم چون
تو خدمت میكنی،
پس ما کئیم ؟ 4.19
گفت: میدانم،
ولیك این ساعتیست كاندر
این شستن به
خویشم، حكمتیست
4.20
منتظر
بودند كاین
قول نبی ست تا
پدید آید كه این
اسرار چیست 4.21
او به جد می
شست آن احداث
را خاص
ز امر حق، نه
تقلید و ریا 4.22
كه دلش می
گفت: كاین را
تو بشو كه
در اینجا هست
حكمت، تو به
تو 5. در سبب
رجوع كردن آن
کافر به خانۀ
مصطفی صلی
الله علیه و
آله در آن
ساعت كه مصطفی
بالین ملوث او
را به دست خود
می شست و خجل
شدن او، و
جامه چاك كردن
و نوحۀ او بر
خود و بر حال
خود 5.1
كافرك را
هیكلی بد یادگار یاوه
دید آن را و
گشت او بی
قرار 5.2
گفت: آن
حجره كه شب جا
داشتم هیكل
آنجا بی خبر
بگذاشتم 5.3
گر چه شرمین
بود، شرمش حرص
بُرد حرص
اژدرهاست، نی
چیزیست خُرد 5.4
از پی هیكل
شتاب اندر دوید در
وثاق مصطفی، و
آنحال دید 5.5
كان "ید
الله"، آن حدث
با دستِ خَود خوش
همی شوید، كه
دورش چشم بَد 5.6
هیكلش از یاد
رفت و شد پدید اندر
او شوری، گریبان
را درید 5.7
میزد او
دو دست را بر
رو و سر كله
را میكوفت بر
دیوار و در 5.8
آنچنانكه
خون، ز بینی و
سرش شد
روان و، رحم
كرد آن مهترش 5.9
نعره ها
زد، خلق گرد
آمد بر او گبر گویان:
ایها الناس،
احذروا 5.10
میزد او
بر سر كه: ای بی
عقل، سر می
زد او بر سینه،
كای بی نور بر 5.11
سجده می
كرد او كه: ای
كل زمین شرمسار
است از تو این
جزو مهین 5.12
تو كه ُكلی،
خاضع امر وئی من
كه جزوم، ظالم
و زشت و غوی 5.13
تو كه ُكلی،
خوار و لرزانی
ز حق من
كه جزوم، در
خلاف و در سبق 5.14
هر زمان می
كرد رو بر
آسمان كه
ندارم روی این
قبلۀ جهان 5.15
چون ز حد بیرون
بلرزید و طپید مصطفایش
در كنار خود
كشید 5.16
ساكنش كرد
و بسی بنواختش دیده
اش بگشاد و،
داد
ِاشناختش 5.17
تا نگرید
ابر كی خندد
چمن ؟ تا
نگرید طفل كی
جوشد لبن ؟ 5.18
طفل ِ یك
روزه همی داند
طریق كه
بگریم تا رسد
دایۀ شفیق 5.19
تو نمی
دانی، كه دایۀ دایگان
؟ كم
دهد بی گریه شیرت
رایگان 5.20
گفت "وَ لیبكُوا
كثِیرا ً" گوش
دار تا
بریزد شیر ِ
فضل ِ كردگار 5.21
گریۀ ابر
است و سوز ِ
آفتاب ُاستن
دنیا همین دو
رشته تاب 5.22
گر نبودی
سوز مهر و
اشكِ ابر كی شدی
اجسام
ما عرض و
سطبر ؟ 5.23
كی بُدی
معمور این هر
چار فصل ؟ گر نبودی
این
َتف و این گریه
اصل 5.24
سوز مهر
و، گریۀ ابر ِ
جهان چون
همی دارد جهان
را خوش دهان ؟ 5.25
آفتاب عقل
را در سوز دار چشم
را چون ابر،
اشك افروز دار 5.26
چشم، گریان
بایدت چون طفل
خُرد كم
خور این نان
را، كه نان آب
تو بُرد 5.27
تن چو با
برگ است روز و
شب از آن شاخ
جان، در برگ ریز
است و خزان 5.28
برگِ تن،
بی برگی جان
است، زود زین بباید
كاستن، و آن
را فزود 5.29
"أقْرَضُو
الله"، قرض ده
زین برگِ تن تا
بروید در عوض
در دل چمن 5.30
قرض ده،
كم كن از این
لقمۀ تنت تا نماید
"وجه لا عینٌ
رأت" 5.31
تن ز سرگین،
خویش چون خالی
كند پُر
ز مُشك و دُرّ
ِ اجلالی كند 5.32
زین پلیدی ِبرهد و
پاكی بَرَد از
"یطهر ُكم"،
تن او بر خورد 5.33
دیو می
ترساندت كه: هین
و هین زین
پشیمانی خوری،
گردی حزین 5.34
گر گذاری،
زین هوسها، تو
بدن بس
پشیمان و غبین
خواهی شدن 5.35
این بخور،
گرم است و
داروی مزاج و آن
بیاشام از پی
نفع و علاج 5.36
هم بدین نیت
كه این تن
مركب است آن چه خو
كردست، آنش
اصوب است 5.37
هین
مگردان خو، كه
پیش آید خلل در
دماغ و دل بزاید
صد عِلل 5.38
این چنین
تهدیدها آن دیو
ِ دون آرد
و بر خلق
خواند صد فسون
5.39
خویش جالینوس
سازد در دوا تا
فریبد نفس ِ بیمار
تو را 5.40
كاین تو
را سود است،
از درد و غمی گفت
آدم را همین،
در گندمی 5.41
پیش آرد هی
هی و هیهات را و ز
لویشه پیچد او
لبهات را 5.42
همچو لبهای
فَرَس، در
وقتِ نعل تا نماید
سنگ كمتر را
چو لعل 5.43
گوشهایت گیرد
او، چون گوش
اسب می
كشاند سوی حرص
و سوی كسب 5.44
بر زند بر
پات نعلی ز
اشتباه تا
بمانی تو ز
دردِ آن
ز راه 5.45
نعل ِ او
باشد "ترَدد
در دو كار" این
كنم یا آن
كنم؟ هین هوش
دار 5.46
آن بكن كه
کرد مختار نبی آن
مكن كه كرد
مجنون و صبی 5.47
"حفت
الجنة" به چه
محفوف گشت بالمكاره،
كه از او
افزود كشت 5.48
صد فسون
دارد ز حیلت و
ز دها كه
كند در سله،
گر هست اژدها 5.49
* گر بود
کوهی، چو
َکه،
بربایدش دست برد
خویشتن بنمایدش 5.50
* ور بود
آبِ روان، بر
بنددش ور
بود حبر زمان،
بر خنددش 5.51
عقل را،
با عقل ِ یاری،
یار كن "أَمْرُهُمْ
شُوری"
بخوان و كار
كن 6. نواختن
مصطفی صلی
الله علیه و
آله مهمان را
و مسلمان شدن
و تسكین دادن
او را از آن
اضطراب و ندامت 6.1
این سخن
پایان ندارد،
آن عرب ماند
از الطافِ آن
شه در عجب 6.2
خواست دیوانه
شدن، عقلش رمید دستِ
عقل ِ مصطفی بازش
كشید 6.3
گفت: این
سو آ، بیامد
آن چنان كه
كسی بر خیزد
از خوابِ گران
6.4
گفت: این
سو آ، مكن هین،
با خود آ كاندر
این سو هست با
تو كارها 6.5
آب بر رو
زد، در آمد در
سخن كای
شهیدِ حق،
شهادت عرضه ُكن 6.6
تا گواهی
بدهم و بیرون
شوم سیرم
از هستی، در
آن هامون شوم 6.7
ما در این
دهلیز ِ قاضی
ِ قضا بهر
دعوی
َالستیم و
بَلی 6.8
چون "بَلی" گفتیم،
آن را ز
امتحان قول
و فعل ما شهود
است و بیان 6.9
از چه در
دهلیز قاضی تن
زدیم ؟ نی
كه ما بهر
گواهی آمدیم ؟ 6.10
چند در
دهلیز قاضی، ای
گواه حبس
باشی؟ دِه
شهادت از پگاه
6.11
ز آن
بخواندندت بدین
جا، تا كه تو آن گواهی
بدهی و، ناری
عتو 6.12
از لجاج ِ
خویشتن
بنشسته ای اندر
این تنگی، لب
و كف بسته ای 6.13
تا بندهی
این گواهی، ای
شهید تو
از این دهلیز
كی خواهی رهید؟ 6.14
یك زمان
كار است،
بگزار و بتاز كار
ِ كوته را مكن
بر خود دراز 6.15
خواه در
صد سال و،
خواهی یك زمان این
امانت، وا گذار و، وا رهان 7. بیان
آنكه، اعمال
نماز و روزه و
حج و همۀ چیزهای
برونی گواهیهاست
بر نور اندرونی 7.1
این نماز
و روزه و حج و
جهاد هم
گواهی دادن
است از اعتقاد 7.2
این زكات
و هدیه و تركِ
حسد هم
گواهی دادن
است از سِرّ
خَود 7.3
خوان و
مهمانی، پی
اظهار ِ راست كای
مهان، ما با
شما هستیم
راست 7.4
هدیه ها و
ارمغان و پیش َكش شد
گواهِ آنكه:
هستم با تو
خَوش 7.5
هر كسی
كاو شد به مالی
با فسون چیست؟
دارم گوهری در
اندرون 7.6
گوهری
دارم ز تقوی یا
سخا این
زكات و روزه
بر هر دو گوا 7.7
روزه گوید:
كرد تقوی از
حلال در
حرامش، دان كه
نبود اتصال 7.8
و آن
زكاتش گفت:
كاو از مال ِ
خویش می
دهد، پس چون
بدزدد ز اهل ِ
كیش ؟ 7.9
گر، به
طرّاری كنند این
دو گواه جرح
شد در محكمۀ
عدل ِ اله 7.10
هست صیاد،
ار كند دانه
نثار نی
ز رحم و جود،
بل بهر شكار 7.11
هست گربۀ
روزه دار اندر
صیام خفته
كرده خویش،
بهر صیدِ خام 7.12
كرده بَد
ظن، زین كژی،
صد قوم را كرده بَد
نام، اهل ِ
جود و صوم را 7.13
فضل ِ حق،
با این كه او
كژ می تند عاقبت،
زین جمله پاكش
میكند 7.14
سبق برده
رحمتش، و آن
غدر را داده
نوری، كآن
نباشد بَدر را 7.15
كوشش اش
را
ُشسته حق زین
اختلاط ُغسل
داده رحمت او
را زین خباط 7.16
تا كه
غفاریّ او
ظاهر شود سیئات
جمله را غافر
شود 8. پاك
كردن آب همۀ
پلیدیها را، و
باز پاك كردن
خدای تعالی آب
را از پلیدی،
لاجرم قدوس
آمد حق تعالی 8.1
آب بهر این
ببارد از سماك تا
پلیدان را
كند، از خبث
پاك 8.2
آب چون بیکار
گردد، شد نجس تا
چنان شد، كآب
را، رد كرد حس 8.3
حق ببردش
باز در بحر
صواب تا
بشستش از كرم،
آن آب ِ آب 8.4
سال دیگر
آمد او دامن
كشان هی
كجا بودی؟ به
دریای خوشان 8.5
من نجس ز اینجا
شدم، پاك آمدم بستدم
خلعت، سوی خاك
آمدم 8.6
هین بیائید،
ای پلیدان سوی
من كه
گرفت، از خوی یزدان،
خوی من 8.7
در پذیرم
جملۀ زشتیت را چون
ملك، پاكی دهم
عفریت را 8.8
چون شوم
آلوده، باز
آنجا روم سوی
اصل ِ اصل ِ
پاكیها روم 8.9
دلق ِ چركین
بَر َكنَم
آنجا ز سر خلعت
پاكم دهد بار
دگر 8.10
كار او این
است و، كار من
هم این عالم
آرای است "رب
العالمین" 8.11
گر نبودی
این پلیدیهای
ما كی
بُدی این
بارنامه آب را ؟ 8.12
كیسه های
زر بدوزیدست
او میرود
جویان ِ مفلس،
سو به سو 8.13
یا بریزد
بر گیاه ِ
رسته ای یا
بشوید روی هر
ناشسته ای 8.14
یا بگیرد
بر سر او
حمّال وار كشتی
بی دست و پا را
در بحار 8.15
صد هزاران
دارو اندر وی
نهان زآنكه
دارو زو بروید
در جهان 8.16
جان ِ هر
درد و دل ِ هر
دانه ای میرود
در جو، چو
داروخانه ای 8.17
زو یتیمان
ِ زمین را
پرورش زو
به خاک گرسنه
صد گون خورش 8.18
چون نماند
مایه اش، تیره
شود همچو
ما، اندر زمین،
خیره شود 8.19
ناله از
باطن بر آرد:
كای خدا آنچه
دادی دادم و،
ماندم گدا 9.
استعانتِ آب
از حق سبحانه
و تعالی بعد
از تیره شدن 9.1
ریختم
سرمایه بر پاك
و پلید ای
شه سرمایه دِه
"هَل مِن مَزید" 9.2
ابر را گوید: ِببَر
جای خوشش هم تو
خورشیدا، به
بالا بر ِكشش 9.3
راههای
مختلف میراندش تا
رساند سوی بحر
ِ بیحدش
9.4
خود غرض زین
آب، جان ِ اولیاست كاو
غسول تیرگیهای
شماست 9.5
چون شود تیره
ز قذر ِ اهل ِ َفرش باز
گردد سوی پاكی
بخش ِ عرش 9.6
باز آید ز
آن طرف دامن
كشان از
طهاراتِ محیط
آدر نشان 9.7
* از تیمم
وارهاند جمله
را و
از تحرّی
طالبان قبله
را 9.8
ز اختلاط
خلق یابد
اعتلال آن
سفر جوید كه
"ارَحنا یا
بلال" 9.9
ای بلال ِ
خوش نوای ِ
خوش صهیل مئذنه
بر رو بزن طبل
رَحیل 9.10
جان سفر
رفت و، بدن
اندر قیام وقت
رجعت، زین سبب
گوید سلام 9.11
این مثل چون
واسطه ست اندر
كلام واسطه
شرط است، بهر
فهم عام 9.12
اندر آتش
كی رود بی
واسطه ؟ جز
سمندر، كاو رهید
از رابطه 9.13
واسطۀ
حمام باید ز
ابتدا تا
ز آتش خوش كنی
تو طبع را 9.14
چون نتانی
شد در آتش چون
خلیل گشت
حمامت رسول،
آبت دلیل 9.15
هست سیری
از حق و اهل ِ
طبع كی
رسد بی واسطه
نان در شبع ؟ 9.16
لطف از حق
است، لیكن اهل
تن در
نیابد لطف بی
پردۀ چمن 9.17
چون نماند
واسطۀ تن، بی
حجیب همچو
موسی، نور ِ
مه یابد ز جیب 9.18
این هنرها
آب را هم شاهد
است كاندرونش
پُر ز نور ایزد
است 10. گواهی
فعل و قول بیرونی
بر ضمیر و نور
اندرونی 10.1
قول و فعل
آمد گواهان ِ ضمیر زین
دو بر باطن تو
استدلال گیر 10.2
چون ندارد
سیر سِرّت در
درون بنگر
اندر بول ِ
رنجور از برون
10.3
فعل و
قول، آن بول ِ
رنجوران بود كآن
طبیب جسم را
بُرهان بود 10.4
و آن طبیب
روح در جانش
رود وز
ره جان، اندر
ایمانش رود 10.5
حاجتش
نبود به فعل و
قول ِ خوب احذروهم
هم جواسیس القلوب
10.6
این گواه
فعل و قول از وی
بجو كاو
به دریائیست
واصل، همچو جو 10.7
* قول و فعل
او گواه او
بود کاو
به دریا متصل
چون جو بود 10.8
* بنگر
اندر فعل او و
قول او تا
چه دارد در ضمیر،
آن راز جو 10.9
*
نورش اندر
مرتبت چند است
و چیست؟ بهر
صید او دانه
پاشد، یا سَخیست 10.10
* گر
بود صیاد، از
وی دور شو وآن
فسون و فعل و
قولش کم شنو 10.11
* ور
بود صدیق، دست
از وی مدار تا
رساند مر تو
را سوی بحار 10.12
لیک نور
عارفی کز حد
گذشت پُر
شد از نورش بیابانها
و دشت 10.13
شاهدی یش
فارغ آمد از
شهود وز
تکلفهای
جانبازی و جود 11. در
بیان آنكه
نور، خود را
از اندرون شخص
منور ظاهر کند
بر خلقان، بی
فعل و قول ِ
عارف، افزون
از آنکه بقول
و فعل او ظاهر
شود، چنانکه
آفتاب بلند
شود و بانگ
خروس و اعلام
مؤذن حاجت نیاید،
بی آنکه قولی
و فعلی بیان
كند گواهی دهد
بر نور او 11.1
نور آن
گوهر چون بیرون
تافته ست زین
تسلسها فراغت یافته
ست 11.2
پس مجو از
وی گواهِ فعل و
گفت كه
از او هر دو
جهان چون ُگل
شكفت 11.3
این گواهی
چیست؟ اظهار
نهان خواه
فعل و خواه
قول و غیر ِ آن 11.4
كه عرض،
اظهار ِ سِرّ
ِ جوهر است وصف
باقی وین عرض
بر معبر است 11.5
این نشان
ِ زر نماند بر
محك زر
بماند نیك نام
و بی ز شك 11.6
* این صلاة
و، این جهاد
و، این صیام هم
نماند، جان
بماند نیك نام
11.7
جان چنین
افعال و اقوالی
نمود بر
محكِّ امر،
جوهر را بسود 11.8
كه
اعتقادم راست
است، اینك
گواه لیك
هست اندر
گواهان
اشتباه 11.9
تزكیه باید
گواهان را
بدان تزكیه
اش اخلاص و
موقوفی بدان 11.10
حفظِ لفظ،
اندر گواهِ
قولی است حفظ
عهد، اندر گواهِ
فعلی است 11.11
گر گواهِ
قول كژ
گوید، رد است ور
گواهِ فعل كژ
پوید، بَد است
11.12
قول و فعل
بی تناقض بایدت تا
قبول اندر
زمان پیش آیدت
11.13
"سعیكم شتی"،
تناقض اندرید روز
می دوزید و،
شب بر می دَرید 11.14
پس، گواهی
با تناقض كه
شنود ؟ او
مگر حکمی ُكند
از لطفِ خود 11.15
قول و
فعل، اظهار
سِرّ است و ضمیر هر دو
پیدا می كند
سِرّ ِ ستیر 11.16
چون گواهت
تزكیه شد، شد
قبول ور
نه محبوس یست
اندر مول مول 11.17
تا تو بستیزی،
ستیزند، ای
حرون فانتظرهم،
إِنَّهُمْ مُنتظرون
12. عرضه
كردن مصطفی علیه
السلام شهادت
را بر آن
مهمان خویش 12.1
این سخن
پایان ندارد،
مصطفی عرضه
كرد ایمان و
پذرفت آن فتی 12.2
آن شهادت
را كه فرّخ
بوده است بندهای
بسته را
بگشوده است 12.3
گشت مومن،
گفت او را
مصطفی كه
امشبان هم باش
تو مهمان ما 12.4
گفت: و
الله، تا ابد
ضیفِ توام هر
كجا باشم، به
هر جا كه روم 12.5
زنده كرده
و، معتق و،
دربان ِ تو این
جهان و آن
جهان، بر خوان
ِ تو 12.6
هر كه بگزیند
جز این "بُگزیده
خوان" عاقبت
دَرَّد گلویش
استخوان 12.7
هر كه سوی
خوان غیر تو
رود دیو
با او دان كه
هم كاسه شود 12.8
هر كه از
همسایگیی تو
رود دیو
بی شك دان كه
همسایه اش شود 12.9
ور رود بی
تو سفر او دور
دست دیو
ِ بَد همراه و
هم سفرۀ وی
است 12.10
ور نشیند
بی تو براسبِ
شریف حاسد
ما هست و، دیو
او را ردیف 12.11
ور بچه گیرد
از او شهناز ِ
او دیو
در نسلش بود
انباز ِ او 12.12
در "نبی
شارِكْهُمْ "
گفته ست حق هم
در اموال و،
در اولاد، ای
سبق 12.13
گفت پیغمبر
ز غیب این را
جلی در
مقالاتِ
نوادر با علی 12.14
یا رسول
الله رسالت را
تمام تو
نمودی همچو
شمس ِ بی غمام 12.15
این كه تو
كردی دو صد
مادر نكرد عیسی
از افسونش با
عازر نكرد 12.16
از تو
جانم از اجل َنك جان
ببُرد عازر
ار شد زنده ز
آن دم، باز
مُرد 12.17
گشت مهمان
رسول آن شب
عرب شیر
یك بُز، نیمه
خورد و بست لب 12.18
كرد
الحاحش: بخور
شیر و رقاق گفت:
گشتم سیر، و
الله بی نفاق 12.19
این تكلف
نیست، نی
ناموس و فن سیرتر
گشتم از آنكه
دوش من 12.20
در عجب
ماندند جمله
اهل بیت پُر
شد این قندیل
زآن یك قطره زیت
12.21
آنچه قوتِ
مرغ بابیلی
بود سیری
معدۀ چنین پیلی
بود! 12.22
ُفجفجه
افتاد اندر
مرد و زن قدر
پشه میخورد آن
پیل تن ! 12.23
حرص و،
وهم كافری سر
زیر شد اژدها
از قوت موری سیر
شد 12.24
آن گدا
چشمیّ كفر، از
وی برفت لوت
ایمانیش لمتر
كرد و زفت 12.25
آنكه از
جوع البقر بر
می طپید همچو
مریم میوۀ جنت
بچید 12.26
میوۀ جنت
سوی چشمش
شتافت معدۀ
چون دوزخش
آرام یافت 13. بیان
آنكه، نور كه
غذای جان است،
غذای جسم اولیا
می شود، تا
آنکه جسم هم یار
شود جان را،
كه "اسلم شیطانی
علی یدی" 13.1
ذاتِ ایمان،
نعمت و لوتیست
هُول ای
قناعت كرده از
ایمان به قول 13.2
گر چه آن
مطعوم ِ جان
است و نظر جسم را
هم ز آن نصیب
است، ای پسر 13.3
* تا کی؟ ای
قانع به نان و
گندِ نا با
خود آ
و، نور ِ ایمان
کن غذا 13.4
گر نگشتی
دیو ِ جسم آن
را اكول "اسلم
الشیطان"
نفرمودی رسول 13.5
دیو، از
آن لوتی كه
مرده حَیّ شود تا نیاشامد،
مسلمان كی
شود؟ 13.6
دیو بر دنیاست
عاشق، كور و
كر عشق
را، عشقی دگر
بُرّد مگر 13.7
از
نهانخانۀ یقین
چون میچشد اندك
اندك، عشق رخت
آنجا كِشد 13.8
یا حریص
البطن عرج
هكذا انما
المنهاج تبدیل
الغذا 13.9
یا مریض
القلب عِرج
لِلعلاج جملة
التدبیر تبدیل
المزاج 13.10
ایها
المحبوس فی
رهن الطعام سوف
تنجو ان تحملت
الفطام 13.11
اِن فِی
الجوع ِ طعاما
وافِرا اِفتقدها
و ارتج یا
نافرا 13.12
اغتذ
بالنور كن مثل
البصر وافِق
ِ الاملاك یا
خیرَ البشر 13.13
چون ملك،
تسبیح ِ حق را
كن غذا تا
رهی همچون ملایك
از إذا 13.14
جبرئیل،
ار سوی جیفه
كم تند او
به قوّت، كی ز
كركس كم زند ؟ 13.15
* پیل اگر
چه در زمین
آهسته است او ز
پشه، باز گو،
کی رسته است؟ 14. انكار
اهل تن غذای
روح را و لرزیدن
ایشان بر غذای
خسیس 14.1
حبذا،
خوانی نهاده
در جهان لیك
از چشم خسیسان
بس نهان 14.2
گر جهان
باغی پُر از
نعمت شود قِسم
مار و مور، هم
خاكی بود 14.3
قسمشان
خاك است، گر
دِی، گر بهار میر ِ
كونی، خاك چون
نوشی چو مار ؟ 14.4
* در میان
چوب گوید كِرم
ِ چوب مر
كه را باشد چنین
حلوای خوب ؟ 14.5
در میان
خاک گوید کِرم
خُرد این
چنین حلوا به
عالم کس نخورد 14.6
كِرم سرگین،
در میان آن
حدث در
جهان
ُنقلی
نداند، جز خبث
15.
مناجات 15.1
ای خدای بی
نظیر، ایثار
كن گوش
را چون حلقه
دادی زین
سُخُن 15.2
گوش ما گیر
و در آن مجلس
كِشان كز
رحیقت میچشند
این سر خوشان 15.3
چون به ما
بوئی رسانیدی
از این سَر
مبند آن مشك
را، ای ربّ ِ دین
15.4
از تو
نوشند، ار ذكور
و، ار اناث بی
دریغی در عطا،
یا مستغاث 15.5
ای دعا
ناکرده از تو
مستجاب داده
دل را هر دمی
صد فتح ِ باب 15.6
چند حرفی
نقش كردی از
رقوم سنگها
از عشق آن شد
همچو موم 15.7
نون ِ
ابرو، صاد چشم
و، جیم گوش بر
نوشتی فتنۀ صد
عقل و هوش 15.8
زین حروفت
شد خرد باریك
ریس نسخ
می كن، ای ادیب
خوش نویس 15.9
در خور هر
فكر بسته بر
عدم دم
به دم نقش خیال
ِ خوش رقم 15.10
حرفهای
طرفه بر لوح خیال بر
نوشته چشم و
ابرو خدّ و
خال 15.11
بر عدم
باشم، نه بر
موجود مست زآنكه
معشوق ِعدم
وافی تر است 15.12
عقل را خط خوان
ِ آن اشكال
كرد تا
دهد تدبیرها
را ز آن نورد 16. تمثیل
لوح محفوظ و
ادراك عقل هر
كسی از آن لوح
آنكه امر و
قسمت و مقدور
هر روزۀ وی
است همچون
ادراك جبرئیل
علیه السلام،
هر روزی از
لوح اعظم 16.1
چون ملك،
از لوح محفوظ،
آن خرد هر
صباحی درس هر
روزه برد 16.2
در عدم
تحریرها بین
با بیان وآن
سوادش حیرت
سودائیان 16.3
هر كسی شد
بر خیالی ریش
ِ گاو گشته
در سودای گنجی ُكنج
كاو 16.4
از خیالی
گشته شخصی پُر
شكوه روی
آورده به
معدنها و كوه 16.5
و ز خیالی
آن دگر با
جهدِ مُرّ رو
نهاده سوی دریا
بهر ِ دُرّ 16.6
و آن دگر
بهر ترهّب در
كنشت و
آن یكی بهر حریصی
سوی كِشت 16.7
از خیال،
آن رهزن ِ
رسته شده و ز خیال،
این مرهم ِ خسته
شده 16.8
در پَری
خوانی، یكی دل
كرده گم بر
نجوم آن دیگری
بنهاده سُم 16.9
* آن یکی در
کشتی از بهر
رباح وآن
یکی با فسق و دیگر
با صلاح 16.10
این روشها
مختلف بیند
برون ز
آن خیالاتِ
ملوّن ز
اندرون 16.11
این در آن
حیران شده:
كان بر چی
است؟ هر
چشنده آن دگر
را نافی است 16.12
آن خیالات
ار نبد
نامؤتلف چون ز بیرون
شد روشها
مختلف ؟ 16.13
قبلۀ جان
را چو پنهان
كرده اند هر كسی
رو جانبی
آورده اند 17. تمثیل
روشهای مختلف
و همتهای
گوناگون به
اختلاف تحرّی
متحرّیان در
وقت نماز قبله
را به وقت تاریكی
و تحرّی
غواصان در قعر
بحر 17.1
همچو قومی
كه تحرّی می
كنند بر
خیال قبله، هر
سو می تنند 17.2
چونكه
كعبه رو نماید
صبحگاه كشف
گردد كه، که
گم كردست راه 17.3
یا چو
غوّاصان درون
قعر ِ آب هر
یکی چیزی همی
چیند شتاب 17.4
بر امید
گوهر و دُرّ ِ
ثمین توبره پُر می
كنند از آن و این
17.5
چون برآیند
از تگِ دریای
ژرف كشف
گردد صاحبِ
دُرّ ِ شگرف 17.6
و آن دگر
كاو بُرد
مروارید خُرد و آن
دگر كه سنگها
و ریگ بُرد 17.7
هكذا، یبلوکم،
بالساهره فتنه
ذاتَ
ِافتضاح ٍ
قاهره 17.8
همچنین هر
قوم چون
پروانگان گِرد
شمعی پَر زنان
اندر جهان 17.9
خویش را
بر آتشی بر میزنند گِرد
شمع خود طوافی
میكنند 17.10
بر امید
آتش موسای بخت كز
لهیبش سبز و
تر گردد درخت 17.11
فضل ِ آن
آتش شنیده هر
رمه هر
شرر را، آن
گمان بُرده،
همه 17.12
چون بر آید
صبحدم نور
خلود وا
نماید هر یكی،
چه شمع بود 17.13
هر كه را
پَر سوخت ز آن
شمع ِ ظفَر بدهدش
آن شمع ِ خوش
هفتاد پَر 17.14
لیک پروانۀ
دو دیده دوخته مانده
زیر شمع بَد پَر
سوخته 17.15
می طپد
اندر پشیمانی
و سوز می
كند آه از هوای
چشم دوز 17.16
شمع او گوید
كه: من چون
سوختم كی
تو را برهانم
از سوز و ستم ؟ 17.17
شمع او گریان
كه: من سر
سوخته چون
كنم مر غیر را
افروخته ؟ 17.18
او همی گوید
كه: از اشكال
تو غرّه
گشتم، دیر دیدم
حال ِ تو 18. در معنی
آیت وافی هدایت
یا حَسْرَةً
عَلَی
الْعِبادِ 18.1
شمع مرده،
باده رفته، دل
ربا غوطه
خورد، از ننگِ
كژ بینی ِ ما 18.2
ظلت
الارباح
خُسرا مُغرما تشتكی
شكوی الی الله
العمی 18.3
حبذا
ارواح اخوان
ثقات
مُسْلِماتٍ،
مُؤْمِناتٍ،
قانتات 18.4
هر كسی،
رو سوی سو
آورده اند وین
عزیزان، رو به
بی سو كرده
اند 18.5
* هر كبوتر
می پَرد در
مذهبی وین
كبوتر جانبِ بی جانبی
18.6
هر عقابی
می پَرد از جا
به جا وین
عقابان راست،
بی جائی سرا 18.7
ما نه
مرغان هوا، نه
خانگی دانۀ
ما، دانۀ بی
دانگی 18.8
ز آن فراخ
آمد چنین روزی
ما كه
دریدن شد قبا دوزی
ما 19. سبب
آنكه فرجی را
نام
َفرَجی نام
نهادند از اول 19.1
صوفیی بدرید
جبه در حرج پیشش
آمد بعد بدریدن
فرج 19.2
گشت نام
آن دریده فرجی آن
لقب شد فاش از
آن مرد نَجی 19.3
این لقب
شد فاش و صافش
شیخ برد ماند
اندر طبع
خلقان حرفِ
درد 19.4
همچنین هر
نام صافی
داشته ست اسم را
چون دُردئی
بگذاشته ست 19.5
هر كه گِل
خوار است دُردی
را گرفت رفت
صوفی سوی صافی
ناشكفت 19.6
گفت:
لابُد درد را
صافی بود زین
دلالت دل به
صفوت میرود 19.7
دُرد عُسر
افتاد و صافش یُسر
آن صاف
چون خرما و،
دُردی بُسر آن 19.8
عُسر با یُسر
است، هین آیس
مباش راه
داری زین ممات
اندر معاش 19.9
صاف خواهی،
جبّه بشكاف ای
پسر تا
از آن صفوت بر
آری زود سَر 19.10
هست صوفی
آنكه شد صفوت
طلب نه
لباس صوف و خیاطی
و دبّ 19.11
صوفئی
گشته به پیش این
لئام الخیاطه،
و اللواطه، و
السلام 19.12
بر خیال
آن صفا و نام نیك رنگ
پوشیدن نكو
باشد و لیك 19.13
بر خیالش
گر روی تا اصل
او همچنانکه
گربه سوی نان
به بو 19.14
* بو قلاوز
است، ای جویای
عشق نی
ز بو یعقوب شد
بینای عشق؟ 19.15
دور باش ِ
غیرتت آمد خیال گرد
بر گرد سراپردۀ
جمال 19.16
بسته هر
جوینده را كه
راه نیست هر خیالش
پیش می آید كه
بیست 19.17
جز مگر آن
تیز گوش ِ تیز
هوش که
بود از جیش ِ
نصرتهاش، جوش 19.18
بجهد از
تخییلها، بی
شه شود تیر
شه بنماید و بیرون
رود 19.19
* هر که را
در دست تیر شه
بُوَد راه
یابد تا به
منزل میرود 20. فی
المناجات 20.1
* ای
قدیم راز دان
ذوالمنن در ره
تو عاجزیم و
ممتحن 20.2
این دل سر
گشته را تدبیر
بخش وین
كمانهای دو تو
را تیر بخش 20.3
جرعه ای
بر ریختی زآن
خفیه جام بر زمین
خاك مِن كأس
الكرام 20.4
جست بر
زلف و رخ، از
جرعه ش نشان خاك
را شاهان همی
لیسند از آن 20.5
جرعۀ حسن
است کاینخاک
است خوش كه
به صد رو، روز
و شب می لیسیش 20.6
جرعه خاك
آمیز چون
مجنون كند مر
شما را صاف او
تا چون كند 20.7
هر كسی پیش
كلوخی جامه
چاك كان
كلوخ از حسن
آمد جرعه ناك 20.8
جرعه ای
بر ماه و خورشید
و حمل جرعه
ای بر عرش و
كرسی و زحل 20.9
جرعه گوئیش،
ای عجب! یا كیمیا كه ز
آسیبش فنا
گردد بقا 20.10
جد طلب آسیب
او، ای ذو
فنون لا
یمس ذاك الا
المطهرون 20.11
جرعه ای
بر لعل و بر
زرّ و دُرر جرعه
ای بر خمر و بر
نقل و ثمر 20.12
جرعه ای
بر روی خوبان
لطاف تا
چگونه باشد آن
راواق صاف 20.13
چون همی
مالی زبان را
اندر این؟ چون
شوی، چون بینی
آن را بی ز طین
؟ 20.14
چونكه
وقتِ مرگِ آن
جرعۀ صفا زین
كلوخ تن به
مردن شد جدا 20.15
* آنچه می
ماند كنی دفنش
تو زود این
چنین زشتی بدان
چون گشته بود
؟ 20.16
آنچه ماند
میکنی زودش دفین کاینچنین
عالی و دون
چون بُد قرین
؟ 20.17
جان چو بی
این جیفه بنماید
جمال من
نتانم گفت
لطفِ آن وصال 20.18
مه چو بی این
ابر بنماید ضیا شرح
نتوان كرد از
آن كار و كیا 20.19
حبّذا آن
مطبخ پُر نوش
و قند كه
سلاطین كاسه لیسان
وی اند 20.20
حبّذا آن
خرمن صحرای دین كه
بود هر خرمن
او را دانه چین
20.21
حبّذا دریای
عمر بی غمی كه
بود زو هفت دریا
شبنمی 20.22
جرعه ای
چون ریخت ساقی
الست بر
سر این شوره
خاكِ زیر دست 20.23
جوش كرد
آن خاك و، ما ز
آن جوششیم جرعه
ای دیگر، كه
بس بی كوششیم 20.24
گر روا
بُد، ناله
كردم از عدم ور
نبود این گفتنی،
نك تن زدم 20.25
این بیان
ِ بطِ حرص ِ
منثنی ست از خلیل
آموز، كاین بط
كشتنی ست 20.26
هست در بط
غیر این بس خیر
و شر ترسم
از فوتِ سخنهای
دگر 21. صفت
طاوس و طبع او
و سبب كشتن
ابراهیم خلیل
علیه السلام
او را 21.1
آمدیم
اكنون به طاوس
دو رنگ كاو
كند جلوه برای
نام و ننگ 21.2
همت او صید
خلق از خیر و
شر وز
نتیجه و فایدۀ
آن بی خبر 21.3
بی خبر،
چون دام، می گیرد
شكار دام
را چه علم از
مقصودِ كار؟ 21.4
دام را چه
ضرّ و چه نفع
از گرفت؟ زین
گرفتِ بیهده
ش، دارم شگفت 21.5
ای برادر،
دوستان
افراشتی با دو
صد دلداری و،
بگذاشتی 21.6
كارت این
بوده ست از
وقتِ ولاد صید
مردم كردن، از
دام ِ وداد 21.7 ز آن شكار و انب& |
