|
دفتر
اول مثنوی تایپ
و تصحیح از
نسخه "کلاله
خاور"، توسط
حسین ُکرد . لطفا
ً اگر اشتباهی
یافتید آنرا
به سایت زیر
گزارش دهید. فایلهای
اصلی را میتوانید
از سایت زیر
کپی کنید: www.guidinglights.org 1. نی
نامه 1.1
بشنو از نی،
چون حكایت میكند واز
جدائی ها شكایت
میكند 1.2
کز نیستان
تا مرا ببریده
اند از
نفیرم مرد و
زن نالیده اند 1.3
سینه
خواهم شرحه
شرحه از فراق تا
بگویم شرح درد
اشتیاق 1.4
هر كسی
كاو دور ماند
از اصل ِ خویش باز
جوید روزگار
وصل ِ خویش 1.5
من به هر
جمعیتی نالان
شدم جفت
بَد حالان و
خوش حالان شدم
1.6
هر كسی از
ظنّ خود، شد یار
من از
درون من
نَجَست اسرار
من 1.7
سِرّ من
از نالۀ من
دور نیست لیك
چشم و گوش را
آن نور نیست 1.8
تن ز جان
و، جان ز تن
مستور نیست لیك
كس را دیدِ
جان دستور نیست
1.9
آتش است این
بانگِ نای و،
نیست، باد هر كه
این آتش
ندارد، نیست
باد 1.10
آتش ِعشق
است كاندر نی
فتاد جوشش
عشق است كاندر
می
فتاد 1.11
نی حریف
هر كه از یاری
بُرید پرده
هایش پرده های
ما درید 1.12
همچو نی
زهری و تریاقی
كه دید ؟ همچو
نی دمساز و
مشتاقی كه دید
؟ 1.13
نی حدیث
راهِ پُر خون
میكند قصه
های عشق ِ
مجنون میكند 1.14
* دو دهان
داریم گویا
همچو نی یک
دهان پنهانست
در لبهای وی 1.15
* یکدهان
نالان شده سوی
شما های
و هوئی در
فکنده در سما 1.16
* لیک
داند، هر که
او را منظر
است کاین
دهان این سری
هم، زآن سَر
است 1.17
* دمدمه این
نای از دمهای
اوست های
و هوی روح از هیهای
اوست 1.18
محرم این
هوش، جز بی
هوش نیست مر زبان
را مشتری، جز
گوش نیست 1.19
* گر نبودی
ناله نی را
ثمر نی
جهانرا پُر
نکردی از شکر 1.20
در غم ما
روزها بیگاه
شد روزها
با سوزها
همراه شد 1.21
روزها گر
رفت، گو رو،
باك نیست تو
بمان، ای آنكه
چون تو، پاك نیست
1.22
هر كه جز
ماهی، ز آبش سیر
شد هر
كه بی روزیست،
روزش دیر شد 1.23
درنیابد
حال پخته، هیچ
خام پس
سخن كوتاه باید،
والسلام 1.24
* باده در
جوشش گدای جوش
ِ ماست چرخ
در گردش اسیر
هوش ِ ماست 1.25
* باده از
ما مست شد، نی
ما از او قالب
از ما هست شد،
نی ما از او 1.26
* بر سماع
راست هر تن چیر
نیست طعمه
هر مرغکی انجیر
نیست 1.27
بند بگسل،
باش آزاد، ای
پسر چند
باشی بند سیم
و بند زر 1.28
گر بریزی
بحر را در كوزه
ای چند ُگنجد؟
قسمت یك روزه
ای 1.29
كوزۀ چشم
حریصان پُر
نشد تا
صدف قانع نشد،
پُر دُرّ نشد 1.30
هر كه را
جامه ز عشقی
چاك شد او
ز حرص و عیب
كلـّی پاك شد 1.31
شاد باش ای
عشق ِ خوش
سودای ما ای طبیب
جمله علتهای
ما 1.32
ای دوای
نخوت و ناموس
ما ای
تو افلاطون و
جالینوس ما 1.33
جسم ِ خاك
از عشق بر
افلاك شد كوه در
رقص آمد و
چالاك شد 1.34
عشق، جان
طور آمد عاشقا طور
مست و، خَرّ
موسی صاعقا 1.35
ِسّر،
پنهان است
اندر زیر و بم فاش
اگر گویم جهان
بر هم زنم 1.36
* آنچه نی میگوید
اندر این دو
باب گر
بگویم من،
جهان گردد
خراب 1.37
با لب
دمساز خود گر
جفتمی همچو
نی من گفتنیها
گفتمی 1.38
هر كه او
از همزبانی شد
جدا بینوا
شد، گر چه
دارد صد نوا 1.39
چون كه ُگل رفت
و گلستان در
گذشت نشنوی
زآن پس ز بلبل
سر گذشت 1.40
* چونکه ُگل رفت
و گلستان شد
خراب بوی ُگل را
از که جوئیم؟
از
ُگلاب 1.41
جمله
معشوق است و،
عاشق پرده ای زنده
معشوق است و،
عاشق مُرده ای
1.42
چون نباشد
عشق را پروای
او او
چو مرغی ماند
بی پر، وای،
او 1.43
* پَر و بال
ِ ما کمندِ
عشق اوست مو
کشانش میکشد
تا کوی دوست 1.44
من چگونه
هوش دارم پیش
و پس ؟ چون
نباشد نور یارم
پیش و پس 1.45
* نور او در یَمن
و یَسر و تحت و
فوق بر
سر و بر گردنم
چون تاج و طوق 1.46
عشق خواهد
كاین سخن بیرون
بود آینه
غمّاز نبود،
چون بود ؟ 1.47
آینه ات
دانی چرا
غمّاز نیست ؟ زآنکه
زنگار از رخش
ممتاز نیست 1.48
* آینه کز
زنگ آلایش
جُداست پُر
شعاع نور خورشید
خداست 1.49
رو تو
زنگار از رُخ
او پاک کن بعد از
آن، آن نور را
ادراک کن 1.50
* این حقیقت
را شنو از گوش
ِ دل تا
برون آئی به
کلی، زآب و
گِل 1.51
* فهم اگر
دارید، جان را
ره دهید بعد
از آن، از
شوق، پا در ره
نهید 2.
حکایت عاشق
شدن پادشاه بر
كنیزك و بیمار
شدن كنیزك و
تدبیر در صحت
او 2.1
بشنوید ای
دوستان این
داستان خود
حقیقت نقد حال
ماست آن 2.2
* نقد حال
خویش را گر پی
بریم هم
زدنیا، هم ز
عقبی، بر خوریم
2.3
بود شاهی
در زمانی پیش
از این ملك
دنیا بودش و،
هم ملك دین 2.4
اتفاقا
شاه روزی شد
سوار با
خواص خویش از
بهر شكار 2.5
* بهر صیدی
میشد او بر
کوه و دشت ناگهان
در دام ِ عشق
او صید گشت 2.6
یك كنیزك
دید شه بر شاه
راه شد
غلام آن كنیزك
جان ِ شاه 2.7
مرغ جانش
در قفس چون می
طپید داد
مال و آن كنیزك
را خرید 2.8
چون خرید
او را و
برخوردار شد آن
كنیزك از قضا
بیمار شد 2.9
آن یكی خر
داشت، پالانش
نبود یافت
پالان، گرگ،
خر را در ربود 2.10
كوزه
بودش، آب می
نامد به دست آب
را چون یافت،
خود كوزه شكست
2.11
شه طبیبان
جمع كرد از چپ
و راست گفت:
جان هر دو در
دست شماست 2.12
جان من
سهل است، جان
جانم اوست دردمند
و خسته ام،
درمانم اوست 2.13
هر كه
درمان كرد مر جان مرا برد
گنج و دُرّ و
مرجان مرا 2.14
جمله
گفتندش: كه
جانبازی كنیم فهم
گرد آریم و
انبازی كنیم 2.15
هر یكی از
ما مسیح عالمی
است هر
الم را در كف
ما مرهمی است 2.16
"گر خدا
خواهد"
نگفتند از بطر پس
خدا بنمودشان
عجز بشر 2.17
تركِ
استثنا،
مرادم قسوتی
است نی
همین گفتن، كه
عارض حالتی
است 2.18
ای بسا
ناورده
استثنا، به گفت جان او
با جان
استثناست جفت 2.19
هر چه
كردند از علاج
و از دوا گشت
رنج افزون و
حاجت ناروا 2.20
آن كنیزك
از مرض چون موی
شد چشم
شاه از اشكِ
خون چون جوی
شد 2.21
* چون قضا آید،
طبیب ابله شود آن
دوا در نفع
خود گمره شود 2.22
از قضا
سركنگبین
صفرا فزود روغن
بادام خشكی مینمود 2.23
از هلیله
قبض شد، اطلاق
رفت آب
آتش را مدد شد
همچو نفت 2.24
* سستی دل
شد فزون و
خواب کم سوزش
چشم و دل پر
درد و غم 2.25
* شربت و
ادویه و اسباب
او از
طبیبان ریخت یکسر
آب رو 3.
ظاهر شدن عجز
طبیبان از
معالجۀ كنیزك
بر پادشاه و
رو آوردن
بدرگاه
پادشاه حقیقی 3.1
شه چو عجز
آن طبیبان را
بدید پا
برهنه جانب
مسجد دوید 3.2
رفت در
مسجد، سوی
محراب شد سجده
گاه از اشك شه
پر آب شد 3.3
چون به خویش
آمد ز غرقاب
فنا خوش
زبان بگشاد در
مدح و ثنا 3.4
كای كمینه
بخششت ملك
جهان من
چه گویم؟ چون
تو میدانی
نهان 3.5
* حال ما و این
طبیبان، سر
بسر پیش
لطفِ عام ِ تو
باشد هدر 3.6
ای همیشه
حاجت ما را
پناه بار
دیگر ما غلط
كردیم راه 3.7
لیك گفتی:
گر چه میدانم
سِرَت زود
هم پیدا كنش
بر ظاهرت 3.8
چون بر
آورد از میان
جان خروش اندر
آمد بحر بخشایش
به جوش 3.9
در میان
گریه خوابش در
ربود دید
در خواب او،
كه پیری رو
نمود 3.10
گفت: ای شه
مژده، حاجاتت
رواست گر
غریبی آیدت
فردا ز ماست 3.11
چونكه آید،
او حكیم ِ
حاذق است صادقش
دان، کاو امین
و صادق است 3.12
در علاجش
سحر مطلق را
ببین در
مزاجش قدرت حق
را ببین 3.13
* خفته
بود، آن خواب
دید، آگاه شد گشته
مملوک کنیزک،
شاه شد 3.14
چون رسید
آن وعده گاه و
روز شد آفتاب
از شرق، اختر
سوز شد 3.15
بود اندر
منظره شه
منتظر تا
ببیند آنچه
بنمودند سر 3.16
دید شخصی،
کاملی، پُر مایه
ای آفتابی
در میان سایه
ای 3.17
میرسید از
دور مانند
هلال نیست
بود و هست، بر
شكل خیال 3.18
نیست وش
باشد خیال
اندر جهان تو
جهانی بر خیالی
بین روان 3.19
بر خیالی
صلحشان و
جنگشان واز
خیالی فخرشان
و ننگشان 3.20
آن خیالاتی
كه دام اولیاست عكس
مه رویان
بُستان خداست 3.21
آن خیالی
را كه شه در
خواب دید در رُخ
مهمان همی آمد
پدید 3.22
* نور حق
ظاهر بود اندر
ولی نیک
بین باشی، اگر
اهل دلی 3.23
* آن ولی حق
چو پیدا شد ز
دور از
سر و پایش همی
میتافت نور 3.24
شه به جای
حاجیان واپیش
رفت پیش
آن مهمان غیب
خویش رفت 3.25
* ضیف غیبی
را چو استقبال
کرد چون
شکر گوئی که پیوست
او بورد 3.26
هر دو بحری
آشنا آموخته هر
دو جان، بی
دوختن بر
دوخته 3.27
* آن یکی
چون تشنه،
وآندیگر چو آب آن یکی
مخمور و، آن دیگر
شراب 3.28
گفت:
معشوقم تو
بودستی نه آن لیك
كار از كار خیزد
در جهان 3.29
ای مرا تو
مصطفی، من چون
عمر از
برای خدمتت
بندم كمر 4. در
خواستن توفیق
رعایت ادب و
وخامت بی ادبی 4.1
از خدا جوئیم
توفیق ادب بی
ادب محروم
ماند از لطف
رب 4.2
بی ادب
تنها نه خود
را داشت بد بلكه
آتش در همه
آفاق زد 4.3
مائده از
آسمان در میرسید بی
شری و بیع و بی
گفت و شنید 4.4
در میان
قوم موسی چند
كس بی
ادب گفتند: كو
سیر و عدس؟ 4.5
منقطع شد
خوان و نان از
آسمان ماند
رنج زرع و بیل
و داسمان 4.6
باز عیسی
چون شفاعت
كرد، حق خوان
فرستاد و غنیمت
بر طبق 4.7
* مائده از
آسمان شد
عائده چونکه
گفت: انزل علینا
مائده 4.8
باز
گستاخان ادب
بگذاشتند چون
گدایان زله ها
برداشتند 4.9
کرد عیسی
لابه ایشان را
كه این دائم
است و كم
نگردد از زمین
4.10
بد گمانی
كردن و حرص
آوری كفر
باشد نزد خوان
مهتری 4.11
زآن گدا
رویان نادیده
ز آز آن
در رحمت بر ایشان
شد فراز 4.12
* نان و
خوان از آسمان
شد منقطع بعد از
آن زآن خوان
نشد کس منتفع 4.13
ابر برناید
پی منع زكات وز
زنا افتد وبا
اندر جهات 4.14
هر چه بر
تو آید از
ظلمات و غم آن ز
بی باكی و
گستاخیست هم 4.15
هر كه بی
باكی كند در
راه دوست ره زن
مردان شد و،
نامرد اوست 4.16
از ادب پر
نور گشتست این
فلك وز
ادب معصوم و
پاك آمد ملك 4.17
بُد ز
گستاخی كسوف
آفتاب شد
عزازیلی ز
جرات رد باب 4.18
* هر که
گستاخی کند
اندر طریق گردد
اندر وادی حیرت
غریق 4.19
* حال شاه و
میهمان برگو
تمام زآنکه
پایانی ندارد
این کلام 5.
ملاقات
پادشاه با آن
طبیب الهی که
در خوابش
بشارت
بملاقات او
داده بودند 5.1
* شه چو پیش
میهمان خویش
رفت شاه
بود او، لیک
بس درویش رفت 5.2
دست بگشاد
و كنارانش
گرفت همچو
عشق اندر دل و
جانش گرفت 5.3
دست و پیشانیش
بوسیدن گرفت از
مقام و راه
پرسیدن گرفت 5.4
پرس پرسان
می كشیدش تا
به صدر گفت:
گنجی یافتم
آخر به صبر 5.5
* صبر تلخ
آمد، ولیکن
عاقبت میوۀ
شیرین دهد، پر
منفعت 5.6
گفت: ای
نور حق و دفع
حرج معنی
"الصبر مفتاح
الفرج" 5.7
ای لقای
تو جواب هر
سؤال مشكل
از تو حل شود بی
قیل و قال 5.8
ترجمانی
هر چه ما را در
دل است دست
گیری هر كه پایش
در گِل است 5.9
مرحبا یا
مجتبی یا مرتضی "إن
تغب جاء
القضاء ضاق
الفضا" 5.10
أنت مولی
القوم من لا یشتهی قد
ردی كَلَّا
لَئِنْ لَمْ ینته
6.
بردن پادشاه
طبیب را بر سر
بیمار تا حال
او را ببیند 6.1
چون گذشت
آن مجلس و
خوان ِ كرم دست
او بگرفت و
بُرد اندر حرم
6.2
قصۀ رنجور
و رنجوری
بخواند بعد
از آن در پیش
رنجورش نشاند 6.3
رنگ رو و
نبض و قاروره
بدید هم
علاماتش، هم
اسبابش شنید 6.4
گفت: هر
دارو كه ایشان
كرده اند آن
عمارت نیست ویران
كرده اند 6.5
بی خبر
بودند از حال
درون أستعیذ
الله مما یفترون
6.6
دید رنج
و، كشف شد بر وی
نهفت لیك
پنهان كرد و،
با سلطان نگفت
6.7
رنجش از
صفرا و از
سودا نبود بوی
هر هیزم پدید
آید ز دود 6.8
دید از
زاریش، كاو
زار دل است تن
خوش است و، او
گرفتار دل است
6.9
عاشقی پیداست
از زاری دل نیست
بیماری چو بیماری
دل 6.10
علت عاشق
ز علتها جداست عشق
اصطرلاب
اسرار خداست 6.11
عاشقی گر
زین سر و، گر
زان سر است عاقبت
ما را بدان شه
رهبر است 6.12
هر چه گویم
عشق را شرح و بیان چون
به عشق آیم
خجل گردم از
آن 6.13
گر چه تفسیر
زبان روشنگر
است لیك
عشق بی زبان
روشنتر است 6.14
چون قلم
اندر نوشتن می
شتافت چون
به عشق آمد،
قلم بر خود
شكافت 6.15
* چون سخن
در وصف این
حالت رسید هم
قلم بشکست و
هم کاغذ درید 6.16
عقل در
شرحش چو خر در
گِل بخفت شرح عشق و
عاشقی هم عشق
گفت 6.17
آفتاب آمد
دلیل آفتاب گر
دلیلت باید،
از وی رو متاب 6.18
از وی ار
سایه نشانی میدهد شمس
هر دم نور جانی
میدهد 6.19
سایه خواب
آرد تو را
همچون سمر چون
بر آید شمس
انْشَقَّ
القمر 6.20
خود غریبی
در جهان چون
شمس نیست شمس ِ جان
باقیی كش امس
نیست 6.21
شمس در
خارج اگر چه
هست فرد مثل
آن هم میتوان
تصویر كرد 6.22
لیک شمسی
که از او شد
هست اثیر نبودش
در ذهن و در
خارج نظیر 6.23
در تصور،
ذات او را، ُگنج كو
؟ تا
در آید در
تصور مثل او 6.24
* شمس تبریزی
که نور مطلق
است آفتاب
است و ز انوار
حق است 6.25
چون حدیث
روی شمس الدین
رسید شمس
چارم آسمان سر
در كشید 6.26
واجب آمد
چونكه بُردم
نام او شرح
كردن رمزی از
انعام او 6.27
این نفس
جان، دامنم بر
تافتست بوی
پیراهان یوسف یافتست
6.28
کز برای
حق صحبت سالها باز
گو رمزی از آن
خوش حالها 6.29
تا زمین و
آسمان خندان
شود عقل
و روح و دیده
صد چندان شود 6.30
* گفتم: ای
دور اوفتاده
از حبیب همچو
بیماری که دور
است از طبیب 6.31
لا تكلفنی
فإنی فی الفنا كلت
أفهامی فلا
أحصی ثنا 6.32
كل شیئی
قاله غیر المفیق إن
تكلف أو تصلف
لا یلیق 6.33
* هر چه میگوید
موافق چون
نبود چون
تکلف نیک نالایق
نبود 6.34
من چه گویم؟
یك رگم هشیار
نیست شرح
آن یاری كه او
را یار نیست 6.35
* خود ثنا
گفتن ز من،
ترک ثناست کاین
دلیل هستی و
هستی خطاست 6.36
شرح این
هجران و این
خون جگر این
زمان بگذار تا
وقت دگر 6.37
قال أطعمنی
فإنی جائع و
اعتجل فالوقت
سیف قاطع 6.38
صوفی ابن
الوقت باشد ای
رفیق نیست
فردا گفتن از
شرط طریق 6.39
* صوفی ابن
الحال باشد در
مثال گرچه
هر دو فارقند
از ماه و سال 6.40
تو مگر
خود مرد صوفی
نیستی؟ هست
را از نسیه خیزد
نیستی 6.41
گفتمش پوشیده
خوشتر سرّ یار خود
تو در ضمن حكایت
گوش دار 6.42
خوشتر آن
باشد كه سرّ
دلبران گفته
آید در حدیث دیگران
6.43
گفت:
مكشوف و برهنه
بی غلول باز
گو زجرم مده ای
بوالفضول 6.44
باز گو
اسرار و رمز
مرسلین آشكارا
به كه پنهان
ذكر دین 6.45
پرده
بردار و برهنه
گو كه من می
نگنجم با صنم
در پیرهن 6.46
گفتم: ار
عریان شود او
در عیان نی
تو مانی، نی
كنارت، نی میان
6.47
آرزو میخواه،
لیك اندازه
خواه بر
نتابد كوه را یك
برگِ كاه 6.48
آفتابی كز
وی این عالم
فروخت اندكی
گر بیش تابد،
جمله سوخت 6.49
فتنه و
آشوب و خون ریزی
مجوی بیش
از این از شمس
تبریزی مگوی 6.50
این ندارد
آخر، از آغاز
گوی رو
تمام این حكایت
باز گوی 6.51
* تا نگردد
خون دل و جان
جهان لب
بدوز و دیده
بر بند این
زمان 6.52
فتنه و
آشوب و خون ریزی
مجو بیش
از این از شمس
تبریزی مگو 6.53
این ندارد
آخر از آغاز
گو رو
تمام آن حکایت
باز گو 7.
خلوت طلبیدن
آن ولی از
پادشاه جهت دریافتن
رنج كنیزك 7.1
* چون حکیم
از این سخن
آگاه شد وز
درون
همداستان شاه
شد 7.2
گفت: ای
شه، خلوتی كن
خانه را دور
كن هم خویش و
هم بیگانه را 7.3
كس ندارد
گوش در دهلیزها تا
بپرسم از كنیزك
چیزها 7.4
* خانه خالی
کرد شاه و شد
برون تا
بپرسد از کنیزک
او فسون 7.5
خانه خالی
ماند و، یك دیار
نی جز
طبیب و جز
همان بیمار، نی
7.6
نرم نرمك
گفت: شهر تو
كجاست؟ كه
علاج اهل هر
شهری جداست 7.7
واندر آن
شهر از قرابت
كیستت؟ خویشی
و پیوستگی با
چیستت؟ 7.8
دست بر
نبضش نهاد و یك
به یك باز
میپرسید از
جور فلك 7.9
چون كسی
را خار در پایش
خلد پای
خود را بر سر
زانو نهد 7.10
وز سر
سوزن، همی جوید
سرش ور
نیابد میكند
با لب ترش 7.11
خار در پا
شد چنین دشوار
یاب خار
در دل چون
بود؟ واده
جواب 7.12
خار دل را
گر بدیدی هر
خسی دست
كی بودی غمان
را بر كسی 7.13
كس به زیر
دم خر، خاری
نهد خر
نداند دفع آن،
بر میجهد 7.14
خر ز بهر
دفع خار، از
سوز و درد جفته می
انداخت، صد جا
زخم كرد 7.15
* آن لگد، کی
دفع خار او
کند؟ حاذقی
باید که بر
مرکز تند 7.16
بر جهد آن
خار محكمتر
زند عاقلی
باید كه خاری
بر كند 7.17
آن حكیم
خارچین استاد
بود دست
میزد، جا به
جا می آزمود 7.18
زآن كنیزك
بر طریق
داستان باز
می پرسید حال
دوستان 7.19
با حكیم
او رازها میگفت
فاش از
مقام و
خواجگان و شهر
تاش 7.20
سوی قصه
گفتنش میداشت
گوش سوی
نبض و جستنش میداشت
هوش 7.21
تا كه نبض
از نام كی
گردد جهان او
بود مقصود
جانش در جهان 7.22
دوستان
شهر او را بر
شمرد بعد
از آن شهر دگر
را نام برد 7.23
گفت: چون بیرون
شدی از شهر خویش در
كدامین شهر میبودی
تو بیش؟ 7.24
نام شهری
گفت و زآن هم
در گذشت رنگ
روی و نبض او دیگر
نگشت 7.25
خواجگان و
شهرها را یك
به یك باز
گفت از جای و
از نان و نمك 7.26
شهر شهر و
خانه خانه قصه
كرد نی
رگش جنبید و،
نی رخ گشت زرد 7.27
نبض او بر
حال خود بُد بی
گزند تا
بپرسید از
سمرقند چو قند 7.28
* آه سردی
برکشید آن ماه
روی آب
از چشمش روان
شد همچو جوی 7.29
* گفت:
بازرگانم
آنجا آورید خواجه
ای زرگر در آن
شهرم خرید 7.30
* در بر خود
داشت ششماه و
فروخت چون
بگفت این، زآتش
غم برفروخت 7.31
نبض جست و
روی سرخ و زرد
شد كز
سمرقندی،
زرگر فرد شد 7.32
چون ز
رنجور آن حكیم
این راز یافت اصل
آن درد و بلا
را باز یافت 7.33
گفت: كوی
او كدام است
در گذر او
سر پل گفت و كوی
غاتفر 7.34
* گفت
آنگه، آن حکیم
با صواب آن
کنیزک را، که
رستی از عذاب 7.35
گفت:
دانستم كه رنجت
چیست، زود در
علاجت سحرها
خواهم نمود 7.36
شاد باش و
فارغ و ایمن،
كه من آن
كنم با تو، كه
باران با چمن 7.37
من غم تو میخورم،
تو غم مخَر بر
تو من مشفق
ترم از صد پدر 7.38
هان و هان
این راز را با
كس مگو گر
چه شاه از تو
كند بس جستجو 7.39
* تا توانی
پیش کس مگشای
راز بر
کسی این در
مکن زنهار باز
7.40
چون كه
اسرارت نهان
در دل شود آن
مرادت زودتر
حاصل شود 7.41
گفت پیغمبر:
هر آنکو سر
نهفت زود
گردد با مراد
خویش جفت 7.42
دانه چون
اندر زمین
پنهان شود سِرّ
آن، سر سبزی
بستان شود 7.43
زرّ و
نقره گر
نبودندی نهان پرورش
كی یافتندی زیر
كان ؟ 7.44
وعده ها و
لطفهای آن حكیم كرد
آن رنجور را ایمن
ز بیم 7.45
وعده ها
باشد حقیقی دل
پذیر وعده
ها باشد مجازی
تاسه گیر 7.46
وعدۀ اهل
كرم گنج روان وعدۀ
نااهل شد رنج
روان 7.47
* وعده را
باید وفا کردن
تمام ور
نخواهی کرد،
باشی سرد و
خام 8. دریافتن
آن طبیب الهی
رنج کنیزک را
و بشاه
وانمودن 8.1
* آن حکیم
مهربان چون
راز یافت صورت
رنج کنیزک باز
یافت 8.2
بعد از آن
برخاست، عزم
شاه كرد شاه
را زآن شمه ای
آگاه كرد 8.3
* شاه گفت:
اکنون بگو تدبیر
چیست؟ در
چنین غم، موجب
تأخیر چیست؟ 8.4
گفت: تدبیر
آن بود، كان
مرد را حاضر
آریم از پی این
درد را 8.5
* تا شود
محبوب تو
خوشدل، بدو گردد
آسان این همه
مشکل، بدو 8.6
* قاصدی
بفرست
کاخبارش کنند طالب
این فضل و ایثارش
کنند 8.7
مرد زرگر
را بخوان زآن
شهر دور با
زر و خلعت بده
او را غرور 8.8
* چون ببیند
سیم و زر، آن بینوا بهر
زر، گردد ز
خان و مان جدا 8.9
* زر خرد را
واله و شیدا
کند خاصه
مفلس را که
خوش رسوا کند 8.10
* زر اگر چه
عقل میآرد، ولیک مردِ
عاقل یابد او
را نیک نیک 9.
فرستادن
پادشاه
رسولان به
سمرقند در طلب
آن مرد زرگر 9.1
* چونکه
سلطان از حکیم
آنرا شنید پند
او را از دل و
از جان شنید 9.2
* گفت:
فرمان تو را،
فرمان کنم هر
چه گوئی
آنچنان کن، آن
کنم 9.3
پس فرستاد
آن طرف یك دو
رسول حاذقان
و كافیان بس
عدول 9.4
تا سمرقند
آمدند آن دو
امیر پیش
آن زرگر ز
شاهنشه بشیر 9.5
كای لطیف
استاد كامل
معرفت فاش
اندر شهرها از
تو صفت 9.6
نك فلان
شه، از برای
زرگری اختیارت
كرد، زیرا
مهتری 9.7
اینك این
خلعت بگیر و
زر و سیم چون
بیایی خاص باشی
و ندیم 9.8
مرد، مال و
خلعت بسیار دید غره
شد، از شهر و
فرزندان بُرید 9.9
اندر آمد
شادمان در راه
مرد بی
خبر كان شاه،
قصد جانش كرد 9.10
اسب تازی
بر نشست و شاد
تاخت خونبهای
خویش را خلعت
شناخت 9.11
ای شده
اندر سفر با
صد رضا خود
به پای خویش
تا سوء القضا 9.12
در خیالش
ملك و عز و
مهتری گفت
عزرائیل: رو
آری بری 9.13
چون رسید
از راه آن مرد
غریب اندر
آوردش به پیش
شه طبیب 9.14
سوی
شاهنشاه بردش
خوش به ناز تا
بسوزد بر سر
شمع طراز 9.15
شاه دید
او را و بس تعظیم
كرد مخزن
زر را بدو تسلیم
كرد 9.16
* پس
بفرمودش که بر
سازد ز زر از سوار
و طوق و خلخال
و کمر 9.17
* هم ز
انواع اوانی بی
عدد کانچنان
در بزم شاهنشه
سزد 9.18
* زر گرفت
آنمرد و شد
مشغول کار بیخبر
زاینحالت و این
کار زار 9.19
پس حكیمش
گفت: كای
سلطان مه آن كنیزك
را بدین خواجه
بده 9.20
تا كنیزك
در وصالش خوش
شود زآب
وصلش، دفع این
آتش شود 9.21
شه بدو
بخشید آن مه
روی را جفت
كرد آن هر دو
صحبت جوی را 9.22
مدت شش ماه
میراندند كام تا
به صحت آمد آن
دختر تمام 9.23
بعد از آن
از بهر او
شربت بساخت تا
بخورد و پیش
دختر میگداخت 9.24
چون ز
رنجوری جمال
او نماند جان
دختر در وبال
او نماند 9.25
چون كه
زشت و ناخوش و
رخ زرد شد اندك
اندك در دل او
سرد شد 9.26
عشقهایی
كز پی رنگی
بود عشق
نبود، عاقبت
ننگی بود 9.27
كاش كان
هم ننگ بودی یك
سری تا
نرفتی بر وی
آن بد داوری 9.28
خون دوید
از چشم همچون
جوی او دشمن
جان وی آمد،
روی او 9.29
دشمن طاوس
آمد، پرّ او ای
بسا شه را
بكشته، فرّ او 9.30
* چونکه
زرگر از مرض
بد حال شد وز گدازش
شخص او چون
نال شد 9.31
گفت: من آن
آهویم كز ناف
من ریخت
آن صیاد خون
صاف من 9.32
ای من آن
روباهِ صحرا،
كز كمین سر
بریدندم برای
پوستین 9.33
ای من آن پیلی
كه زخم پیل
بان ریخت
خونم از برای
استخوان 9.34
آن كه
كشتستم پی
مادون من مینداند
كه نخسبد خون
من 9.35
بر من است
امروز و فردا
بر وی است خون چون
من كس، چنین
ضایع كی است؟ 9.36
گر چه دیوار
افكند سایۀ
دراز باز
گردد سوی او
آن سایه باز 9.37
این جهان
كوه است و فعل
ما ندا سوی
ما آید نداها
را صدا 9.38
این بگفت
و رفت در دم زیر
خاك آن
كنیزك شد ز
عشق و رنج پاك 9.39
زآنكه عشق
مردگان پاینده
نیست زآنكه
مرده سوی ما آینده
نیست 9.40
عشق زنده
در روان و در
بصر هر
دمی باشد ز غنچه
تازه تر 9.41
عشق آن
زنده گزین كاو
باقی است واز
شراب جان فزایت
ساقی است 9.42
عشق آن
بگزین كه جمله
انبیا یافتند
از عشق او كار
و كیا 9.43
تو مگو: ما
را بدان شه
بار نیست با كریمان
كارها دشوار نیست
10. بیان
آن كه كشتن
مرد زرگر به
اشاره الهی
بود نه بهوای
نفس 10.1
كشتن آن
مرد بر دست حكیم نی
پی اومید بود
و نی ز بیم 10.2
او نكشتش
از برای طبع
شاه تا
نیامد امر و
الهام از اله 10.3
آن پسر را
كش خضر، ببرید
حلق سرّ
آن را درنیابد
عام خلق 10.4
آنكه از
حق یابد او وحی
و خطاب هر
چه فرماید،
بود عین صواب 10.5
آنكه جان
بخشد، اگر
بكشد رواست نایب
است و دست او
دست خداست 10.6
همچو
اسماعیل پیشش
سر بنه شاد
و خندان پیش تیغش
جان بده 10.7
تا بماند
جانت خندان تا
ابد همچو
جان پاكِ احمد
با احد 10.8
عاشقان
جام فرح آنگه
كِشند كه
به دست خویش
خوبانشان ُكشند 10.9
شاه، آن
خون از پی
شهوت نكرد تو
رها كن بد
گمانی و نبرد 10.10
تو گمان
بردی كه كرد
آلودگی در
صفا، غش كی
هلد پالودگی 10.11
* بگذر از
ظن خطا، ای
بدگمان انّ
بعض الظنّ اتم
آخر بخوان 10.12
بهر آن
است این ریاضت
وین جفا تا
بر آرد كوره
از نقره جفا 10.13
بهر آن
است امتحان نیك
و بد تا
بجوشد، بر سر
آرد زر ز بَد 10.14
گر نبودی
كارش الهام
اله او
سگی بودی
دراننده، نه
شاه 10.15
پاك بود
از شهوت و حرص
و هوا نیك
كرد او، لیك نیك
بد نما 10.16
گر خِضر
در بحر كشتی
را شكست صد
درستی در شكست
خضر هست 10.17
وَهم موسی
با همه نور و
هنر شد
از آن محجوب،
تو بی پر مپر 10.18
آن
ُگل سرخ است،
تو خونش مخوان مست
عقل است او،
تو مجنونش
مدان 10.19
گر بُدی
خون مسلمان
كام او كافرم
گر بُردمی من
نام او 10.20
می بلرزد
عرش از مدح شقی بد
گمان گردد ز
مدحش متقی 10.21
شاه بود و
شاه بس آگاه
بود خاص
بود و خاصۀ
الله بود 10.22
آن كسی را
كش چنین شاهی ُكشد سوی
تخت و بهترین
جاهی
ِكشد 10.23
* قهر خاصی،
از برای لطف
عام شرع
میدارد روا،
بگذار کام 10.24
* نیم جان
بستاند و، صد
جان دهد آنچه
در وهمت نیاید،
آن دهد 10.25
گر ندیدی
سود او در قهر
او كی
شدی آن لطف
مطلق قهر جو؟ 10.26
طفل میترسد
ز نیش احتجام مادر
مشفق در آن غم
شاد كام 10.27
تو قیاس
از خویش میگیری،
ولیك دور
دور افتاده ای،
بنگر تو نیك 10.28
پیشتر آ
تا بگویم قصه
ای بو
که یابی از بیانم
حصه ای 11. حكایت
مرد بقال و
طوطی و روغن ریختن
طوطی در دكان 11.1
بود بقالی
و او را طوطیی خوش
نوا و سبز و گویا
طوطیی 11.2
بر دكان
بودی نگهبان
دكان نكته
گفتی با همه
سوداگران 11.3
در خطاب
آدمی ناطق بدی در
نوای طوطیان
حاذق بدی 11.4
* خواجه
روزی سوی خانه
رفته بود بر دکان
طوطی نگهبانی
نمود 11.5
* گربه ای
بر جست ناگه
از دکان بهر
موشی، طوطیک
از بیم جان 11.6
جست از
صدر دكان، سویی
گریخت شیشه
های روغن ُگل را
بریخت 11.7
از سوی
خانه بیامد
خواجه اش بر
دكان بنشست
فارغ خواجه وش
11.8
دید پُر
روغن دكان و
جاش چرب بر
سرش زد، گشت
طوطی كل ز ضرب 11.9
روزكی چندی
سخن كوتاه كرد مرد
بقال از ندامت
آه كرد 11.10
ریش بر میكند
و میگفت: ای دریغ كافتاب
نعمتم شد زیر
میغ 11.11
دست من
بشكسته بودی
آن زمان كه
زدم من بر سر
آن خوش زبان 11.12
هدیه ها میداد
هر درویش را تا
بیابد نطق مرغ
خویش را 11.13
بعد سه
روز و سه شب حیران
و زار بر
دكان بنشسته
بُد نومیدوار 11.14
* با هزاران
غصه و غم
گشتهِ جفت کای
عجب، این مرغ
کی آید بگفت ؟ 11.15
* مینمود
آن مرغ را هر
گون شگفت واز
تعجب، لب
بدندان میگرفت
11.16
* دمبدم میگفت
از هر در سخن تا
كه باشد كاندر
آید او سخن 11.17
* بر امید
آنکه مرغ آید
بگفت چشم
او را با صور میکرد
جفت 11.18
جولقیی سر
برهنه می گذشت با
سر بی مو، چو
پشت طاس و طشت 11.19
طوطی اندر
گفت آمد در
زمان بانگ
بر درویش بر
زد: کایفلان 11.20
از چه ای
كل با كلان آمیختی؟ تو
مگر از شیشه
روغن ریختی؟ 11.21
از قیاسش
خنده آمد خلق
را كو
چو خود پنداشت
صاحب دلق را 11.22
كار پاكان
را قیاس از
خود مگیر گر چه
ماند در نوشتن
شیر و، شیر 11.23
جمله عالم،
زین سبب گمراه
شد كم
كسی ز ابدال
حق آگاه شد 11.24
* اشقیا را
دیده بینا
نبود نیک
و بد در دیدشان
یکسان نمود 11.25
همسری با
انبیا
برداشتند اولیا
را همچو خود
پنداشتند 11.26
گفته اینك:
ما بشر ایشان
بشر ما
و ایشان بستۀ
خوابیم و خَور 11.27
این
ندانستند ایشان
از عمی هست
فرقی در میان
بی منتها 11.28
هر دو گون
زنبور خوردند
از محل لیك
شد زآن نیش و،
زین دیگر عسل 11.29
هر دو گون
آهو گیا
خوردند و آب زین یكی
سرگین شد و،
زآن مشك ناب 11.30
هر دو نی
خوردند از یك
آب خَر این
یكی خالی و،
آن پر از شكر 11.31
صد هزاران
این چنین
اشباه بین فرقشان،
هفتاد ساله
راه بین 11.32
این خورد،
گردد پلیدی زو
جدا آن
خورد، گردد
همه نور خدا 11.33
این خورد،
زاید همه بخل
و حسد و
آن خورد، زاید
همه نور احد 11.34
این زمین
پاك و، آن
شورست و بد این
فرشتۀ پاك و،
آن دیو است و
دد 11.35
هر دو
صورت گر بهم
ماند رواست آبِ
تلخ و آبِ شیرین
را صفاست 11.36
جز كه
صاحب ذوق، كه
شناسد بیاب؟ او
شناسد آب خوش
از شوره آب 11.37
* جز که
صاحب ذوق، که
شناسد طعوم؟ شهد
را ناخورده، کی
داند ز موم؟ 11.38
سحر را با
معجزه كرده قیاس هر
دو را بر مكر
پندارد اساس 11.39
ساحران با
موسی از استیزه
را بر
گرفته چون عصای
او عصا 11.40
زین عصا،
تا آن عصا فرقیست
ژرف زین
عمل تا آن
عمل، راهی
شگرف 11.41
لعنة
الله، این عمل
را در قفا رحمة
الله، آن عمل
را در وفا 11.42
كافران
اندر مری بوزینه
طبع آفتی
آمد درون سینه
طبع 11.43
هر چه
مردم میكند
بوزینه هم آن
كند كز مرد بیند
دم به دم 11.44
او گمان
برده كه من
کردم چو او فرق
را كی داند آن
استیزه خو؟ 11.45
این كند
از امر و، آن
بهر ستیز بر سر
استیزه رویان
خاك ریز 11.46
آن منافق
با موافق در
نماز از
پی استیزه آید،
نی نیاز 11.47
در نماز و
روزه و حج و
زكات با
منافق مومنان
در برد و مات 11.48
مومنان را
برد باشد
عاقبت بر
منافق، مات
اندر آخرت 11.49
گر چه هر
دو بر سر یك
بازیند لیک
با هم مروزی و
رازیند 11.50
هر یكی سوی
مقام خود رود هر یكی
بر وفق نام
خود رود 11.51
مومنش گویند
جانش خوش شود ور
منافق تند و
پر آتش شود 11.52
نام آن
محبوب، از ذات
وی است نام
این مبغوض، ز
آفات وی است 11.53
میم و واو
و میم و نون
تشریف نیست لفظ
مومن جز پی
تعریف نیست 11.54
گر منافق
خوانیش، این
نام دون همچو
كژدم می خلد
در اندرون 11.55
گرنه این
نام اشتقاق
دوزخ است پس چرا
در وی مذاق
دوزخ است؟ 11.56
زشتی این
نام بد، از
حرف نیست تلخی آن
آب بحر، از
ظرف نیست 11.57
حرف، ظرف
آمد، در او
معنی چو آب بحر
معنی
عِنْدَهُ
أُمُّ الكتاب 11.58
بحر تلخ و
بحر شیرین در
جهان در
میانشان
بَرْزَخٌ لا یبغیان
11.59
وانگه این
هر دو، ز یك
اصلی روان درگذر
زین هر دو رو
تا اصل آن 11.60
زر قلب و
زر نیكو در عیار بی
محك هرگز ندانی
ز اعتبار 11.61
هر كه را
در جان خدا
بنهد محك هر یقین
را باز داند
او ز شك 11.62
* آنچه گفت:
استفت قلبک
مصطفی آن
کسی داند، که
پُر بود از
وفا 11.63
در دهان ِ
زنده خاشاك ار
جهد آنگه
آرامد كه بیرونش
نهد 11.64
در هزاران
لقمه یك
خاشاكِ خُرد چون
در آمد، حس
زنده پی ببرد 11.65
حس دنیا،
نردبان این
جهان حس
عقبا، نردبان
آسمان 11.66
صحت این
حس، بجوئید از
طبیب صحت
آن حس بجوئید
از حبیب 11.67
صحت این
حس ز معموری
تن صحت
آن حس ز تخریب
بدن 11.68
شاهِ جان،
مر جسم را ویران
كند بعد
ویرانیش
آبادان كند 11.69
ای خنک
جانی که بهر
عشق و حال بذل کرد
او خان و مان و
ملک و مال 11.70
كرد ویران
خانه بهر گنج
زر وز
همان گنجش كند
معمورتر 11.71
آب را
بُبرید و جو
را پاك كرد بعد
از آن در جو
روان كرد آب
خَورد 11.72
پوست را
بشكافت، پیكان
را كشید پوست
تازه بعد از
آتش بردمید 11.73
قلعه ویران
كرد و از كافر
سِتد بعد
از آن بر
ساختش صد برج
و سد 11.74
كار بیچون
را كه كیفیت
نهد؟ این
كه گفتم هم
ضرورت میدهد 11.75
گه چنین
بنماید و، گه
ضد این جز
كه حیرانی
نباشد كار دین
11.76
* کاملان
کز سِرّ تحقیق
آگهند بیخود
و حیران و مست
و واله اند 11.77
نه چنین حیران
كه پشتش سوی
اوست بل
چُنان حیران
که غرق و مستِ
دوست 11.78
آن یكی را
روی او شد سوی
دوست وین
یكی را روی او
خود روی دوست 11.79
روی هر یك
مینگر میدار
پاس بو
كه گردی تو ز
خدمت رو شناس 11.80
* دیدن
دانا عبادت، این
بود فقح
ابواب سعادت،
این بود 11.81
چون بسی
ابلیس آدم روی
هست پس
به هر دستی
نشاید داد دست
11.82
زانكه صیاد
آورد بانگِ صفیر تا
فریبد مرغ را،
آن مرغ گیر 11.83
بشنود آن
مرغ بانگ جنس
خویش از
هوا آید بیابد
دام و نیش 11.84
حرف درویشان
بدزدد مردِ
دون تا
بخواند بر سلیمی
زان فسون 11.85
كار مردان
روشنی و گرمی
است كار
دونان حیله و
بی شرمی است 11.86
شیر پشمین
از برای كد كنند بو
مسیلم را لقب
احمد كنند 11.87
بو مسیلم
را لقب كذاب
ماند مر
محمد را اولو
الالباب ماند 11.88
آن شراب
حق ختامش مشك
ناب باده
را ختمش بود،
گند و عذاب 12.
داستان
پادشاه
جهودان كه
نصرانیان را می
كشت از بهر
تعصب ملت خود
و حکایت آن
استاد و شاگرد 12.1
بود شاهی
در جهودان ظلم
ساز دشمن
عیسی و نصرانی
گداز 12.2
عهد عیسی
بود و نوبت آن
او جان
موسی او و،
موسی جان او 12.3
شاهِ احول
كرد در راه
خدا آن
دو دمساز خدائی
را جدا 12.4
گفت استاد
احولی را،
كاندرآ رو
برون آر از
وثاق آن شیشه
را 12.5
* چون درون
خانه احول رفت
زود شیشه
پیش چشم او دو
مینمود 12.6
گفت احول:
زان دو شیشه
من كدام پیش
تو آرم؟ بكن
شرح تمام 12.7
گفت
استاد: آن دو شیشه
نیست، رو احولی
بگذار و افزون
بین مشو 12.8
گفت: ای
استا مرا طعنه
مزن گفت
استا: زان دو یك
را بر شكن 12.9
چون یكی
بشكست هر دو
شد ز چشم مرد
احول گردد از
میلان و خشم 12.10
شیشه یك
بود و به چشمش
دو نمود چون
شكست آن شیشه
را، دیگر نبود 12.11
خشم و
شهوت، مرد را
احول كند ز
استقامت روح
را مبدل كند 12.12
چون غرض
آمد، هنر پوشیده
شد صد
حجاب از دل به
سوی دیده شد 12.13
چون دهد
قاضی به دل
رشوت قرار كی
شناسد ظالم از
مظلوم زار؟ 12.14
شاه از
حقد جهودانه
چنان گشت
احول،
كالامان یا رب
امان 12.15
صد هزاران
مومن و مظلوم
كشت كه
پناهم دین موسی
را و پشت 13.
حکایت وزیر
پادشاه و مکر
او در تفریق
ترسایان 13.1
شه وزیری
داشت رهزن
عشوه دِه كاو بر
آب از مكر بر
بستی کره 13.2
گفت: ترسایان
پناه جان كنند دین
خود را از ملك
پنهان كنند 13.3
* با ملک
گفت: ای شه
اسرار جو کم
ُکش ایشان را
و دست از خون
بشو 13.4
كم كش ایشان
را كه كشتن
سود نیست دین
ندارد بوی،
مشك و عود نیست
13.5
سِر،
پنهان است
اندر صد غلاف ظاهرش
با توست و
باطن بر خلاف 13.6
شاه گفتش:
پس بگو تدبیر
چیست؟ چارۀ
آن مكر و آن
تزویر چیست؟ 13.7
تا نماند
در جهان
نصرانئی نی هویدا
دین و، نی
پنهانئی 14.
تلبیس اندیشیدن
وزیر با نصاری
و مکر او 14.1
گفت: ای شه
گوش و دستم را
ببر بینی
ام بشكاف و
لب، از حكم مر 14.2
بعد از
آن، در زیر
دار آور مرا تا
بخواهد یك
شفاعتگر مرا 14.3
بر منادیگاه
كن، این كار
تو بر
سر راهی كه
باشد چار سو 14.4
آنگهم از
خود بران تا
شهر دور تا
در اندازم بر
ایشان صد فتور 14.5
* چون شوند
آنقوم از من دین
پذیر کار
ایشان، سر بسر
شوریده گیر 14.6
* در میانشان
فتنه و شور
افکنم کاهنان،
خیره شوند
اندر فنم 14.7
* آنچه
خواهم کرد با
نصرانیان آن نمیآید
کنون اندر بیان
14.8
* چون
شمارندم امین
و رازدان دام دیگر
گون نهم در پیششان
14.9
* واز حیل
بفریبم ایشان
را همه واندر
ایشان افکنم،
صد دمدمه 14.10
* تا بدست
خویش، خون خویشتن بر
زمین ریزند،
کوته شد سخن 14.11
پس بگویم:
من پسر ِ
نصرانیم ای خدای،
ای راز دان، میدانی
ام 14.12
شاه واقف
گشت از ایمان
من وز
تعصب كرد قصد
جان من 14.13
خواستم تا
دین ز شه
پنهان كنم آنچه
دین اوست،
ظاهر آن كنم 14.14
شاه بوئی
برد از اسرار
من متهم
شد پیش شه
گفتار من 14.15
گفت: گفت
تو چو در نان
سوزن است از دل من،
تا دل تو روزن
است 14.16
من از آن
روزن بدیدم
حال تو حال
دیدم، کی نیوشم
قال تو؟ 14.17
گر نبودی
جان عیسی چاره
ام او
جهودانه بكردی
پاره ام 14.18 بهر عیسی جان سپارم، |
