|
دفتر
دوم مثنوی تایپ
و تصحیح از
نسخه "کلاله
خاور"، توسط
حسین ُکرد . لطفا
ً اگر اشتباهی
یافتید آنرا
به سایت زیر
گزارش دهید. فایلهای
اصلی را میتوانید
از سایت زیر
کپی کنید: www.guidinglights.org 1. مقدمه
دفتر دوم 1.1
مدتی این
مثنوی تاخیر
شد مهلتی
بایست تا خون شیر
شد 1.2
تا نزاید
بخت تو فرزند
نو خون
نگردد شیر شیرین،
خوش شنو 1.3
چون ضیاء
الحق حُسام
الدین، عِنان باز
گردانید ز اوج
آسمان 1.4
چون به
معراج حقایق
رفته بود بی
بهارش غنچه ها
نشكفته بود 1.5
چون ز دریا
سوی ساحل باز
گشت چنگ
شعر مثنوی با
ساز گشت 1.6
مثنوی كه
صیقل ارواح
بود باز
گشتش روز
استفتاح بود 1.7
مطلع تاریخ
این سودا و
سود سال
هجرت ششصد و
شصت و دو بود 1.8
بلبلی ز ینجا
برفت و باز
گشت بهر
صید این معانی
باز گشت 1.9
ساعد شه
مسكن این باز
باد تا
ابد بر خلق این
در باز باد 1.10
آفت این
در هوا و شهوت
است ور
نه اینجا شربت
اندر شربت است
1.11
این دهان
بر بند تا بینی
عیان چشم
بند آن جهان،
حلق و دهان 1.12
ای دهان،
تو خود دهان
دوزخی وی
جهان، تو بر
مثال برزخی 1.13
نور ِ باقی،
پهلوی دنیای
دون شیر
ِ صافی، پهلوی
جوهای خون 1.14
چون در او
گامی زنی بی
احتیاط شیر
ِ تو خون میشود
از اختلاط 1.15
یك قدم زد
آدم اندر ذوق
ِ نفس شد
فراق ِ صدر
جنت طوق ِ نفس 1.16
همچو دیو
از وی فرشته میگریخت بهر
نانی، چند آب
چشم ریخت ؟ 1.17
گر چه یك
مو بُد گنه كو
جَسته بود لیك
آن مو در دو دیده
رسته بود 1.18
بود آدم دیدۀ
نور ِ قدیم موی
در دیده بود
كوهِ عظیم 1.19
گر در آن
حالت بكردی
مشورت در
پشیمانی نگفتی
معذرت 1.20
زآنكه با
عقلی چو عقلی
جفت شد مانع
بَد فعلی و
بَد گفت شد 1.21
نفس، با
نفس دگر چون یار
شد عقل
ِ جزوی، عاطل
و بی كار شد 1.22
چون ز
تنهایی تو ناهیدی
شوی زیر
ظلّ یار خورشیدی
شوی 1.23
رو بجو یار
خدایی را تو
زود چون
چنان كردی،
خدا یار تو
بود 1.24
آنكه بر
خلوت نظر بر
دوختست آخر
آن را هم ز یار
آموختست 1.25
خلوت از
اغیار باید، نی
ز یار پوستین
بهر دی آمد، نی
بهار 1.26
عقل با
عقل دگر دو تا
شود نور
افزون گشت و
ره پیدا شود 1.27
نفس با
نفس دگر خندان
شود ظلمت
افزون گشت و
ره پنهان شود 1.28
یار، چشم
توست ای مردِ
شكار از
خس و خاشاك،
او را پاك دار 1.29
هین به
جاروب زبان،
گردی مكن چشم را
از خس، ره
آوردی مكن 1.30
چون كه
مومن آینۀ
مومن بود روی او
ز آلودگی ایمن
بود 1.31
یار آیینه
است، جان را
در حَزَن بر رخ آیینه،
ای جان، دم
مزن 1.32
تا نپوشد
روی خود را در
دمت دَم
فرو بردن بباید
هر دمت 1.33
كم ز خاكی،
چونكه خاكی یار
یافت از
بهاری صد هزار
انوار یافت 1.34
آن درختی
كاو شود با یار
جفت از
هوای خوش ز سر
تا پا شكفت 1.35
در خزان
چون دید او یار
ِ خلاف در
كشید او رو و
سر زیر لحاف 1.36
گفت: یار
بَد، بلا
آشفتن است چون
كه او آمد، طریقم
خفتن است 1.37
پس بخسبم،
باشم از اصحاب
كهف به
ز دقیانوس
باشد خواب كهف
1.38
یقظه شان
مصروف دقیانوس
بود خوابشان
سرمایۀ ناموس
بود 1.39
خواب بیداریست
چون با دانش
است وای
بیداری كه با
نادان نشست 1.40
چون كه
زاغان خیمه
در
ُگلشن زدند بلبلان
پنهان شدند و
تن زدند 1.41
زآنكه بی
گلزار بلبل
خامش است غیبت
خورشید بیداری
ُكش است 1.42
آفتابا
ترك این گلشن
كنی تا
كه تحت الارض
را روشن كنی 1.43
آفتاب معرفت
را نقل نیست مشرق
او غیر جان و
عقل نیست 1.44
خاصه خورشید
كمالی كان سریست روز
و شب كردار او
روشنگریست 1.45
مطلع شمس
آی اگر اسكندری بعد
از آن هر جا روی
نیكوفری 1.46
بعد از آن
هر جا روی
مشرق شود شرقها
بر مشرقت عاشق
شود 1.47
حس خفاشت
سوی مغرب دوان حس
دُرّ پاشت سوی
مشرق روان 1.48
راه حس،
راه خران است
ای سوار ای
خران را تو
مزاحم، شرم
دار 1.49
پنج حسی
هست جز این
پنج حس آن
چو زر سرخ و این
حسها چو مس 1.50
اندر آن
بازار كایشان
ماهرند حس
مس را، چون حس
زر كی خرند؟ 1.51
حس ابدان،
قوتِ ظلمت میخورد حس
جان، از آفتابی
میچرد 1.52
ای ببرده
رَختِ حسها سوی
غیب دست،
چون موسی،
برون آور ز جیب
1.53
ای صفاتت
آفتاب معرفت و
آفتاب چرخ
بنده یك صفت 1.54
گاه خورشید
و گهی دریا شوی گاه
كوه قاف و، گه
عنقا شوی 1.55
تو نه این
باشی نه آن در
ذات خویش ای فزون
از وهمها و ز بیش
بیش 1.56
روح با
علمست و با
عقلست یار روح
را با تازی و
تركی چه كار؟ 1.57
از تو ای بی
نقش ِ با چندین
صوَر هم
مشبه، هم
موحد، خیره سر 1.58
گه مشبه
را موحد می
كند گه
موحد را صور
ره میزند 1.59
گه تو را
گوید ز مستی
بوالحسن یا صغیر
السّن و یا
رطب البدن 1.60
گاه نقش
خویش ویران می
كند از
پی تنزیه
جانان می كند 1.61
چشم حس را
هست مذهب
اعتزال دیدۀ
عقل است سنی
در وصال 1.62
سخرۀ حس
اند اهل
اعتزال خویش
را سُنی نمایند
از ضلال 1.63
هر كه در
حس ماند، او
معتزلیست گر چه گوید
سُنیم، از
جاهلیست 1.64
هر كه بیرون
شد ز حس، او سنی
است اهل
بینش، چشم حس
ِ خویش بست 1.65
* هر که از
حس خدا دید آیتی در
بر حق داشت
بهتر طاعتی 1.66
گر بدیدی
حس حیوان شاه
را پس
بدیدی گاو و
خر الله را 1.67
گر نبودی
حس دیگر مر
ترا جز
حس حیوان ز بیرون
هوا 1.68
پس بنی
آدم مكرم كی
بدی؟ كی
به حس مشترك
محرم شدی 1.69
نامصور یا
مصور گفتنت باطل
آمد بی ز صورت
رستنت 1.70
نامصور یا
مصور پیش اوست كاو
همه مغز است و
بیرون شد ز
پوست 1.71
گر تو كوری
نیست بر اعمی
حرج ور
نه رو كالصبر
مفتاح الفرج 1.72
پرده های
دیده را داروی
صبر هم
بسوزد هم
بسازد شرح صدر 1.73
آینه دل
چون شود صافی
و پاك نقشها
بینی برون از
آب و خاك 1.74
هم ببینی
نقش و هم نقاش
را فرش
دولت را و هم
فراش را 1.75
چون خلیل
آمد خیال یار
من صورتش
بت، معنی او
بت شكن 1.76
شكر یزدان
را كه چون او
شد پدید در
خیالش جان، خیال
خود بدید 1.77
خاك
درگاهت دلم را
میفریفت خاك بر
وی كاو ز خاكت
میشكیفت 1.78
گفتم: ار
خوبم پذیرم این
از او ور
نه خود خندید
بر من زشت رو 1.79
چاره آن
باشد كه خود
را بنگرم ور نه
او خندد مرا،
من كی خرم؟ 1.80
او جمیل
است و یحبّ
للجمال كی
جوان نو گزیند
پیر زال 1.81
طیبات از
بهر که للطیبین
خوب
خوبی را كند
جذب از یقین 1.82
* در هر آنچیزی
که تو ناظر شوی میکند
با جنس سیر ای
معنوی 1.83
در جهان
هر چیز چیزی
جذب كرد گرم
گرمی را كشید
و سرد سرد 1.84
قسم باطل،
باطلان را می
كشد باقیان
را میکِشند
اهل رَشد 1.85
ناریان مر
ناریان را جاذب
اند نوریان
مر نوریان را
طالب اند 1.86
* صاف را هم
صافیان طالب
شوند درد
را هم تیرگان
جاذب شوند 1.87
* زنگ را هم
زنگیان باشند یار روم
را با رومیان
افتاد کار 1.88
چشم چون
بستی ترا تاسه
گرفت نور
چشم از نور
روزن كی شكفت؟
1.89
چشم چون
بستی تو را
جان کندنیست چشم
را از نور
روزن صبر نیست
1.90
تاسه تو
جذب نور چشم
بود تا
بپیوندد به
نور روز زود 1.91
چشم باز
ار تاسه گیرد
مر ترا دان
كه چشم دل
ببستی، بر گشا 1.92
آن تقاضای
دو چشم دل
شناس كو
همی جوید ضیاء
بی قیاس 1.93
چون فراق
آن دو نور بی
ثبات تاسه
آوردت گشادی
چشمهات 1.94
پس فراق
آن دو نور پایدار تاسه
می آرد، مر آن
را پاس دار 1.95
او چو می
خواند مرا، من
بنگرم لایق
جذبم، و یا بد
پیكرم 1.96
گر لطیفی
زشت را در پی
كند تسخری
باشد كه او بر
وی كند 1.97
كی ببینم
روی خود را؟ ای
عجب تا
چه رنگم؟ همچو
روزم، یا چو
شب 1.98
نقش جان
خویش می جستم
بسی هیچ
می ننمود نقشم
از كسی 1.99
گفتم: آخر
آینه از بهر چیست؟ تا
بداند هر كسی
كه جنس كیست 1.100
آینه آهن
برای لونهاست آینه
سیمای جان،
سنگین بهاست 1.101
آینه جان
نیست الا روی یار روی
آن یاری كه
باشد زآن دیار 1.102
گفتم: ایدل
آینه كلّ را
بجو رو
به دریا، كار
برناید ز جو 1.103
زین طلب
بنده به كوی
تو رسید درد
مریم را به
خرما بُن كشید 1.104 |
