|
دفتر
دوم مثنوی تایپ
و تصحیح از
نسخه "کلاله
خاور"، توسط
حسین ُکرد . لطفا
ً اگر اشتباهی
یافتید آنرا
به سایت زیر
گزارش دهید. فایلهای
اصلی را میتوانید
از سایت زیر
کپی کنید: www.guidinglights.org 1. مقدمه
دفتر دوم 1.1
مدتی این
مثنوی تاخیر
شد مهلتی
بایست تا خون شیر
شد 1.2
تا نزاید
بخت تو فرزند
نو خون
نگردد شیر شیرین،
خوش شنو 1.3
چون ضیاء
الحق حُسام
الدین، عِنان باز
گردانید ز اوج
آسمان 1.4
چون به
معراج حقایق
رفته بود بی
بهارش غنچه ها
نشكفته بود 1.5
چون ز دریا
سوی ساحل باز
گشت چنگ
شعر مثنوی با
ساز گشت 1.6
مثنوی كه
صیقل ارواح
بود باز
گشتش روز
استفتاح بود 1.7
مطلع تاریخ
این سودا و
سود سال
هجرت ششصد و
شصت و دو بود 1.8
بلبلی ز ینجا
برفت و باز
گشت بهر
صید این معانی
باز گشت 1.9
ساعد شه
مسكن این باز
باد تا
ابد بر خلق این
در باز باد 1.10
آفت این
در هوا و شهوت
است ور
نه اینجا شربت
اندر شربت است
1.11
این دهان
بر بند تا بینی
عیان چشم
بند آن جهان،
حلق و دهان 1.12
ای دهان،
تو خود دهان
دوزخی وی
جهان، تو بر
مثال برزخی 1.13
نور ِ باقی،
پهلوی دنیای
دون شیر
ِ صافی، پهلوی
جوهای خون 1.14
چون در او
گامی زنی بی
احتیاط شیر
ِ تو خون میشود
از اختلاط 1.15
یك قدم زد
آدم اندر ذوق
ِ نفس شد
فراق ِ صدر
جنت طوق ِ نفس 1.16
همچو دیو
از وی فرشته میگریخت بهر
نانی، چند آب
چشم ریخت ؟ 1.17
گر چه یك
مو بُد گنه كو
جَسته بود لیك
آن مو در دو دیده
رسته بود 1.18
بود آدم دیدۀ
نور ِ قدیم موی
در دیده بود
كوهِ عظیم 1.19
گر در آن
حالت بكردی
مشورت در
پشیمانی نگفتی
معذرت 1.20
زآنكه با
عقلی چو عقلی
جفت شد مانع
بَد فعلی و
بَد گفت شد 1.21
نفس، با
نفس دگر چون یار
شد عقل
ِ جزوی، عاطل
و بی كار شد 1.22
چون ز
تنهایی تو ناهیدی
شوی زیر
ظلّ یار خورشیدی
شوی 1.23
رو بجو یار
خدایی را تو
زود چون
چنان كردی،
خدا یار تو
بود 1.24
آنكه بر
خلوت نظر بر
دوختست آخر
آن را هم ز یار
آموختست 1.25
خلوت از
اغیار باید، نی
ز یار پوستین
بهر دی آمد، نی
بهار 1.26
عقل با
عقل دگر دو تا
شود نور
افزون گشت و
ره پیدا شود 1.27
نفس با
نفس دگر خندان
شود ظلمت
افزون گشت و
ره پنهان شود 1.28
یار، چشم
توست ای مردِ
شكار از
خس و خاشاك،
او را پاك دار 1.29
هین به
جاروب زبان،
گردی مكن چشم را
از خس، ره
آوردی مكن 1.30
چون كه
مومن آینۀ
مومن بود روی او
ز آلودگی ایمن
بود 1.31
یار آیینه
است، جان را
در حَزَن بر رخ آیینه،
ای جان، دم
مزن 1.32
تا نپوشد
روی خود را در
دمت دَم
فرو بردن بباید
هر دمت 1.33
كم ز خاكی،
چونكه خاكی یار
یافت از
بهاری صد هزار
انوار یافت 1.34
آن درختی
كاو شود با یار
جفت از
هوای خوش ز سر
تا پا شكفت 1.35
در خزان
چون دید او یار
ِ خلاف در
كشید او رو و
سر زیر لحاف 1.36
گفت: یار
بَد، بلا
آشفتن است چون
كه او آمد، طریقم
خفتن است 1.37
پس بخسبم،
باشم از اصحاب
كهف به
ز دقیانوس
باشد خواب كهف
1.38
یقظه شان
مصروف دقیانوس
بود خوابشان
سرمایۀ ناموس
بود 1.39
خواب بیداریست
چون با دانش
است وای
بیداری كه با
نادان نشست 1.40
چون كه
زاغان خیمه
در
ُگلشن زدند بلبلان
پنهان شدند و
تن زدند 1.41
زآنكه بی
گلزار بلبل
خامش است غیبت
خورشید بیداری
ُكش است 1.42
آفتابا
ترك این گلشن
كنی تا
كه تحت الارض
را روشن كنی 1.43
آفتاب معرفت
را نقل نیست مشرق
او غیر جان و
عقل نیست 1.44
خاصه خورشید
كمالی كان سریست روز
و شب كردار او
روشنگریست 1.45
مطلع شمس
آی اگر اسكندری بعد
از آن هر جا روی
نیكوفری 1.46
بعد از آن
هر جا روی
مشرق شود شرقها
بر مشرقت عاشق
شود 1.47
حس خفاشت
سوی مغرب دوان حس
دُرّ پاشت سوی
مشرق روان 1.48
راه حس،
راه خران است
ای سوار ای
خران را تو
مزاحم، شرم
دار 1.49
پنج حسی
هست جز این
پنج حس آن
چو زر سرخ و این
حسها چو مس 1.50
اندر آن
بازار كایشان
ماهرند حس
مس را، چون حس
زر كی خرند؟ 1.51
حس ابدان،
قوتِ ظلمت میخورد حس
جان، از آفتابی
میچرد 1.52
ای ببرده
رَختِ حسها سوی
غیب دست،
چون موسی،
برون آور ز جیب
1.53
ای صفاتت
آفتاب معرفت و
آفتاب چرخ
بنده یك صفت 1.54
گاه خورشید
و گهی دریا شوی گاه
كوه قاف و، گه
عنقا شوی 1.55
تو نه این
باشی نه آن در
ذات خویش ای فزون
از وهمها و ز بیش
بیش 1.56
روح با
علمست و با
عقلست یار روح
را با تازی و
تركی چه كار؟ 1.57
از تو ای بی
نقش ِ با چندین
صوَر هم
مشبه، هم
موحد، خیره سر 1.58
گه مشبه
را موحد می
كند گه
موحد را صور
ره میزند 1.59
گه تو را
گوید ز مستی
بوالحسن یا صغیر
السّن و یا
رطب البدن 1.60
گاه نقش
خویش ویران می
كند از
پی تنزیه
جانان می كند 1.61
چشم حس را
هست مذهب
اعتزال دیدۀ
عقل است سنی
در وصال 1.62
سخرۀ حس
اند اهل
اعتزال خویش
را سُنی نمایند
از ضلال 1.63
هر كه در
حس ماند، او
معتزلیست گر چه گوید
سُنیم، از
جاهلیست 1.64
هر كه بیرون
شد ز حس، او سنی
است اهل
بینش، چشم حس
ِ خویش بست 1.65
* هر که از
حس خدا دید آیتی در
بر حق داشت
بهتر طاعتی 1.66
گر بدیدی
حس حیوان شاه
را پس
بدیدی گاو و
خر الله را 1.67
گر نبودی
حس دیگر مر
ترا جز
حس حیوان ز بیرون
هوا 1.68
پس بنی
آدم مكرم كی
بدی؟ كی
به حس مشترك
محرم شدی 1.69
نامصور یا
مصور گفتنت باطل
آمد بی ز صورت
رستنت 1.70
نامصور یا
مصور پیش اوست كاو
همه مغز است و
بیرون شد ز
پوست 1.71
گر تو كوری
نیست بر اعمی
حرج ور
نه رو كالصبر
مفتاح الفرج 1.72
پرده های
دیده را داروی
صبر هم
بسوزد هم
بسازد شرح صدر 1.73
آینه دل
چون شود صافی
و پاك نقشها
بینی برون از
آب و خاك 1.74
هم ببینی
نقش و هم نقاش
را فرش
دولت را و هم
فراش را 1.75
چون خلیل
آمد خیال یار
من صورتش
بت، معنی او
بت شكن 1.76
شكر یزدان
را كه چون او
شد پدید در
خیالش جان، خیال
خود بدید 1.77
خاك
درگاهت دلم را
میفریفت خاك بر
وی كاو ز خاكت
میشكیفت 1.78
گفتم: ار
خوبم پذیرم این
از او ور
نه خود خندید
بر من زشت رو 1.79
چاره آن
باشد كه خود
را بنگرم ور نه
او خندد مرا،
من كی خرم؟ 1.80
او جمیل
است و یحبّ
للجمال كی
جوان نو گزیند
پیر زال 1.81
طیبات از
بهر که للطیبین
خوب
خوبی را كند
جذب از یقین 1.82
* در هر آنچیزی
که تو ناظر شوی میکند
با جنس سیر ای
معنوی 1.83
در جهان
هر چیز چیزی
جذب كرد گرم
گرمی را كشید
و سرد سرد 1.84
قسم باطل،
باطلان را می
كشد باقیان
را میکِشند
اهل رَشد 1.85
ناریان مر
ناریان را جاذب
اند نوریان
مر نوریان را
طالب اند 1.86
* صاف را هم
صافیان طالب
شوند درد
را هم تیرگان
جاذب شوند 1.87
* زنگ را هم
زنگیان باشند یار روم
را با رومیان
افتاد کار 1.88
چشم چون
بستی ترا تاسه
گرفت نور
چشم از نور
روزن كی شكفت؟
1.89
چشم چون
بستی تو را
جان کندنیست چشم
را از نور
روزن صبر نیست
1.90
تاسه تو
جذب نور چشم
بود تا
بپیوندد به
نور روز زود 1.91
چشم باز
ار تاسه گیرد
مر ترا دان
كه چشم دل
ببستی، بر گشا 1.92
آن تقاضای
دو چشم دل
شناس كو
همی جوید ضیاء
بی قیاس 1.93
چون فراق
آن دو نور بی
ثبات تاسه
آوردت گشادی
چشمهات 1.94
پس فراق
آن دو نور پایدار تاسه
می آرد، مر آن
را پاس دار 1.95
او چو می
خواند مرا، من
بنگرم لایق
جذبم، و یا بد
پیكرم 1.96
گر لطیفی
زشت را در پی
كند تسخری
باشد كه او بر
وی كند 1.97
كی ببینم
روی خود را؟ ای
عجب تا
چه رنگم؟ همچو
روزم، یا چو
شب 1.98
نقش جان
خویش می جستم
بسی هیچ
می ننمود نقشم
از كسی 1.99
گفتم: آخر
آینه از بهر چیست؟ تا
بداند هر كسی
كه جنس كیست 1.100
آینه آهن
برای لونهاست آینه
سیمای جان،
سنگین بهاست 1.101
آینه جان
نیست الا روی یار روی
آن یاری كه
باشد زآن دیار 1.102
گفتم: ایدل
آینه كلّ را
بجو رو
به دریا، كار
برناید ز جو 1.103
زین طلب
بنده به كوی
تو رسید درد
مریم را به
خرما بُن كشید 1.104
دیدۀ تو
چون دلم را دیده
شد صد
دل نادیده غرق
دیده شد 1.105
آینه كلی
بر آوردم ز
دود دیدم
اندر آینه نقش
تو بود 1.106
آینه کلی
ترا دیدم ابد دیدم
اندر چشم تو
من نقش خود 1.107
گفتم: آخر
خویش را من یافتم در
دو چشمش راه
روشن یافتم 1.108
گفت: وهمم
كان خیال توست
هان ذات
خود را از خیال
خود بدان 1.109
نقش من از
چشم تو آواز
داد كه
منم تو، تو منی
در اتحاد 1.110
كاندر این
چشم منیر بی
زوال از
حقایق راه كی یابد
خیال 1.111
در دو چشم
غیر من تو نقش
خود گر
ببینی آن خیالی
دان و رد 1.112
آنكه سرمۀ
نیستی در میكشد باده
از تصویر شیطان
میچشد 1.113
چشم او
خانه خیال است
و عدم نیستها
را هست بیند
لاجرم 1.114
چشم من
چون سرمه دید
از ذوالجلال خانه
هستی است، نی
خانه خیال 1.115
تا یكی مو
باشد از تو پیش
چشم در
خیالت گوهری
باشد چو یشم 1.116
یشم را
آنگه شناسی از
گهر كز
خیال خود كنی
كلی عبر 2. هِلال
پنداشتن آن
شخص خیال را
در عهد عمر و
تنبیه نمودن
او را 2.1
یك حكایت
بشنو ای گوهر
شناس تا
بدانی تو عیان
را از قیاس 2.2
ماه روزه
گشت در عهد
عمر بر
سر كوهی دویدند
آن نفر 2.3
تا هلال
روزه را گیرند
فال آن
یكی گفت: ای
عمر، اینك
هلال 2.4
چون عمر
بر آسمان مه
را ندید گفت:
كاین مه از خیال
تو دمید 2.5
ور نه من بیناترم
افلاك را چون نمی
بینم هلال پاك
را 2.6
گفت: تر كن
دست و بر ابرو
بمال آن
گهان تو بر
نگر سوی هلال 2.7
چون كه او
تر كرد ابرو،
مه ندید گفت:
ای شه نیست،
مه شد ناپدید 2.8
گفت: آری
موی ابرو شد
كمان سوی
تو افكند تیری
از گمان 2.9
* چون یکی
مو کژ شد از
ابروی او شکل ماه
نو نمود آن موی
او 2.10
موی كج
چون پردۀ گردون
شود چون
همه اجزات كج
شد، چون بود؟ 2.11
چونكه موئی
كج شد، او را
راه زد تا
به دعوی لاف دید
ماه زد 2.12
راست كن
اجزات را از
راستان سر
مكش از راست،
رو ز آن آستان 2.13
هم ترازو
را، ترازو
راست كرد هم
ترازو را،
ترازو كاست
كرد 2.14
هر كه با
ناراستان هم
سنگ شد در
كمی افتاد و
عقلش دنگ شد 2.15
رو
أَشِدَّاءُ
عَلَی
الْكُفَّارِ
باش خاك
بر دل داری اغیار
پاش 2.16
بر سر اغیار
چون شمشیر باش هین
مكن روباه بازی
شیر باش 2.17
تا ز غیرت
از تو یاران
نگسلند زآنكه
آن خاران عدوی
این گلند 2.18
آتش اندر
زن به گرگان
چون سپند زآنكه این
گرگان عدوی یوسفند 2.19
جان بابا،
گویدت ابلیس هین تا
به دم بفریبدت
دیو لعین 2.20
این چنین
تلبیس با
بابات كرد آدمی
را آن سیه رخ،
مات كرد 2.21
بر سر
شطرنج چُست
است این غراب تو مبین
بازی به چشم نیم
خواب 2.22
زآنكه فرزین
بندها داند بسی كو
بگیرد در گلویت
چون خسی 2.23
در گلو
ماند خس او
سالها چیست
آن خس؟ مهر
جاه و مالها 2.24
مال خس
باشد، چو هست
آن بی ثبات در
گلویت مانع آب
حیات 2.25
گر برد
مالت عدوی پر
فنی ره
زنی را، برده
باشد ره زنی 3. دزدیدن
شخصی ماری را
از مارگیری و
گزیدن و کشتن
او 3.1
دزدكی از
مارگیری مار
برد ز
ابلهی آن را
غنیمت می شمرد 3.2
وارهید آن
مارگیر از زخم
مار مار
ُكشت آن دزد
خود را زار
زار 3.3
مارگیرش دید
پس بشناختش گفت:
از جان مار من
پرداختش 3.4
در دعا می
خواستی جانم
از او كش
بیابم مار
بستانم از او 3.5
شكر حق را
كان دعا مردود
شد من
زیان پنداشتم
آن سود شد 3.6
بس دعاها
كان زیان است
و هلاك وز
كرم می نشنود یزدان
پاك 3.7
* مصلح است
و مصلحت را
داند او کان
دعا را باز میگرداند
او 3.8
* وان دعا
گوینده شاکی میشود میبرد
ظن بَد و، آن
بَد بود 3.9
* می
نداند کو بلای
خویش خواست وز
کرم حق آن بدو
ناورد راست 4.
التماس كردن
همراه عیسی علیه
السلام از او
زنده كردن
استخوان را 4.1
گشت با عیسی
یكی ابله رفیق استخوانها
دید در گور عمیق
4.2
گفت: ای
روح الله، آن
نام سنی كه
بدان تو مرده
زنده میكنی 4.3
مر مرا
آموز تا احسان
كنم استخوانها
را بدان با
جان كنم 4.4
گفت: خامش
كن، كه این
كار تو نیست لایق
انفاس و گفتار
تو نیست 4.5
كان نفس
خواهد ز باران
پاك تر وز
فرشته در روش
چالاكتر 4.6
عمرها بایست
کادم پاك شد تا
امین مخزن
افلاك شد 4.7
خود گرفتی
این عصا در
دستِ راست دست
را دستان ِ
موسی از كجاست
؟ 4.8
گفت: اگر
من نیستم
اسرار خوان هم
تو بر خوان
نام را بر
استخوان 4.9
گفت عیسی: یارب
این اسرار چیست؟ میل این
ابله در این
گفتار چیست؟ 4.10
چون غم
خود نیست این
بیمار را؟ چون
غم جان نیست این
مُردار را؟ 4.11
مُرده خود
را رها كردست
او مرده
بیگانه را جوید
رفو 4.12
گفت حق:
ادبار، گر
ادبار جوست خار
روئیده جزای
كِشتِ اوست 4.13
آن كه تخم
ِ خار كارد در
جهان هان
و هان او را
مجو در
ُگلستان 4.14
گر
ُگلی گیرد به
كف، خاری شود ور
سوی یاری رود،
ماری شود 4.15
كیمیای
زهر ِ مار است
آن شقی بر
خلافِ كیمیای
متقی 4.16
* هین مکن
بر قول و فعلش
اعتمید کو
ندارد میوه ای
ما نند بید 5.
اندرز كردن
صوفی خادم را
در تیمار داشت
بهیمه و لاحول
گفتن خادم 5.1
صوفیی می
گشت در دور
افق تا
شبی در خانقاهی
شد ُقنق 5.2
یك بهیمه
داشت در آخُر
ببست او
به صدر صُفه
با یاران نشست
5.3
پس مراقب
گشت با یاران
خویش دفتری
باشد حضور یار
بیش 5.4
دفتر صوفی
سواد حرف نیست جز
دل اسپید
همچون برف نیست
5.5
زادِ
دانشمند،
آثار قلم زاد
صوفی چیست؟
انوار قدم 5.6
همچو صیادی
سوی اشكار شد گام
آهو دید و بر
آثار شد 5.7
چند گاهش
گام آهو در
خور است بعد
از آن خود ناف
آهو رهبر است 5.8
چون كه
شكر گام كرد و
ره بُرید لاجرم
زآن گام در
كامی رسید 5.9
رفتن یك
منزلی بر بوی
ناف بهتر
از صد منزل
گام و طواف 5.10
* سیر زاهد
هر مهی تا پیشگاه سیر
عارف هر دمی
تا تخت شاه 5.11
آن دلی كو
مطلع
مهتابهاست بهر
عارف فتحت
ابوابهاست 5.12
با تو دیوار
است و با ایشان
در است با
تو سنگ و با عزیزان
گوهر است 5.13
آنچه تو
در آینه بینی
عیان پیر
اندر خشت بیند
بیش از آن 5.14
پیر ایشان
اند، كاین
عالم نبود جان
ایشان بود در
دریای جود 5.15
پیش از این
تن، عمرها
بگذاشتند پیشتر
از كشت، بر
برداشتند 5.16
پیشتر از
نقش، جان
پذرفته اند پیشتر
از بحر،
دُرّها سفته
اند 6. مشورت
کردن خدای
تعالی با
فرشتگان در ایجاد
خلق 6.1
مشورت می
رفت در ایجاد
خلق جانشان
در بحر قدرت
تا به حلق 6.2
چون ملایك
مانع آن می
شدند بر
ملایك خفیه
خنبك می زدند 6.3
مطلع بر
نقش هر كه هست
شد پیش
از آن كاین
نفس كل، پا
بست شد 6.4
پیشتر ز
افلاك، كیوان
دیده اند پیشتر
از دانه ها
نان دیده اند 6.5
بی دماغ و
دل، پر از
فكرت بدند بی
سپاه و جنگ بر
نصرت زدند 6.6
آن عیان
نسبت به ایشان
فكرت است ور نه
خود نسبت به
دوران رویت
است 6.7
* فکر چه؟
آنجا همه نور
است پاک بهر
توست این لفظ
فکر ای فکرناک
6.8
فكرت از
ماضی و مستقبل
بود چون
از این دو رست
مشكل حل شود 6.9
دیده چون
بی كیف هر با كیف
را دیده
پیش از كان صحیح
و زیف را 6.10
پیشتر از
خلقت انگورها خورده
می ها و نموده
شورها 6.11
در تموز
گرم می بینند
دی در
شعاع شمس می بینند
فی 6.12
در دل
انگور می را دیده
اند در
فنای محض شی
را دیده اند 6.13
روح از
انگور، می را
دیده است روح از
معدوم، شی را
دیده است 6.14
آسمان در
دور ایشان
جرعه نوش آفتاب
از جودشان
زربفت پوش 6.15
چون از ایشان
مجتمع بینی دو
یار هم
یكی باشند و
هم ششصد هزار 6.16
بر مثال
موجها
اعدادشان در
عدد آورده
باشد بادشان 6.17
مفترق شد
آفتاب جانها در
درون روزن
ابدانها 6.18
چون نظر
بر قرص داری،
خود یكیست آنكه
شد محجوب
ابدان در شكیست
6.19
تفرقه در
روح حیوانی
بود نفس
واحد روح
انسانی بود 6.20
چون كه حق
رشّ علیهم
نورهُ مفترق
هرگز نگردد
نور او 6.21
* روح
انسانی کنفس
واحده است روح
حیوانی سفال
جامده است 6.22
* عقل جز از
رمز این آگاه
نیست واقف
این سِرّ بجز
الله نیست 6.23
* عقل را
خود با چنین
سودا چه کار؟ َکرّ
مادر زاد را
سُرنا چکار؟ 6.24
یك زمان
بگذار ای همره
ملال تا
بگویم وصف خالی
زآن جمال 6.25
در بیان
ناید جمال خال
او هر
دو عالم چیست؟
عكس خال او 6.26
چون كه من
از خال خوبش
دم زنم نطق
می خواهد كه
بشكافد تنم 6.27
همچو موری
اندر این خرمن
خوشم تا
فزون از خویش
باری می كشم 6.28
كی گذارد
آنكه رشك روشنی
است تا
بگویم آنچه
فرض و گفتنی
است 7. بسته
شدن تقریر معنی
حكایت به سبب
میل مستمعان
به استماع
ظاهر 7.1
بحر، كف پیش
آرد و، سدّی
كند جر
كند، از بعد
جر، مدّی كند 7.2
این زمان
بشنو چه مانع
شد مگر مستمع
را رفت دل جای
دگر 7.3
خاطرش شد
سوی صوفی قنق اندر
آن سودا فرو
شد تا عُنق 7.4
لازم آمد
باز رفتن زین
مقال سوی
آن افسانه بهر
وصف حال 7.5
صوفی صورت
مپندار ای عزیز همچو
طفلان، تا كی
از جوز و مویز؟ 7.6
جسم ما
جوز و مویز
است ای پسر گر
تو مردی، زین
دو چیز اندر
گذر 7.7
ور تو
اندر بگذری،
اكرام حق بگذراند
مر ترا از نه
طبق 8. التزام
کردن خادم تیمار
بهیمه را و
تخلف نمودن 8.1
بشنو
اكنون صورت
افسانه را لیك
هین، از َكه
جدا كن دانه
را 8.2
حلقه آن
صوفیان مستفید چونكه
در وجد و طرب
آخر رسید 8.3
خوان بیاوردند
بهر میهمان از
بهیمه یاد
آورد آن زمان 8.4
گفت خادم
را كه: در آخُر
برو راست
كن بهر بهیمه
كاه و جو 8.5
گفت: لا
حول، این چه
افزون گفتن
است ؟ از
قدیم این
كارها كار من
است 8.6
گفت: تر كن
آن جوش را از
نخست كان
خرک پیر است و
دندانهاش سست 8.7
گفت:
لاحول، این چه
می گویی مها؟ از من
آموزند این
ترتیبها 8.8
گفت:
پالانش فرو نه
پیش پیش داروی
منبل بنه بر
پشت ریش 8.9
گفت:
لاحول آخر این
حكمت گزار جنس
تو مهمانم آمد
صد هزار 8.10
جمله راضی
رفته اند از پیش
ما هست
مهمان جان ما
و خویش ما 8.11
گفت: آبش
ده و لیكن شیر
گرم گفت:
لاحول از توام
بگرفت شرم 8.12
گفت: اندر
جو تو كمتر
كاه كن گفت:
لاحول این سخن
كوتاه كن 8.13
گفت: جایش را
بروب از سنگ و
پُشك ور
بود تر، ریز
بر وی خاك خشك 8.14
گفت:
لاحول ای پدر
لاحول كن با رسول
اهل كمتر گو
سخن 8.15
گفت:
بستان شانه
پشت خر بخار گفت:
لاحول ای پدر
شرمی بدار 8.16
* گفت: دم
افسار را کوته
ببند تا
ز غلطیدن نیفد
او ببند 8.17
* گفت:
لاحول، ای پدر
چندین منال بهر
خر چندین مرو
اندر جوال 8.18
* گفت: بر
پشتش فکن جل
زودتر زانکه
شب سرماست ای
کان هنر 8.19
* گفت:
لاحول، ای پدر
چندین مگو استخوان
در شیر نبود،
تو مجو 8.20
* من ز
تو استاترم در
فن خود میهمان
آید مرا از نیک
و بد 8.21
* لایق
هر میهمان
خدمت کنم من ز
خدمت چون گل و
چون سوسنم 8.22
خادم این گفت
و میان بربست
چُست گفت:
رفتم كاه و جو
آرم نخست 8.23
رفت و از
آخُر نكرد او
هیچ یاد خواب
خرگوشی بدان
صوفی فتاد 8.24
رفت خادم
جانب اوباش
چند كرد
بر اندرز صوفی
ریش خند 8.25
صوفی از
ره مانده بود
و شد دراز خوابها
می دید با چشم
فراز 8.26
كان خرش
در چنگ گرگی
مانده بود پاره
ها از پشت و
رانش میربود 8.27
گفت:
لاحول این چه
مالیخولیاست ای
عجب آن خادم
مشفق كجاست 8.28
باز می دید
آن خرش در
راهرو گه
به چاهی می
فتاد و گه به
گو 8.29
گونگون می
دید ناخوش
واقعه فاتحه
میخواند با
القارعه 8.30
گفت: چاره
چیست؟ یاران
جَسته اند رفته
اند و جمله
درها بسته اند 8.31
باز می
گفت: ای عجب
کان خادمك نی
كه با ما گشت
هم نان و نمك؟ 8.32
من نكردم
با وی الا
لطف، ولین او
چرا با من كند
بر عكس؟ كین 8.33
هر عداوت
را سبب باید
سند ور
نه جنسیت وفا
تلقین كند 8.34
باز می
گفت: آدم با
لطف وجود كی بر آن
ابلیس جوری
كرده بود؟ 8.35
آدمی مر
مار و كژدم را
چه كرد؟ كه
همی خواهد مر
او را مرگ و
درد 8.36
گرگ را
خود خاصیت بدریدن
است این
حسد در خلق
آخر روشن است 8.37
باز می
گفت: این گمان
بد خطاست بر
برادر این چنین
ظنم چراست؟ 8.38
باز گفتی:
حزم سوء الظن
توست هر
كه بد ظن نیست،
كی ماند درست؟
8.39
صوفی اندر
وسوسه، و آن
خر چنان كه
چنان بادا جز
ای دشمنان 8.40
آن خر مسكین
میان خاك و
سنگ كژ
شده پالان دریده
پالهنگ 8.41
خسته از
ره، جمله شب بی
علف گاه
در جان كندن
و، گه در تلف 8.42
خر همه شب
ذكر گویان، کای
اله جو
رها كردم، كم
از یك مشت كاه 8.43
با زبان
حال می گفت: ای
شیوخ رحمتی
كه سوختم زین
خام شوخ 8.44
آنچه آن
خر دید از رنج
و عذاب مرغ
خاكی بیند
اندر سیل آب 8.45
بس به
پهلو گشت آن
شب تا سحر آن خر بیچاره
از جوع البقر 8.46
* ناله میکرد
از فراق کاه
وجو مستمند
از اشتیاق کاه
و جو 8.47
* همچنین
در محنت و در
درد و سوز نالها میکرد
از شب تا بروز 8.48
روز شد
خادم بیامد
بامداد زود
پالان جست بر
پشتش نهاد 8.49
خر فروشانه
دو سه زخمش
بزد كرد
با خر آنچه با
سگ می سزد 8.50
خر جهنده
گشت از تیزی نیش كو
زبان تا خر
بگوید حال خویش؟
9. گمان
بردن كاروانیان
كه مگذ بهیمه
صوفی رنجور
است 9.1
چونكه صوفی
بر نشست و شد
روان رو
در افتادن
گرفت او هر
زمان 9.2
هر زمانش
خلق بر می
داشتند جمله
رنجورش همی
پنداشتند 9.3
آن یكی
گوشش همی پیچید
سخت و
آندگر در زیر
گامش جست لخت 9.4
و آن دگر
در نعل او می
جست سنگ و
آن دگر در چشم
او می دید رنگ 9.5
باز می
گفتند: ای شیخ
این ز چیست؟ دی نمی
گفتی كه شكر این
خر قویست؟ 9.6
گفت: آن خر
كاو به شب
لاحول خورد جز بدین
شیوه نباشد
راه برد 9.7
چونكه قوت
خر به شب
لاحول بود شب
مسبح بود و
روز اندر سجود 9.8
* چون
ندارد کس غم
تو ممتحن خویش
کار خویش باید
ساختن 9.9
آدمی
خوارند اغلب
مردمان از
سلام علیكشان
كم جو امان 9.10
خانه دیو
است دلهای همه كم
پذیر از دیو
مردم دمدمه 9.11
از دم دیو
آنكه او لاحول
خورَد هم
چو آن خر در سر
آید در نبرد 9.12
هر كه در
دنیا خورد تلبیس
دیو و
ز عدوی دوست
رو تعظیم و ریو 9.13
در ره
اسلام و بر
پول صراط در سر آید
همچو آن خر از
ُخباط 9.14
عشوه های یار
بد منیوش هین دام
بین، ایمن مرو
تو بر زمین 9.15
صد هزار
ابلیس لاحول
آر بین آدما
ابلیس را در
مار بین 9.16
دم دهد گوید
ترا ای جان و
دوست تا
چو قصابی كشد
از دوست پوست 9.17
دم دهد تا
پوستت بیرون
كشد وای
آن كز دشمنان
افیون چشد 9.18
سر نهد بر
پای تو قصاب
وار دم
دهد تا خونت ریزد
زار زار 9.19
همچو شیران،
صید خود را خویش
ُكن ترك
عشوه اجنبی و
خویش كن 9.20
همچو خادم
دان مراعات
خسان بی
كسی بهتر ز
عشوه ناكسان 9.21
در زمین
مردمان خانه
مكن كار
خود كن كار بیگانه
مكن 9.22
كیست بیگانه
تن خاكی تو كز
بر ای اوست
غمناكی تو 9.23
تا تو تن
را چرب و شیرین
میدهی جوهر
جان را نبینی
فربهی 9.24
گر میان
مُشك تن را جا
شود روز
مردن گند او پیدا
شود 9.25
مشك را بر
تن مزن بر دل
بمال مشك
چه بود؟ نام
پاك ذو الجلال
9.26
آن منافق
مشك بر تن می
نهد روح
را در قعر
گلخن می نهد 9.27
بر زبان
نام حق و، در
جان او گندها
از فكر بی ایمان
او 9.28
ذكر با او
همچو سبزۀ
گلخن است بر سر
مبرز، گل است
و سوسن است 9.29
آن نبات
آن جا یقین
عاریت است جای
آن گل مجلس
است و عشرت
است 9.30
طیبات آمد
به سوی طیبین مر
خبیثین را خبیثات
است هین 9.31
كین مدار،
آنها كه از كین
گمرهند گورشان
پهلوی كین
داران نهند 9.32
اصل كینه
دوزخ است و، كین
تو جزو
آن كل است و
خصم دین تو 9.33
چون تو
جزو دوزخی هین
هوش دار جزو
سوی كل خود گیرد
قرار 9.34
* ور تو جزو
جنتی ای
نامدار عیش
تو باشد چوجنت
پایدار 9.35
تلخ با
تلخان یقین
ملحق شود كی دم
باطل قرین حق
شود؟ 9.36
ای برادر
تو همان اندیشه
ای ما
بقی تو
استخوان و ریشه
ای 9.37
گر گل است
اندیشۀ تو
گلشنی ور
بود خاری تو هیمۀ
گلخنی 9.38
گر گلابی،
بر سر و جیبت
زنند ور
تو چون بولی،
برونت افكنند 9.39
طبلها در
پیش عطاران ببین جنس
را با جنس خود كرده
قرین 9.40
* تو رهائی
جو ز ناجنسان
بجد صحبت
ناجنس گور است
و لحد 9.41
جنسها با
جنسها آمیخته زین
تجانس زینتی
انگیخته 9.42
گر در آمیزند
عود و شِكرش برگزیند
یك یك از همدیگرش
9.43
طبلها
بشكست و جانها
ریختند نیك
و بد در همدگر
آمیختند 9.44
* حق
فرستاد انبیا
را بهر این تا
جدا گردد از ایشان
کفر و دین 9.45
حق فرستاد
انبیا را با
ورق تا
گزید این دانه
ها را بر طبق 9.46
* مومن و
کافر مسلمان
وجهود پیش
از ایشان جمله
یکسان مینمود 9.47
پیش از ایشان
ما همه یكسان
بدیم كس
ندانستی كه ما
نیك و بدیم 9.48
بود نقد
وقلب در عالم
روان چون
جهان شب بود و
ما چون شب
روان 9.49
تا بر آمد
آفتاب انبیا گفت:
ای غش دور شو،
صافی بیا 9.50
چشم داند
فرق كردن رنگ
را چشم
داند لعل را و
سنگ را 9.51
چشم داند
گوهر و خاشاك
را چشم
را زآن می خلد
خاشاكها 9.52
دشمن
روزند این
قلابكان عاشق
روزند آن زرهای
كان 9.53
زآنكه روز
است آینۀ تعریف
او تا
ببیند اشرفی
تشریف او 9.54
حق قیامت
را لقب زآن
روز كرد روز
بنماید جمال
سرخ و زرد 9.55
پس حقیقتِ
روز، سّر اولیاست روز
پیش مهرشان
چون سالهاست 9.56
عكس راز
مرد حق دانید
روز عكس
ستاریش، شام
چشم دوز 9.57
زآن سبب
فرمود یزدان،
وَ الضحی وَ
الضُّحی نور ضمیر
مصطفی 9.58
قول دیگر
كاین ضُحی را
خواست دوست از
برای آنكه این
هم عكس اوست 9.59
ورنه، بر
فانی قسم گفتن
خطاست خود
فنا چه لایق
گفت خداست؟ 9.60
از خلیلی
لا اُحب الافلین پس
فنا چون خواست
رب العالمین؟ 9.61
لا
أُحِبُّ
الْآفِلِینَ
گفت آن خلیل كی
فنا خواهد از
این رب جلیل؟ 9.62
باز وَ
اللَّیلِ
است، ستاری او وین
تن خاكیّ
زنگاری او 9.63
آفتابش
چون بر آمد
زآن فلك با
شب تن گفت: هین
ما ودّعك 9.64
وصل پیدا
گشت از عین
بلا زآن
حلاوت شد
عبارت ما قلی 9.65
هر عبارت
خود نشان حالتیست حال
چون دست و،
عبارت آلتیست 9.66
آلت زرگر
به دست كفشگر همچو
دانۀ كشت كرده
ریگ در 9.67
و آلت
اسكاف پیش
بَرزگر پیش
سگ نِه
استخوان، نه پیش
خر 9.68
بود انا
الحق در لب
منصور نور بود
انا الله در
لب فرعون زور 9.69
شد عصا
اندر كف موسی
گوا شد
عصا اندر كف
ساحر هبا 9.70
زین سبب عیسی
بدان همراه
خَود در
نیاموزید آن
اسم صمد 9.71
كو نداند،
نقص بر آلت
نهد سنگ
بر گل زن تو،
آتش كی جهد؟ 9.72
دست و آلت
همچو سنگ و
آهن است جفت
باید جفت شرط
زادن است 9.73
آن كه بی
جفت است و بی
آلت یكیست در
عدد شك است و
آن یك بی شكیست
9.74
آنكه دو
گفت و سه گفت و
بیش ازین متفق
باشند در واحد
یقین 9.75
احولی چون
رفع شد، یكسان
شوند آن
دو سه گویان، یكی
گویان شوند 9.76
گر یكی گویی
تو در میدان
او گرد
برمیگرد، از
چوگان او 9.77
گوی آنگه
راست و بی
نقصان شود كو ز
زخم دست شه
رقصان شود 9.78
گوش دار ای
احول اینها را
به هوش داروی
دیده بكش از
راه گوش 9.79
بس كلام
پاك در دلهای
كور می
نپاید میرود
تا اصل نور 9.80
و آن فسون
دیو در دلهای
كژ می
رود چون كفش
كژ در پای كژ 9.81
گر چه
حكمت را به
تكرار آوری چون
تو نا اهلی،
شود از تو بری 9.82
ور چه بنویسی
نشانش میكنی ور
چه میلافی بیانش
میكنی 9.83
او ز تو رو
در كشد ای پر
ستیز بندها
را بگسلد بهر
گریز 9.84
ور نخوانی
و ببیند سوز
تو علم
باشد مرغ دست
آموز تو 9.85
او نپاید
پیش هر
نااوستا همچو
باز شه، به
خانۀ روستا 10. یافتن
پادشاه باز خویش
را در خانۀ
كمپیر و مبتلا
شدن 10.1
علم آن
باز است، كو
از شه گریخت سوی
آن كمپیر كاو
می آرد بیخت 10.2
تا كه
ُتتماجی پزد
اولاد را دید آن
باز خوش و خوش
زاد را 10.3
پایكش بست
و پرش كوتاه
كرد ناخنش
ببرید و قوتش
كاه كرد 10.4
گفت:
نااهلان
نكردندت به
ساز پَر
فزود از حد و
ناخن شد دراز 10.5
دست هر
نااهل بیمارت
كند سوی
مادر آ، كه تیمارت
كند 10.6
مِهر جاهل
را چنین دان ای
رفیق كژ
رود جاهل همیشه
در طریق 10.7
* جاهل ار
با تو نماید
همدلی عاقبت
زخمت زند از
جاهلی 10.8
روز شه در
جستجو بی گاه
شد سوی
آن كمپیر و آن
خرگاه شد 10.9
دید ناگه
باز را در دود
و گرد شه
بر او بگریست
زار و نوحه كرد 10.10
گفت: هر
چند این جزای
كار توست كه نباشی
در وفای ما
درست 10.11
چون كنی
از خلد در
دوزخ فرار؟ غافل
از لا یستوی،
اصحاب نار 10.12
این سزای
آنكه از شاه
خبیر خیره
بگریزد به خانۀ
گنده پیر 10.13
* گنده پیر
جاهل این دنیا
دنیست هر
که مایل شد
بدو خوار و غبیست
10.14
* هست دنیا
جاهل و جاهل
پرست عاقل
آن باشد که زین
جاهل برست 10.15
* هر که با
جاهل بود
همراز باز آن
رسد با او که
با آن شاهباز 10.16
باز میمالید
پر بر دست شاه بی
زبان می گفت:
من كردم گناه 10.17
پس كجا
نالد؟ كجا
زارد لئیم؟ گر
تو نپذیری بجز
نیك؟ ای كریم 10.18
* سَر
کجا بنهد ظلوم
شرمسار؟ جز
بدرگاه تو ای آمرزگار
10.19
لطف شه
جان را، جنایتجو
كند ز
آنكه شه هر
زشت را نیكو
كند 10.20
رو مكن
زشتی كه نیكیهای
ما زشت
آید پیش آن زیبای
ما 10.21
خدمت خود
را سزا پنداشتی تو
لوای جرم از
آن افراشتی 10.22
چون تو را
ذكر و دعا
دستور شد ز آن دعا
كردن دلت
مغرور شد 10.23
هم سخن دیدی
تو خود را با
خدا ای
بسا كس زین
گمان افتد جدا 10.24
گر چه با
تو شه نشیند
بر زمین خویشتن
بشناس و نیكوتر
نشین 10.25
باز گفت: ای
شه پشیمان می
شوم توبه
كردم نو
مسلمان می شوم
10.26
آنكه تو
مستش كنی و شیر
گیر گر
ز مستی كژ
رود، عذرش پذیر 10.27
گر چه
ناخن رفت چون
باشی مرا بر كنم
من پرچم خورشید
را 10.28
ور چه پرم
رفت چون بنوازیم چرخ
بازی کم كند
در بازیم 10.29
گر كمر
بخشیم، ُكه را
بر كنم گر
دهی كِلكی،
علمها بشكنم 10.30
آخر از
پشه نه كم
باشد تنم ملك
نمرودی به پر
بر هم زنم 10.31
در ضعیفی
تو مرا بابیل
گیر هر
یكی خصم مرا
چون پیل گیر 10.32
قدر فندق
افكنم، گردد
خریق بندقم
در فعل صد چون
منجنیق 10.33
* گرچه
سنگم هست
مقدار نخود لیک
در هیجا نه سر
ماند نه خود 10.34
موسی آمد
در وغا با یك
عصاش زد
بر آن فرعون و
بر شمشیرهاش 10.35
هر رسولی یك
تنه كان در
زده ست بر
همه آفاق تنها
بر زده ست 10.36
نوح چون
شمشیر در خواهید
ازو موج
طوفان گشت از
او شمشیر خو 10.37
احمدا خود
كیست اسپاه زمین؟ ماه
بین بر چرخ و
بشكافش جبین 10.38
تا بداند
سعد و نحس بی
خبر دور
توست این دور
نه دور قمر 10.39
دور توست
ایرا كه موسای
كلیم آرزو
می برد زین
دورت مقیم 10.40
چون كه
موسی رونق دور
تو دید كاندر
او صبح تجلی می
دمید 10.41
گفت: یا
رب، آن چه دور
ِ رحمت است؟ آن
گذشت از رحمت،
اینجا رویت
است 10.42
غوطه ده
موسای خود را
در بحار از
میان ِ دورۀ
احمد بر آر 10.43
گفت: یا
موسی بدان
بنمودمت راه آن
خلوت بدان
بگشودمت 10.44
كه تو زآن
دوری درین
دور، ای كلیم پا
بكش، زیرا
دراز است این
گلیم 10.45
من كریمم
نان نمایم
بنده را تا
بگریاند طمع
آن زنده را 10.46
بینی طفلی
بمالد مادری تا
شود بیدار
واجوید خوری 10.47
كاو گرسنه
خفته باشد بی
خبر و
آن دو پستان می
خلد از مهر،
در 10.48
كنتُ كنزا
رحمة مخفیة فابتعثت
أمة مهدیة 10.49
هر كراماتی
كه می جویی به
جان او
نمودت تا طمع
كردی در آن 10.50
چند بت
بشكست احمد در
جهان تا
كه یا رب گوی
گشتند امتان 10.51
گر نبودی
كوشش احمد، تو
هم می
پرستیدی چو
اجدادت صنم 10.52
این سرت
وارست از سجدۀ
صنم تا
بدانی حق او
را بر امم 10.53
گر توانی
شكر این رستن
بگو كز
بت باطن همت
برهاند او 10.54
مر سرت را
چون رهانید از
بتان هم
بدان قوت تو
دل را وارهان 10.55
سر ز شكر دین
از آن بر تافتی كز
پدر میراث
ارزان یافتی 10.56
مرد میراثی
چه داند قدر
مال؟ رستمی
جان كند و
مجان یافت زال
10.57
چون بگریانم
بجوشد رحمتم آن
خروشنده
بنوشد نعمتم 10.58
گر نخواهم
داد، خود ننمایمش چونش
كردم بسته دل،
بگشایمش 10.59
رحمتم
موقوف آن خوش
گریه هاست چون
گرست از بحر
رحمت موج خاست
10.60
تا نگرید
ابر کی خندد
چمن تا
نگرید طفل کی
جوشد لبن 11.
حلوا خریدن شیخ
احمد خضرویه
بجهة غریمان
به الهام
حقتعالی 11.1
بود شیخی
دائما او
وامدار از
جوانمردی كه
بود آن نامدار 11.2
ده هزاران
وام كردی از
مهان خرج
كردی بر فقیران
جهان 11.3
هم به وام
او خانقاهی
ساخته خان
و مان و خانقه
درباخته 11.4
* احمد
خضرویه بودی
نام او خدمت
عشاق بودی کام
او 11.5
وام او را
حق ز هر جا می
گزارد كرد
حق بهر خلیل،
از ریگ آرد 11.6
گفت پیغمبر
كه: در
بازارها دو
فرشته می كنند
دائم ندا 11.7
كای خدا،
تو منفقان را
ده خلف وی
خدا تو ممسكان
را ده تلف 11.8
خاصه آن
منفق كه جان
انفاق كرد حلق
خود قربانی
خلاق كرد 11.9
حلق پیش
آورد اسماعیل
وار كارد
بر حلقش نیارد
كردگار 11.10
پس شهیدان،
زنده زین رویند
و خوش تو
بدان، قالب
بمنگر گبر وَش
11.11
چون خلف
دادستشان جان
بقا جان
ایمن، از غم و
رنج و شقا 11.12
شیخ وامی،
سالها این كار
كرد می
ستد، می داد،
همچون پای مرد 11.13
تخمها می
كاشت تا روز
اجل تا
بود روز اجل،
میر اجل 11.14
چونكه عمر
شیخ در آخر رسید در
وجود خود نشان
مرگ دید 11.15
وام
خواهان گرد او
بنشسته جمع شیخ
بر خود خوش
گدازان همچو
شمع 11.16
وام
خواهان گشته
نومید و ترش درد
دلها یار شد
با درد ُشش 11.17
شیخ گفت: این
بد گمانان را
نگر نیست
حق را چار صد دینار
زر؟ 11.18
كودكی
حلوا ز بیرون
بانگ زد لاف
حلوا بر امید
دانگ زد 11.19
شیخ اشارت
كرد خادم را
به سر كه
برو آن جمله
حلوا را بخر 11.20
تا غریمان
چونكه آن حلوا
خورند یك
زمانی تلخ در
من ننگرند 11.21
در زمان
خادم برون آمد
ز در تا
خرد آن جمله
حلوا زان پسر 11.22
گفت او را:
کاین همه حلوا
به چند؟ گفت
كودك: نیم دینار
است و اند 11.23
گفت: نی،
از صوفیان
افزون مجو نیم
دینارت دهم دیگر
مگو 11.24
او طبق
بنهاد اندر پیش
شیخ تو
ببین اسرار
سِر اندیش شیخ
11.25
كرد اشارت
با غریمان كاین
نوال نك
تبرك، خوش خورید
این را حلال 11.26
* بهر
فرمان جملگی
حلقه زدند خوش
همی خوردند
حلوا همچو قند
11.27
چون طبق
خالی شد، آن
كودك سِتد گفت:
دینارم بده ای
با خرد 11.28
شیخ گفتا:
از كجا آرم
درم وام
دارم، میروم
سوی عدم 11.29
كودك از
غم زد طبق را
بر زمین ناله
و گریه بر
آورد و حنین 11.30
ناله میکرد
و فغان و های
های كای
مرا بشكسته
بودی هر دو پای
|
