|
دیوان
شمس تبریزی
(غزلیات) 2501 - 3000 -------------------------------------------------------- 2501 گرم
سیم و درم
بودی مرا مونس
چه کم
بودی وگر یارم
فقیرستی ز زر
فارغ چه غم
بودی خدایا
حرمت مردان ز
دنیا فارغش
گردان از آن گر
فارغستی او ز
پیش من چه کم
بودی نگارا
گر مرا خواهی
وگر همدرد و
همراهی مکن آه و
مخور حسرت که
بختم محتشم
بودی بتا
زیبا و نیکویی
رها کن این
گدارویی اگر چشم
تو سیرستی
فلک ما را حشم
بودی ز
طمع آدمی باشد
که خویش از وی
چو بیگانه است وگر او بی
طمع بودی همه
کس خال و عم
بودی بیا
چون ما شو ای
مه رو نه نعمت
جو نه دولت جو گر ابلیس
این چنین بودی
شه و صاحب علم
بودی از
ابلیسی جدا
بودی سقط او
را ثنا بودی جفا او را
وفا بودی سقم
او را کرم
بودی زهی
اقبال درویشی
زهی اسرار بی
خویشی اگر
دانستیی پیشت
همه هستی عدم
بودی جهانی
هیچ و ما
هیچان خیال و
خواب ما پیچان وگر خفته
بدانستی که در
خوابم چه غم
بودی خیالی
بیند این خفته
در اندیشه
فرورفته وگر زین
خواب آشفته
بجستی در نعم
بودی یکی
زندان غم دیده
یکی باغ ارم
دیده وگر بیدار
گشتی او نه
زندان نی ارم
بودی 2502 امیر
دل همی گوید
تو را گر تو
دلی داری که عاشق
باش تا گیری ز
نان و جامه
بیزاری تو
را گر قحط نان
باشد کند عشق
تو خبازی وگر گم
گشت دستارت
کند عشق تو
دستاری ببین
بی نان و بی
جامه خوش و
طیار و
خودکامه ملایک را
و جان ها را بر
این ایوان
زنگاری چو
زین لوت و از
این فرنی شود
آزاد و مستغنی پی ملکی
دگر افتد تو
را اندیشه و
زاری وگر
دربند نان
مانی بیاید
یار روحانی تو را
گوید که یاری
کن نیاری
کردنش یاری عصای
عشق از خارا
کند چشمه روان
ما را تو
زین جوع البقر
یارا مکن زین
بیش بقاری فروریزد
سخن در دل مرا
هر یک کند
لابه که اول من
برون آیم خمش
مانم ز بسیاری الا
یا صاحب الدار
رایت الحسن فی
جاری فاوقد
بیننا نارا
یطفی نوره
ناری چو
من تازی همی
گویم به گوشم
پارسی گوید مگر
بدخدمتی کردم
که رو این سو
نمی آری نکردی
جرم ای مه رو
ولی انعام عام
او به هر
باغی گلی سازد
که تا نبود
کسی عاری غلامان
دارد او رومی
غلامان دارد
او زنگی به نوبت
روی بنماید به
هندو و به
ترکاری غلام
رومیش شادی
غلام زنگیش
انده دمی این
را دمی آن را
دهد فرمان و
سالاری همه
روی زمین نبود
حریف آفتاب و
مه به شب پشت
زمین روشن شود
روی زمین تاری شب
این روز آن
باشد فراق آن
وصال این قدح در
دور می گردد ز
صحت ها و
بیماری گرت
نبود شبی نوبت
مبر گندم از
این طاحون که بسیار
آسیا بینی که
نبود جوی او
جاری چو
من قشر سخن
گفتم بگو ای
نغز مغزش را که تا
دریا بیاموزد
درافشانی و
درباری 2503 چو
سرمست منی ای
جان ز خیر و شر
چه اندیشی براق عشق
جان داری ز
مرگ خر چه
اندیشی چو
من با تو چنین
گرمم چه آه
سرد می آری چو بر بام
فلک رفتی ز
بحر و بر چه
اندیشی خوش
آوازی من دیدی
دواسازی من
دیدی رسن بازی
من دیدی از
این چنبر چه
اندیشی بر
این صورت چه
می چفسی ز بی
معنی چه می
ترسی چو گوهر در
بغل داری ز
بدگوهر چه
اندیشی تویی
گوهر ز دست تو
که بجهد یا ز
شست تو همه مصرند
مست تو ز کور و
کر چه اندیشی چو
با دل یار
غاری تو چراغ
چار یاری تو فقیر
ذوالفقاری تو
از آن خنجر چه
اندیشی چو
مد و جر خود
دیدی چو بال و
پر خود دیدی چو کر و فر
خود دیدی ز هر
بی فر چه
اندیشی بیا
ای خاصه جانان
پناه جان
مهمانان تویی
سلطان
سلطانان ز
بوالفنجر چه
اندیشی خمش
کن همچو ماهی
شو در این
دریای خوش
دررو چو در قعر
چنین آبی از
آن آذر چه
اندیشی 2504 اگر
زهر است اگر
شکر چه شیرین
است بی خویشی کله جویی
نیابی سر چه
شیرین است بی
خویشی چو
افتادی تو در
دامش چو خوردی
باده جامش برون آیی
نیابی در چه
شیرین است بی
خویشی مترس
آخر نه مردی تو
بجنب آخر
نمردی تو بده آن زر
به سیمین بر
چه شیرین است
بی خویشی چرا
تو سرد و برف
آیی فنا شو تا
شگرف آیی غم هستی
تو کمتر خور
چه شیرین است
بی خویشی در
این منگر که
در دامم که پر
گشت است این
جامم به پیری
عمر نو بنگر
چه شیرین است
بی خویشی چه
هشیاری برادر
هی ببین دریای
پر از می مسلمان شو
تو ای کافر چه
شیرین
است بی خویشی نمود
آن زلف مشکینش
که عنبر گشت
مسکینش زهی مشک و
زهی عنبر چه
شیرین است بی
خویشی بیا
ای یار در
بستان میان
حلقه مستان به دست هر
یکی ساغر چه
شیرین است بی
خویشی یکی
شه بین تو بس
حاضر به جمله
روح ها ناظر ز بی
خویشی از آن
سوتر چه شیرین
است بی خویشی 2505 چو
بی گه آمدی
باری درآ
مردانه ای
ساقی بپیما پنج
پیمانه به یک
پیمانه ای
ساقی ز
جام باده عرشی
حصار فرش
ویران کن پس آنگه
گنج باقی بین
در این ویرانه
ای ساقی اگر
من بشکنم جامی
و یا مجلس
بشورانم مگیر از
من منم بی دل
تویی فرزانه
ای ساقی چو
باشد شیشه
روحانی ببین
باده چه سان
باشد بگویم از
کی می ترسم
تویی در خانه
ای ساقی در
آب و گل بنه
پایی که جان
آب است و تن
چون گل جدا کن آب را
از گل چو کاه
از دانه ای
ساقی ز
آب و گل بود
این جا عمارت
های کاشانه خلل از آب
و گل باشد در
این کاشانه ای
ساقی زهی
شمشیر پرگوهر
که نامش باده
و ساغر تویی حیدر
ببر زوتر سر
بیگانه ای
ساقی یکی
سر نیست عاشق
را که ببریدی
و آسودی ببر هر دم
سر این شمع
فراشانه ای
ساقی نمی
تانم سخن گفتن
به هشیاری
خرابم کن از آن جام
سخن بخش لطیف
افسانه ای
ساقی سقاهم
ربهم گاهی کند
دیوانه را
عاقل گهی
باشد که عاقل
را کند دیوانه
ای ساقی 2506 مبارک
باشد آن رو را
بدیدن
بامدادانی به بوسیدن
چنان دستی ز
شاهنشاه
سلطانی بدیدن
بامدادانی
چنان رو را چه
خوش باشد هم از
آغاز روز او
را بدیدن ماه
تابانی دو
خورشید از بگه
دیدن یکی
خورشید از مشرق دگر
خورشید بر
افلاک هستی
شاد و خندانی بدیدن
آفتابی را که
خورشیدش سجود
آرد ولیک او
را کجا بیند
که این جسم
است و او جانی زهی
صبحی که او
آید نشیند بر
سر بالین تو چشم از
خواب بگشایی
ببینی شاه
شادانی زهی
روز و زهی
ساعت زهی فر و
زهی دولت چنان
دشواریابی را
بگه بینی تو
آسانی اگر
از ناز بنشیند
گدازد آهن از
غصه وگر از
لطف پیش آید
به هر مفلس
رسد کانی اگر
در شب ببینندش
شود از روز
روشنتر ور از
چاهی ببینندش
شود آن چاه
ایوانی که
خورشیدش لقب
تاش است شمس
الدین تبریزی که او آن
است و صد چون
آن که صوفی
گویدش آنی 2507 بیامد
عید ای ساقی
عنایت را نمی
دانی غلامانند
سلطان را
بیارا بزم
سلطانی منم
مخمور و مست
تو قدح خواهم
ز دست تو قدح از
دست تو خوشتر
که می جان است
و تو جانی بیا
ساقی کم آزارم
که من از خویش
بیزارم بنه بر
دست آن شیشه
به قانون پری
خوانی چنان
کن شیشه را
ساده که گوید خود
منم باده به حق
خویشی ای ساقی
که بی خویشم
تو بنشانی به
عشق و جست و
جوی تو سبو
بردم به جوی
تو بحمدالله
که دانستم که
ما را خود تو
جویانی تو
خواهم کز
نکوکاری سبو
را نیک پر
داری از آن می
های روحانی
وزان خم های
پنهانی میی
اندر سرم کردی
و دیگر وعده
ام کردی به
جان پاکت ای
ساقی که پیمان
را نگردانی که
ساقی الستی تو
قرار جان مستی
تو در خیبر
شکستی تو به
بازوی
مسلمانی 2508 مرا
آن دلبر پنهان
همی گوید به
پنهانی به من ده
جان به من ده
جان چه باشد
این گران جانی یکی
لحظه قلندر شو
قلندر را مسخر
شو سمندر
شو سمندر شو
در آتش رو به
آسانی در
آتش رو در آتش
رو در آتشدان
ما خوش رو که آتش با
خلیل ما کند
رسم گلستانی نمی
دانی که خار
ما بود شاهنشه
گل ها نمی دانی
که کفر ما بود
جان مسلمانی سراندازان
سراندازان
سراندازی
سراندازی مسلمانان
مسلمانان
مسلمانی
مسلمانی خداوندا
تو می دانی که
صحرا از قفص
خوشتر ولیکن جغد
نشکیبد ز
گورستان
ویرانی کنون
دوران جان آمد
که دریا را
درآشامد زهی دوران
زهی حلقه زهی
دوران سلطانی خمش
چون نیست
پوشیده فقیر
باده نوشیده که هست
اندر رخش پیدا
فر و انوار
سبحانی 2509 بر
دیوانگان
امروز آمد شاه
پنهانی فغان
برخاست از جان
های مجنونان
روحانی میان
نعره ها
بشناخت آواز
مرا آن شه که صافی
گشته بود
آوازم از
انفاس حیوانی اشارت
کرد شاهانه که
جست از بند
دیوانه اگر
دیوانه ام
شاها تو دیوان
را سلیمانی شها
همراز مرغابی
و هم افسون
دیوانی بر این
دیوانه هم
شاید که
افسونی
فروخوانی به
پیش شاه شد
پیری که
بربندش به
زنجیری کز این
دیوانه در
دیوان بس آشوب
است و ویرانی شه
من گفت کاین
مجنون بجز
زنجیر زلف من دگر زنجیر
نپذیرد تو خوی
او نمی دانی هزاران
بند بردرد به
سوی دست ما
پرد الیناراجعون
گردد که او
بازی است
سلطانی 2510 مرا
پرسید آن
سلطان به نرمی
و سخن خایی عجب امسال
ای عاشق بدان
اقبالگه آیی برای
آنک واگوید
نمودم گوش
کرانه که یعنی
من گران گوشم
سخن را
بازفرمایی مگر
کوری بود کان
دم نسازد
خویشتن را کر که تا
باشد که
واگوید سخن آن
کان زیبایی شهم
دریافت بازی
را بخندید و
بگفت این را بدان کس
گو که او باشد
چو تو بی عقل و
هیهایی یکی
حمله دگر چون
کر ببردم گوش
و سر پیشش بگفتا شید
آوردی تو جز
استیزه
نفزایی چون
دعوی کری کردم
جواب و عذر
چون گویم همه در
هام شد بسته
بدان فرهنگ و
بدرایی به
دربانش نظر کردم
که یک نکته
درافکن تو بپرسیدش ز
نام من بگفتا
گیج و سودایی نظر
کردم دگربارش
که اندرکش به
گفتارش که شاگرد
در اویی چو او
عیارسیمایی مرا
چشمک زد آن
دربان که تو
او را نمی
دانی که حیلت
گر به پیش او
نبیند غیر
رسوایی مکن
حیلت که آن
حلوا گهی در
حلق تو آید که
جوشی بر سر
آتش مثال دیگ
حلوایی 2511 به
باغ و چشمه
حیوان چرا این
چشم نگشایی چرا
بیگانه ای از
ما چو تو در
اصل از مایی تو
طوطی زاده ای
جانم مکن ناز
و مرنجانم ز اصل
آورده ای دانم
تو قانون
شکرخایی بیا
در خانه خویش
آ مترس از عکس
خود پیش آ بهل طبع
کژاندیشی که
او یاوه ست و
هرجایی بیا
ای شاه یغمایی
مرو هر جا که
ما رایی اگر بر
دیگران تلخی
به نزد ما چو
حلوایی نباشد
عیب در نوری
کز او غافل
بود کوری نباشد عیب
حلوا را به
طعن شخص
صفرایی برآر
از خاک جانی
را ببین جان
آسمانی را کز آن
گردان شده ست
ای جان مه و
این چرخ
خضرایی قدم
بر نردبانی نه
دو چشم اندر
عیانی نه بدن را در
زیانی نه که
تا جان را بیفزایی درختی
بین بسی بابر
نه خشکش بینی
و نی تر به سایه
آن درخت اندر
بخسپی و
بیاسایی یکی
چشمه عجب بینی
که نزدیکش چو
بنشینی شوی همرنگ
او در حین به
لطف و ذوق و
زیبایی ندانی
خویش را از وی
شوی هم شی ء و
هم لاشی نماند کو
نماند کی
نماند رنگ و
سیمایی چو
با چشمه درآمیزی
نماید شمس
تبریزی درون آب
همچون مه ز
بهر عالم
آرایی 2512 رها
کن ماجرا ای
جان فروکن سر
ز بالایی که آمد
نوبت عشرت
زمان مجلس
آرایی چه
باشد جرم و
سهو ما به پیش
یرلغ لطفت کجا
تردامنی ماند
چو تو خورشید
ما رایی درآ
ای تاج و تخت
ما برون انداز
رخت ما بسوزان هر
چه می سوزی
بفرما هر چه
فرمایی اگر
آتش زنی سوزی
تو باغ عقل
کلی را هزاران
باغ برسازی ز
بی عقلی و
شیدایی وگر
رسوا شود عاشق
به صد مکروه و
صد تهمت از
این سویش
بیالایی وزان
سویش بیارایی نه
تو اجزای آبی
را بدادی تابش
جوهر نه تو
اجزای خاکی را
بدادی حله
خضرایی نه
از اجزای یک
آدم جهان
پرآدمی کردی نه آنی که
مگس را تو
بدادی فر
عنقایی طبیبی
دید کوری را
نمودش داروی
دیده بگفتش
سرمه ساز این
را برای نور
بینایی بگفتش
کور اگر آن را
که من دیدم تو
می دیدی دو چشم
خویش می کندی
و می گشتی
تماشایی زهی لط |
