|
چو کـسري نشست از بر تخـت عاج
|
|
بـه سر برنـهاد آن دلافروز تاج
|
|
بزرگان گيتي شدند انـجـمـن
|
|
چو بـنـشـسـت سالار با رايزن
|
|
سر نامداران زبان برگـشاد
|
|
ز دادار نيکي دهـش کرد ياد
|
|
چـنين گـفـت کز کردگار سـپـهر
|
|
دل ما پر از آفرين باد و مـهر
|
|
کزويسـت نيک و بدويسـت کام
|
|
ازو مـسـتـمـنديم وزو شادکام
|
|
ازويسـت فرمان و زويسـت مـهر
|
|
بـه فرمان اويسـت بر چرخ مـهر
|
|
ز راي وز تيمار او نـگذريم
|
|
نـفـس جز بـه فرمان او نشـمريم
|
|
بـه تخـت مهي بر هر آنکس که داد
|
|
کـند در دل او باشد از داد شاد
|
|
هر آنکـس کـه انديشـه بد کـند
|
|
بـه فرجام بد با تـن خود کـند
|
|
ز ما هرچ خواهـند پاسـخ دهيم
|
|
بـخواهـش گران روز فرخ نـهيم
|
|
از انديشـه دل کـس آگاه نيسـت
|
|
بـه تـنـگي دل اندر مرا راه نيست
|
|
اگر پادشا را بود پيشـه داد
|
|
بود بيگـمان هر کـس از داد شاد
|
|
از امروز کاري بـه فردا مـمان
|
|
کـه داند کـه فردا چـه گردد زمان
|
|
گـلـسـتان کـه امروز باشد به بار
|
|
تو فردا چـني گـل نيايد بـه کار
|
|
بدانـگـه کـه يابي تـن زورمـند
|
|
ز بيماري انديش و درد و گزند
|
|
پـس زندگي ياد کـن روز مرگ
|
|
چـنانيم با مرگ چون باد و برگ
|
|
هر آنگـه کـه در کار سستي کـني
|
|
هـمـه راي ناتـندرسـتي کـني
|
|
چو چيره شود بر دل مرد رشـک
|
|
يکي دردمـندي بود بيپزشـک
|
|
دل مرد بيکار و بـسيار گوي
|
|
ندارد بـه نزد کـسان آبروي
|
|
وگر بر خرد چيره گردد هوا
|
|
نـخواهد بـه ديوانـگي بر گوا
|
|
بـکژي تو را راه نزديکـتر
|
|
سوي راسـتي راه باريکـتر
|
|
بـه کاري کزو پيشدسـتي کـني
|
|
بـه آيد کـه کندي و سستي کـني
|
|
اگر جـفـت گردد زبان بر دروغ
|
|
نـگيرد ز بـخـت سـپـهري فروغ
|
|
سخـن گـفـتـن کژ ز بيچارگيست
|
|
بـه بيچارگان بربـبايد گريسـت
|
|
چو برخيزد از خواب شاه از نخـسـت
|
|
ز دشـمـن بود ايمـن و تندرسـت
|
|
خردمـند وز خوردني بينياز
|
|
فزوني برين رنـج و دردسـت و آز
|
|
وگر شاه با داد و بخـشايشـسـت
|
|
جـهان پر ز خوبي و آسايشـسـت
|
|
وگر کژي آرد بداد اندرون
|
|
کبـسـتـش بود خوردن و آب خون
|
|
هر آنکـس که هست اندرين انجمـن
|
|
شـنيد اين برآورده آواز مـن
|
|
بدانيد و سرتاسر آگاه بيد
|
|
هـمـه سالـه با بخـت همراه بيد
|
|
کـه ما تاجداري بـه سر بردهايم
|
|
بداد و خرد راي پروردهايم
|
|
وليکـن ز دسـتور بايد شـنيد
|
|
بد و نيک بياو نيايد پديد
|
|
هر آنـکـس کـه آيد بدين بارگاه
|
|
بـبايسـت کاري نيابـند راه
|
|
نـباشـم ز دسـتور هـمداسـتان
|
|
کـه بر مـن بپوشد چنين داسـتان
|
|
بدرگاه بر کارداران مـن
|
|
ز لـشـکر نـبرده سواران مـن
|
|
چو روزي بديشان نداريم تـنـگ
|
|
نـگـه کرد بايد بـنام و به نـنـگ
|
|
هـمـه مردمي بايد و راسـتي
|
|
نـبايد بـه کار اندرون کاسـتي
|
|
هر آنـکـس کـه باشد از ايرانيان
|
|
بـبـندد بدين بارگـه برميان
|
|
بيابد ز ما گـنـج و گـفـتار نرم
|
|
چو باشد پرسـتـنده با راي و شرم
|
|
چو بيداد جويد يکي زيردسـت
|
|
نـباشد خردمـند و خـسروپرسـت
|
|
مـکافات بايد بدان بد کـه کرد
|
|
نـبايد غـم ناجوانـمرد خورد
|
|
شـما دل بـه فرمان يزدان پاک
|
|
بداريد وز ما مداريد باک
|
|
کـه اويسـت بر پادشا پادشا
|
|
جـهاندار و پيروز و فرمانروا
|
|
فروزنده تاج و خورشيد و ماه
|
|
نـماينده ما را سوي داد راه
|
|
جـهاندار بر داوران داورسـت
|
|
ز انديشـه هر کـسي برترسـت
|
|
مـکان و زمان آفريد و سـپـهر
|
|
بياراسـت جان و دل ما بـه مـهر
|
|
شـما را دل از مـهر ما برفروخـت
|
|
دل و چشم دشمن بـه ما بربدوخـت
|
|
شـما راي و فرمان يزدان کـنيد
|
|
بـه چيزي کـه پيمان دهد آن کـنيد
|
|
نـگـهدار تا جـسـت و تخـت بلند
|
|
تو را بر پرسـتـش بود يارمـند
|
|
همـه تندرسـتي بـه فرمان اوست
|
|
هـمـه نيکويي زير پيمان اوسـت
|
|
ز خاشاک تا هـفـت چرخ بـلـند
|
|
هـمان آتـش و آب و خاک نژند
|
|
بـه هـسـتي يزدان گوايي دهـند
|
|
روان تو را آشـنايي دهـند
|
|
سـتايش هـمـه زير فرمان اوست
|
|
پرستـش هـمـه زير پيمان اوست
|
|
چو نوشينروان اين سخـن برگرفـت
|
|
جـهاني ازو مانده اندر شـگـفـت
|
|
هـمـه يک سر از جاي برخاستـند
|
|
برو آفرين نو آراسـتـند
|
|
شـهـنـشاه دانـندگان را بـخواند
|
|
سـخـنـهاي گيتي سراسر براند
|
|
جـهان را بـبـخـشيد بر چار بـهر
|
|
وزو نامزد کرد آبادشـهر
|
|
نـخـسـتين خراسان ازو ياد کرد
|
|
دل نامداران بدو شاد کرد
|
|
دگر بـهره زان بد قـم و اصـفـهان
|
|
نـهاد بزرگان و جاي مـهان
|
|
وزين بـهره بود آذرابادگان
|
|
کـه بـخـشـش نـهادند آزادگان
|
|
وز ارمينيه تا در اردبيل
|
|
بـپيمود بينادل و بوم گيل
|
|
سيوم پارس و اهواز و مرز خزر
|
|
ز خاور ورا بود تا باخـتر
|
|
چـهارم عراق آمد و بوم روم
|
|
چـنين پادشاهي و آباد بوم
|
|
وزين مرزها هرک درويش بود
|
|
نيازش بـه رنـج تـن خويش بود
|
|
ببـخـشيد آگـنده گـنـجي برين
|
|
جـهاني برو خواندند آفرين
|
|
ز شاهان هرآنکس کـه بد پيش ازوي
|
|
اگر کـم بدش گاه اگر بيش ازوي
|
|
بجسـتـند بـهره ز کشـت و درود
|
|
نرستسـت کـس پيش ازين نابسود
|
|
سـه يک بود يا چار يک بـهر شاه
|
|
قـباد آمد و ده يک آورد راه
|
|
زده يک بر آن بد کـه کـمـتر کـند
|
|
بـکوشد کـه کـهـتر چو مهتر کند
|
|
زمانـه ندادش بران بر درنـگ
|
|
بـه دريا بـس ايمن مشو بر نهنـگ
|
|
بـه کـسري رسيد آن سزاوار تاج
|
|
بـبـخـشيد بر جاي ده يک خراج
|
|
شدند انـجـمـن بـخردان و ردان
|
|
بزرگان و بيداردل موبدان
|
|
هـمـه پادشاهان شدند انجـمـن
|
|
زمين را بـبـخـشيد و برزد رسـن
|
|
گزيتي نـهادند بر يک درم
|
|
گر اي دون کـه دهـقان نـباشد دژم
|
|
کـسي را کـجا تـخـم گر چارپاي
|
|
بـه هـنـگام ورزش نـبودي بجاي
|
|
ز گنـج شـهـنـشاه برداشـتي
|
|
وگرنـه زمين خوار بـگذاشـتي
|
|
بـنا کشـتـه اندر نـبودي سخـن
|
|
پراگـنده شد رسـمـهاي کـهـن
|
|
گزيت رز بارور شـش درم
|
|
بـه خرما سـتان بر همين بد رقـم
|
|
ز زيتون و جوز و ز هر ميوهدار
|
|
کـه در مـهرگان شاخ بودي بـبار
|
|
ز ده بـن درمي رسيدي بـه گـنـج
|
|
نـبويد جزين تا سر سال رنـج
|
|
وزين خوردنيهاي خردادماه
|
|
نـکردي بـه کار اندرون کـس نـگاه
|
|
کـسي کـش درم بود و دهقان نبود
|
|
نديدي غـم رنـج و کـشـت و درود
|
|
بر اندازه از ده درم تا چـهار
|
|
بـسالي ازو بـسـتدي کاردار
|
|
کـسي بر کديور نـکردي سـتـم
|
|
بـه سالي به سه بـهره بود اين درم
|
|
گزارنده بودي بـه ديوان شاه
|
|
ازين باژ بـهري بـه هر چار ماه
|
|
دبير و پرسـتـنده شـهريار
|
|
نـبودي بـه ديوان کسي زين شـمار
|
|
گزيت و خراج آنـچ بد نام برد
|
|
بـسـه روزنامـه بـه موبد سـپرد
|
|
يکي آنـک بر دسـت گـنـجور بود
|
|
نـگـهـبان آن نامـه دسـتور بود
|
|
دگر تا فرسـتد بـه هر کـشوري
|
|
بـه هر نامداري و هر مـهـتري
|
|
سـه ديگر کـه نزديک موبد برند
|
|
گزيت و سر باژها بـشـمرند
|
|
بـه فرمان او بود کاري کـه بود
|
|
ز باژ و خراج و ز کـشـت و درود
|
|
پراگـنده کاراگـهان در جـهان
|
|
کـه تا نيک و بد زو نـماند نـهان
|
|
هـمـه روي گيتي پر از داد کرد
|
|
بـهرجاي ويراني آباد کرد
|
|
بخـفـتـند بر دشـت خرد و بزرگ
|
|
بـه آبشـخور آمد همي ميش و گرگ
|
|
يکي نامـه فرمود بر پـهـلوي
|
|
پـسـند آيدت چون ز من بـشـنوي
|
|
نخـسـتين سر نامه کرد از مهست
|
|
شهـنـشاه کـسري يزدانپرسـت
|
|
بـه بـهرام روز و بـخرداد شـهر
|
|
کـه يزدانـش داد از جهان تاج بـهر
|
|
برومـند شاخ از درخـت قـباد
|
|
کـه تاج بزرگي بـه سر برنـهاد
|
|
سوي کارداران باژ و خراج
|
|
پرسـتـنده شايسـتـه فر و تاج
|
|
بياندازه از ما شـما را درود
|
|
هـنر با نژاد اين بود با فزود
|
|
نخسـتين سخن چون گشايش کنيم
|
|
جـهانآفرين را سـتايش کـنيم
|
|
خردمـند و بينادل آنرا شـناس
|
|
کـه دارد ز دادار کيهان سـپاس
|
|
بداند کـه هـسـت او ز ما بينياز
|
|
بـه نزديک او آشـکارسـت راز
|
|
کـسي را کـجا سرفرازي دهد
|
|
نـخـسـتين ورا بينيازي دهد
|
|
مرا داد فرمان و خود داورسـت
|
|
ز هر برتري جاودان برترسـت
|
|
بـه يزدان سزد ملک و مهتر يکيسـت
|
|
کـسي را جز از بندگي کار نيسـت
|
|
ز مـغز زمين تا بـه چرخ بـلـند
|
|
ز افـلاک تا تيره خاک نژند
|
|
پي مور بر خويشـتـن برگواسـت
|
|
کـه ما بـندگانيم و او پادشاسـت
|
|
نـفرمود ما را جز از راسـتي
|
|
کـه ديو آورد کژي و کاسـتي
|
|
اگر بـهر مـن زين سراي سپـنـج
|
|
نـبودي جز از باغ و ايوان و گـنـج
|
|
نجـسـتي دل مـن به جز داد و مهر
|
|
گـشادن بـهر کار بيدار چـهر
|
|
کـنون روي بوم زمين سر بـه سر
|
|
ز خاور برو تا در باخـتر
|
|
بـه شاهي مرا داد يزدان پاک
|
|
ز خورشيد تابـنده تا تيره خاک
|
|
نـبايد کـه جز داد و مـهر آوريم
|
|
وگر چين بـه کاري بـچـهر آوريم
|
|
شـبان بدانديش و دشـت بزرگ
|
|
هـمي گوسفـندان بـماند بـگرگ
|
|
نـبايد کـه بر زيردسـتان ما
|
|
ز دهـقان وز دينپرسـتان ما
|
|
بـه خشـکي به خاک و بکشتي برآب
|
|
برخـشـنده روز و به هنـگام خواب
|
|
ز بازارگانان تر و ز خـشـک
|
|
درم دارد و در خوشاب و مـشـک
|
|
کـه تابـنده خور جز بداد و به مـهر
|
|
نـتابد بريشان ز خـم سـپـهر
|
|
برينگونـه رفـت از نژاد و گـهر
|
|
پـسر تاج يابد هـمي از پدر
|
|
بـه جز داد و خوبي نـبد در جـهان
|
|
يکي بود با آشـکارا نـهان
|
|
نـهاديم بر روي گيتي خراج
|
|
درخـت گزيت از پي تـخـت عاج
|
|
چو اين نامـه آرند نزد شـما
|
|
کـه فرخـنده باد اورمزد شـما
|
|
کـسي کو برين يک درم بـگذرد
|
|
بـبيداد بر يک نـفـس بـشـمرد
|
|
بـه يزدان کـه او داد ديهيم و فر
|
|
کـه مـن خود ميانـش ببرم بـه ار
|
|
برين نيز بادافره کردگار
|
|
نـبايد کـه چـشـم بد آيد بـه کار
|
|
هـمين نامـه و رسـم بنـهيد پيش
|
|
مـگرديد ازين فرخ آيين خويش
|
|
بـه هر چار ماهي يکي بـهر ازين
|
|
بـخواهيد با داد و با آفرين
|
|
بـه جايي کـه باشد زيان مـلـخ
|
|
وگر تـف خورشيد تابد بـه شـخ
|
|
دگر تـف باد سـپـهر بـلـند
|
|
بدان کـشـتـمـندان رساند گزند
|
|
هـمان گر نـبارد بـه نوروز نـم
|
|
ز خـشـکي شود دشـت خرم دژم
|
|
مـخواهيد با ژاندران بوم و رسـت
|
|
کـه ابر بـهاران بـه باران نشسـت
|
|
ز تـخـم پراگـنده و مزد رنـج
|
|
بـبـخـشيد کارندگانرا ز گـنـج
|
|
زميني کـه آن را خداوند نيسـت
|
|
بـه مرد و ورا خويش و پيوند نيسـت
|
|
نـبايد کـه آن بوم ويران بود
|
|
کـه در سايه شاه ايران بود
|
|
کـه بدگو برين کار نـنـگ آورد
|
|
کـه چونين بهانـه بـچـنـگ آورد
|
|
ز گـنـج آنـچ بايد مداريد باز
|
|
کـه کردسـت يزدان مرا بينياز
|
|
چو ويران بود بوم در بر مـن
|
|
نـتابد درو سايه فر مـن
|
|
کـسي را کـه باشد برين مايه کار
|
|
اگر گيرد اين کار دشوار خوار
|
|
کـنـم زنده بر دار جايي که هسـت
|
|
اگر سرفرازسـت و گر زيردسـت
|
|
بزرگان کـه شاهان پيشين بدند
|
|
ازين کار بر ديگر آيين بدند
|
|
بد و نيک با کارداران بدي
|
|
جـهان پيش اسـبسواران بدي
|
|
خرد را هـمـه خيره بـفريفـتـند
|
|
بافزوني گـنـج نـشـکيفـتـند
|
|
مرا گنـج دادسـت و دهقان سـپاه
|
|
نـخواهيم بدينار کردن نـگاه
|
|
شـما را جـهان بازجسـتـن بداد
|
|
نـگـه داشـتـن ارج مرد نژاد
|
|
گراميتر از جان بدخواه مـن
|
|
کـه جويد هـمي کشور و گاه مـن
|
|
سـپـهـبد کـه مردم فروشد به زر
|
|
نـبايد بدين بارگـه برگذر
|
|
کـسي را کـند ارج اين بارگاه
|
|
کـه با داد و مهرست و با رسـم و راه
|
|
چو بيداردل کارداران مـن
|
|
بـه ديوان موبد شدند انـجـمـن
|
|
پديد آيد از گـفـت يک تـن دروغ
|
|
ازان پـس نـگيرد بر ما فروغ
|
|
بـه بيدادگر بر مرا مـهر نيسـت
|
|
پلـنـگ و جفاپيشـه مردم يکيست
|
|
هر آنکـس که او راه يزدان بجسـت
|
|
باب خرد جان تيره بـشـسـت
|
|
بدين بارگاهـش بـلـندي بود
|
|
بر موبدان ارجـمـندي بود
|
|
بـه نزديک يزدان ز تخمي که کشـت
|
|
بـه بايد بـپاداش خرم بـهـشـت
|
|
کـه ما بينيازيم ازين خواسـتـه
|
|
کـه گردد بـه نـفرين روان کاستـه
|
|
گر از پوسـت درويش باشد خورش
|
|
ز چرمـش بود بيگـمان پرورش
|
|
پلـنـگي بـه از شـهرياري چنين
|
|
کـه نـه شرم دارد نه آيين نـه دين
|
|
گـشادسـت بر ما در راسـتي
|
|
چـه کوبيم خيره در کاسـتي
|
|
نـهاني بدو داد دادن بروي
|
|
بدان تا رسد نزد ما گـفـت و گوي
|
|
بـه نزديک يزدان بود ناپـسـند
|
|
نـباشد بدين بارگـه ارجـمـند
|
|
ز يزدان وز ما بدان کـس درود
|
|
کـه از داد و مـهرش بود تاروپود
|
|
اگر دادگر باشدي شـهريار
|
|
بـماند بـه گيتي بـسي پايدار
|
|
کـه جاويد هر کـس کـنـند آفرين
|
|
بران شاه کاباد دارد زمين
|
|
ز شاهان که با تخـت و افـسر بدند
|
|
بـه گـنـج و بـه لشکر توانگر بدند
|
|
نـبد دادگرتر ز نوشينروان
|
|
کـه بادا هـميشـه روانـش جوان
|
|
نـه زو پرهـنرتر بـه فرزانـگي
|
|
بـه تـخـت و بداد و به مردانـگي
|
|
ورا موبدي بود بابـک بـنام
|
|
هـشيوار و دانادل و شادکام
|
|
بدو داد ديوان عرض و سـپاه
|
|
بـفرمود تا پيش درگاه شاه
|
|
بياراسـت جايي فراخ و بـلـند
|
|
سرش برتر از تيغ کوه پرند
|
|
بـگـسـترد فرشي برو شاهوار
|
|
نشستـند هرکـس که بود او به کار
|
|
ز ديوان بابـک برآمد خروش
|
|
نـهادند يک سر برآواز گوش
|
|
کـه اي نامداران جـنـگ آزماي
|
|
سراسر بـه اسـب اندر آريد پاي
|
|
خراميد يکيک بـه درگاه شاه
|
|
بـه سر برنـهاده ز آهـن کـلاه
|
|
زرهدار با گرزه گاوسار
|
|
کـسي کو درم خواهد از شـهريار
|
|
بيامد بـه ايوان بابـک سـپاه
|
|
هوا شد ز گرد سواران سياه
|
|
چو بابـک سـپـه را همه بنـگريد
|
|
درفـش و سر تاج کـسري نديد
|
|
ز ايوان باسـب اندر آورد پاي
|
|
بـفرمودشان بازگـشـتـن ز جاي
|
|
برين نيز بـگذشـت گردان سـپـهر
|
|
چو خورشيد تابـنده بـنـمود چـهر
|
|
خروشي برآمد ز درگاه شاه
|
|
کـه اي گرزداران ايران سـپاه
|
|
هـمـه با سـليح و کمان و کمـند
|
|
بديوان بابـک شويد ارجـمـند
|
|
برفـتـند با نيزه و خود و کـبر
|
|
هـمي گرد لـشـکر برآمد بـه ابر
|
|
نـگـه کرد بابـک بـه گرد سـپاه
|
|
چو پيدا نـبد فر و اورند شاه
|
|
چـنين گـفـت کامروز با مهر و داد
|
|
هـمـه بازگرديد پيروز و شاد
|
|
بـه روز سـه ديگر برآمد خروش
|
|
کـه اي نامداران با فر و هوش
|
|
مـبادا کـه از لـشـکري يک سوار
|
|
نـه با ترگ و با جوشـن کارزار
|
|
بيايد برين بارگـه بـگذرد
|
|
عرض گاه و ايوان او بـنـگرد
|
|
هر آنکـس که باشد به تاج ارجمـند
|
|
بـه فر و بزرگي و تـخـت بـلـند
|
|
بداند کـه بر عرض آزرم نيسـت
|
|
سـخـن با مـحابا و با شرم نيست
|
|
شهنـشاه کـسري چو بگشاد گوش
|
|
ز ديوان بابـک برآمد خروش
|
|
بـخـنديد کـسري و مغفر بخواست
|
|
درفـش بزرگي برافراشـت راسـت
|
|
بـه ديوان بابـک خراميد شاه
|
|
نـهاده ز آهـن بـه سر بر کـلاه
|
|
فروهـشـت از ترگ رومي زره
|
|
زده بر زره بر فراوان گره
|
|
يکي گرزه گاوپيکر بـه چـنـگ
|
|
زده بر کـمرگاه تير خدنـگ
|
|
بـه بازو کـمان و بزين بر کـمـند
|
|
ميان را بزرين کـمر کرده بـند
|
|
برانـگيخـت اسـب و بيفشارد ران
|
|
بـه گردن برآورد گرز گران
|
|
عـنان را چپ و راست لختي بـسود
|
|
سـليح سواري بـه بابـک نـمود
|
|
نـگـه کرد بابـک پـسـند آمدش
|
|
شـهـنـشاه را فرمـند آمدش
|
|
بدو گـفـت شاها انوشـه بدي
|
|
روان را بـه فرهـنـگ توشـه بدي
|
|
بياراسـتي روي کـشور بداد
|
|
ازين گونـه داد از تو داريم ياد
|
|
دليري بد از بـنده اين گـفـت و گوي
|
|
سزد گر نـپيچي تو از داد روي
|
|
عـنان را يکي بازپيچي براسـت
|
|
چـنان کز هنرمـندي تو سزاسـت
|
|
دگرباره کـسري برانگيخـت اسـب
|
|
چـپ و راست برسان آذرگشسـب
|
|
نـگـه کرد بابـک ازو خيره ماند
|
|
جـهانآفرين را فراوان بـخواند
|
|
سواري هزار و گوي دوهزار
|
|
نـبودي کـسي را گذر بر چـهار
|
|
درمي فزون کرد روزي شاه
|
|
بـه ديوان خروش آمد از بارگاه
|
|
کـه اسـب سر جنـگـجويان بيار
|
|
سوار جـهان نامور شـهريار
|
|
فراوان بـخـنديد نوشين روان
|
|
کـه دولـت جوان بود و خسرو جوان
|
|
چو برخاسـت بابـک ز ديوان شاه
|
|
بيامد بر نامور پيشـگاه
|
|
بدو گـفـت کاي شـهريار بزرگ
|
|
گر امروز مـن بنده گشتـم سـترگ
|
|
هـمـه در دلـم راسـتي بود و داد
|
|
درشـتي نـگيرد ز مـن شاه ياد
|
|
درشـتي نـمايم چو باشم درسـت
|
|
انوشـه کـسي کو درشتي نجست
|
|
بدو گـفـت شاه اي هـشيوار مرد
|
|
تو هرگز ز راه درسـتي مـگرد
|
|
تـن خويش را چون مـحابا کـني
|
|
دل راسـتي را هميبـشـکـني
|
|
بدين ارز تو نزد مـن بيش گـشـت
|
|
دلـم سوي انديشـه خويش گشـت
|
|
کـه ما در صـف کار ننـگ و نـبرد
|
|
چـگونـه برآريم ز آورد گرد
|
|
چـنين داد پاسـخ بـه پرمايه شاه
|
|
کـه چون نو نـبيند نـگين و کـلاه
|
|
چو دسـت و عـنان تو اي شـهريار
|
|
بـه ايوان نديدسـت پيکرنـگار
|
|
بـه کام تو گردد سـپـهر بـلـند
|
|
دلـت شاد بادا تـنـت بيگزند
|
|
بـه موبد چـنين گفـت نوشينروان
|
|
کـه با داد ما پير گردد جوان
|
|
بـه گيتي نـبايد کـه از شـهريار
|
|
بـماند جز از راسـتي يادگار
|
|
چرا بايد اين گـنـج و اين روز رنـج
|
|
روان بـسـتـن اندر سراي سپنـج
|
|
چو ايدر نـخواهي هـميآرميد
|
|
بـبايد چريد و بـبايد چـميد
|
|
پرانديشـه بودم ز کار جـهان
|
|
سـخـن را هميداشـتـم در نهان
|
|
کـه تا تاج شاهي مرا دشمنـسـت
|
|
هـمـه گرد بر گرد آهرمـنـسـت
|
|
بـه دل گفتـم آرم ز هر سو سـپاه
|
|
بـخواهـم ز هر کـشوري رزمـخواه
|
|
نـگردد سـپاه انجـمـن جز به گنج
|
|
بـه بي مردي آيد هم از گنـج رنـج
|
|
اگر بد بـه درويش خواهد رسيد
|
|
ازين آرزو دل بـبايد بريد
|
|
هـميراندم با دل خويش راز
|
|
چو انديشـه پيش خرد شد فراز
|
|
سوي پـهـلوانان و سوي ردان
|
|
هـم از پـند بيداردل بـخردان
|
|
نبشـتـم بـخ هر کـشوري نامهاي
|
|
بـه هر نامداري و خودکامـهاي
|
|
کـه هر کس کـه داريد هوش و خرد
|
|
هـمي کـهـتري را پـسر پرورد
|
|
بـه ميدان فرسـتيد با ساز جـنـگ
|
|
بـجويند نزديک ما نام و نـنـگ
|
|
نـبايد کـه اندر فراز و نـشيب
|
|
ندانـند چـنـگ و عـنان و رکيب
|
|
بـه گرز و به شمشير و تير و کـمان
|
|
بدانـند پيچيد با بدگـمان
|
|
جوان بيهـنر سـخـت ناخوش بود
|
|
اگر چـند فرزند آرش بود
|
|
عرض شد ز در سوي هر کـشوري
|
|
درم برد نزديک هر مـهـتري
|
|
چـهـل روز بودي درم را درنـگ
|
|
برفـتـند از شـهر با ساز جـنـگ
|
|
ز ديوان چو دينار برداشـتـند
|
|
بدان خرمي روز بـگذاشـتـند
|
|
کـنون لاجرم روي گيتي بـمرد
|
|
بياراسـتـم تا کي آيد نـبرد
|
|
مرا ساز و لـشـکر ز شاهان پيش
|
|
فزونـسـت و هم دولت و راي بيش
|
|
سخـنـها چو بـشـنيد موبد ز شاه
|
|
بـسي آفرين خواند بر تاج و گاه
|
|
چو خورشيد بـنـمود تابـنده چـهر
|
|
در باغ بـگـشاد گردان سـپـهر
|
|
پديد آمد آن توده شـنـبـليد
|
|
دو زلـف شـب تيره شد ناپديد
|
|
نـشـسـت از بر تخت نوشين روان
|
|
خـجـسـتـه دلـفروز شاه جوان
|
|
جـهاني بـه درگاه بـنـهاد روي
|
|
هر آنـکـس کـه بد بر زمين راهجوي
|
|
خروشي برآمد ز &nbs |