Shams7

HomeIranPoetryShams Tabrizi - Divaan

دیوان شمس تبریزی (غزلیات)

3001 - 3229

--------------------------------------------------------

 

3001

ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی کار او کند که دارد از کار آگهی

ای نای همچو بلبل نالان آن گلی گردن مخار کز گل بی خار آگهی

گفتم به نای همدم یاری مدزد راز گفتا هلاک توست به یک بار آگهی

گفتم خلاص من به هلاک من اندر است آتش بنه بسوز بمگذار آگهی

گفتا چگونه رهزن این قافله شوم دانم که هست قافله سالار آگهی

گفتم چو یار گم شدگان را نمی نواخت از آگهی همی شد بیزار آگهی

نه چشم گشته ای تو که بی آگهی ز خویش ما را حجاب دیده و دیدار آگهی

زان همدم لبی که تو را سر بریده اند ای ننگ سر در این ره و ای عار آگهی

از خود تهی شدی و ز اسرار پر شدی زیرا ز خودپرست و ز انکار آگهی

چون می چشی ز لعل لب یار ناله چیست بگذار تا کند گله ای زار آگهی

نی نی ز بهر خود تو نمی نالی ای کریم بگری بر آنک دارد ز اغیار آگهی

گردون اگر بنالد گاو است زیر بار زین نعل بازگونه غلط کار آگهی

 

3002

شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته ای پرنور کن تو خیمه و خرگه چه شسته ای

آگاه نیستند مگر این فسردگان از آتش تو ای بت آگه چه شسته ای

آتش خوران ره به سر کوی منتظر با مردمان زیرک ابله چه شسته ای

دل شیر بیشه ست ولیکن سرش تویی دل لشکر حقست و تویی شه چه شسته ای

ای جان تیزگوش تو بشنو هم از درون هم ره به توست بر سر هر ره چه شسته ای

هین کز فراخنای دلت تا به عرش رفت هیهای وصل و خنده و قهقه چه شسته ای

دی بامداد دامن جانم گرفت دل کان جان و دل رسید تو آوه چه شسته ای

دولاب دولتست ز تبریز شمس دین درزن تو دست ها و در این ره چه شسته ای

 

3003

ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی وز روی خوب خویشت بودی نشانیی

در آب و گل تو همچو ستوران نخفتیی خود را به عیش خانه خوبان کشانیی

بر گرد خویش گشتی کاظهار خود کنی پنهان بماند زیر تو گنج نهانیی

از روح بی خبر بدیی گر تو جسمیی در جان قرار داشتیی گر تو جانیی

با نیک و بد بساختیی همچو دیگران با این و آنیی تو اگر این و آنیی

یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی یک نوع جوشییی چو یکی قازغانیی

زین جوش در دوار اگر صاف گشتیی چون صاف گشتگان تو بر این آسمانیی

گویی به هر خیال که جان و جهان من گر گم شدی خیال تو جان و جهانیی

بس کن که بند عقل شدست این زبان تو ور نی چو عقل کلی جمله زبانیی

بس کن که دانش ست که محجوب دانشست دانستیی که شاهی کی ترجمانیی

 

3004

بزم و شراب لعل و خرابات و کافری ملک قلندرست و قلندر از او بری

گویی قلندرم من و این دلپذیر نیست زیرا که آفریده نباشد قلندری

تا کی عطارد از زحل آرد مدبری مریخ نیز چند زند زخم خنجری

تا چند نعل ریز کند پیک ماه نیز تا چند زهره بخش کند جام احمری

تا چند آفتاب به تف مطبخی کند بازار تنگ دارد بر خلق مشتری

تا چند آب ریزد دولاب آسمان تا چند آب نشف کند برج آذری

تا چند شب پناه حریفان بد شود تا چند روز پرده درد بر مستری

تا چند دی برآرد از باغ ها دمار تا کی بهار دوزد دیباج اخضری

زین فرقت و غریبی طبعم ملول شد ای مرغ روح وقت نیامد که برپری

وین پر درشکسته پرخون خویش را سوی جناب مالک و مخدوم خود بری

اندر زمین چه چفسی نی کوه و آهنی زیر فلک چه باشی نی ابر و اختری

زان حسن آبدار چو تازه کنی جگر نی آب خضر جویی نی حوض کوثری

ای آب و روغنی که گرفتار آمدی با آنچ در دلست نگویی چه درخوری

 

3005

آن دل که گم شده ست هم از جان خویش جوی آرام جان خویش ز جانان خویش جوی

اندر شکر نیابی ذوق نبات غیب آن ذوق را هم از لب و دندان خویش جوی

دو چشم را تو ناظر هر بی نظر مکن در ناظری گریز و ازو آن خویش جوی

نقلست از رسول که مردم معادنند پس نقد خویش را برو از کان خویش جوی

از تخت تن برون رو و بر تخت جان نشین از آسمان گذر کن و کیوان خویش جوی

برقی که بر دلت زد و دل بی قرار شد آن برق را در اشک چو باران خویش جوی

انبان بوهریره وجود توست و بس هر چه مراد توست در انبان خویش جوی

ای بی نشان محض نشان از کی جویمت هم تو بجو مرا و به احسان خویش جوی

 

3006

سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری وصف قلندرست و قلندر از او بری

گویی قلندرم من و این دل پذیر نیست زیرا که آفریده نباشد قلندری

دام و دم قلندر بی چون بود مقیم خالیست از کفایت و معنی داوری

از خود به خود چه جویی چون سر به سر تویی چون آب در سبویی کلی ز کل پری

از خود به خود سفر کن در راه عاشقی وین قصه مختصر کن ای دوست یک سری

نی بیم و نی امید نه طاعت نه معصیت نی بنده نی خدای نه وصف مجاوری

عجزست و قدرتست و خدایی و بندگی بیرون ز جمله آمد این ره چو بنگری

راه قلندری ز خدایی برون بود در بندگی نیاید و نه در پیمبری

زینهار تا نلافد هر عاشق از گزاف کس را نشد مسلم این راه و ره بری

 

3007

دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی اختر و گردون اختر و گردون برده ز زهره جام حبیبی

جمله جان ها جمله جان ها بسته پر و پا بسته پر و پا همچو دل من همچو دل من دلخوش اندر دام حبیبی

دام تو خوشتر دام تو خوشتر از می احمر وز زر اخضر از زر پخته از زر پخته نادره تر بد خام حبیبی

نور رخ شه نور رخ شه حسرت صد مه رهزن صد ره صبح سعادت صبح سعادت درج شده در شام حبیبی

مخزن قارون مخزن قارون اختر گردون ملک همایون گر بدهد جان گر بدهد جان او نگزارد وام حبیبی

عام شده ست این عام شده ست این نظم سخن ها لیک تو این بین ای شده قربان ای شده قربان خاص جهان در عام حبیبی

 

3008

خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی دل به دلم نه که تو گمشده را یافتی

هم تو سلام علیک هم تو علیک السلام طبل خدایی بزن کاین ز خدا یافتی

خواجه تو چونی بگو در بر آن ماه رو آنک ز جا برترست خواجه کجا یافتی

ساقی رطل ثقیل از قدح سلسبیل حسرت رضوان شدی چونک رضا یافتی

ای رخ چون زر شده گنج گهر برزدی وی تن عریان کنون باز قبا یافتی

ای دل گریان کنون بر همه عالم بخند یار منی بعد از این یار مرا یافتی

خواجه تویی خویش من پیش من آ پیش من تا که بگویم تو را من که که را یافتی

کوس و دهل می زنند بر فلک از بهر تو رو که توی بر صواب ملک خطا یافتی

بر لب تو لب نهاد زان شکرین لب شدی خشک لبان را ببین چونک سقا یافتی

خواجه بجه از جهان قفل بنه بر دهان پنجه گشا چون کلید قفل گشا یافتی

 

3009

آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی اه که چه می زیبدش بدخوی و سرکشی

گاه چو مه می رود قاعده شب روی می کند از اختران شیوه لشکرکشی

گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان تا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی

ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید را سخت بگیری کمر خانه خود درکشی

از طرب آن زمان جامه جان برکنی وز سر این بیخودی گوش فلک برکشی

هر شکری زین هوس عود کند خویش را تا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی

آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست نیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی

بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری خیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی

مست برآیی ز خود دست بخایی ز خود قاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی

گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاست تا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی

وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان تا تو مرا چون قدح در می احمر کشی

 

3010

روی من از روی تو دارد صد روشنی جان من از جان تو یابد صد ایمنی

آهن هستی من صیقل عشقش چو یافت آینه کون شد رفت از او آهنی

مرغ دلم می طپید هیچ سکونی نداشت مسکن اصلیش دید یافت در او ساکنی

ندهد بی چشم تو چشم من آینگی ندهد بی روز تو روزن من روزنی

چشم منش چون بدید گفت که نور منی جان منش چون بدید گفت که جان منی

صبر از آن صبر کرد شکر شکر تو دید فقر از آن فخر شد کز تو شود او غنی

گاه منم بر درت حلقه در می زنم گاه تویی در برم حلقه دل می زنی

باد صبا سوی عشق این دو رسالت ببر تا شوم از سعی تو پاک ز تردامنی

هست مرا همچو نی وام کمر بستنی هست تو را همچو نی وام شکر دادنی

ای دل در ما گریز از من و ما محو شو زانک بریدی ز ما گر نبری از منی

دانه شیرین به سنگ گفت چو من بشکنم مغز نمایم ولیک وای چو تو بشکنی

 

3011

هر نفسی از درون دلبر روحانیی عربده آرد مرا از ره پنهانیی

فتنه و ویرانیم شور و پریشانیم برد مسلمانیم وای مسلمانیی

گفت مرا می خوری یا چه گمان می بری کیست برون از گمان جز دل ربانیی

بر سر افسانه رو مست سوی خانه رو جان بفشان کان نگار کرد گل افشانیی

یک دم ای خوش عذار حال مرا گوش دار مست غمت را بیار رسم نگهبانیی

عابد و معبود من شاهد و مشهود من عشق شناس ای حریف در دل انسانیی

کعبه ما کوی او قبله ما روی او رهبر ما بوی او در ره سلطانیی

خواجه صاحب نظر الحذر از ما حذر تا ننهد خواجه سر در خطر جانیی

نی غلطم سر بیار تا ببری صد هزار گل ندمد جز ز خار گنج به ویرانیی

آمد آن شیر من عاشق جان سیر من در کف او شیشه ای شکل پری خوانیی

گفتم ای روح قدس آخر ما را بپرس گفت چه پرسم دریغ حال مرا دانیی

مستم و گم کرده راه تن زن و پرسش مخواه مست چه ام بوی گیر باده جانانیی

کی بود آن ای خدا ما شده از ما جدا برده قماشات ما غارت سبحانیی

هر کی ورا کار کیست در کف او خارکیست هر کی ورا یار کیست هست چو زندانیی

کارک تو هم تویی یارک تو هم تویی هر کی ز خود دور شد نیست بجز فانیی

 

3012

ای دل چون آهنت بوده چو آیینه ای آینه با جان من مونس دیرینه ای

در دل آیینه من در دل من آینه تن کی بود محدثی دی و پریرینه ای

خواجه چرایی چنین کز تو رمد عشق دین زانک همی بیندت احمد پارینه ای

مرغ گزینی یقین دانه شیرین بچین کآمد از سوی چین مرغ تو را چینه ای

شیر خدایی خدا شیر نرت نام داد از چه سبب گشته ای همدم بوزینه ای

صورت تن را مبین زانک نه درخورد توست پوشد سلطان گهی خرقه پشمینه ای

هین دل خود را تمام در کف دلبر سپار تا که نپوسد دلت در حسد و کینه ای

سینه پاکی که او گشت خوش و عشق خو سینه سینا بود فرش چنین سینه ای

تشنه آن شربتی خسته آن ضربتی تا تو در این غربتی نیست طمانینه ای

هست خرد چون شکر هست صور همچو نی هست معانی چو می حرف چو قنینه ای

خوب چو نبود عروس خوش نشود زو نفوس از حفه و از رفه ز اطلس و زرینه ای

چون نروی زین جهان خوی خرابات جان در عوض می بگیر بی مزه ترخینه ای

خانه تن را بساز باغچه و گلشنی گوشه دل را بساز مسجد آدینه ای

هر نفسی شاهدی در نظر واحدی آوردش بر طبق نادره لوزینه ای

خامش با مرغ خاک قصه دریا مگو بکر چه عرضه کنی بر شه عنینه ای

 

3013

یار در آخرزمان کرد طرب سازیی باطن او جد جد ظاهر او بازیی

جمله عشاق را یار بدین علم کشت تا نکند هان و هان جهل تو طنازیی

در حرکت باش ازانک آب روان نفسرد کز حرکت یافت عشق سر سراندازیی

جنبش جان کی کند صورت گرمابه ای صف شکنی کی کند اسب گدا غازیی

طبل غزا کوفتند این دم پیدا شود جنبش پالانیی از فرس تازیی

می زن و می خور چو شیر تا به شهادت رسی تا بزنی گردن کافر ابخازیی

بازی شیران مصاف بازی روبه گریز روبه با شیر حق کی کند انبازیی

گرم روان از کجا تیره دلان از کجا مروزیی اوفتاد در ره با رازیی

عشق عجب غازییست زنده شود زو شهید سر بنه ای جان پاک پیش چنین غازیی

چرخ تن دل سیاه پر شود از نور ماه گر بکند قلب تو قالب پردازیی

مطرب و سرنا و دف باده برآورده کف هر نفسی زان لطف آرد غمازیی

ای خنک آن جان پاک کز سر میدان خاک گیرد زین قلبگاه قالب پردازیی

 

3014

رو که به مهمان تو می نروم ای اخی بست مرا از طعام دود دل مطبخی

رزق جهان می دهد خویش نهان می کند گاه وصال او بخیل در زر و مال او سخی

مال و زرش کم ستان جان بده از بهر جان مذهب سردان مگیر یخ چه کند جز یخی

قسمت آن باردان مایده و نان گرم قسمت این عاشقان مملکت و فرخی

قسمت قسام بین هیچ مگو و مچخ کار بتر می شود گر تو در این می چخی

جنتی دل فروز دوزخیی خوش بسوز چند میان جهان مانده در برزخی

سوی بتان کم نگر تا نشوی کوردل کور شود از نظر چشم سگ مسلخی

زلف بتان سلسله ست جانب دوزخ کشد ظاهر او چون بهشت باطن او دوزخی

لیک عنایات حق هست طبق بر طبق کو برهاند ز دام گر چه اسیر فخی

جانب تبریز رو از جهت شمس دین چند در این تیرگی همچو خسان می زخی

 

3015

جان و جهان می روی جان و جهان می بری کان شکر می کشی با شکران می خوری

ای رخ تو چون قمر تک مرو آهسته تر تا نخلد شاخ گل سینه نیلوفری

چهره چون آفتاب می بری از ما شتاب بوی کن آخر کباب زین جگر آذری

یک نظری گر وفاست هم صدقات شماست گر برسانی رواست شکر چنین توانگری

تا جگر خون ما تا دل مجنون ما تا غم افزون ما کسب کند بهتری

شکر که ما سوختیم سوختن آموختیم وز جگر افروختیم شیوه سامندری

فاسد سودای تو مست تماشای تو بوسد بر پای تو از طرب بی سری

عشق من ای خوبرو رونق خوبان به تو گاه شوی بت شکن گاه کنی آزری

مستی از آن دید و داد شادی از آن بخت شاد چشم بدت دور باد تا که کنی لمتری

جانب دل رو به جان تا که ببینی عیان حلقه جوق ملک صورت نقش پری

از ملک و از پری چون قدری بگذری محو شود در صفات صورت و صورتگری

 

3016

بازرهان خلق را از سر و از سرکشی ای که درون دلی چند ز دل درکشی

ای دل دل جان جان آمد هنگام آن زنده کنی مرده را جانب محشر کشی

پیرهن یوسفی هدیه فرستی به ما تا بدرد آفتاب پیرهن زرکشی

نیزه کشی بردری تو کمر کوه را چونک ز دریای غیب آیی و لشکر کشی

خاک در فقر را سرمه کش دل کنی چارق درویش را بر سر سنجر کشی

سینه تاریک را گلشن جنت کنی تشنه دلان را سوار جانب کوثر کشی

در شکم ماهیی حجره یونس کنی یوسف صدیق را از بن چه برکشی

نفس شکم خواره را روزه مریم دهی تا سوی بهرام عشق مرکب لاغر کشی

از غزل و شعر و بیت توبه دهی طبع را تا دل و جان را به غیب بی دم و دفتر کشی

سنبله آتشین رسته کنی بر فلک زهره مه روی را گوشه چادر کشی

مفخر تبریزیان شمس حق ای وای من گر تو مرا سوی خویش یک دم کمتر کشی

 

3017

لاله ستانست از عکس تو هر شوره ای عکس لبت شهد ساخت تلخی هر غوره ای

مصحف عشق تو را دوش بخواندم به خواب آه که چه دیوانه شد جان من از سوره ای

مشکل هر دو جهان آه چه حلوا شود گر شکر تو شود مغز شکربوره ای

چهره چون آفتاب بر تن چون غوره تاب تا بشود پرشکر در تن هر روده ای

وا شدن از خویشتن هست ز ماسوره سهل چونک سر رشته یافت خصم ز ماسوره ای

جسم که چون خربزه ست تا نبری چون خورند بشکن و پیدا شود قیمت لاهوره ای

آه که ندیدی هنوز بر سر میدان عشق رقص کنان کله ها هر طرفی کوره ای

پیش طبیب دو کون رفتم بیمار عشق نبض دلم می جهید در کف قاروره ای

گفتمش ای شمس دین مفخر تبریز آه جز ز تو یابد شفا علت ناسوره ای

 

3018

ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری سوخته باد آینه تا تو در او ننگری

جان من از بحر عشق آب چو آتش بخورد در قدح جان من آب کند آذری

خار شد این جان و دل در حسد آینه کو چو گلستان شده ست از نظر عبهری

گم شده ام من ز خویش گر تو بیابی مرا زود سلامش رسان گو که خوشی خوشتری

گر تو بیابی مرا از من من را بگو که من آواره ای گشته نهان چون پری

مست نیم ای حریف عقل نرفت از سرم غمزه جادوش کرد جان مرا ساحری

گر تو به عقلی بیا یک نظری کن در او تا تو بدانی که نیست کار بتم سرسری

بر لب دریای عشق دیدم من ماهیی کرد یکی شیوه ای شیوه او برتری

گر چه که ماهی نمود لیک خود او بحر بود صورت گوساله ای بود دو صد سامری

ماهی ترک زبان کرد که گفته ست بحر نطق زبان را که تو حلقه برون دری

دم زدن ماهیان آب بود نی هوا زانک هوا آتشیست نیست حریف تری

بنگر در ماهیی نان وی و رزق او بحر بود پس تو در عشق از او کمتری

دام فکندم که تا صید کنم ماهیی صید سلیمان وقت جان من انگشتری

این چه بهانست خود زود بگو بحر کیست از حسد کس مترس در طلب مهتری

روشن و مطلق بگو تا نشود از دلت مفخر تبریز ما شمس حق و دین بری

 

3019

ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی جان مرا خوش بکش این نفس ار می کشی

کشتن شیرین و خوش خاصیت دست توست زانک نظرخواه را تو به نظر می کشی

هر سحری مستمر منتظرم منتظر زانک مرا بیشتر وقت سحر می کشی

جور تو ما را چو قند راه مدد درمبند نی که مرا عاقبت بر سر در می کشی

ای دم تو بی شکم ای غم تو دفع غم ای که تو ما را به دام همچو شرر می کشی

هر دم دفعی دگر پیش کنی چون سپر تیغ رها کرده ای تو به سپر می کشی

 

3020

پیشتر آ پیشتر چند از این رهزنی چون تو منی من توام چند تویی و منی

نور حقیم و زجاج با خود چندین لجاج از چه گریزد چنین روشنی از روشنی

ما همه یک کاملیم از چه چنین احولیم خوار چرا بنگرد سوی فقیران غنی

راست چرا بنگرد سوی چپ خویش خوار هر دو چو دست تواند چه یمنی چه دنی

ما همه یک گوهریم یک خرد و یک سریم لیک دوبین گشته ایم زین فلک منحنی

رخت از این پنج و شش جانب توحید کش عرعر توحید را چند کنی منثنی

هین ز منی خیز کن با همه آمیز کن با خود خود حبه ای با همه چون معدنی

هر چه کند شیر نر سگ بکند هم سگی هر چه کند روح پاک تن بکند هم تنی

روح یکی دان و تن گشته عدد صد هزار همچو که بادام ها در صفت روغنی

چند لغت در جهان جمله به معنی یکی آب یکی گشت چون خابیه ها بشکنی

جان بفرستد خبر جانب هر بانظر چون که به توحید تو دل ز سخن برکنی

 

3021

شیردلا صد هزار شیردلی کرده ای در کرم از آفتاب نیز سبق برده ای

چشم ببند و بکن بار دگر رحمتی بشکن سوگند را گر به خدا خورده ای

بنگر کاین دشمنان دست زنان گشته اند چونک در این خشم و جنگ پای خود افشرده ای

میل تو با کیست جان تا بشوم خاک او چاکر آن کس شوم کش به کس اشمرده ای

ای تن آخر بجنب بر خود و جهدی بکن جهد مبارک بود از چه تو پژمرده ای

خیز برو پیش دوست روی بنه بر زمین کای صنم چون شکر از چه بیازرده ای

خواجه جان شمس دین مفخر تبریزیان این سرم از نخل تست زانک تو پرورده ای

 

3022

گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده ای گفتم نی گفت نک رنگ ترش کرده ای

دل چو سیاهی دهد رنگ گواهی دهد عکس برون می زند گر چه تو در پرده ای

خاک تو گر آب خوش یابد چون روضه ایست ور خورد او آب شور شوره برآورده ای

سبز شوند از بهار زرد شوند از خزان گر نه خزان دیده ای پس ز چه روزرده ای

گفتمش ای غیب دان از تو چه دارم نهان پرورش جان تویی جان چو تو پرورده ای

کیست که زنده کند آنک تواش کشته ای کیست که گرمش کند چون تواش افسرده ای

شربت صحت فرست هم ز شرابات خاص زانک تو جوشیده ای زانک تو افشرده ای

داد شراب خطیر گفت هلا این بگیر شاد شو ار پرغمی زنده شو ار مرده ای

چشمه بجوشد ز تو چون ارس از خاره ای نور بتابد ز تو گر چه سیه چرده ای

خضر بقایی شوی گر عرض فانیی شادی دل ها شوی گر چه دل آزرده ای

کی بشود این وجود پاک ز بیگانگان تا نرسد خلعتی دولت صدمرده ای

گفت درختی به باد چند وزی باد گفت باد بهاری کند گر چه تو پژمرده ای

 

3023

قصر بود روح ما نی تل ویرانه ای همدم ما یار ما نی دم بیگانه ای

بادیه ای هایلست راه دل و کی رسد جز که دل پردلی رستم مردانه ای

نی دل خصم افکنی بل دل خویش افکنی نی دل تن پروری عاشق جانانه ای

چونک فروشد تنش در تک خاک لحد رست درخت قبول از بن چون دانه ای

عاشق آن نور کیست جز دل نورانیی فتنه آن شمع چیست جز تن پروانه ای

مسرح روح الله است جلوه روح القدس زانک ورا آفتاب هست عزبخانه ای

 

3024

بستگی این سماع هست ز بیگانه ای ز ارچلی جغد گشت حلقه چو ویرانه ای

آنک بود همچو برف سرد کند وقت را چون بگدازد چو سیل پست کند خانه ای

غیر برونی بدست غیر درونی بتر از سبب غیریست کندن دندانه ای

باد خزانست غیر زرد کند باغ را حبس کند در زمین خوبی هر دانه ای

پیش تو خندد چو گل پای درآید چو خار ریش نگه دار از آن دوسر چون شانه ای

از سبب آنک بد در صف ترسنده ای گشت شکسته بسی لشکر مردانه ای

خسرو تبریزیی شمس حق و دین که او شمع همه جمع هاست من شده پروانه ای

 

3025

جای دگر بوده ای زانک تهی روده ای آب دگر خورده ای زانک گل آلوده ای

مست دگر باده ای کاحمق و بس ساده ای دل چه بدو داده ای رو که نیاسوده ای

گنج روان در دلت بر سر گنج این گلت گیرم بی دیده ای آخر نشنوده ای

چیست سپیدی چشم از اثر نفس و خشم چون پی دارو ز یشم سرمه دهی سوده ای

از نظر لم یزل دارد جانت تگل پرتو خورشید را تو به گل اندوده ای

گنج دلت سر به مهر وین جگرت کان مهر ای تو شکم خوار چند در هوس روده ای

از اثر شمس دینست این تبش عشق تو وز تبریزست این بخت که پرورده ای

 

3026

خیره چرا گشته ای خواجه مگر عاشقی کاسه بزن کوزه خور خواجه اگر عاشقی

کاش بدانستیی بر چه در ایستاده ای کاش بدانستیی بر چه قمر عاشقی

چشمه آن آفتاب خواب نبیند فلک چشمت از او روشنست تیزنظر عاشقی

شیر فلک زین خطر خون شده استش جگر راست بگویم مرنج سخته جگر عاشقی

ای گل تر راست گو بر چه دریدی قبا ای مه لاغرشده بر چه سحر عاشقی

ای دل دریاصفت موج تو ز اندیشه هاست هر دم کف می کنی بر چه گهر عاشقی

آنک از او گشت دنگ غم نخورد از خدنگ ور تو سپر بفکنی سسته سپر عاشقی

جمله اجزای خاک هست چو ما عشقناک لیک تو ای روح پاک نادره تر عاشقی

ای خرد ار بحریی دم مزن و دم بخور چون هنرت خامشیست بر چه هنر عاشقی

 

3027

نیست عجب صف زده پیش سلیمان پری صف سلیمان نگر پیش رخ آن پری

آن پریی کز رخش گشت بشر چون ملک یافت فراغت ز رنج وز غم درمان پری

تربیت آن پری چشم بشر باز کرد یافته دیو و ملک گوهر جان زان پری

ما و منی پاک رفت ماء منی خشک شد گشت پری آدمی هم شد انسان پری

دیده جان شمس دین مفخر تبریز و جان شاد ز عشق رخش شادتر از جان پری

 

3028

ای صنم گلزاری چند مرا آزاری من چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری

چند مرا بفریبی هر چه کنی می زیبی چند به دل آموزی مغلطه و طراری

آن که از آن طراری باز بر او برشکنی افتد و سودش نکند در دغلی هشیاری

ساده دلی ساز مرا سوی عدم تاز مرا تار هم از لطف فنا زین فرح و زین زاری

هر کی بگرید به یقین دیده بود گنج دفین هر کی بخندد بود او در حجب ستاری

من که ز دور آمده ام با شر و شور آمده ام بازبنگشاده ام این دان خبر سرباری

بار که بگشاده شود از پی سرمایه بود مایه نداری تو ولی خایه خود می خاری

بس کن و بسیار مگو روی بدو آر بدو مشتری گفت تو او سیر نه از بسیاری

 

3029

آه که دلم برد غمزه های نگاری شیر شگرف آمد و ضعیف شکاری

هیچ دلی چون نبود خالی از اندوه درد و غم چون تو یار و دلبر باری

از پی این عشق اشک هاست روانه خوب شهی آمد و لطیف نثاری

چشم پیاپی چو ابر آب فشاند تا ننشیند بر آن نیاز غباری

کان شکر آن لبست باد بقایش تا که نماند حزین و غوره فشاری

نک شب قدرست و بدر کرد عنایت بر دل هر شب روی ستاره شماری

بی مه او جان چو چرخ زیر و زبر بود ماهی بی آب را کی دید قراری

خود تو چو عقلی و این جهان همه چون تن از تن بی عقل کی بیاید کاری

خلعت نو پوش بر زمین و زمانه خلعت گل یافت از جناب تو خاری

گر نبدی خوی دوست روح فشانی خود نبدی عاشقی و روح سپاری

خرقه بده در قمارخانه عالم خوب حریفی و سودناک قماری

بهر کنارش همی کنار گشایم هیچ کس آن بحر را ندید کناری

تن بزنم تا بگوید آن مه خوش رو آنک ز حلمش بیافت کوه وقاری

 

3030

سلمک الله نیست مثل تو یاری نیست نکوتر ز بندگی تو کاری

ای دل گفتی که یار غار منست او هیچ نگنجد چنین محیط به غاری

عاشق او خرد نیست زانک نخسبد بر سر آن گنج غیب هر نره ماری

ذره به ذره کنار شوق گشادست گر چه نگنجد نگار ما به کناری

آن شکرستان رسید تا نگذارد سرکه فروشنده ای و غوره فشاری

جوی فراتی روان شدست از این سو کاین همه جان ها ز آب اوست بخاری

از سر مستی پریر گفتم او را کار مرا این زمان بده تو قراری

خنده شیرین زد و ز شرم برافروخت ماه غریب از چو من غریب شماری

گفت مخور غم که زرد و خشک نماند باغ تو با این چنین لطیف بهاری

هفت فلک ز آتش منست چو دودی هفت زمین در ره منست غباری

دام جهان را هزار قرن گذشتست درخور صیدم نیامدست شکاری

هم به کنار آمد این زمانه و دورش عاشق مستی ز ما نیافت کناری

این مه و خورشید چون دو گاو خراسند روز چرایی و شب اسیر شیاری

جمع خرانی نگر که گاوپرستند یاوه شدستند بی شکال و فساری

رو به خران گو که ریش گاو بریزاد توبه کنید و روید سوی مطاری

تا که شود هر خری ندیم مسیحی وحی پذیرنده ای و روح سپاری

از شش و از پنج بگذرید و ببینید شهره حریفان و مقبلانه قماری

چون به خلاصه رسید تا که بگویم سوخت لبم را ز شوق دوست شراری

ماند سخن در دهان و رفت دل من جانب یاران به سوی دور دیاری

 

3031

خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی جان پرانوار همچنانک تو دیدی

از چمن یار صد روان مقدس در گل و گلزار همچنانک تو دیدی

هر کی دلی داشت زین هوس تو ببینش بی دل و بی کار همچنانک تو دیدی

هر نظری کو بدید روی تو را گشت خواجه اسرار همچنانک تو دیدی

صورت منصور دانک بود بهانه برشده بر دار همچنانک تو دیدی

هست بر اومید گلستان تو جان ها ساخته با خار همچنانک تو دیدی

عشق چو طاووس چون پرید شود دل خانه پرمار همچنانک تو دیدی

عشق گزین عشق بی حیات خوش عشق عمر بود بار همچنانک تو دیدی

در دل عشاق فخر و ملک دو عالم ننگ بود عار همچنانک تو دیدی

عشق خداوند شمس دین که به تبریز جان کند ایثار همچنانک تو دیدی

 

3032

از پگه ای یار زان عقار سمایی ده به کف ما که نور دیده مایی

زانک وظیفه ست هر سحر ز کف تو دور بگردان که آفتاب لقایی

هم به منش ده مها مده به دگر کس عهد و وفا کن که شهریار وفایی

در تتق گردها لطیف هلالی وز جهت دردها لطیف دوایی

دور بگردان که دور عشق تو آمد خلق کجااند و تو غریب کجایی

بر عدد ذره جان فدای تو کردی چرخ فلک گر بدی مه تو بهایی

با همه شاهی چو تشنگان خماریم ساقی ما شو بکن به لطف سقایی

بهر تو آدم گرفت دبه و زنبیل بهر تو حوا نمود نیز حوایی

آدم و حوا نبود بهر قدومت خالق می کرد گونه گونه خدایی

در قدح تو چهار جوی بهشتست نه از شش و پنجست این سرورفزایی

جمله اجزای ما شکفته کن این دم تا به فلک بررود غریو گوایی

غبغب غنچه در این چمن بنخندد تا تو به خنده دهان او نگشایی

طلعت خورشید تو اگر ننماید یمن نیاید ز سایه های همایی

خانه بی جام نیست خوب و منور راه رهاوی بزن کز اوست رهایی

مشک که ارزد هزار بحر فروریز کوه وقاری و بحر جود و سخایی

هر شب آید ز غیب چون گله بانی جان رهد از تن چو اشتران چرایی

در عدمستان کشد نهان شتران را خوش بچراند ز سبزه های عطایی

بند کند چشمشان که راه نبینند راه الهیست نیست راه هوایی

چون بنهد رخ پیاده در قدم شاه جست دواسبه ز نیستی و گدایی

کژ نرود زان سپس به راه چو فرزین خواب ببیند چو پیل هند رجایی

مات شو و لعب گفت و گوی رها کن کان شه شطرنج راست راه نمایی

 

3033

چند دویدم سوی افندی شکر که دیدم روی افندی

در شب تاری ره متواری رهبر ما شد بوی افندی

شادی جان ها ذوق دهان ها اصل مکان ها کوی افندی

صحن گلستان عشرت مستان آب حیات و جوی افندی

عیش معظم جام دمادم بزم دو عالم طوی افندی

کام من آمد دام افندی های من آمد هوی افندی

گرگ ز بره دست بدارد چون شنود او قوی افندی

گنج سبیلی خوان خلیلی نیست بخیلی خوی افندی

کله شاهان سکه ماهان در خم چوگان گوی افندی

خامش و کم گو هی کی بود او قبله اوها اوی افندی

 

3034

می رسد ای جان باد بهاری تا سوی گلشن دست برآری

سبزه و سوسن لاله و سنبل گفت بروید هر چه بکاری

غنچه و گل ها مغفرت آمد تا ننماید زشتی خاری

رفعت آمد سرو سهی را یافت عزیزی از پس خواری

روح درآید در همه گلشن کآب نماید روح سپاری

خوبی گلشن ز آب فزاید سخت مبارک آمد یاری

کرد پیامی برگ به میوه زود بیایی گوش نخاری

شاه ثمارست آن عنب خوش زانک درختش داشت نزاری

در دی شهوت چند بماند باغ دل ما حبس و حصاری

راه ز دل جو ماه ز جان جو خاک چه دارد غیر غباری

خیز بشو رو لیک به آبی کآرد گل را خوب عذاری

گفت به ریحان شاخ شکوفه در ره ما نه هر چه که داری

بلبل مرغان گفت به بستان دام شما راییم شکاری

لابه کند گل رحمت حق را بر ما دی را برنگماری

گوید یزدان شیره ز میوه کی به کف آید تا نفشاری

غم مخور از دی وز غز و غارت وز در من بین کارگزاری

شکر و ستایش ذوق و فزایش رو ننماید جز که به زاری

عمر ببخشم بی ز شمارت گر بستانم عمر شماری

باده ببخشم بی ز خمارت گر بستانم خمر خماری

چند نگاران دارد دانش کاغذها را چند نگاری

از تو سیه شد چهره کاغذ چونک بخوانی خط نهاری

دود رها کن نور نگر تو از مه جانان در شب تاری

بس کن و بس کن ز اسب فرود آ تا که کند او شاه سواری

 

3035

دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام افندی

آخر شب شد آخر شب شد خوردم می از جام افندی

شیر و شکر را شمس و قمر را مایه ببخشد نام افندی

نور دو عالم عشق قدیمی دولت مرغان دام افندی

شیر روان شد خوش ز بیانش شیر سیه شد رام افندی

کام ملوکان جایزه گیری جایزه بخشی کام افندی

کعبه جان ها روی ملیحش پخته عالم خام افندی

گر الفی و سابق حرفی محو شو اندر لام افندی

نور بود او نار نماید خاص بود خود عام افندی

بس کن بس کن کس نتواند که بگزارد وام افندی

 

3036

گاه چو اشتر در وحل آیی گه چو شکاری در عجل آیی

کجکنن اغلن چند گریزی عاقبت آخر در عمل آیی

در سوی بی سو می رو و می جو تا کی ای دل در علل آیی

در طلبی تو در طرب افتی در نمدی تو در حلل آیی

دردسر آید شور و شر آید عاشق شو تا بی خلل آیی

نفخ کند جان در دل ترسان مطرب جویی در غزل آیی

چونک قویتر دردمد آن نی در رخ دلبر مکتحل آیی

چنگ بگیری ننگ پذیری فاعل نبوی مفتعل آیی

از غم دلبر در برش افتی در کف اویی در بغل آیی

فکر رها کن ترک نهی کن زانک ز حیرت با دول آیی

فکر چو آید ضد ورا بین زین دو به حیرت محتمل آیی

زانک تردد آرد به حیرت زین دو تحول در محل آیی

ز اول فکرت آخر ره بین چند به گفتن منتقل آیی

 

3037

به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی به جای عمر عزیزی چو عمر ما نشتابی

چو شب روان هوس را تو چشمی و تو چراغی مسافران فلک را تو آتشی و تو آبی

در این منازل گردون در این طواف همایون گر از قضا مه ما را به اتفاق بیابی

اگر چه روح جهانست و روح سوی ندارد ثواب کن سوی او رو اگر چه غرق ثوابی

بگو به تست پیامی اگر چه حاضر جانی جواب ده به حق آنک بس لطیف جوابی

هزار مهره ربودی هنوز اول بازیست هزار پرده دریدی هنوز زیر نقابی

چه ناله هاست نهان و چه زخم هاست دلم را زهی رباب دل من به دست چون تو ربابی

دلم تو را چو ربابی تنم تو را چو خرابی رباب می زن و می گرد مست گرد خرابی

همه ز جام تو مستند هر یکی ز شرابی ز جام خویش نپرسی که مست از چه شرابی

کجاست ساحل دریا دلا که هر دم غرقی کجاست آتش غیبی که لحظه لحظه کبابی

 

3038

ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی مرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی

بدان رواق رسیدم که ماه و چرخ ندیدم بدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی

یکی دمیم امان ده که عقل من به من آید بگویمت صفت جان تو گوش دار که جانی

ولیک پیشتر آ خواجه گوش بر دهنم ده که گوش دارد دیوار و این سریست نهانی

عنایتیست ز جانان چنین غریب کرامت ز راه گوش درآید چراغ های عیانی

رفیق خضر خرد شو به سوی چشمه حیوان که تا چو چشمه خورشید روز نور فشانی

چنانک گشت زلیخا جوان به همت یوسف جهان کهنه بیابد از این ستاره جوانی

فروخورد مه و خورشید و قطب هفت فلک را سهیل جان چو برآید ز سوی رکن یمانی

دمی قراضه دین را بگیر و زیر زبان نه که تا به نقد ببینی که در درونه چه کانی

فتاده ای به دهان ها همی گزندت مردم لطیف و پخته چو نانی بدان همیشه چنانی

چو ذره پای بکوبی چو نور دست تو گیرد ز سردیست و ز تری که همچو ریگ گرانی

چو آفتاب برآمد به خاک تیره بگوید که چون قرین تو گشتم تو صاحب دو قرانی

تو بز نه ای که برآیی چراغپایه به بازی که پیش گله شیران چو نره شیر شبانی

چراغ پنج حست را به نور دل بفروزان حواس پنج نمازست و دل چو سبع مثانی

همی رسد ز سموات هر صبوح ندایی که ره بری به نشانی چو گرد ره بنشانی

سپس مکش چو مخنث عنان عزم که پیشت دو لشکرست که در وی تو پیش رو چو سنانی

شکر به پیش تو آمد که برگشای دهان را چرا ز دعوت شکر چو پسته بسته دهانی

بگیر طبله شکر بخور به طبل که نوشت مکوب طبل فسانه چرا حریف زبانی

ز شمس مفخر تبریز آفتاب پرستی که اوست شمس معارف رئیس شمس مکانی

 

3039

هزار جان مقدس هزار گوهر کانی فدای جاه و جمالت که روح بخش جهانی

چه روح ها که فزایی چه حلقه ها که ربایی چو ماه غیب نمایی ز پرده های نهانی

چو در غزا تو بتازی ز بحر گرد برآری هزار بحر بجوشد چو قطره ای بچکانی

تویی ز کون گزیده تویی گشایش دیده به یک نظر تو ببخشی سعادت دوجهانی

کژی که هست جهان را چو تیر راست کن آن را بکش کمان زمان را که سخت سخته کمانی

نه چرخ زهر چشاند نه ترس و خوف بماند چو دل ثنای تو خواند که شاه امن و امانی

به چرخ سینه برآیی هزار ماه نمایی یکی بدان که تو اینی یکی بدان که تو آنی

تو راست چرخ چو چاکر تو مه نباشی و اختر هزار ماه منور ز آستین بفشانی

تو شمس مفخر تبریز به خواجگی چو نشینی صد آفتاب زمان را چو بندگان بنشانی

 

3040

چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی درون روزن عالم چو روز بخت فتادی

هزار سوسن نادر ز روی گل بشکفتی هزار رسم دل افزا بدان چمن بنهادی

هزار اطلس کحلی بنفشه وار دریدی که پر و بال مریدی و جان جان مرادی

در آن زمان که به خوبی کلاه عقل ربایی نه عقل پره کاه ست و تو به لطف چو بادی

چه عقل دارد آن گل که پیش باد ستیزد نه از نسیم ویستش جمال و نیک نهادی

میی که کف تو بخشد دو صد خمار به ارزد چگونه گیج نگردد سر وجود ز شادی

 

3041

اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری شبست محرم عاشق گواه ناله و زاری

چه جای شب که هزاران نشانه دارد عاشق کمینه اشک و رخ زرد و لاغری و نزاری

چو ابر ساعت گریه چو کوه وقت تحمل چو آب سجده کنان و چو خاک راه به خواری

ولیک این همه محنت به گرد باغ چو خاری درون باغ گلستان و یار و چشمه جاری

چو بگذری تو ز دیوار باغ و در چمن آیی زبان شکر گزاری سجود شکر بیاری

که شکر و حمد خدا را که برد جور خزان را شکفته گشت زمین و بهار کرد بهاری

هزار شاخ برهنه قرین حله گل شد هزار خار مغیلان رهیده گشت ز خاری

حلاوت غم معشوق را چه داند عاقل چو جوله ست نداند طریق جنگ و سواری

برادر و پدر و مادر تو عشاقند که جمله یک شده اند و سرشته اند ز یاری

نمک شود چو درافتد هزار تن به نمکدان دوی نماند در تن چه مرغزی چه بخاری

مکش عنان سخن را به کودنی ملولان تو تشنگان ملک بین به وقت حرف گزاری

 

3042

چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری مکش تو دامن خود را که شرط نیست بیاری

نه بند گردد بندی نه دل پذیرد پندی چو تنگ شکرقندی توام درون کناری

طراوت سمنی تو چه رونق چمنی تو مگر تو عین منی تو مگر تو آینه واری

چه نور پنج و ششی تو که آفت حبشی تو چو خوان عشق کشی تو ز سنگ آب برآری

چه کیمیای زری تو چه رونق قمری تو چو دل ز سینه بری تو هزار سینه بیاری

ز خلق جمله گسستم که عشق دوست بسستم چو در فنا بنشستم مرا چه کار به زاری

بسوخت عشق تو خرمن نه جان بماند نه این تن جوی نیابی تو از من اگر هزار فشاری

برون ز دور زمانی مثال گوهر کانی نشسته ایم چو جانی اگر کشی و بداری

ز جام شربت شافی شدم به عشق تو لافی بیامدم زر صافی اگر تو کوره ناری

کف از بهشت بشوید چو باغ عشق تو گوید کز او جواهر روید اگر چه سنگ بکاری

دلی که عشق نوازد در این جهان بنسازد ازانک می نگذارد که یک زمانش بخاری

تو شمس خسرو تبریز شراب باقی برریز براق عشق بکن تیز که بس لطیف سواری

 

3043

ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی ز عشق جیب دریدی در ابتدای جنونی

شکست کشتی صبرم هزار بار ز موجت سری برآر ز موجی که موج قلزم خونی

که خون بهینه شرابست جگر بهینه کبابست همین دوم تو فزون کن که از فزونه فزونی

چو از الست تو مستم چو در فنای تو هستم چو مهر عشق شکستم چه غم خورم ز حرونی

برون بسیت بجستم درون بدیدم و رستم چه میل و عشق شدستم به جست و جوی درونی

دلی ز من بربودی که دل نبود و تو بودی چه آتشی و چه دودی چه جادوی چه فسونی

نمای چهره زیبا تو شمس مفخر تبریز که نقش ها تو نمایی ز روح آینه گونی

 

3044

گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی گهی به هجر گرایی چه آفتی چه بلایی

گهی جمال بتانی گهی ز بت شکنانی گهی نه این و نه آنی چه آفتی چه بلایی

بشر به پای دویده ملک به پر بپریده به غیر عجز ندیده چه آفتی چه بلایی

چو پر و پاش نماند چو او ز هر دو بماند تو را به فقر بداند چه آفتی چه بلایی

مثال لذت مستی میان چشم نشستی طریق فهم ببستی چه آفتی چه بلایی

در آن دلی که گزیدی خیال وار دویدی بگفتی و بشنیدی چه آفتی چه بلایی

چه دولتی ز چه سودی چه آتشی و چه دودی چه مجمری و چه عودی چه آفتی چه بلایی

غم تو دامن جانی کشید جانب کانی به سوی گنج نهانی چه آفتی چه بلایی

چه سوی گنج کشیدش ز جمله خلق بریدش دگر کسی بندیدش چه آفتی چه بلایی

چه راحتی و چه روحی چه کشتیی و چه نوحی چه نعمتی چه فتوحی چه آفتی چه بلایی

بگفتمت چه کس است این بگفتیم هوس است این خمش خمش که بس است این چه آفتی چه بلایی

هوس چه باشد ای جان مرا مخند و مرنجان رهم نما و بگنجان چه آفتی چه بلایی

تو عشق جمله جهانی ولی ز جمله نهانی نهان و عین چو جانی چه آفتی چه بلایی

مرا چو دیک بجوشی مگو خمش چه خروشی چه جای صبر و خموشی چه آفتی چه بلایی

بجوش دیک دلم را بسوز آب و گلم را بدر خط و سجلم را چه آفتی چه بلایی

بسوز تا که برویم حدیث سوز بگویم به عود ماند خویم چه آفتی چه بلایی

دگر مگوی پیامش رسید نوبت جامش ز جام ساز ختامش چه آفتی چه بلایی

 

3045

من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی تو جز خیال نبینی که مست خواب و نعاسی

مرا بپرس که چونی در این کمی و فزونی چگونه باشد یوسف به دست کور نخاسی

به چشم عشق توان دید روی یوسف جان را تو چشم عشق نداری تو مرد وهم و قیاسی

بهای نعمت دیده سپاس و شکر خدا دان مرم چو قلب ز کوره که کان شکر و سپاسی

وگر ز کوره بترسی یقین خیال پرستی بت خیال تراشی وزان خیال هراسی

بت خیال تو سازی به پیش بت به نمازی چو گبر اسیر بتانی چو زن حریف نفاسی

خیال فرع تو باشد که فرع فرع تو را شد تو مه نه ای تو غباری تو زر نه ای تو نحاسی

به جان جمله مردان اگر چه جمله یکی اند که زیر چرخه گردون تنا چو گاو خراسی

وگر ز چنبر گردون برون کشی سر و گردن ز خرگله برهیدی فرشته ای و ز ناسی

 

3046

چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی چو صیقلی غم ها را ز آینه رندیدی

چه جامه ها دردادی چه خرقه ها دزدیدی چه گوش ها بگرفتی به عیش دان بکشیدی

چه شعله ها برکردی چه دیک ها بپزیدی چه جس ها بگرفتی چه راه ها پرسیدی

ز عقل کل بگذشتی برون دل بدمیدی گشاد گلشن و باغی چو سرو تر نازیدی

اگر چه خود سرمستی دهان چرا بربستی قلم چرا بشکستی ورق چرا بدریدی

چه شاخه ها افشاندی چه میوه ها برچیدی ترش چرا بنشستی چه طالب تهدیدی

 

3047

به جان تو ای طایی که سوی ما بازآیی تو هر چه می فرمایی همه شکر می خایی

برآ به بام ای خوش خو به بام ما آور رو دو سه قدم نه این سو رضای این مستان جو

اگر ملولی بستان قنینه ای از مستان که راحت جانست آن بدار دست از دستان

ایا بت جان افزا نه وعده کردی ما را که من بیایم فردا زهی فریب و سودا

ایا بت ناموسی لب مرا گر بوسی رها کنی سالوسی جلا کنی طاووسی

سری ز روزن درکن وثاق پرشکر کن جهان پر از گوهر کن بیا ز ما باور کن

نهال نیکی بنشان درخت گل را بفشان بیا به نزد خویشان دغل مکن با ایشان

دو دیده را خوابی ده زمانه را تابی ده به تشنگان آبی ده به غوره دوشابی ده

بگیر چنگ و تنتن دل از جدایی برکن بیار باده روشن خمار ما را بشکن

از این ملولی بگذر به سوی روزن منگر شراب با یاران خور میان یاران خوشتر

ز بیخودی آشفتم به دلبر خود گفتم که با غمت من جفتم به هر سوی که افتم

به ضرب دستش بنگر به چشم مستش بنگر به زلف شستش بنگر به هر چه هستش بنگر

چو دامن او گیرم عظیم باتوفیرم چو انگبین و شیرم به پیش لطفش میرم

مزن نگارا بربط به پیش مشتی خربط مران تو کشتی بی شط بگیر راه اوسط

بکار تخم زیبا که سبز گردد فردا که هر چه کاری این جا تو را بروید ده تا

اگر تو تخمی کشتی چرا پشیمان گشتی اگر به کوه و دشتی برو که زرین طشتی

ملول گشتی ای کش بخسب و رو اندرکش ز عالم پرآتش گریز پنهان خوش خوش

ببند از این سو دیده برو ره دزدیده به غیب آرامیده به پر جان پریده

نشسته خسبد عاشق که هست صبرش لایق بود خفیف و سابق برای عذرا وامق

مگو دگر کوته کن سکوت را همره کن نظر به شاهنشه کن نظاره آن مه کن

 

3048

تو آسمان منی من زمین به حیرانی که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی

زمین خشک لبم من ببار آب کرم زمین ز آب تو باید گل و گلستانی

زمین چه داند کاندر دلش چه کاشته ای ز توست حامله و حمل او تو می دانی

ز توست حامله هر ذره ای به سر دگر به درد حامله را مدتی بپیچانی

چه هاست در شکم این جهان پیچاپیچ کز او بزاید اناالحق و بانگ سبحانی

گهی بنالد و ناقه بزاید از شکمش عصا بیفتد و گیرد طریق ثعبانی

رسول گفت چو اشتر شناس مومن را همیشه مست خدا کش کند شتربانی

گهیش داغ کند گه نهد علف پیشش گهیش بندد زانو به بند عقلانی

گهی گشاید زانوش بهر رقص جعل که تا مهار به درد کند پریشانی

چمن نگر که نمی گنجد از طرب در پوست که نقش چند بدو داد باغ روحانی

ببین تو قوت تفهیم نفس کلی را که خاک کودن از او شد مصور جانی

چو نفس کل همه کلی حجاب و روپوشست ز آفتاب جلالت که نیستش ثانی

از آفتاب قدیمی که از غروب بری است که نور روش نه دلوی بود نه میزانی

یکان یکان بنماید هر آنچ کاشت خموش که حامله ست صدف ها ز در ربانی

 

3049

ربود عقل و دلم را جمال آن عربی درون غمزه مستش هزار بوالعجبی

هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه کنون چو مست و خرابم صلای بی ادبی

مسبب سبب این جا در سبب بربست تو آن ببین که سبب می کشد ز بی سببی

پریر رفتم سرمست بر سر کویش به خشم گفت چه گم کرده ای چه می طلبی

شکسته بسته بگفتم یکی دو لفظ عرب اتیت اطلب فی حیکم مقام ابی

جواب داد کجا خفته ای چه می جویی به پیش عقل محمد پلاس بولهبی

ز عجز خوردم سوگندها و گرم شدم به ذات پاک خدا و به جان پاک نبی

چه جای گرمی و سوگند پیش آن بینا و کیف یصرع صقر بصوله الخرب

روان شد اشک ز چشم من و گواهی داد کما یسیل میاه السقا من القرب

چه چاره دارم غماز من هم از خانه ست رخم چو سکه زر آب دیده ام سحبی

دریغ دلبر جان را به مال میل بدی و یا فریفته گشتی به سیدی چلبی

و یا به حیله و مکری ز ره درافتادی و یا که مست شدی او ز باده عنبی

دهان به گوش من آرد به گاه نومیدی چه می کند سر و گوش مرا به شهد لبی

غلام ساعت نومیدیم که آن ساعت شراب وصل بتابد ز شیشه ای حلبی

از آن شراب پرستم که یار می بخشست رخم چو شیشه می کرد و بود رخ ذهبی

برادرم پدرم اصل و فصل من عشقست که خویش عشق بماند نه خویشی نسبی

خمش که مفخر آفاق شمس تبریزی بشست نام و نشان مرا به خوش لقبی

 

3050

خدایگان جمال و خلاصه خوبی به جان و عقل درآمد به رسم گل کوبی

بیا بیا که حیات و نجات خلق تویی بیا بیا که تو چشم و چراغ یعقوبی

قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمت ز آب و گل برود تیرگی و محجوبی

ز تاب تو برسد سنگ ها به یاقوتی ز طالبیت رسد طالبی به مطلوبی

بیا بیا که جمال و جلال می بخشی بیا بیا که دوای هزار ایوبی

بیا بیا تو اگر چه نرفته ای هرگز ولیک هر سخنی گویمت به مرغوبی

به جای جان تو نشین که هزار چون جانی محب و عاشق خود را تو کش که محبوبی

اگر نه شاه جهان اوست ای جهان دژم به جان او که بگویی چرا در آشوبی

گهی ز رایت سبزش لطیف و سرسبزی ز قلب لشکر هیجاش گاه مقلوبی

دمی چو فکرت نقاش نقش ها سازی گهی چو دسته فراش فرش ها روبی

چو نقش را تو بروبی خلاصه آن را فرشتگی دهی و پر و بال کروبی

خموش آب نگهدار همچو مشک درست ور از شکاف بریزی بدانک معیوبی

به شمس مفخر تبریز از آن رسید دلت که چست دلدل دل می نمود مرکوبی

 

3051

به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی عجب عجب به کدامین ره از جهان رفتی

بسی زدی پر و بال و قفص دراشکستی هوا گرفتی و سوی جهان جان رفتی

تو باز خاص بدی در وثاق پیرزنی چو طبل باز شنیدی به لامکان رفتی

بدی تو بلبل مستی میانه جغدان رسید بوی گلستان به گل ستان رفتی

بسی خمار کشیدی از این خمیر ترش به عاقبت به خرابات جاودان رفتی

پی نشانه دولت چو تیر راست شدی بدان نشانه پریدی و زین کمان رفتی

نشان های کژت داد این جهان چو غول نشان گذاشتی و سوی بی نشان رفتی

تو تاج را چه کنی چونک آفتاب شدی کمر چرا طلبی چونک از میان رفتی

دو چشم کشته شنیدم که سوی جان نگرد چرا به جان نگری چون به جان جان رفتی

دلا چه نادره مرغی که در شکار شکور تو با دو پر چو سپر جانب سنان رفتی

گل از خزان بگریزد عجب چه شوخ گلی که پیش باد خزانی خزان خزان رفتی

ز آسمان تو چو باران به بام عالم خاک به هر طرف بدویدی به ناودان رفتی

خموش باش مکش رنج گفت و گوی بخسب که در پناه چنان یار مهربان رفتی

 

3052

چه باده بود که در دور از بگه دادی که می شکافد دور زمانه از شادی

نبود باده به جان تو راست گو که چه بود بهانه راست مکن کژ مگو به استادی

چه راست می طلبی ای دل سلیم از او که راست نیست بجز قد او در این وادی

تو راست باش چو تیر و حریف کژ چو کمان چو تیر زه به دهان گیر چون درافتادی

ازانک راستی تو غلام آن کژی است اگر تو تیری بهر کمان کژ زادی

بیار بار دگر تا ببینم آن چه میست که جان عارف مستی و خصم زهادی

نکو ندیدم آن بار سخت تشنه بدم بیار بار دگر چون مطیع و منقادی

نمی فریبمت این یک بیار و دیگر بس کی با تو حیله کند حیله را تو بنیادی

فریب و عشوه تو تلقین کنی دو عالم را ولی مرا مددی ده چو خنب بگشادی

چو جمع روزه گشادند خیک را بمبند که عیش را تو عروسی و هم تو دامادی

اگر به خوک از آن خیک جرعه ای بدهی به پیش خوک کند شیر چرخ آحادی

چو نام باده برم آن تویی و آتش تو وگر غریو کنم در میان فریادی

چنان نه ای تو که با تو دگر کسی گنجد ولی ز رشک لقب های طرفه بنهادی

گهی سبو و گهی جام و گه حلال و حرام همه تویی که گهی مهدیی و گه هادی

به نور رفعت ماهی به لطف چون گلزار ولی چو سرو و چو سوسن ز هر دو آزادی

ولی چو ای همه گویم نداندت اجزا که فرد جزو نداند به غیر افرادی

مثل به جزو زنم تا که جزو میل کند چو میل کرد کشانیش تو به آبادی

بیار مفخر تبریز شمس تبریزی مثال اصل که اصل وجود و ایجادی

 

3053

ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی ز حسرت و ز فراقت همه بمردندی

ز جان خویش اگر بوی تو نیابندی چو استخوان دل و جان را به سگ سپردندی

اگر نه پرتو لطفت بر آب می تابید به جای آب همه زهر ناب خوردندی

اگر نه جرعه آن می بریختی بر خاک ستارگان ز چه رو گرد خاک گردندی

گر آفتاب ازل گرمیی نبخشیدی تموز و جمله نباتان او فسردندی

منزهی و درآمیختن عجب صفتی است دریغ پرده اسرار درنوردندی

اگر نه پرده بدی ره روان پنهانی ز انبهی همه پاهای ما فشردندی

ز پرده ها اگر آن روح قدس بنمودی عقول و جان بشر را بدن شمردندی

گر آن بدی که تو اندیشه کرده ای ز زحیر بتان و لاله رخان جمله زار و زردندی

چو صورتی نبدی خوب جز تصور تو شراب های مروق ز درد دردندی

اگر خمش کنمی راز عشق فهم شدی وگر چه خلق همه هند و ترک و کردندی

 

3054

منم که کار ندارم به غیر بی کاری دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری

ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری

فروگذاشته ای شست دل در این دریا نه ماهیی بگرفتی نه دست می داری

تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت گلی به دست نداری چه خار می خاری

کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست برو برو که گرفتار ریش و دستاری

چگونه برقی آخر که کشت می سوزی چگونه ابری آخر که سنگ می باری

چو صید دام خودی پس چگونه صیادی چو دزد خانه خویشی چگونه عیاری

اگر چه این همه باشد ولی اگر روزی خیال یار مرا دیده ای نکو یاری

به ذات پاک خدایی که کارساز همه ست چو مست کار امیر منی نکوکاری

اگر دو گام پیاده دویدی از پی او تو یک سواره نه ای تو سپاه سالاری

بگیر دامن عشقی که دامنش گرمست که غیر او نرهاند تو را ز اغیاری

به یاد عشق شب تیره را به روز آور چو عشق یاد بود شب کجا بود تاری

تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالین برآوریده دو کف در دعا و در زاری

اگر بگویم باقی بسوزد این عالم هلا قناعت کردم بس است گفتاری

 

3055

بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری

بیا بیا و به هر سوی روزگار مبر که نیست نقد تو را پیش غیر بازاری

تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانی تو همچو شهر خرابی و ما چو معماری

به غیر خدمت ما که مشارق شادیست ندید خلق و نبیند ز شادی آثاری

هزار صورت جنبان به خواب می بینی چو خواب رفت نبینی ز خلق دیاری

ببند چشم خر و برگشای چشم خرد که نفس همچو خر افتاد و حرص افساری

ز باغ عشق طلب کن عقیده شیرین که طبع سرکه فروشست و غوره افشاری

بیا به جانب دارالشفای خالق خویش کز آن طبیب ندارد گریز بیماری

جهان مثال تن بی سرست بی آن شاه بپیچ گرد چنان سر مثال دستاری

اگر سیاه نه ای آینه مده از دست که روح آینه توست و جسم زنگاری

کجاست تاجر مسعود مشتری طالع که گرمدار منش باشم و خریداری

بیا و فکرت من کن که فکرتت دادم چو لعل می خری از کان من بخر باری

به پای جانب آن کس برو که پایت داد بدو نگر به دو دیده که داد دیداری

دو کف به شادی او زن که کف ز بحر ویست که نیست شادی او را غمی و تیماری

تو بی ز گوش شنو بی زبان بگو با او که نیست گفت زبان بی خلاف و آزادی

 

3056

خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری

فرشته ای کنمت پاک با دو صد پر و بال که در تو هیچ نماند کدورت بشری

نمایمت که چگونه ست جان رسته ز تن فشانده دامن خود از غبار جانوری

در آن صبوح که ارواح راح خاص خورند تو را خلاص نمایم ز روز و شب شمری

قضا که تیر حوادث به تو همی انداخت تو را کند به عنایت از آن سپس سپری

روان شده ست نسیم از شکرستان وصال که از حلاوت آن گم کند شکر شکری

ز بامداد بیاورد جام چون خورشید که جزو جزو من از وی گرفت رقص گری

چو سخت مست شدم گفت هین دگر بدهم که تا میان من و تو نماند این دگری

بده بده هله ای جان ساقیان جهان کرم کریم نماید قمر کند قمری

به آفتاب جلال خدای بی همتا نیافت چون تو مهی چرخ ازرق سفری

تمام این تو بگو ای تمام در خوبی که بسته کرد مرا سکر باده سحری

 

3057

اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری دلت بمیرد و خوی فسردگان گیری

گر آفتاب جهانی چو ابر تیره شوی وگر بهار نوی مذهب خزان گیری

چو کاسه تا تهیی تو بر آب رقص کنی چو پر شدی به بن حوض و جو مکان گیری

خدای داد دو دستت که دامن من گیر بداد عقل که تا راه آسمان گیری

که عقل جنس فرشته ست سوی او پوید ببینیش چو به کف آینه نهان گیری

بگیر کیسه پرزر باقرضواالله آی قراضه قرض دهی صد هزار کان گیری

به غیر خم فلک خم های صدرنگ است به هر خمی که درآیی از او نشان گیری

ز شیر چرخ گریزی به برج گاو روی خری شوی به صفت راه کهکشان گیری

وگر تو خود سرطانی چو پهلوی شیری یقین ز پهلوی او خوی پهلوان گیری

چو آفتاب جهان را پر از حیات کنی چو زین جهان بجهی ملک آن جهان گیری

برآ چو آب ز تنور نوح و عالمگیر چرا تنور خبازی که جمله نان گیری

خموش باش و همی تاز تا لب دریا چو دم گسسته شوی گر ره دهان گیری

 

3058

ز بامداد درآورد دلبرم جامی به ناشتاب چشانید خام را خامی

نه باده اش ز عصیر و نه جام او ز زجاج نه نقل او چو خسیسان به قند و بادامی

به باد باده مرا داد همچو که بر باد به آب گرم مرا کرد یار اکرامی

بسی نمودم سالوس و او مرا می گفت مکن مکن که کم افتد چنین به ایامی

طریق ناز گرفتم که نی برو امروز ستیزه کرد و مرا داد چند دشنامی

چنین شراب و چو من ساقی و تو گویی نی کی گوید این نه مگر جاهلی و یا عامی

هزار می نکند آنچ کرد دشنامش خراب گشتم نی ننگ ماند و نی نامی

چگونه مست نگردی ز لطف آن شاهی که او خراب کند عالمی به پیغامی

دلی بیابد تا این سخن تمام کنم خراب کرد دلم را چنان دلارامی

سری نهادم بر پای او چو مستان من پدید شد سر مست مرا سرانجامی

سر مرا به بر اندرگرفت و خوش بنواخت غریب دلبریی و بدیع انعامی

وانگه از سر دقت به حاضران می گفت نه درخورست چنین مرغ با چنین دامی

به باغ بلبل مستم صفیر من بشنو مباش در قفصی و کناره بامی

فروکشیدم و باقی غزل نخواهم گفت مگر بیابم چون خویش دوزخ آشامی

 

3059

چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی که عشق سلطنت است و کمال و خودکامی

پلنگ عشق چه ترسد ز رنگ و بوی جهان نهنگ فقر چه ترسد ز دوزخ آشامی

چگونه باشد عاشق ز مستی آن می که جام نیز ز تیزیش گم کند جامی

چه جای خاک که بر کوه جرعه ای برریخت هزار عربده آورد و شورش و خامی

تو جام عشق چه دانی چه شیشه دل باشی تو دام عشق چه دانی چو مرغ این دامی

ز صاف بحر نگویم اگر کفش بینی مثال زیبق بر هیچ کف نیارامی

ملول و تیره شدی مر صفاش را چه گنه نبات را چه جنایت چو سرکه آشامی

که خاک بر سر سرکا و مرد سرکه فروش که شهد صاف ننوشد ز تیره ایامی

به من نگر که در این بزم کمترین عامم ز بیخودی نشناسم ز خاص تا عامی

 

3060

نهان شدند معانی ز یار بی معنی کجا روم که نروید به پیش من دیوی

کی دید خربزه زاری لطیف بی سرخر که من بجستم عمری ندیده ام باری

بگو به نفس مصور مکن چنین صورت از این سپس متراش این چنین بت ای مانی

اگر نقوش مصور همه از این جنس اند مخواه دیده بینا خنک تن اعمی

دو گونه رنج و عذابست جان مجنون را بلای صحبت لولی و فرقت لیلی

ورای پرده یکی دیو زشت سر برکرد بگفتمش که تویی مرگ و جسک گفت آری

بگفتم او را صدق که من ندیدستم ز تو غلیظتر اندر سپاه بویحیی

بگفتمش که دلم بارگاه لطف خداست چه کار دارد قهر خدا در این ماوی

به روز حشر که عریان کنند زشتان را رمند جمله زشتان ز زشتی دنیی

در این بدم که به ناگاه او مبدل شد مثال صورت حوری به قدرت مولی

رخی لطیف و منزه ز رنگ و گلگونه کفی ظریف و مبرا ز حیله حنی

چنانک خار سیه را بهارگه بینی کند میان سمن زار گلرخی دعوی

زهی بدیع خدایی که کرد شب را روز ز دوزخی به درآورد جنت و طوبی

کسی که دیده به صنع لطیف او خو داد نترسد ار چه فتد در دهان صد افعی

به افعیی بنگر کو هزار افعی خورد شد او عصا و مطیعی به قبضه موسی

از آن عصا نشود مر تو را که فرعونی چو مهره دزدی زان رو به افعیی اولی

خمش که رنج برای کریم گنج شود برای مومن روضه ست نار در عقبی

 

3061

اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی وگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی

وگر رفیق نسازد چرا تو او نشوی وگر رباب ننالد چراش ادب نکنی

وگر حجاب شود مر تو را ابوجهلی چرا غزای ابوجهل و بولهب نکنی

به کاهلی بنشینی که این عجب کاریست عجب تویی که هوای چنان عجب نکنی

تو آفتاب جهانی چرا سیاه دلی که تا دگر هوس عقده ذنب نکنی

مثال زر تو به کوره از آن گرفتاری که تا دگر طمع کیسه ذهب نکنی

چو وحدتست عزبخانه یکی گویان تو روح را ز جز حق چرا عزب نکنی

تو هیچ مجنون ندیدی که با دو لیلی ساخت چرا هوای یکی روی و یک غبب نکنی

شب وجود تو را در کمین چنان ماهیست چرا دعا و مناجات نیم شب نکنی

اگر چه مست قدیمی و نوشراب نه ای شراب حق نگذارد که تو شغب نکنی

شرابم آتش عشقست و خاصه از کف حق حرام باد حیاتت که جان حطب نکنی

اگر چه موج سخن می زند ولیک آن به که شرح آن به دل و جان کنی به لب نکنی

 

3062

اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی وگر شراب نداری چرا خبر نکنی

وگر سه چار قدح از مسیح جان خوردی ز آسمان چهارم چرا گذر نکنی

از آن کسی که تو مستی چرا جدا باشی وز آن کسی که خماری چرا حذر نکنی

چو آفتاب چرا تو کلاه کژ ننهی ز نور خود چو مه نو چرا کمر نکنی

چو آفتاب جمال قدیم تیغ زند چو کان لعل چرا جان و دل سپر نکنی

وگر چو نای چشیدی ز لعل خوش دم او چرا چو نی تو جهان را پر از شکر نکنی

وگر چو ابر تو حامل شدی از آن دریا چرا چو ابر زمین را پر از گهر نکنی

ز گلشن رخ تو گلرخان همی جوشند چرا چو حیز و محنث نه ای نظر نکنی

نگر به سبزقبایان باغ کآمده اند به سوی شاه قبابخش چون سفر نکنی

چو خرقه و شجره داری از بهار حیات چرا سر دل خود جلوه چون شجر نکنی

چو اعتبار ندارد جهان بر درویش به بزم فقر چرا عیش معتبر نکنی

 

3063

به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی بجوشد از تک دل چشمه چشمه شیرینی

کلید حاجت خلقان بدان شده ست دعا که جان جان دعایی و نور آمینی

دلا به کوی خرابات ناز تو نخرند مکن تو بینی و ناموس تا جهان بینی

در آن الست و بلی جان بی بدن بودی تو را نمود که آنی چه در غم اینی

تو را یکی پر و بالیست آسمان پیما چه در پی خر و اسپی چه در غم زینی

بگو بگو تو چه جستی که آنت پیش نرفت بیا بیا که تو سلطان این سلاطینی

تو تاج شاه جهان را عزیزتر گهری عروس جان نهان را هزار کابینی

چه چنگ درزده ای در جهان و قانونش که از ورای فلک زهره قوانینی

به روز جلوه ملایک تو را سجود کنند بنشنوند ز ابلیسیان که تو طینی

میان ببستی و کردی به صدق خدمت دین کنند خدمت تو بعد از این که تو دینی

ستاره وار به انگشت ها نمودندت چو آفتاب کنون نامشار تعیینی

اگر چه درخور نازی نیاز را مگذار برای رشک ز ویسه خوشست رامینی

خمش به سوره کنون اقرا بسی عمل کردی ز قشر حرف گذر کن کنون که والتینی

 

3064

ز بامداد دلم می پرد به سودایی چو وام دار مرا می کند تقاضایی

عجب به خواب چه دیده ست دوش این دل من که هست در سرم امروز شور و صفرایی

ولی دلم چه کند چون موکلان قضا همی رسند پیاپی به دل ز بالایی

پرست خانه دل از موکل عجمی که نیست یک سر سوزن بهانه را جایی

بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلی گریز نیست وگر هست کو مرا پایی

جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوه روان و رقص کنانیم تا به دریایی

اگر چه سیل بنالد ز راه ناهموار قدم قدم بودش در سفر تماشایی

چگونه زار ننالم من از کسی که گرفت به هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی

هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان خبر ندارد کو را نماند فردایی

غلام عشقم کو نقد وقت می جوید نه وعده دارد و نه نسیه ای و نی رایی

 

3065

شدم به سوی چه آب همچو سقایی برآمد از تک چه یوسفی معلایی

سبک به دامن پیراهنش زدم من دست ز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی

به چاه در نظری کردم از تعجب من چه از ملاحت او گشته بود صحرایی

کلیم روح به هر جا رسید میقاتش اگر چه کور بود گشت طور سینایی

زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دور از این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی

کسی که زنده شود صد هزار مرده از او عجب نباشد اگر پیر گشت برنایی

هزار گنج گدای چنین عجب کانی هزار سیم نثار لطیف سیمایی

جهان چو آینه پرنقش توست اما کو به روی خوب تو بی آینه تماشایی

سخن تو گو که مرا از حلاوت لب تو نه عقل ماند و نه اندیشه ای و نی رایی

 

3066

رسید ترکم با چهره های گل وردی بگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی

بگفتمش که یکی نامه ای به دست صبا بدادمی عجب آورد گفت گستردی

بگفتمش که چرا بی گه آمدی ای دوست بگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی

بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشن ز آفتاب درآموختی جوامردی

بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور را تو چون مرا تبع او کنی زهی سردی

بقای من چو بدید و زوال خود خورشید گرفت در طلبم عادت جهان گردی

سجود کردم و مستغفرانه نالیدم بدید اشک مرا در فغان و پردردی

بگفت نی که به قاصد مخالفی گفتی به عشق گفت من و گفتنم درآوردی

بگفتمش گل بی خار و صبح بی شامی که بندگان را با شیر و شهد پروردی

ز لطف های توست آنک سرخ می گویند به عرف حیله زر را بدان همه زردی

بگفت باش کم آزار و دم مزن خامش که زرد گفتی زر را به فن و آزردی

 

3067

تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری چگونه رطل گران خوار را به دست آری

به جان من به خرابات آی یک لحظه تو نیز آدمیی مردمی و جان داری

بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست که پیش از آب و گلست از الست خماری

فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیار مجاز بود چنین نام ها تو پنداری

سماع و شرب سقاهم نه کار درویش ست زیان و سود کم و بیش کار بازاری

بیا بگو که چه باشد الست عیش ابد ملنگ هین به تکلف که سخت رهواری

سری که درد ندارد چراش می بندی چرا نهی تن بی رنج را به بیماری

 

3068

فرست باده جان را به رسم دلداری بدان نشان که مرا بی نشان همی داری

بدان نشان که همه شب چو ماه می تابی درون روزن دل ها برای بیداری

بدان نشان که دمم داده ای از می که خویش تهی و پر کنمت دم به دم قدح واری

بگرد جمع مرا چون قدح چه گردانی چو باده را به گرو برده ای نمی آری

از آن میی که اگر بر کلوخ برریزی کلوخ مرده برآرد هزار طراری

از آن میی که اگر باغ از او شکوفه کند ز گل گلی بستانی ز خار هم خاری

چو بی تو ناله برآرم ز چنگ هجر تو من چو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری

گره گشای خداوند شمس تبریزی که چشم جادوی او زد گره به سحاری

 

3069

نگاهبان دو دیده ست چشم دلداری نگاه دار نظر از رخ دگر یاری

وگر نه به سینه درآید به غیر آن دلبر بگو برو که همی ترسم از جگرخواری

هلا مباد که چشمش به چشم تو نگرد درون چشم تو بیند خیال اغیاری

به من نگر که مرا یار امتحان ها کرد به حیله برد مرا کشکشان به گلزاری

گلی نمود که گل ها ز رشک او می ریخت بتی که جمله بتان پیش او گرفتاری

چنین چنین به تعجب سری بجنبانید که نادرست و غریبست درنگر باری

چنانک گفت طراریم دزد در پی توست چو من سپس نگریدم ربود دستاری

ز آب دیده داوود سبزه ها بررست به عذر آنک به نقشی بکرد نظاری

براند مر پدرت را کشان کشان ز بهشت نظر به سنبله تر یکی ستمکاری

حذر ز سنبل ابرو که چشم شه بر توست هلا که می نگرد سوی تو خریداری

چو مشتری دو چشم تو حی قیومست به چنگ زاغ مده چشم را چو مرداری

دهی تو کاله فانی بری عوض باقی لطیف مشتریی سودمند بازاری

خمش خمش که اگر چه تو چشم را بستی ریای خلق کشیدت به نظم و اشعاری

ولیک مفخر تبریز شمس دین با توست چه غم خوری ز بد و نیک با چنین یاری

 

3070

اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری به جان من که نترسی و هیچ غم نخوری

اگر دلت به بلا و غمش مشرح نیست یقین بدانک تو در عشق شاه مختصری

ز رنج گنج بترس و ز رنج هر کس نی که خشم حق نبود همچو کینه بشری

چو غیر گوهر معشوق گوهری دانی تو را گهر نپذیرد ازانک بدگهری

وگر چو حامله لرزان شوی به هر بویی ز حاملان امانت بدانک بو نبری

پسند خویش رها کن پسند دوست طلب که ماند از شکر آن کس که او کند شکری

ز ذوق خویش مگو با کسی که همدل نیست ازانک او دگرست و تو خود کسی دگری

 

3071

دلا همای وصالی بپر چرا نپری تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری

تو دلبری نه دلی لیک به هر حیله و مکر به شکل دل شده ای تا هزار دل ببری

دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمی ز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری

روان چرات نیابد چو پر و بال ویی نظر چرات نبیند چو مایه نظری

چه زهره دارد توبه که با تو توبه کند خبر کی باشد تا با تو ماندش خبری

چه باشد آن مس مسکین چو کیمیا آید که او فنا نشود از مسی به وصف زری

کیست دانه مسکین چو نوبهار آید که دانگیش نگردد فنا پی شجری

کیست هیزم مسکین که چون فتد در نار بدل نگردد هیزم به شعله شرری

ستاره هاست همه عقل ها و دانش ها تو آفتاب جهانی که پرده شان بدری

جهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموز اثر نماند از او چون تو شاه بر اثری

کیم بگو من مسکین که با تو من مانم فنا شوم من و صد من چو سوی من نگری

کمال وصف خداوند شمس تبریزی گذشته ست ز اوهام جبری و قدری

 

3072

به من نگر که بجز من به هر کی درنگری یقین شود که ز عشق خدای بی خبری

بدان رخی بنگر که کو نمک ز حق دارد بود که ناگه از آن رخ تو دولتی ببری

تو را چو عقل پدر بوده ست و تن مادر جمال روی پدر درنگر اگر پسری

بدانک پیر سراسر صفات حق باشد وگر چه پیر نماید به صورت بشری

به پیش تو چو کفست و به وصف خود دریا به چشم خلق مقیمست و هر دم او سفری

هنوز مشکل مانده ست حال پیر تو را هزار آیت کبری در او چه بی هنری

رسید صورت روحانیی به مریم دل ز بارگاه منزه ز خشکی و ز تری

از آن نفس که در او سر روح پنهان شد بکرد حامله دل را رسول رهگذری

ایا دلی که تو حامل شدی از آن خسرو به وقت جنبش آن حمل تا در او نگری

چو حمل صورت گیرد ز شمس تبریزی چو دل شوی تو و چون دل به سوی غیب پری

 

3073

بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری بیا به دعوت شیرین ما چه می شوری

حیات موج زنان گشته اندر این مجلس خدای ناصر و هر سو شراب منصوری

به دست طره خوبان به جای دسته گل به زیر پای بنفشه به جای محفوری

هزار جام سعادت بنوش ای نومید بگیر صد زر و زور ای غریب زرزوری

هزار گونه زلیخا و یوسفند این جا شراب روح فزای و سماع طنبوری

جواهر از کف دریای لامکان ز گزاف به پیش مومن و کافر نهاده کافوری

میان بحر عسل بانگ می زند هر جان صلا که بازرهیدم ز شهد زنبوری

فتاده اند به هم عاشقان و معشوقان خراب و مست رهیده ز ناز مستوری

قیامت ست همه راز و ماجراها فاش که مرده زنده کند ناله های ناقوری

برآر باز سر ای استخوان پوسیده اگر چه سخره ماری و طعمه موری

ز مور و مار خریدت امیر کن فیکون بپوش خلعت میری جزای ماموری

تو راست کان گهر غصه دکان بگذار ز نور پاک خوری به که نان تنوری

شکوفه های شراب خدا شکفت بهل شکوفه ها و خمار شراب انگوری

جمال حور به از بردگان بلغاری شراب روح به از آش های بلغوری

خیال یار به حمام اشک من آمد نشست مردمک دیده ام به ناطوری

دو چشم ترک خطا را چه ننگ از تنگی چه عار دارد سیاح جان از این عوری

درخت شو هله ای دانه ای که پوسیدی تویی خلیفه و دستور ما به دستوری

کی دیده ست چنین روز با چنان روزی که واخرد همه را از شبی و شب کوری

کرم گشاد چو موسی کنون ید بیضا جهان شده ست چو سینا و سینه نوری

دلا مقیم شو اکنون به مجلس جان ها که کدخدای مقیمان بیت معموری

مباش بسته مستی خراب باش خراب یقین بدانک خرابیست اصل معموری

خراب و مست خدایی در این چمن امروز هزار شیشه اگر بشکنی تو معذوری

به دست ساقی تو خاک می شود زر سرخ چو خاک پای ویی خسروی و فغفوری

صلای صحت جان هر کجا که رنجوریست تو مرده زنده شدن بین چه جای رنجوری

غلام شعر بدانم که شعر گفته توست که جان جان سرافیل و نفخه صوری

سخن چو تیر و زبان چو کمان خوارزمی است که دیر و دور دهد دست وای از این دوری

ز حرف و صوت بباید شدن به منطق جان اگر غفار نباشد بس است مغفوری

کز آن طرف شنوااند بی زبان دل ها نه رومیست و نه ترکی و نی نشابوری

بیا که همره موسی شویم تا که طور که کلم الله آمد مخاطبه طوری

که دامنم بگرفته ست و می کشد عشقی چنانک گرسنه گیرد کنار کندوری

ز دست عشق کی جسته ست تا جهد دل من به قبض عشق بود قبضه قلاجوری

 

3074

مسلم آمد یار مرا دل افروزی چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی

اگر سرم برود گو برو مرا سر اوست رهیدم از کله و از سر و کله دوزی

دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم یکی حدیث بیاموزمت بیاموزی

چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک اگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی

چو جان جان شده ای ننگ جان و تن چه کشی چو کان زر شده ای حبه ای چه اندوزی

به سوی مجلس خوبان بکش حریفان را به خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی

شراب لعل رسیده ست نیست انگوری شکر نثار شد و نیست این شکر خوزی

هوا و حرص یکی آتشیست تو بازی بپر گزاف پر و بال را چه می سوزی

خمش که خلق ندانند بانگ را ز صدا تویی که دانی پیروزه را ز پیروزی

 

3075

بیا بیا که تو از نادرات ایامی برادری پدری مادری دلارامی

به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد گزاف نیست برادر چنین نکونامی

تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت قبول می کنیش با کژی و با خامی

همی زیم به ستیزه و این هم از گولیست که تا مرا نکشی ای هوس نیارامی

به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیرا اگر به نقش درآیی عجب گل اندامی

گهی فراق نمایی و چاره آموزی گهی رسول فرستی و جان پیغامی

درون روزن دل چون فتاد شعله شمع بداند این دل شب رو که بر سر بامی

مرادم آنک شود سایه و آفتاب یکی که تا ز عشق نمایم تمام خوش کامی

محال جوی و محالم بدین گناه مرا قبول می نکند هیچ عالم و عامی

تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی برو برو که مرید عقول و احلامی

اگر ز خسرو جان ها حلاوتی یابی محال هر دو جهان را چو من درآشامی

ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی مکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی

برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرام که بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی

 

3076

بلندتر شده ست آفتاب انسانی زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی

جهان ز نور تو ناچیز شد چه چیزی تو طلسم دلبریی یا تو گنج جانانی

زهی قلم که تو را نقش کرد در صورت که نامه همه را نانبشته می خوانی

برون بری تو ز خرگاه شش جهت جان را چو جان نماند بر جاش عشق بنشانی

دلا چو باز شهنشاه صید کرد تو را تو ترجمانبگ سر زبان مرغانی

چه ترجمان که کنون بس بلند سیمرغی که آفت نظر جان صد سلیمانی

درید چارق ایمان و کفر در طلبت هزارساله از آن سوی کفر و ایمانی

به هر سحر که درخشی خروس جان گوید بیا که جان و جهانی برو که سلطانی

چو روح من بفزوده ست شمس تبریزی به سوی او برم از باغ روح ریحانی

 

3077

ایا مربی جان از صداع جان چونی ایا ببرده دل از جمله دلبران چونی

ز زحمت شب ما و ز ناله های صبوح که می رسد به تو ای ماه مهربان چونی

ایا کسی که نخفت و نخفت چشم خوشت ز لکلک جرس و بانگ پاسبان چونی

ایا غریب فلک تو بر این زمین حیفی ایا جهان ملاحت در این جهان چونی

ز آفتاب کی پرسد که چون همی گردی به گلستان که بگوید که گلستان چونی

ز روی زرد بپرسند درد دل چونست ولی کسی بنپرسد که ارغوان چونی

چو روی زشت به آیینه گفت چونی تو بگفت من چو چراغم تو قلتبان چونی

جواب گفت که من بازگونه می پرسم مثال کشت که گوید به آسمان چونی

دهان گشادم یعنی ببین که لب خشکم که تا شراب تو گوید که ای دهان چونی

ز گفت چون تو جویی روان شود در حال میان جان و روانم که ای روان چونی

بگو تو باقی این را که از خمار لبت سرم گران شد پرسش که سرگران چونی

 

3078

ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی گرسنه آمد و با نان همی کند بینی

ز آفتاب گرفته ست خشم گازر نیز زهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی

تو را که معدن زر پیش خود همی خواند نمی روی و قراضه ز خاک می چینی

قراضه هاست ز حسن ازل در این خوبان در آب و گل به چه آمد پی خوش آیینی

چو کان حسن بچیند قراضه ها ز بتان به آب و گل بنماید که آن نه ای اینی

تو جهد کن که سراسر همه قراضه شوی روی به معدن خود زانک جمله زرینی

به شهد جذبه من آب جفا بیامیزم که شهد صرف گلو گیردت ز شیرینی

کشیدمت نه دعاها کشند آمین را کشانه شو سوی من گر چه لنگ تخمینی

به سوی بحر رو ای ماهی و مکش خود را تو با سعادت و اقبال خود چه در کینی

اگر تو می نروی آن کرم تو را بکشد چنین کند کرم و رحمت سلاطینی

وگر درشت کشد مر تو را مترسان دل که یوسفست کشنده تو ابن یامینی

به تهمت و به درشتی و دزدیش بکشید که صاع زر تو ببردی به بد تو تعیینی

چو خلوت آمد گفتش که من قرین توام تو لایقی بر من من دعا تو آمینی

در آن مکان که مکان نیست قصرها داری در این مکان فنا چون حریص تمکینی

هزار بارت گفتم خمش کن و تن زن تو از لجاج کنون احمدی و پارینی

فداح روح حیاتی فانت تحیینی و انت تخلص دیباجتی من الطین

و انت تلبس روحی مکرما حللا بها اعیش و تکفیننی لتکفینی

ایا مفجر عین تقر عینینی سقاها سکراتی و شربها دینی

 

3079

بیامدیم دگربار سوی مولایی که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی

هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد کجا رسد به مه چرخ دست یا پایی

فلک به طمع گلو را دراز کرد بدو نیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی

هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش که ریز بر سر ما نیز من و سلوایی

بیامدیم دگربار سوی معشوقی که می رسید به گوش از هواش هیهایی

بیامدیم دگربار سوی آن حرمی که فرق سجده کنش هست آسمان سایی

بیامدیم دگربار سوی آن چمنی که هست بلبل او را غلام عنقایی

بیامدیم بدو کو جدا نبود از ما که مشک پر نشود بی وجود سقایی

همیشه مشک بچفسیده بر تن سقا که نیست بی تو مرا دست و دانش و رایی

بیامدیم دگربار سوی آن بزمی که شد ز نقل خوشش کام نیشکرخایی

بیامدیم دگربار سوی آن چرخی که جان چو رعد زند در خمش علالایی

بیامدیم دگربار سوی آن عشقی که دیو گشت ز آسیب او پری زایی

خموش زیر زبان ختم کن تو باقی را که هست بر تو موکل غیور لالایی

حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گو که نیست درخور آن گفت عقل گویایی

 

3080

تو نور دیده جان یا دو دیده مایی که شعله شعله به نور بصر درافزایی

تو آفتاب و دلم همچو سایه در پی تو دو چشم در تو نهاده ست و گشته هرجایی

از آن زمان که چو نی بسته ام کمر پیشت حرارتیست درون دل از شکرخایی

ز کان لطف تو نقدست عیش و عشرت ما نیم به دولت عشق لب تو فردایی

به ذات پاک خداوند کز تو دزدیده ست هر آنچ آب حیاتست روح افزایی

ز جوی حسن تو خوبان سبو سبو برده به تشنگان ره عشق کرده سقایی

زهی سعادت آن تشنگان که بوی برند به اصل چشمه آب خوش مصفایی

سبوی صورت ها را به سنگ برنزنند خورند آب حیات تو را ز بالایی

خدیو مفخر تبریز شمس دین به حق دو صد مراد برآری چنین چو بازآیی

 

3081

تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستی مرا چه می نگری کژ به شب خریدستی

چه ظلم کردم بر تو که چون ستم زدگان کله زدی به زمین بر قبا دریدستی

تظلمی به سلف می کنی مگر پیشین که داغ و درد و غم عاشقان شنیدستی

غلط ز رنگ تو پیداست ز آل یعقوبی بدیده رخ یوسف که کف بریدستی

ز تیر غمزه دلدار اگر نخست دلت چرا ز غصه و غم چون کمان خمیدستی

ز آه و ناله تو بوی مشک می آید یقین تو آهوی نافی سمن چریدستی

تو هر چه هستی می باش یک سخن بشنو اگر چه میوه حکمت بسی بچیدستی

حدیث جان توست این و گفت من چو صداست اگر تو شیخ شیوخی وگر مریدستی

تو خویش درد گمان برده ای و درمانی تو خویش قفل گمان برده ای کلیدستی

اگر ز وصف تو دزدم تو شحنه عقلی وگر تمام بگویم ابایزیدستی

دریغ از تو که در آرزوی غیری تو جمال خویش ندیدی که بی ندیدستی

تو را کسی بشناسد که اوت کسی کرده ست دگر کیست نداند که ناپدیدستی

دلا برو بر یار و مباش بسته خویش که سایح و سبک و چابک و جریدستی

به ترک مصر بگفتی ز شومی فرعون بر شعیب چو موسی فروخزیدستی

چون عمر ماست حدیثش دراز اولیتر چنین درازسخن را بدان کشیدستی

همی دوم پی ظل تو شمس تبریزی مگر منم عرفه تو مگر که عیدستی

 

3082

رهید جان دوم از خودی و از هستی شده ست صید شهنشاه خویش در مستی

زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه زهی بلند که جان گشت در چنین پستی

درست گشت مرا آنچ من ندانستم چو در درستی ای مه مرا تو بشکستی

چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد چو خون بجستم از تن زهی سبک دستی

طبیب فقر بجست و گرفت گوش دلم که مژده ده که ز رنج وجود وارستی

ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی

ز شمس تبریز این جنس ها بخر بفروش ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی

 

3083

بیا بیا که چو آب حیات درخوردی بیا بیا که شفا و دوای هر دردی

بیا بیا که گلستان ثنات می گوید بیا بیا بنما کز کجاش پروردی

بیا بیا که به بیمارخانه بی قدمت نمی رود ز رخ هیچ خسته ای زردی

برآ برآ هله ای آفتاب چون بی تو نمی رود ز هوا هیچ تلخی و سردی

برآ برآ هله ای مه که حیف بسیارست که دیده ها همه گریان و تو در این گردی

بیا بیا که ولی نعمت همه کونی که مخلص دل حیران و مهره نردی

بیا بیا و بیاموز بنده خود را که در امامت و تعلیم و آگهی فردی

 

3084

به جان تو که بگویی وطن کجا داری که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری

چو خارپشت سر اندرکشید عقل امروز که ساقی می گلگون و رشک گلزاری

سماع باره نبودم تو از رهم بردی به مکر راه زن صد هزار طراری

به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شده ست به گوش ابر چه گفتی که کرد درباری

به خاک هم چه نمودی که گشت آبستن ز باد هم چه ربودی که می کند زاری

به کوه ها چه سپردی که گنج ساز شدند به بحرها تو بیاموختی گهرباری

به گوش کفر چه گفتی که چشم و گوش ببست به گوش عقل چه گفتی که گشت انواری

چگونه از کف غم می رهانیم در خواب چگونه در غم وا می کشی به بیداری

به مثل خواب هزاران طریق و چاره استت که ره دهی دل و جان را به غصه نسپاری

چنانک عارف بیدار و خفته از دنیا ز خار رست کسی که سرش تو می خاری

به آفتاب و به ماه و به اختران و فلک چه داده ای تو که بی پر کنند طیاری

به ذره های پرنده چه نغمه از تو رسید که گر به کوه رسانی همش به رقص آری

دماغ آب و گلی را ز مکر پر کردی چنانک با تو همی پیچد او به مکاری

دمی که درندمی تو تهی شوند چو خیک نه های و هوی بماند نه زور و رهواری

خموش کردم و بگریختم ز خود صد بار کشان کشان تو مرا سوی گفت می آری

 

3085

به حق آنک تو جان و جهان جانداری مرا چنانک بپرورده ای چنان داری

به حق حلقه عزت که دام حلق منست مرا به حلقه مستان و سرخوشان داری

به حق جان عظیمی که جان نتیجه اوست چنان کنی که مرا در میان جان داری

به حق گنج نهانی که در خرابه ماست مرا ز چشم همه مردمان نهان داری

به حق باغی کز چشم خلق پنهانست رخ نژند مرا همچو ارغوان داری

به حق بام بلندی که صومعه ملکست مرا به بام برآری چو نردبان داری

دری که هیچ نبستی به روی ما دربند اگر ز راحت و از سود ما زیان داری

چو از فغان تو نزدیکتر به تو یارست چه حکمتست که نزدیک را فغان داری

در آفرینش عالم چو حکمت اظهارست تو نیز ظاهر می کن اگر بیان داری

به برج آتش فرمود دیگ پالان کن برای پختن خامی چو دیگدان داری

به برج آبی فرمود خاک را تر کن به شکر آنک درون چشمه روان داری

به سعد اکبر فرمود هین هنر بنما که از گشایش بی چون ما نشان داری

به نحس اکبر فرمود رو حسودی کن دگر بگو چه کنی چون هنر همان داری

چو کرد ظاهر هجده هزار عالم را برای حکمت اظهار اگر عیان داری

هر آنک او هنری دارد او همی کوشد که شهره گردد در دانش و عنان داری

هنروری که بپوشد هنر غرض آنست که شهره گردد در ستر و در نهان داری

وگر بستر بپوشد هنر غرض آنست که شهره گردد در دانش و صوان داری

نه انبیا که رسیدند بهر اظهارند که ای نتیجه خاک از درونه کان داری

که من به تن بشرمثلکم بدم و اکنون مقام گنجم و تو حبه ای از آن داری

منم دل تو دل از خود مجوی از من جوی مرید پیر شو ار دولت جوان داری

اگر ز خویش بدانی مرا ندانی خویش درون خویش بسی رنج و امتحان داری

بیا تو جزو منی جزو را ز کل مسکل بچفس بر کل زیرا کل کلان داری

گمان که جزو یقینست شد یقین ز یقین وگر جدا هلیش از یقین گمان داری

دلیل سود ندارد تو را دلیل منم چو بی منی نرهی گر دلیل لان داری

اگر دعا نکنم لطف او همی گوید که سرد و بسته چرایی بگو زبان داری

بگفتمش که چو جانم روان شود از تن شعار شعر مرا با روان روان داری

جواب داد مرا لطف او که ای طالب خود این شدست ز اول چه دل طپان داری

دلا بگو تو تمام سخن دهان بستیم سخن تو گوی که گفتار جاودان داری

بیار معنی اسما تو شمس تبریزی در آسمان چو نه ای تا چه آسمان داری

 

3086

شبی که دررسد از عشق پیک بیداری بگیرد از سر عشاق خواب بیزاری

ستاره سجده کند ماه و زهره حال آرد رها کن خرد و عقل سیر و رهواری

زهی شبی که چنان نجم در طلوع آید به روز روشن بدهد صفات ستاری

ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان کسی ندید چنین بی هشی و هشیاری

تو خواه برجه و خواهی فروجه این نبود کی زهره دارد با آفتاب سیاری

طمع مدار که امشب بر تو آید خواب که برنشست به سیران خدیو بیداری

 

3087

اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری تو خار را همه گل بین چو بهر گل زاری

نمی شناسی باشد که خار گل باشد اگر چه می خلدت عاقبت کند یاری

درون خار گلست و برون خار گلست به احتیاط نگر تا سر کی می خاری

چه احتیاط مرا عقل و احتیاط نماند تو احتیاط کن آخر که مرد هشیاری

غلط تو هم نتوانی نگاه داشت مرا عجب ز شمع تو پروانه را نگه داری

خوشست تلخی دارو و سیلی استاد غنیمتست ز یار وفا جفاکاری

به دست دلبر اگر عاشقی زبون باشد ز عشق و عقل ویست آن نه از سبکساری

به غیر ناز و جفا هر چه می کند معشوق مباش ایمن کان فتنه است و طراری

زبون و دستخوش و عشوه می خوریم ای عشق اگر دروغ فروشی و گر محال آری

دروغ و عشوه و صدق و محال او حالست ولیک غیر نبیند به چشم اغیاری

 

3088

حرام گشت از این پس فغان و غمخواری بهشت گشت جهان زانک تو جهان داری

مثال ده که نروید ز سینه خار غمی مثال ده که کند ابر غم گهرباری

مثال ده که نیاید ز صبح غمازی مثال ده که نگردد جهان به شب تاری

مثال ده که نریزد گلی ز شاخ درخت مثال ده که کند توبه خار از خاری

مثال ده که رهد حرص از گداچشمی مثال ده که طمع وارهد ز طراری

مثال گر ندهی حسن بی مثال تو بس که مستی دل و جانست و خصم هشیاری

چو شب به خلوت معراج تو مشرف شد به آفتاب نظر می کند به صد خواری

ز رشک نیشکرت نی هزار ناله کند ز چنگ هجر تو گیرند چنگ ها زاری

ز تف عشق تو سوزی است در دل آتش کند هم از هوای تو دارد هوا سبکساری

برای خدمت تو آب در سجود رود ز درد توست بر این خاک رنگ بیماری

ز عشق تابش خورشید تو به وقت طلوع بلند کرد سر آن کوه نی ز جباری

که تا نخست برو تابد آن تف خورشید نخست او کند آن نور را خریداری

تنا ز کوه بیاموز سر به بالا دار که کان عشق خدایی نه کم ز کهساری

مکن به زیر و به بالا به لامکان کن سر که هست شش جهت آن جا تو را نگوساری

به دل نگر که دل تو برون شش جهت است که دل تو را برهاند از این جگرخواری

روانه باش به اسرار و می تماشا کن ز آسمان بپذیر این لطیف رفتاری

چو غوره از ترشی رو به سوی انگوری چو نی برو ز نیی جانب شکرباری

حلاوت شکر او گلوی من بگرفت بماندم از رخ خوبش ز خوب گفتاری

بگو به عشق که ای عشق خوش گلوگیری گه جفا و وفا خوب و خوب کرداری

گلو چو سخت بگیری سبک برآید جان درآیدم ز تو جان چون گلوم افشاری

گلوی خود به رسن زان سپرد خوش منصور دلا چو بوی بری صد گلو تو بسپاری

ز کودکی تو به پیری روانه ای و دوان ولیکن آن حرکت نیست فاش و اظهاری

 

3089

به اهل پرده اسرارها ببر خبری که پرده های شما بردرید از قمری

نشسته بودند یک شب نجوم و سیارات برای طلعت آن آفتاب در سمری

برید غیرت شمشیر برکشید و برفت که در چه اید بگفتند نیستمان خبری

برید غیرت واگشت و هر یکی می گفت به ناله های پرآتش که آه واحذری

شبانگهانی عقرب چو کزدمک می رفت به گوش های سراپرده هاش بر خطری

که پاسبان سراپرده جلالت او به نفط قهر بزد تا بسوخت از شرری

دریغ دیده بختم به کحل خاک درش ز بهر روشنی چشم یافتی نظری

که تا به قوت آن یک نظر بدو کردی که مهر و ماه نیابند اندر او اثری

که نسر طایر بگذشت از هوس آن سو به اعتماد که او راست بسته بال و پری

یکی مگس ز شکرهای بی کرانه او پرید در پی آن نسر و برسکست سری

چو بوی خمر رحیقش برون زند ز جهان خراب و مست ببینی به هر طرف عمری

به بر و بحر فتادست ولوله شادی که بحر رحمت پوشید قالب بشری

فکند ایمن و ساکن حذرکنان بلا سلاح ها بفراغت ز تیغ یا سپری

که ذره های هواها و قطره های بحار به گوش حلقه او کرد و بر میان کمری

چو حق خدمت او ماجرا کند آغاز یقین شود همه را زانک نیستشان هنری

نگارگر بگه نقش شهرها می کرد گشاد هندسه را پس مهندسانه دری

چو دررسید به تبریز و نقش او ناگاه برو فتاد شعاعات روح سیمبری

قلم شکست و بیفتاد بی خبر بر جای چو مستیان شبانه ز خوردن سکری

تمام چون کنم این را که خاطر از آتش همی گدازد در آب شکر چون شکری

 

3090

بجه بجه ز جهان تا شه جهان باشی شکر ستان هله تا تو شکرستان باشی

بجه بجه چو شهاب از برای کشتن دیو چو ز اختری بجهی قلب آسمان باشی

چو عزم بحر کند نوح کشتی اش باشی رود به چرخ مسیحا تو نردبان باشی

گهی چو عیسی مریم طبیب جان گردی گهی چو موسی عمران روی شبان باشی

ز بهر پختن تو آتشیست روحانی چو پس جهی چو زنان خام قلتبان باشی

ز آتش ار نگریزی تمام پخته شوی چو نان پخته رئیس و عزیز خوان باشی

چو خوان برآیی و اخوان تو را قبول کنند مثال نان مدد جان شوی و جان باشی

اگر چه معدن رنجی به صبر گنج شوی اگر چه خانه غیبی تو غیب دان باشی

من این بگفتم و از آسمان ندا آمد به گوش جان که چنین گر شوی چنان باشی

خمش دهان پی آنست تا شکرخایی نه آن که سست فکندی زنخ زنان باشی

 

3091

اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی ببینی آنچ نبی دید و آنچ دید ولی

خدا ندانی خود را و خاص بنده شوی خدای را تو ببینی به رغم معتزلی

اگر تو رند تمامی ز احمقان بگریز گشا دو چشم دلت را به نور لم یزلی

مگوی غیب کسان را به غیب دان بنگر زبان ز جهل بدوز و دگر مکن دغلی

وضو ز اشک بساز و نماز کن به نیاز خراب و مست شو ای جان ز باده ازلی

برآر نعره ارنی به طور موسی وار بزن تو گردن کافر غزا بکن چو علی

دکان قند طلب کن ز شمس تبریزی تو مرد سرکه فروشی چه لایق عسلی

 

3092

هزار جان مقدس فدای سلطانی که دست کفر برو برنبست پالانی

ببرد او به سلامت میان چندین باد به ظلمت لحد خود چراغ ایمانی

نگین عشق کاسیر ویند دیو و پری ز دیو تن کی ستاند مگر سلیمانی

کی برشکافت زره بر تن چنین کافر به غیر شیر حق و ذوالفقار برانی

برای قاعده نی غم به پیش تابوتش دریده صورت خیرات او گریبانی

خنک کس که دود پیش و پیشکش ببرد چو بوهریره در انبان عقیق و مرجانی

ز خانه جانب گور و ز گور جانب دوست لفافه را طربی و جنازه را جانی

 

3093

نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی به جای سبزه تو از خاک خوب رویانی

هزار یوسف زیبا برآید از هر چاه چو چرخه و رسن حسن را بگردانی

ز بس رونده جانباز جان شدست ارزان به عهد عشق تو منسوخ شد گران جانی

به پیش عاشق صادق چه جان چه بند تره دلا ملرز چو برگ ار از این گلستانی

چه داند و چه شناسد نوای بلبل مست کلاغ بهمنی و لک لک بیابانی

چو اشتهای کریمی به لوت صادق شد گران نباشد بارانیی به بورانی

نه کمتری تو ز پروانه و حبیب از شمع وگر کمی ز پر او چه باد پرانی

هزار جان مقدس بهای جان خسیس همی دهد به کرم یار اینت ارزانی

سجود کرد تو را آفتاب وقت غروب ببرد دولت و پیروزیی به پیشانی

کسی که ذوق پریشانی چنین غم یافت دگر نگوید یا رب مده پریشانی

سوار باد هوا گشت پشه دل من کی دید پشه که او می کند سلیمانی

خموش باش و چو ماهی در آب رو پنهان بهل تو دعوت عامان چو ز اهل عمانی

خمش که خوان بنهادند وقت خوردن شد حریف صرفه برد گر تمام برخوانی

 

3094

بگو به جان مسافر ز رنج ها چونی