Shams6

HomeIranPoetryShams Tabrizi - Divaan

دیوان شمس تبریزی (غزلیات)

2501 - 3000

--------------------------------------------------------

 

2501

گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی وگر یارم فقیرستی ز زر فارغ چه غم بودی

خدایا حرمت مردان ز دنیا فارغش گردان از آن گر فارغستی او ز پیش من چه کم بودی

نگارا گر مرا خواهی وگر همدرد و همراهی مکن آه و مخور حسرت که بختم محتشم بودی

بتا زیبا و نیکویی رها کن این گدارویی اگر چشم تو سیرستی فلک ما را حشم بودی

ز طمع آدمی باشد که خویش از وی چو بیگانه است وگر او بی طمع بودی همه کس خال و عم بودی

بیا چون ما شو ای مه رو نه نعمت جو نه دولت جو گر ابلیس این چنین بودی شه و صاحب علم بودی

از ابلیسی جدا بودی سقط او را ثنا بودی جفا او را وفا بودی سقم او را کرم بودی

زهی اقبال درویشی زهی اسرار بی خویشی اگر دانستیی پیشت همه هستی عدم بودی

جهانی هیچ و ما هیچان خیال و خواب ما پیچان وگر خفته بدانستی که در خوابم چه غم بودی

خیالی بیند این خفته در اندیشه فرورفته وگر زین خواب آشفته بجستی در نعم بودی

یکی زندان غم دیده یکی باغ ارم دیده وگر بیدار گشتی او نه زندان نی ارم بودی

 

2502

امیر دل همی گوید تو را گر تو دلی داری که عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری

تو را گر قحط نان باشد کند عشق تو خبازی وگر گم گشت دستارت کند عشق تو دستاری

ببین بی نان و بی جامه خوش و طیار و خودکامه ملایک را و جان ها را بر این ایوان زنگاری

چو زین لوت و از این فرنی شود آزاد و مستغنی پی ملکی دگر افتد تو را اندیشه و زاری

وگر دربند نان مانی بیاید یار روحانی تو را گوید که یاری کن نیاری کردنش یاری

عصای عشق از خارا کند چشمه روان ما را تو زین جوع البقر یارا مکن زین بیش بقاری

فروریزد سخن در دل مرا هر یک کند لابه که اول من برون آیم خمش مانم ز بسیاری

الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاری فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری

چو من تازی همی گویم به گوشم پارسی گوید مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی آری

نکردی جرم ای مه رو ولی انعام عام او به هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری

غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگی به نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاری

غلام رومیش شادی غلام زنگیش انده دمی این را دمی آن را دهد فرمان و سالاری

همه روی زمین نبود حریف آفتاب و مه به شب پشت زمین روشن شود روی زمین تاری

شب این روز آن باشد فراق آن وصال این قدح در دور می گردد ز صحت ها و بیماری

گرت نبود شبی نوبت مبر گندم از این طاحون که بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری

چو من قشر سخن گفتم بگو ای نغز مغزش را که تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری

 

2503

چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی براق عشق جان داری ز مرگ خر چه اندیشی

چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد می آری چو بر بام فلک رفتی ز بحر و بر چه اندیشی

خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی رسن بازی من دیدی از این چنبر چه اندیشی

بر این صورت چه می چفسی ز بی معنی چه می ترسی چو گوهر در بغل داری ز بدگوهر چه اندیشی

تویی گوهر ز دست تو که بجهد یا ز شست تو همه مصرند مست تو ز کور و کر چه اندیشی

چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه اندیشی

چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدی چو کر و فر خود دیدی ز هر بی فر چه اندیشی

بیا ای خاصه جانان پناه جان مهمانان تویی سلطان سلطانان ز بوالفنجر چه اندیشی

خمش کن همچو ماهی شو در این دریای خوش دررو چو در قعر چنین آبی از آن آذر چه اندیشی

 

2504

اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی کله جویی نیابی سر چه شیرین است بی خویشی

چو افتادی تو در دامش چو خوردی باده جامش برون آیی نیابی در چه شیرین است بی خویشی

مترس آخر نه مردی تو بجنب آخر نمردی تو بده آن زر به سیمین بر چه شیرین است بی خویشی

چرا تو سرد و برف آیی فنا شو تا شگرف آیی غم هستی تو کمتر خور چه شیرین است بی خویشی

در این منگر که در دامم که پر گشت است این جامم به پیری عمر نو بنگر چه شیرین است بی خویشی

چه هشیاری برادر هی ببین دریای پر از می مسلمان شو تو ای کافر چه شیرین است بی خویشی

نمود آن زلف مشکینش که عنبر گشت مسکینش زهی مشک و زهی عنبر چه شیرین است بی خویشی

بیا ای یار در بستان میان حلقه مستان به دست هر یکی ساغر چه شیرین است بی خویشی

یکی شه بین تو بس حاضر به جمله روح ها ناظر ز بی خویشی از آن سوتر چه شیرین است بی خویشی

 

2505

چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقی بپیما پنج پیمانه به یک پیمانه ای ساقی

ز جام باده عرشی حصار فرش ویران کن پس آنگه گنج باقی بین در این ویرانه ای ساقی

اگر من بشکنم جامی و یا مجلس بشورانم مگیر از من منم بی دل تویی فرزانه ای ساقی

چو باشد شیشه روحانی ببین باده چه سان باشد بگویم از کی می ترسم تویی در خانه ای ساقی

در آب و گل بنه پایی که جان آب است و تن چون گل جدا کن آب را از گل چو کاه از دانه ای ساقی

ز آب و گل بود این جا عمارت های کاشانه خلل از آب و گل باشد در این کاشانه ای ساقی

زهی شمشیر پرگوهر که نامش باده و ساغر تویی حیدر ببر زوتر سر بیگانه ای ساقی

یکی سر نیست عاشق را که ببریدی و آسودی ببر هر دم سر این شمع فراشانه ای ساقی

نمی تانم سخن گفتن به هشیاری خرابم کن از آن جام سخن بخش لطیف افسانه ای ساقی

سقاهم ربهم گاهی کند دیوانه را عاقل گهی باشد که عاقل را کند دیوانه ای ساقی

 

2506

مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی به بوسیدن چنان دستی ز شاهنشاه سلطانی

بدیدن بامدادانی چنان رو را چه خوش باشد هم از آغاز روز او را بدیدن ماه تابانی

دو خورشید از بگه دیدن یکی خورشید از مشرق دگر خورشید بر افلاک هستی شاد و خندانی

بدیدن آفتابی را که خورشیدش سجود آرد ولیک او را کجا بیند که این جسم است و او جانی

زهی صبحی که او آید نشیند بر سر بالین تو چشم از خواب بگشایی ببینی شاه شادانی

زهی روز و زهی ساعت زهی فر و زهی دولت چنان دشواریابی را بگه بینی تو آسانی

اگر از ناز بنشیند گدازد آهن از غصه وگر از لطف پیش آید به هر مفلس رسد کانی

اگر در شب ببینندش شود از روز روشنتر ور از چاهی ببینندش شود آن چاه ایوانی

که خورشیدش لقب تاش است شمس الدین تبریزی که او آن است و صد چون آن که صوفی گویدش آنی

 

2507

بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی دانی غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی

منم مخمور و مست تو قدح خواهم ز دست تو قدح از دست تو خوشتر که می جان است و تو جانی

بیا ساقی کم آزارم که من از خویش بیزارم بنه بر دست آن شیشه به قانون پری خوانی

چنان کن شیشه را ساده که گوید خود منم باده به حق خویشی ای ساقی که بی خویشم تو بنشانی

به عشق و جست و جوی تو سبو بردم به جوی تو بحمدالله که دانستم که ما را خود تو جویانی

تو خواهم کز نکوکاری سبو را نیک پر داری از آن می های روحانی وزان خم های پنهانی

میی اندر سرم کردی و دیگر وعده ام کردی به جان پاکت ای ساقی که پیمان را نگردانی

که ساقی الستی تو قرار جان مستی تو در خیبر شکستی تو به بازوی مسلمانی

 

2508

مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی به من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی

یکی لحظه قلندر شو قلندر را مسخر شو سمندر شو سمندر شو در آتش رو به آسانی

در آتش رو در آتش رو در آتشدان ما خوش رو که آتش با خلیل ما کند رسم گلستانی

نمی دانی که خار ما بود شاهنشه گل ها نمی دانی که کفر ما بود جان مسلمانی

سراندازان سراندازان سراندازی سراندازی مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی

خداوندا تو می دانی که صحرا از قفص خوشتر ولیکن جغد نشکیبد ز گورستان ویرانی

کنون دوران جان آمد که دریا را درآشامد زهی دوران زهی حلقه زهی دوران سلطانی

خمش چون نیست پوشیده فقیر باده نوشیده که هست اندر رخش پیدا فر و انوار سبحانی

 

2509

بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی فغان برخاست از جان های مجنونان روحانی

میان نعره ها بشناخت آواز مرا آن شه که صافی گشته بود آوازم از انفاس حیوانی

اشارت کرد شاهانه که جست از بند دیوانه اگر دیوانه ام شاها تو دیوان را سلیمانی

شها همراز مرغابی و هم افسون دیوانی بر این دیوانه هم شاید که افسونی فروخوانی

به پیش شاه شد پیری که بربندش به زنجیری کز این دیوانه در دیوان بس آشوب است و ویرانی

شه من گفت کاین مجنون بجز زنجیر زلف من دگر زنجیر نپذیرد تو خوی او نمی دانی

هزاران بند بردرد به سوی دست ما پرد الیناراجعون گردد که او بازی است سلطانی

 

2510

مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی

برای آنک واگوید نمودم گوش کرانه که یعنی من گران گوشم سخن را بازفرمایی

مگر کوری بود کان دم نسازد خویشتن را کر که تا باشد که واگوید سخن آن کان زیبایی

شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این را بدان کس گو که او باشد چو تو بی عقل و هیهایی

یکی حمله دگر چون کر ببردم گوش و سر پیشش بگفتا شید آوردی تو جز استیزه نفزایی

چون دعوی کری کردم جواب و عذر چون گویم همه در هام شد بسته بدان فرهنگ و بدرایی

به دربانش نظر کردم که یک نکته درافکن تو بپرسیدش ز نام من بگفتا گیج و سودایی

نظر کردم دگربارش که اندرکش به گفتارش که شاگرد در اویی چو او عیارسیمایی

مرا چشمک زد آن دربان که تو او را نمی دانی که حیلت گر به پیش او نبیند غیر رسوایی

مکن حیلت که آن حلوا گهی در حلق تو آید که جوشی بر سر آتش مثال دیگ حلوایی

 

2511

به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی چرا بیگانه ای از ما چو تو در اصل از مایی

تو طوطی زاده ای جانم مکن ناز و مرنجانم ز اصل آورده ای دانم تو قانون شکرخایی

بیا در خانه خویش آ مترس از عکس خود پیش آ بهل طبع کژاندیشی که او یاوه ست و هرجایی

بیا ای شاه یغمایی مرو هر جا که ما رایی اگر بر دیگران تلخی به نزد ما چو حلوایی

نباشد عیب در نوری کز او غافل بود کوری نباشد عیب حلوا را به طعن شخص صفرایی

برآر از خاک جانی را ببین جان آسمانی را کز آن گردان شده ست ای جان مه و این چرخ خضرایی

قدم بر نردبانی نه دو چشم اندر عیانی نه بدن را در زیانی نه که تا جان را بیفزایی

درختی بین بسی بابر نه خشکش بینی و نی تر به سایه آن درخت اندر بخسپی و بیاسایی

یکی چشمه عجب بینی که نزدیکش چو بنشینی شوی همرنگ او در حین به لطف و ذوق و زیبایی

ندانی خویش را از وی شوی هم شی ء و هم لاشی نماند کو نماند کی نماند رنگ و سیمایی

چو با چشمه درآمیزی نماید شمس تبریزی درون آب همچون مه ز بهر عالم آرایی

 

2512

رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی که آمد نوبت عشرت زمان مجلس آرایی

چه باشد جرم و سهو ما به پیش یرلغ لطفت کجا تردامنی ماند چو تو خورشید ما رایی

درآ ای تاج و تخت ما برون انداز رخت ما بسوزان هر چه می سوزی بفرما هر چه فرمایی

اگر آتش زنی سوزی تو باغ عقل کلی را هزاران باغ برسازی ز بی عقلی و شیدایی

وگر رسوا شود عاشق به صد مکروه و صد تهمت از این سویش بیالایی وزان سویش بیارایی

نه تو اجزای آبی را بدادی تابش جوهر نه تو اجزای خاکی را بدادی حله خضرایی

نه از اجزای یک آدم جهان پرآدمی کردی نه آنی که مگس را تو بدادی فر عنقایی

طبیبی دید کوری را نمودش داروی دیده بگفتش سرمه ساز این را برای نور بینایی

بگفتش کور اگر آن را که من دیدم تو می دیدی دو چشم خویش می کندی و می گشتی تماشایی

زهی لطفی که بر بستان و گورستان همی ریزی زهی نوری که اندر چشم و در بی چشم می آیی

اگر بر زندگان ریزی برون پرند از گردون وگر بر مردگان ریزی شود مرده مسیحایی

غذای زاغ سازیدی ز سرگینی و مرداری چه داند زاغ کان طوطی چه دارد در شکرخایی

چه گفت آن زاغ بیهوده که سرگینش خورانیدی نگهدار ای خدا ما را از آن گفتار و بدرایی

چه گفت آن طوطی اخضر که شکر دادیش درخور به فضل خود زبان ما بدان گفتار بگشایی

کیست آن زاغ سرگین چش کسی کو مبتلا گردد به علمی غیر علم دین برای جاه دنیایی

کیست آن طوطی و شکرضمیر منبع حکمت که حق باشد زبان او چو احمد وقت گویایی

مرا در دل یکی دلبر همی گوید خمش بهتر که بس جان های نازک را کند این گفت سودایی

 

2513

بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی

به جان جمله مردان به درد جمله بادردان که برگو تا چه می خواهی و زین حیران چه می جویی

از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او بیاموزید ای خوبان رخ افروزی و مه رویی

از آن چشم سیاه او وزان زلف سه تاه او الا ای اهل هندستان بیاموزید هندویی

ز غمزه تیراندازش کرشمه ساحری سازش هلا هاروت و ماروتم بیاموزید جادویی

ایا اصحاب و خلوتیان شده دل را چنان جویان ز لعل جان فزای او بیاموزید دلجویی

ز خرمنگاه شش گوشه نخواهی یافتن خوشه روان شو سوی بی سویان رها کن رسم شش سویی

همه عالم ز تو نالان تو باری از چه می نالی چو از تو کم نشد یک مو نمی دانم چه می مویی

فدایم آن کبوتر را که بر بام تو می پرد کجایی ای سگ مقبل که اهل آن چنان کویی

چو آن عمر عزیز آمد چرا عشرت نمی سازی چو آن استاد جان آمد چرا تخته نمی شویی

در این دام است آن آهو تو در صحرا چه می گردی گهر در خانه گم کردی به هر ویران چه می پویی

به هر روزی در این خانه یکی حجره نوی یابی تو یک تو نیستی ای جان تفحص کن که صدتویی

اگر کفری و گر دینی اگر مهری و گر کینی همو را بین همو را دان یقین می دان که با اویی

بماند آن نادره دستان ولیکن ساقی مستان گرفت این دم گلوی من که بفشارم گر افزویی

 

2514

درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی فنا شد چرخ و گردان شد ز نور پاک دولابی

نبود آن شهر جز سودا بنی آدم در او شیدا برست از دی و از فردا چو شد بیدار از خوابی

چو جوشید آب بادی شد که هر که را بپراند چو کاهش پیش باد تند باسهمی و باتابی

چو که ها را شکافانید کان ها را پدید آرد ببینی لعل اندر لعل می تابد چو مهتابی

در آن تابش ببینی تو یکی مه روی چینی تو دو دست هجر او پرخون مثال دست قصابی

ز بوی خون دست او همه ارواح مست او همه افلاک پست او زهی بالطف وهابی

مثال کشتنش باشد چو انگوری که کوبندش که تا فانی شود باقی شود انگور دوشابی

اگر چه صد هزار انگور کوبی یک بود جمله چو وا شد جانب توحید جان را این چنین بابی

بیاید شمس تبریزی بگیرد دست آن جان را در انگشتش کند خاتم دهد ملکی و اسبابی

 

2515

یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی

زهی بازار زرکوبان زهی اسرار یعقوبان که جان یوسف از عشقش برآرد شور یعقوبی

ز عشق او دو صد لیلی چو مجنون بند می درد کز این آتش زبون آید صبوری های ایوبی

شده زرکوب و حق مانده تنش چون زرورق مانده جواهر بر طبق مانده چو زرکوبی کروبی

بیا بنواز عاشق را که تو جانی حقایق را بزن گردن منافق را اگر از وی بیاشوبی

 

2516

اگر الطاف شمس الدین بدیده برفتادستی سوی افلاک روحانی دو دیده برگشادستی

گشادستی دو دیده پرقدم را نیز از مستی ولی پرسعادت او در آن عالم نزادستی

چو بنهادی قدم آن جا برفتی جسم از یادش که پنداری ز مادر او در آن عالم نزادستی

میان خوبرویان جان شده چون ذره ها رقصان گهی مست جمالستی گهی سرمست باده ستی

رخ خوبان روحانی که هر شاهی که دید آن را ز فرزین بند سوداها ز اسب خود پیادستی

چو از مخدوم شمس الدین زدی لطفی به روی دل از این ها جمله روی دل شدی بی رنگ و سادستی

بدیدی جمله شاهان را و خوبان را و ماهان را کمربسته به پیش او نشسته بر وسادستی

اگر نه غیرت حضرت گرفتی دامن جاهش سزای جمله کردستی و داد حسن دادستی

نه نفسی رهزنی کردی نه آوازه فنا بودی دل ذرات خاک از جان و جان از شاه شادستی

اگر در آب می دیدی خیال روی چون آتش همه اجزای جرم خاک رقصان همچو بادستی

ایا تبریز اگر سرت شدی محسوس هر حسی غلام خاک تو سنجر اسیرت کیقبادستی

 

2517

ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی مرا از روی این خورشید عارستی و ننگستی

قرابه دل ز اشکستن شدی ایمن اگر از لطف شراب وصل آن شه را دمی در وی درنگستی

به بزمش جان های ما ندانستی سر از پایان اگر نه هجر بدمستش به بدمستی و جنگستی

الا ای ساقی بزمش بگردان جام باقی را چرا بر من دلت رحمی نیارد گویی سنگستی

از آن می کو ز بهر شه دهان خویش بگشادی همه هستی فروبردی تو پنداری نهنگستی

ز بانگ رعد آن دریا تو بنگر چون به جوش آید ولیک آن بحر می بودی و رعدش بانگ چنگستی

روان گشته میش چون خون درون دل به هر سویی تو گویی دل چو قدسستی و می همچون فرنگستی

که لشکرهای اسلام شه ما را درون قدس ز نصرت های یزدانی بر آن افرنگ هنگستی

به یک ساغر نگردم مست تو ساقی بیشتر گردان خرابی گشتمی گر می ز جام شاه شنگستی

ایا تبریز عقلم را خیال تو بشوراند تو گویی باده صافی خیالت گویی بنگستی

ترنگ چنگ وصل او بپراندهمی جان را تو گویی عیسی خوش دم درون آن ترنگستی

پیاپی گردد از وصلش قدح ها بر مثال آن که اندر جنگ سلطانی قدح تیر خدنگستی

چنین عقلی که از تزویر مو در موی می بیند شمار موی عقل آن جا تو بینی گویی دنگستی

ز تیزی های آن جامش که برق از وی فغان آید قدح در رو همی آید بریزش گویی لنگستی

چه بالایی همی جوید می اندر مغز مستانش چو گردند شیرگیر از وی مگر گویی پلنگستی

فراوان ریز در جانم از آن می های ربانی ز بحر صدر شمس الدین که کان خمر تنگستی

 

2518

اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی درافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستی

الا ای عقل شوریده بد و نیک جهان دیده که امروز است دست خون اگر چه دوش از او رستی

درآمد ترک در خرگه چه جای ترک قرص مه کی دیده است ای مسلمانان مه گردون در این پستی

چو گرد راه هین برجه هلا پا دار و گردن نه که مردن پیش دلبر به تو را زین عمر سردستی

برو بی سر به میخانه بخور بی رطل و پیمانه کز این خم جهان چون می بجوشیدی برون جستی

غلام و خاک آن مستم که شد هم جام و هم دستم غلامش چون شوی ای دل که تو خود عین آنستی

چه غم داری در این وادی چو روی یوسفان دیدی اگر چه چون زنان حیران ز خنجر دست خود خستی

منال ای دست از این خنجر چو در کف آمدت گوهر هزاران درد زه ارزد ز عشق یوسف آبستی

خمش کن ای دل دریا از این جوش و کف اندازی زهی طرفه که دریایی چو ماهی چون در این شستی

چه باشد شست روباهان به پیش پنجه شیران بدران شست اگر خواهی برو در بحر پیوستی

نمی دانی که سلطانی تو عزرائیل شیرانی تو آن شیر پریشانی که صندوق خود اشکستی

عجب نبود که صندوقی شکسته گردد از شیری عجب از چون تو شیر آید که در صندوق بنشستی

خمش کردم درآ ساقی بگردان جام راواقی زهی دوران و دور ما که بهر ما میان بستی

 

2519

غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستی به چستی و به شبخیزی چو ماه و اخترانستی

غلام باغبانانم که یارم باغبانستی به تری و به رعنایی چو شاخ ارغوانستی

نباشد عاشقی عیبی وگر عیب است تا باشد که نفسم عیب دان آمد و یارم غیب دانستی

اگر عیب همه عالم تو را باشد چو عشق آمد بسوزد جمله عیبت را که او بس قهرمانستی

گذشتم بر گذرگاهی بدیدم پاسبانی را نشسته بر سر بامی که برتر ز آسمانستی

کلاه پاسبانانه قبای پاسبانانه ولیک از های های او در عالم در امانستی

به دست دیدبان او یکی آیینه ای شش سو که حال شش جهت یک یک در آیینه بیانستی

چو من دزدی بدم رهبر طمع کردم بدان گوهر برآوردم یکی شکلی که بیرون از گمانستی

ز هر سویی که گردیدم نشانه تیر او دیدم ز هر شش سو برون رفتم که آن ره بی نشانستی

همه سوها ز بی سو شد نشان از بی نشان آمد چو آمد راه واگشتن ز آینده نهانستی

چو زان شش پرده تاری برون رفتم به عیاری ز نور پاسبان دیدم که او شاه جهانستی

چو باغ حسن شه دیدم حقیقت شد بدانستم که هم شه باغبانستی و هم شه باغ جانستی

از او گر سنگسار آیی تو شیشه عشق را مشکن ازیرا رونق نقدت ز سنگ امتحانستی

ز شاهان پاسبانی خود ظریف و طرفه می آید چنان خود را خلق کرده که نشناسی که آنستی

لباس جسم پوشیده که کمتر کسوه آن است سخن در حرف آورده که آن دونتر زبانستی

به گل اندوده خورشیدی میان خاک ناهیدی درون دلق جمشیدی که گنج خاکدانستی

زبان وحییان را او ز ازل وجه العرب بوده زبان هندوی گوید که خود از هندوانستی

زمین و آسمان پیشش دو که برگ است پنداری که در جسم از زمینستی و در عمر از زمانستی

ز یک خندش مصور شد بهشت ار هشت ور بیش است به چشم ابلهان گویی ز جنت ارمغانستی

بر او صفرا کنند آنگه ز نخوت اصل سیم و زر که ما زر و هنر داریم و غافل زو که کانستی

چه عذر آرند آن روزی که عذرا گردد از پرده چه خون گریند آن صبحی که خورشیدش عیانستی

میان بلغم و صفرا و خون و مره و سودا نماید روح از تاثیر گویی در میانستی

ز تن تا جان بسی راه است و در تن می نماند جان چنین دان جان عالم را کز او عالم جوانستی

نه شخص عالم کبری چنین بر کار بی جان است که چرخ ار بی روانستی بدین سان کی روانستی

زمین و آسمان ها را مدد از عالم عقل است که عقل اقلیم نورانی و پاک درفشانستی

جهان عقل روشن را مددها از صفات آید صفات ذات خلاقی که شاه کن فکانستی

که این تیر عوارض را که می پرد به هر سویی کمان پنهان کند صانع ولی تیر از کمانستی

اگر چه عقل بیدار است آن از حی قیوم است اگر چه سگ نگهبان است تاثیر شبانستی

چو سگ آن از شبان بیند زیانش جمله سودستی چو سگ خود را شبان بیند همه سودش زیانستی

چو خود را ملک او بینی جهان اندر جهان باشی وگر خود را ملک دانی جهان از تو جهانستی

تو عقل کل چو شهری دان سواد شهر نفس کل و این اجزا در آمدشد مثال کاروانستی

خنک آن کاروانی کان سلامت با وطن آید غنیمت برده و صحت و بختش همعنانستی

خفیر ارجعی با او بشیر ابشروا بر ره سلام شاه می آرند و جان دامن کشانستی

خواطر چون سوارانند و زوتر زی وطن آیند و یا بازان و زاغانند پس در آشیانستی

خواطر رهبرانند و چو رهبر مر تو را بار است مقامت ساعد شه دان که شاه شه نشانستی

وگر زاغ است آن خاطر که چشمش سوی مردار است کسی کش زاغ رهبر شد به گورستان روانستی

چو در مازاغ بگریزی شود زاغ تو شهبازی که اکسیر است شادی ساز او را کاندهانستی

گر آن اصلی که زاغ و باز از او تصویر می یابد تجلی سازدی مطلق اصالت را یگانستی

ور آن نوری کز او زاید غم و شادی به یک اشکم دمی پهلو تهی کردی همه کس شادمانستی

همه اجزا همی گویند هر یک ای همه تو تو همین گفت ار نه پرده ستی همه با همگنانستی

درخت جان ها رقصان ز باد این چنین باده گران باد آشکارستی نه لنگر بادبانستی

درای کاروان دل به گوشم بانگ می آرد گر آن بانگش به حس آید هر اشتر ساربانستی

درافتد از صدف هر دم صدف بازش خورد در دم وگر نه عین کری هم کران را ترجمانستی

سهیل شمس تبریزی نتابد در یمن ور نی ادیم طایفی گشتی به هر جا سختیانستی

ضیاوار ای حسام الدین ضیاء الحق گواهی ده ندیدی هیچ دیده گر ضیا نه دیدبانستی

گواهی ضیا هم او گواهی قمر هم رو گواهی مشک اذفربو که بر عالم وزانستی

اگر گوشت شود دیده گواهی ضیا بشنو ولی چشم تو گوش آمد که حرفش گلستانستی

چو از حرفی گلستانی ز معنی کی گل استانی چو پا در قیر جزوستت حجابت قیروانستی

کتاب حس به دست چپ کتاب عقل دست راست تو را نامه به چپ دادند که بیرون ز آستانستی

چو عقلت طبع حس دارد و دست راست خوی چپ و تبدیل طبیعت هم نه کار داستانستی

خداوندا تو کن تبدیل که خود کار تو تبدیل است که اندر شهر تبدیلت زبان ها چون سنانستی

عدم را در وجود آری از این تبدیل افزونتر تو نور شمع می سازی که اندر شمعدانستی

تو بستان نامه از چپم به دست راستم درنه تو تانی کرد چپ را راست بنده ناتوانستی

ترازوی سبک دارم گرانش کن به فضل خود تو که را که کنی زیرا نه کوه از خود گرانستی

کمال لطف داند شد کمال نقص را چاره که قعر دوزخ ار خواهی به از صدر جنانستی

 

2520

گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستی تنت گر آن چنان بودی که گفتی دل نگاره ستی

وگر بر کار بودی دل درون کارگاه عشق ملالت بر برون تو نمی گویی چه کاره ستی

غنیمت دار رمضان را چو عیدت روی ننموده ست و عیدت گر کنارستی ز غم جان برکناره ستی

چو روشن گشتی از طاعت شدی تاریک از عصیان دل بیچاره را می دان که او محتاج چاره ستی

وگر محتاج این طاعت نماندستی دل مسکین ورای کفر و ایمان دل همیشه در نظاره ستی

تو گویی جان من لعل است مگر نبود بدین لعلی ز تابش های خورشیدش مبر گو سنگ خاره ستی

به گرد قلعه ظلمت نماندی سنگ یک پاره اگر خود منجنیق صوم دایم سوی باره ستی

بزن این منجنیق صوم قلعه کفر و ظلمت بر اگر بودی مسلمانی موذن بر مناره ستی

اگر از عید قربان سرافرازان بدانندی نه هر پاره ز گاو نفس آویز قناره ستی

اگر سوز دل مسکین بدیدییی از این لقمه ز بهر ساکنی سوزش شکم سوزی هماره ستی

در اول منزلت این عشق با این لوت ضدانند اگر این عشق باره ستی چرا او لوت باره ستی

همه عالم خر و گاوان به عیش اندرخزیدندی اگر عاشق بدی آن کس که دایم لوت خواره ستی

اگر دیدی تو ظلمت ها ز قوت های این لقمه ز جور نفس تردامن گریبان هات پاره ستی

به تدریج ار کنی تو پی خر دجال از روزه ببینی عیسی مریم که در میدان سواره ستی

اگر امر تصوموا را نگهداری به امر رب به هر یا رب که می گویی تو لبیکت دوباره ستی

 

2521

اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی مرا صد درد کان بودی مرا صد عقل و رایستی

وگر کشتی رخت من نگشتی غرقه دریا فلک با جمله گوهرهاش پیش من گدایستی

وگر از راه اندیشه بدین مستان رهی بودی خرد در کار عشق ما چرا بی دست و پایستی

وگر خسرو از این شیرین یکی انگشت لیسیدی چرا قید کله بودی چرا قید قبایستی

طبیب عشق اگر دادی به جالینوس یک معجون چرا بهر حشایش او بدین حد ژاژخایستی

ز مستی تجلی گر سر هر کوه را بودی مثال ابر هر کوهی معلق بر هوایستی

وگر غولان اندیشه همه یک گوشه رفتندی بیابان های بی مایه پر از نوش و نوایستی

وگر در عهده عهدی وفایی آمدی از ما دلارام جهان پرور بر آن عهد و وفایستی

وگر این گندم هستی سبکتر آرد می گشتی متاع هستی خلقان برون زین آسیایستی

وگر خضری دراشکستی به ناگه کشتی تن را در این دریا همه جان ها چو ماهی آشنایستی

ستایش می کند شاعر ملک را و اگر او را ز خویش خود خبر بودی ملک شاعر ستایستی

وگر جبار بربستی شکسته ساق و دستش را نه در جبر و قدر بودی نه در خوف و رجایستی

در آن اشکستگی او گر بدیدی ذوق اشکستن نه از مرهم بپرسیدی نه جویای دوایستی

نشان از جان تو این داری که می باید نمی باید نمی باید شدی باید اگر او را ببایستی

وگر از خرمن خدمت تو ده سالار منبل را یکی برگ کهی بودی گنه بر کهربایستی

فراز آسمان صوفی همی رقصید و می گفت این زمین کل آسمان گشتی گرش چون من صفایستی

خمش کن شعر می ماند و می پرند معنی ها پر از معنی بدی عالم اگر معنی بپایستی

 

2522

دل پردرد من امشب بنوشیده ست یک دردی از آنچ زهره ساقی بیاوردش ره آوردی

چه زهره دارد و یارا که خواب آرد حشر ما را که امشب می نماید عشق بر عشاق پامردی

زنان در تعزیت شب ها نمی خسبند از نوحه تو مرد عاشقی آخر زبون خواب چون گردی

دلا می گرد چون بیدق به گرد خانه آن شه بترس از مات و از قایم چو نطع عشق گستردی

مرا هم خواب می باید ولیکن خواب می ناید که بیرون شد مزاج من هم از گرمی هم از سردی

 

2523

دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی به ساقی گو که زود آخر هم از اول قدح دردی

بیا ای ساقی لب گز تو خامان را بدان می پز زهی بستان و باغ و رز کز آن انگور افشردی

نشان بدهم که کس ندهد نشان این است ای خوش قد که آن شب بردیم بیخود بدان مه روم بسپردی

تو عقلا یاد می داری که شاه عقلم از یاری چو داد آن باده ناری به اول دم فرومردی

دو طشت آورد آن دلبر یکی ز آتش یکی پرزر چو زر گیری بود آذر ور آتش برزنی بردی

ببین ساقی سرکش را بکش آن آتش خوش را چه دانی قدر آتش را که آن جا کودک خردی

ز آتش شاد برخیزی ز شمس الدین تبریزی ور اندر زر تو بگریزی مثال زر بیفسردی

 

2524

اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی به تبریز آمدی این دم بیابان را بپیمودی

بپر ای دل که پر داری برو آن جا که بیماری نماندی هیچ بیماری گر او رخسار بنمودی

چه کردی آن دل مسکین اگر چون تن گران بودی اگر پرش ببخشیدی بر او دلبر ببخشودی

دریغا قالبم را هم ز بخشش نیم پر بودی که بر تبریزیان در ره دواسپه او برافزودی

مبارک بادشان این ره به توفیق و امان الله به هر شهری و هر جایی به هر دشتی و هر رودی

دلم همراه ایشان شد که شبشان پاسبان باشد اگر پیدا بدی پاسش یکی همراه نغنودی

بپرید ای شهان آن سو که یابید آنچ قسمت شد نحاسی را ز اکسیری ایازی را ز محمودی

روید ای عاشقان حق به اقبال ابد ملحق روان باشید همچون مه به سوی برج مسعودی

به برج عاشقان شه میان صادقان ره که از سردان و مردودان شود جوینده مردودی

بپر ای دل به پنهانی به پر و بال روحانی گرت طالب نبودی شه چنین پرهات نگشودی

در احسان سابق است آن شه به وعده صادق است آن شه اگر نه خالق است آن شه تو را از خلق نربودی

برون از نور و دود است او که افروزید این آتش از این آتش خرد نوری از این آذر هوا دودی

دلا اندر چه وسواسی که دود از نور نشناسی بسوز از عشق نور او درون نار چون عودی

نه از اولاد نمرودی که بسته آتش و دودی چو فرزند خلیلی تو مترس از دود نمرودی

در آتش باش جان من یکی چندی چو نرم آهن که گر آتش نبودی خود رخ آیینه که زدودی

چه آسان می شود مشکل به نور پاک اهل دل چنانک آهن شود مومی ز کف شمع داوودی

ز شمس الدین شناس ای دل چو بر تو حل شود مشکل تجلی بهر موسی دان به جودی که رسد جودی

 

2525

اگر گل های رخسارش از آن گلشن بخندیدی بهار جان شدی تازه نهال تن بخندیدی

وگر آن جان جان جان به تن ها روی بنمودی تنم از لطف جان گشتی و جان من بخندیدی

ور آن نور دو صد فردوس گفتی هی قنق گلدم شدی این خانه فردوسی چو گل مسکن بخندیدی

وگر آن ناطق کلی زبان نطق بگشادی تن مرده شدی گویا دل الکن بخندیدی

گر آن معشوق معشوقان بدیدستی به مکر و فن روان ها ذوفنون گشتی و هر یک فن بخندیدی

دریدی پرده ها از عشق و آشوبی درافتادی شدندی فاش مستوران گر او معلن بخندیدی

گر آن سلطان خوبی از گریبان سر برآوردی همه دراعه های حسن تا دامن بخندیدی

ور آن ماه دو صد گردون به ناگه خرمنی کردی طرب چون خوشه ها کردی و چون خرمن بخندیدی

ور او یک لطف بنمودی گشادی چشم جان ها را خشونت ها گرفتی لطف و هر اخشن بخندیدی

شهنشاه شهنشاهان و قانان چون عطا دادی به مسکینی شدی او گنج و بر مخزن بخندیدی

از آن می های لعل او ز پرده غیب رو دادی حسن مستک شدی بی می و بر احسن بخندیدی

ور آن لعل لبان او گهرها دادی از حکمت شدی مرمر مثال لعل و بر معدن بخندیدی

ور آن قهار عاشق کش به مهر آمیزشی کردی که خارا بدادی شیر و تا آهن بخندیدی

وگر زالی از آن رستم بیابیدی نظر یک دم به حق بر رستم دستان صف اشکن بخندیدی

در آن روزی که آن شیر وغا مردی کند پیدا نه بر شیران مست آن روز مرد و زن بخندیدی

پیاپی ساقی دولت روان کردی می خلت که تا ساغر شدی سرمست وز می دن بخندیدی

هر آن جانی که دست شمس تبریزی ببوسیدی حیاتش جاودان گشتی و بر مردن بخندیدی

بدیدی زود امن او ز مردی جنگ می جستی کراهت داشتی بر امن و بر مومن بخندیدی

 

2526

نکو بنگر به روی من نه آنم من که هر باری ببین دریای شیرینی ببین موج گهر باری

کی بگریزد ز دست حق کی پرهیزد ز شست حق قیامت کو که تا بیند به نقد این شور و شر باری

یکی دستش چو قبض آمد یکی دستش چو بسط آمد نداری زین دو بیرون شو گه باش و سفر باری

چو عیسی گر شکر خندی شکرخنده ببین از وی چو موسی گر کمر بندی بر آن کوه کمر باری

شدی دربان هر دونی به زیر بام گردونی به کوی یار ما دررو که بینی بام و در باری

به شاخ گل همی گفتم چه می رقصی در این گلخن درآ در باغ جان بنگر شکوفه و شاخ تر باری

عطارد را همی گفتم به فضل و فن شدی غره قلم بشکن بیا بشنو پیام نیشکر باری

به گوش زهره می گفتم که گوشت گرم شد از می سر اندر بزم سلطان کن ببین سودای سر باری

چو سوسن صد زبان داری زبان درکش از این زاری ز غنچه بسته لب بشنو ز خاموشان خبر باری

 

2527

بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری زهی صورت بدان صورت نمی مانی که هر باری

بسوزد دل اگر گویم همان دلدار پیشینی بسوزد جان اگر گویم همان جانی که هر باری

فلک هم خرقه ازرق بدرد زود تا دامن اگر تو آستین زان سان برافشانی که هر باری

زهی خلوت زهی شاهی مسلم گشت آگاهی اگر زان سان من و ما را برون رانی که هر باری

بنال ای بلبل بیخود که سوز دیگر آوردی بدان دم نامه گل را نمی خوانی که هر باری

 

2528

مروت نیست در سرها که اندازند دستاری کجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشک بازاری

رها کن گرگ خونی را که رو نارد بدان صیدی رها کن صرفه جویی را که برناید بدین کاری

چه باشد زر چه باشد جان چه باشد گوهر و مرجان چو نبود خرج سودایی فدای خوبی یاری

ز بخل ار طوق زر دارم مرا غلی بود غلی وگر خلخال زر دارم مرا خاری بود خاری

برو ای شاخ بی میوه تهی می گرد چون چرخی شدستی پاسبان زر هلا می پیچ چون ماری

تو زر سرخ می گویش که او زرد است و رنجوری تو خواجه شهر می خوانش که او را نیست شلواری

چرا از بهر همدردان نبازم سیم چون مردان چرا چون شربت شافی نباشم نوش بیماری

نتانم بد کم از چنگی حریف هر دل تنگی غذای گوش ها گشته به هر زخمی و هر تاری

نتانم بد کم از باده ز ینبوع طرب زاده صلای عیش می گوید به هر مخمور و خماری

کرم آموز تو یارا ز سنگ مرمر و خارا که می جوشد ز هر عرقش عطابخشی و ایثاری

چگونه میر و سرهنگی که ننگ صخره و سنگی چگونه شیر حق باشد اسیر نفس سگساری

خمش کردم که رب دین نهان ها را کند تعیین نماید شاخ زشتش را وگر چه هست ستاری

 

2529

ایا نزدیک جان و دل چنین دوری روا داری به جانی کز وصالت زاد مهجوری روا داری

گرفتم دانه تلخم نشاید کشت و خوردن را تو با آن لطف شیرین کار این شوری روا داری

تو آن نوری که دوزخ را به آب خود بمیرانی مرا در دل چنین سوزی و محروری روا داری

اگر در جنت وصلت چو آدم گندمی خوردم مرا بی حله وصلت بدین عوری روا داری

مرا در معرکه هجران میان خون و زخم جان مثال لشکر خوارزم با غوری روا داری

مرا گفتی تو مغفوری قبول قبله نوری چنین تعذیب بعد از عفو و مغفوری روا داری

مها چشمی که او روزی بدید آن چشم پرنورت به زخم چشم بدخواهان در او کوری روا داری

جهان عشق را اکنون سلیمان بن داوودی معاذالله که آزار یکی موری روا داری

تو آن شمسی که نور تو محیط نورها گشته ست سوی تبریز واگردی و مستوری روا داری

 

2530

دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری که امشب می نویسد زی نویسد باز فردا ری

قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیر آن قلم گوید که تسلیمم تو دانی من کیم باری

گهی رویش سیه دارد گهی در موی خود مالد گه او را سرنگون دارد گهی سازد بدو کاری

به یک رقعه جهانی را قلم بکشد کند بی سر به یک رقعه قرانی را رهاند از بلا آری

کر و فر قلم باشد به قدر حرمت کاتب اگر در دست سلطانی اگر در کف سالاری

سرش را می شکافد او برای آنچ او داند که جالینوس به داند صلاح حال بیماری

نیارد آن قلم گفتن به عقل خویش تحسینی نداند آن قلم کردن به طبع خویش انکاری

اگر او را قلم خوانم و اگر او را علم خوانم در او هوش است و بی هوشی زهی بی هوش هشیاری

نگنجد در خرد وصفش که او را جمع ضدین است چه بی ترکیب ترکیبی عجب مجبور مختاری

 

2531

چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری چو آهوی منی ای جان ز شیر نر چه غم داری

چو مه روی تو من باشم ز سال و مه چه اندیشی چو شور و شوق من هستت ز شور و شر چه غم داری

چو کان نیشکر گشتی ترش رو از چه می باشی براق عشق رامت شد ز مرگ خر چه غم داری

چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد می آری چو بر بام فلک رفتی ز خشک و تر چه غم داری

خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی رسن بازی من دیدی از این چنبر چه غم داری

بر این صورت چه می چفسی ز بی معنی چه می ترسی چو گوهر در بغل داری ز بی گوهر چه غم داری

ایا یوسف ز دست تو کی بگریزد ز شست تو همه مصرند مست تو ز کور و کر چه غم داری

چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه غم داری

گرفتی باغ و برها را همی خور آن شکرها را اگر بستند درها را ز بند در چه غم داری

چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدی چو کر و فر خود دیدی ز هر بی فر چه غم داری

ایا ای جان جان جان پناه جان مهمانان ایا سلطان سلطانان تو از سنجر چه غم داری

خمش کن همچو ماهی تو در آن دریای خوش دررو چو اندر قعر دریایی تو از آذر چه غم داری

 

2532

کی افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره داری نگفتم با کسی منشین که باشد از طرب عاری

یکی پرزهر افسونی فروخواند به گوش تو ز صحن سینه پرغم دهد پیغام بیماری

چو دیدی آن ترش رو را مخلل کرده ابرو را از او بگریز و بشناسش چرا موقوف گفتاری

چه حاجت آب دریا را چشش چون رنگ او دیدی که پرزهرت کند آبش اگر چه نوش منقاری

لطیفان و ظریفانی که بودستند در عالم رمیده و بدگمان بودند همچون کبک کهساری

گر استفراغ می خواهی از آن طزغوی گندیده مفرح بدهمت لیکن مکن دیگر وحل خواری

الا یا صاحب الدار ادر کاسا من النار فدفینی و صفینی و صفو عینک الجاری

فطفینا و عزینا فان عدنا فجازینا فانا مسنا ضر فلا ترضی باضراری

ادر کاسا عهدناه فانا ما جحدناه فعندی منه آثار و انی مدرک ثاری

ادر کاسا باجفانی فدا روحی و ریحانی و انت المحشر الثانی فاحیینا بمدرار

فاوقد لی مصابیحی و ناولنی مفاتیحی و غیرنی و سیرنی بجود کفک الساری

چو نامت پارسی گویم کند تازی مرا لابه چو تازی وصف تو گویم برآرد پارسی زاری

بگه امروز زنجیری دگر در گردنم کردی زهی طوق و زهی منصب که هست آن سلسله داری

چو زنجیری نهی بر سگ شود شاه همه شیران چو زنگی را دهی رنگی شود رومی و روم آری

الا یا صاحب الکاس و یا من قلبه قاسی اتبلینی بافلاسی و تعلینی باکثاری

لسان العرب و الترک هما فی کاسک المر فناول قهوه تغنی من اعساری و ایساری

مگر شاه عرب را من بدیدم دوش خواب اندر چه جای خواب می بینم جمالش را به بیداری

 

2533

برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری کبوترهای دل ها را تویی شاهین اشکاری

بود جان های پابسته شوند از بند تن رسته بود دل های افسرده ز حر تو شود جاری

بسی اشکوفه و دل ها که بنهادند در گل ها همی پایند یاران را به دعوتشان بکن یاری

به کوری دی و بهمن بهاری کن بر این گلشن درآور باغ مزمن را به پرواز و به طیاری

ز بالا الصلایی زن که خندان است این گلشن بخندان خار محزون را که تو ساقی اقطاری

دلی دارم پر از آتش بزن بر وی تو آبی خوش نه ز آب چشمه جیحون از آن آبی که تو داری

به خاک پای تو امشب مبند از پرسش من لب بیا ای خوب خوش مذهب بکن با روح سیاری

چو امشب خواب من بستی مبند آخر ره مستی که سلطان قوی دستی و هش بخشی و هشیاری

چرا بستی تو خواب من برای نیکویی کردن ازیرا گنج پنهانی و اندر قصد اظهاری

زهی بی خوابی شیرین بهیتر از گل و نسرین فزون از شهد و از شکر به شیرینی خوش خواری

به جان پاکت ای ساقی که امشب ترک کن عاقی که جان از سوز مشتاقی ندارد هیچ صباری

بیا تا روز بر روزن بگردیم ای حریف من ازیرا مرد خواب افکن درآمد شب به کراری

بر این گردش حسد آرد دوار چرخ گردونی که این مغز است و آن قشر است و این نور است و آن ناری

چه کوتاه است پیش من شب و روز اندر این مستی ز روز و شب رهیدم من بدین مستی و خماری

حریف من شو ای سلطان به رغم دیده شیطان که تا بینی رخ خوبان سر آن شاهدان خاری

مرا امشب شهنشاهی لطیف و خوب و دلخواهی برآورده ست از چاهی رهانیده ز بیماری

به گرد بام می گردم که جام حارسان خوردم تو هم می گرد گرد من گرت عزم است میخواری

چو با مستان او گردی اگر مسی تو زر گردی وگر پایی تو سر گردی وگر گنگی شوی قاری

در این دل موج ها دارم سر غواص می خارم ولی کو دامن فهمی سزاوار گهرباری

دهان بستم خمش کردم اگر چه پرغم و دردم خدایا صبرم افزون کن در این آتش به ستاری

 

2534

مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری اگر مه را جفا گویم بجنبان سر بگو آری

مرا بر تخت خود بنشان دوزانو پیش من بنشین مرا سلطان کن و می دو به پیشم چون سلحداری

شها شیری تو من روبه تو من شو یک زمان من تو چو روبه شیرگیر آید جهان گوید خوش اشکاری

چنان نادر خداوندی ز نادر خسروی آید که بخشد تاج و تخت خود مگر چون تو کلهداری

ز بس احسان که فرمودی چنانم آرزو آمد که موسی چون سخن بشنود در می خواست دیداری

یکی کف خاک بستان شد یکی کف خاک بستانبان که زنده می شود زین لطف هر خاکی و مرداری

تو خود بی تخت سلطانی و بی خاتم سلیمانی تو ماهی وین فلک پیشت یکی طشت نگوساری

کی باشد عقل کل پیشت یکی طفلی نوآموزی چه دارد با کمال تو بجز ریشی و دستاری

گلیم موسی و هارون به از مال و زر قارون چرا شاید که بفروشی تو دیداری به دیناری

مرا باری بحمدالله چه قرص مه چه برگ که ز مستی خود نمی دانم یکی جو را ز قنطاری

سر عالم نمی دارم بیار آن جام خمارم ز هست خویش بیزارم چه باشد هست من باری

سگ کهفی که مجنون شد ز شیر شرزه افزون شد خمش کردم که سرمستم نباید بسکلد تاری

بهل ای دل چو بینایی سخن گویی و رعنایی هلا بگذار تا یابی از این اطلس کلهواری

 

2535

هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری نماند مر ورا ناله نباشد مر ورا زاری

نباشد خامشی او را از آن کان درد ساکن شد چو طاقت طاق شد او را خموش است او ز ناچاری

زمان رقت و رحمت بنالید از برای او شما یاران دلدارید گرییدش ز دلداری

ازیرا ناله یاران بود تسکین بیماران نگنجد در چنین حالت بجز ناله شما یاری

بود کاین ناله ها درهم شود آن درد را مرهم درآرد آن پری رو را ز رحمت در کم آزاری

به ناگاهان فرود آید بگوید هی قنق گلدم شود خرگاه مسکینان طربگاه شکرباری

خمار هجر برخیزد امیر بزم بنشیند قدح گردان کند در حین به قانون های خماری

همه اجزای عشاقان شود رقصان سوی کیوان هوا را زیر پا آرد شکافد کره ناری

به سوی آسمان جان خرامان گشته آن مستان همه ره جوی از باده مثال دجله ها جاری

زهی کوچ و زهی رحلت زهی بخت و زهی دولت من این را بی خبر گفتم حریفا تو خبر داری

زره کاسد شود آن جا سلح بی قیمتی گردد سیاست های شاه ما چو درهم سوخت غداری

چو خوف از خوف او گم شد خجل شد امن از امنش به پیش شمع علم او فضیحت گشته طراری

فضیحت شد کژی لیکن به زودی دامن لطفش بر او هم رحمتی کرد و بپوشیدش به ستاری

که تا الطاف مخدومی شمس الحق تبریزی ببیند دیده دشمن نماند کفر و انکاری

همه اضداد از لطفش بپوشد خلعتی دیگر ز خجلت جمله محو آمد چو گیرد لطف بسیاری

دگربار از میان محو عجب نومستیی یابند برویند از میان نفی چون کز خار گلزاری

پس آنگه دیده بگشایند جمال عشق را بینند همه حکم و همه علم و همه حلم است و غفاری

 

2536

مثال باز رنجورم زمین بر من ز بیماری نه با اهل زمین جنسم نه امکان است طیاری

چو دست شاه یاد آید فتد آتش به جان من نه پر دارم که بگریزم نه بالم می کند یاری

الا ای باز مسکین تو میان جغدها چونی نفاقی کردیی گر عشق رو بستی به ستاری

ولیکن عشق کی پنهان شود با شعله سینه خصوصا از دو دیده سیل همچون چشمه جاری

بس استت عزت و دوران ز ذوق عشق پرلذت کجا پیدا شود با عشق یا تلخی و یا خواری

اگر چه تو نداری هیچ مانند الف عشقت به صدر حرف ها دارد چرا زان رو که آن داری

حلاوت های جاویدان درون جان عشاق است ز بهر چشم زخم است این نفیر و این همه زاری

تن عاشق چو رنجوران فتاده زار بر خاکی نیابد گرد ایشان را به معنی مه به سیاری

مغفل وار پنداری تو عاشق را ولیکن او به هر دم پرده می سوزد ز آتش های هشیاری

لباس خویش می درد قبای جسم می سوزد که تا وقت کنار دوست باشد از همه عاری

به غیر دوست هر چش هست طراران همی دزدند به معنی کرده او زین فعل بر طرار طراری

که تا خلوت کند ز ایشان کند مشغول ایشان را بگیرد خانه تجرید و خلوت را به عیاری

ندانی سر این را تو که علم و عقل تو پرده است برون غار و تو شادان که خود در عین آن غاری

بدرد زهره جانت اگر ناگاه بینی تو که از اصحاب کهف دل چگونه دور و اغیاری

ز یک حرفی ز رمز دل نبردی بوی اندر عمر اگر چه حافظ اهلی و استادی تو ای قاری

چه دورت داشتند ایشان که قطب کارها گشتی و از این اشغال بی کاران نداری تاب بی کاری

تو را دم دم همی آرند کاری نو به هر لحظه که تا نبود فراغت هیچ بر قانون مکاری

گهی سودای استادی گهی شهوت درافتادی گهی پشت سپه باشی گهی دربند سالاری

دمار و ویل بر جانت اگر مخدوم شمس الدین ز تبریزت نفرماید زکات جان خود یاری

 

2537

مگر دانید با دلبر به حق صحبت و یاری هر آنچ دوش می گفتم ز بی خویشی و بیماری

وگر ناگه قضاء الله از این ها بشنود آن مه خود او داند که سودایی چه گوید در شب تاری

چو نبود عقل در خانه پریشان باشد افسانه گهی زیر و گهی بالا گهی جنگ و گهی زاری

اگر شور مرا یزدان کند توزیع بر عالم نبینی هیچ یک عاقل شوند از عقل ها عاری

مگر ای عقل تو بر من همه وسواس می ریزی مگر ای ابر تو بر من شراب شور می باری

مسلمانان مسلمانان شما دل ها نگهدارید مگردا کس به گرد من نه نظاره نه دلداری

 

2538

حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری جمال خویش بنمایی که سبحان الذی اسری

شراب عشق می جوشی از آن سوتر ز بی هوشی هزاران عقل بربایی که سبحان الذی اسری

نهی بر فرق جان تاجی بری دل را به معراجی ز دو کونش برافزایی که سبحان الذی اسری

بپرد دل بیابان ها شود پیش از همه جان ها به ناگاهش تو پیش آیی که سبحان الذی اسری

هر آن کس را که برداری به اجلالش فرود آری در آن بستان بی جایی که سبحان الذی اسری

دلم هر لحظه می پرد لباس صبر می درد از آن شادی که با مایی که سبحان الذی اسری

ز هر شش سوی بگریزم در آن حضرت درآویزم که بس دلبند و زیبایی که سبحان الذی اسری

حیاتی داد جان ها را به رقص آورده دل ها را عدم را کرده سودایی که سبحان الذی اسری

گریزان شو به علیین دلا یعنی صلاح الدین چو تو بی دست و بی پایی که سبحان الذی اسری

 

2539

یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی چه باشد گر به سوی ما کند هر روز پروازی

دراندازد به جان عاقلان بی خبر سوزی بسازد بهر مشتاقان به رسم مطربان سازی

کند هنبازی طوطی صبا را از برای شه که او را نیست در پاکی و بیناییش هنبازی

بجوشد بار دیگر از جمالش شادی تازه درآید بار دیگر از وصالش در فلک تازی

به ناگاهان نماید روی آن پشت و پناه من ببینی عقل ترسان را به پای عشق سربازی

همه عاشق شوندش زار هم بی دین و هم بادین همه صادق شوند او را نماند هیچ طنازی

شود گوش طبیعت هم ز سر غیب ها واقف شود دیده فروبسته ز خاک پای او بازی

شود بازار مه رویان از آن مه رو فروبسته شود دروازه عشرت از آن می روی در بازی

شود شب های تاریک فراق آن صنم روشن بگوید وصل خوش نکته به گوش هجر یک رازی

که رسم و قاعده غم ها ز جان خلق بردارند رسیده عمر ما آخر نهد از عیش آغازی

درون بحر بی پایان مرگ و نیستی جان ها بود ایمن چو بر دریا بود مرغاب یا قازی

به غیر ناطقه غیرت نبودت هیچ بدگویی نبودستت بجز هم مشک زلفین تو غمازی

که از عشقت بسی جان ها چو چوب خشک می سوزد ز غیرت گشته با خلقان یکی بدگو و همازی

الا ای آنک یک پرتو از آن رخسار بنمایی خنک گردد همه دل ها نماند حسرت و آزی

الا ای کان ربانی شمس الدین تبریزی رخ همچون زرم دارد برای وصل تو گازی

 

2540

چو شیر و انگبین جانا چه باشد گر درآمیزی عسل از شیر نگریزد تو هم باید که نگریزی

اگر نالایقم جانا شوم لایق به فر تو وگر ناچیز و معدومم بیابم از تو من چیزی

یکی قطره شود گوهر چو یابد او علف از تو که قافی شود ذره چو دربندی و بستیزی

همه خاکیم روینده ز آب ذکر و باد دم گلی که خندد و گرید کز او فکری بینگیزی

گلستانی کنش خندان و فرمانی به دستش ده که ای گلشن شدی ایمن ز آفت های پاییزی

گهی در صورت آبی بیایی جان دهی گل را گهی در صورت بادی به هر شاخی درآویزی

درختی بیخ او بالا نگونه شاخه های او به عکس آن درختانی که سعدی اند و شونیزی

گهی گویی به گوش دل که در دوغ من افتادی منم جان همه عالم تو چون از جان بپرهیزی

گهی زانوت بربندم چو اشتر تا فروخسپی گهی زانوت بگشایم که تا از جای برخیزی

منال ای اشتر و خامش به من بنگر به چشم هش که تمییز نوت بخشم اگر چه کان تمییزی

تویی شمع و منم آتش چو افتم در دماغت خوش یکی نیمه فروسوزی یکی نیمه فروریزی

به هر سوزی چو پروانه مشو قانع بسوزان سر به پیش شمع چون لافی این سودای دهلیزی

اگر داری سر مستان کله بگذار و سر بستان کله دارند و سرها نی کلهداران پالیزی

سر آن ها راست که با او درآوردند سر با سر کم از خاری که زد با گل ز چالاکی و سرتیزی

تو هر چیزی که می جویی مجویش جز ز کان او که از زر هم زری یابند و از ارزیز ارزیزی

خمش کن قصه عمری به روزی کی توان گفتن کجا آید ز یک خشتک گریبانی و تیریزی

 

2541

الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی الا ای کان کان کان چو با مایی چه می ترسی

ز لا و لم مسلم شو به هر سو کت کشم می رو به قدوست کشم آخر که خانه زاده قدسی

چه در بحث اصولی تو چه دربند فصولی تو چه جنس و نوع می جویی کز این نوعی و زین جنسی

اگر دامان جان گیری به ترک این و آن گیری که از جمله مبرایی نه از جنی نه از انسی

 

2542

بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی بزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغا پوسی

گر این جایی گر آن جایی وگر آیی وگر نایی همه قندی و حلوایی زهی حلوا اغا پوسی

ملامت نشنوم هرگز نگردم در طلب عاجز نباشد عشق بازیچه بیا حقا اغا پوسی

اگر در خاک بنهندم تویی دلدار و دلبندم وگر بر چرخ آرندم از آن بالا اغا پوسی

اگر بالای که باشم چو رهبان عشق تو جویم وگر در قعر دریاام در آن دریا اغا پوسی

ز تاب روی تو ماها ز احسان های تو شاها شده زندان مرا صحرا در آن صحرا اغا پوسی

چو مست دیدن اویم دو دست از شرم واشویم بگیرم در رهش گویم که ای مولا اغا پوسی

دلارام خوش روشن ستیزه می کند با من بیار ای اشک و بر وی زن بگو ایلا اغا پوسی

تو را هر جان همی جوید که تا پای تو را بوسد ندارد زهره تا گوید بیا این جا اغا پوسی

وگر از بنده سیرابی بگیری خشم و دیر آیی بماند بی کس و تنها تو را تنها اغا پوسی

بیا ای باغ و ای گلشن بیا ای سرو و ای سوسن برای کوری دشمن بگو ما را اغا پوسی

بیا پهلوی من بنشین به رسم و عادت پیشین بجنبان آن لب شیرین که مولانا اغا پوسی

منم نادان تویی دانا تو باقی را بگو جانا به گویایی افیغومی به ناگویا اغا پوسی

 

2543

بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی بیا بر قلب رندان زن که صاحب قرن ایامی

برآور دودها از دل بجز در خون مکن منزل فلک را از فلک بگسل که جان آتش اندامی

در آن دریا که خون است آن ز خشک و تر برون است آن بیا بنما که چون است آن که حوت موج آشامی

اشارت کن بدان سرده که رندانند اندر ده سبک رطل گران درده که تو ساقی آن جامی

قدح در کار شیران کن ز زرشان چشم سیران کن به جامی عقل ویران کن که عقل آن جا بود خامی

بسوز از حسن ای خاقان تو نام و ننگ مشتاقان که سرد آید ز عشاقان حذر کردن ز بدنامی

بدیدم عقل کل را من نهاده ذبح بر گردن بگفتم پیش این پرفن چو اسماعیل چون رامی

بگفت از عشق شمس الدین که تبریز است از او چون چین چو مه رویان نوآیین به گرد مجلس سامی

 

2544

شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی بسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی

چو اشتر را ندید از غم بخفت اندر کنار ره دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی

در آخر چون درآمد شب بجست از خواب و دل پرغم برآمد گوی مه تابان ز روی چرخ چوگانی

به نور مه بدید اشتر میان راه استاده ز شادی آمدش گریه به سان ابر نیسانی

رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحت که هم خوبی و نیکویی و هم زیبا و تابانی

خداوندا در این منزل برافروز از کرم نوری که تا گم کرده خود را بیابد عقل انسانی

شب قدر است در جانب چرا قدرش نمی دانی تو را می شورد او هر دم چرا او را نشورانی

تو را دیوانه کرده ست او قرار جانت برده ست او غم جان تو خورده ست او چرا در جانش ننشانی

چو او آب است و تو جویی چرا خود را نمی جویی چو او مشک است و تو بویی چرا خود را نیفشانی

 

2545

مگر مستی نمی دانی که چون زنجیر جنبانی ز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی

مگر نشنیده ای دستان ز بی خویشان و سرمستان وگر نشنیده ای بستان به جان تو که بستانی

تو دانی من نمی دانم که چیست این بانگ از جانم وزین آواز حیرانم زهی پرذوق حیرانی

صلا مستان و بی خویشان صلا ای عیش اندیشان صلا ای آنک می دانی که تو خود عین ایشانی

 

2546

سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی بدین حالم که می بینی وزان نالم که می دانی

ورای کفر و ایمانی و مرکب تند می رانی چه بس بی باک سلطانی همین می کن که تو آنی

یکی بازآ به ما بگذر به بیشه جان ها بنگر درختان بین ز خون تر به شکل شاخ مرجانی

شنودی تو که یک خامی ز مردان می برد نامی نمی ترسد که خودکامی نهد داغش به پیشانی

مشو تو منکر پاکان بترس از زخم بی باکان که صبر جان غمناکان تو را فانی کند فانی

تو باخویشی به بی خویشان مپیچ ای خصم درویشان مزن تو پنجه با ایشان به دستانی که نتوانی

که شمس الدین تبریزی به جان بخشی و خون ریزی ز آتش برکند تیزی به قدرت های ربانی

 

2547

شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانی در این مستی اگر جرمی کنم تا رو نگردانی

زهی پیدای ناپیدا پناه امشب و فردا زهی جانم ز تو شیدا زهی حال پریشانی

ز زلف جعد چون سلسل بشد این حال من مشکل میان موج خون دل مرا تا چند بنشانی

چو آرم پیش تو زاری بهانه نو برون آری زهی شنگی و طراری زهی شوخی و پیشانی

زبان داری تو چون سوسن نمایی آب را روغن چرا بیگانه ای با من چو تو از عین خویشانی

زهی مجلس زهی ساقی زهی مستان زهی باده زهی عشاق دل داده زهی معشوق روحانی

شراب عشق تو آنگه جهان حسن بر جاگه جمال روی تو آنگه کند جان کسی جانی

بکرده روح را حق بین خداوندی شمس الدین ز تبریز نکوآیین به قدرت های ربانی

 

2548

تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی ولی چون کعبه برپرد کجا ماند مسلمانی

تو سلطانی و جانداری تو هم آنی و آن داری مشوران مرغ جان ها را که ایشان را سلیمانی

فلک ایمن ز هر غوغا زمین پرغارت و یغما ولیکن از فلک دارد زمین جمع و پریشانی

زمین مانند تن آمد فلک چون عقل و جان آمد تن ار فربه وگر لاغر ز جان باشد همی دانی

چو تن را عقل بگذارد پریشانی کند این تن بگوید تن که معذورم تو رفتی که نگهبانی

عنایت های تو جان را چو عقل عقل ما آمد چو تو از عقل برگردی چه دارد عقل عقلانی

شود یوسف یکی گرگی شود موسی چو فرعونی چو بیرون شد رکاب تو سرآخر گشت پالانی

چو ما دستیم و تو کانی بیاور هر چه می آری چو ما خاکیم و تو آبی برویان هر چه رویانی

تو جویایی و ناجویا چو مقناطیس ای مولا تو گویایی و ناگویا چو اسطرلاب و میزانی

 

2549

چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی صلا ای کهنه اسلامان به مهمانی به مهمانی

دل ایمان ز تو شادان زهی استاد استادان تو خود اسلام اسلامی تو خود ایمان ایمانی

بصیرت را بصیرت تو حقیقت را حقیقت تو تو نور نور اسراری تو روح روح را جانی

اگر امداد لطف تو نباشد در جهان تابان درافتد سقف این گردون بیارد رو به ویرانی

چو بردابرد جاه تو ورای هر دو کون آمد زهی سرگشتگی جان ها زهی تشکیک و حیرانی

همی جویم به دو عالم مثالی تا تو را گویم نمی یابم خداوندا نمی گویی که را مانی

ز درمان ها بری گشتم نخواهم درد را درمان بمیرم در وفای تو که تو درمان درمانی

الا ای جان خون ریزم همی پر سوی تبریزم همی گو نام شمس الدین اگر جایی تو درمانی

صفاتت ای مه روشن عجایب خاصیت دارد که او مر ابر گریان را دراندازد به خندانی

ایا دولت چو بگریزی و زین بی دل بپرهیزی ز لطف شاه پابرجا به دست آیی به آسانی

 

2550

یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی دل عشاق چون آتش تن عشاق کانونی

بیا بخرام و دامن کش در آن دود و در آن آتش که می سوزد در آن جا خوش به هر اطراف ذاالنونی

چو شمعی برفروزی تو ایا اقبال و روزی تو چو چونی را بسوزی تو درآید جان بی چونی

نیاید جز ز مه رویی طواف برج ها کردن که مادون را رها کردن نباشد کار هر دونی

برو تو دست اندازان به سوی شاه چون باران ببینی بحر را تازان در آن بحر پر از خونی

چه لاله است و گل و ریحان از آن خون رسته در بستان ببینی و بشوید جان دو دست خود به صابونی

چو دررفتی در آن مخزن منزه از در و روزن چو عیسی سوزنت گردد حجب چون گنج قارونی

ببینی شاه قدوسی بیابی بی دهن بوسی ز سر خضر چون موسی شوی در فقر هارونی

چو آبی ساکن و خفته و چون موجی برآشفته به بحر کم زنان رفته شده اندر کم افزونی

چو اندر شه نظر کردی ز مستی آن چنان گردی که گویی تو مگر خوردی هزاران رطل افیونی

چو دیدی شمس تبریزی ز جان کردی شکرریزی در آن دم هر دو جا باشی درون مصر و بیرونی

 

2551

دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی چراغ افروز عشاقی تو یا خورشیدآیینی

چو نامت بشنود دل ها نگنجد در منازل ها شود حل جمله مشکل ها به نور لم یزل بینی

بگفتم آفتابا تو مرا همراه کن با تو که جمله دردها را تو شفا گشتی و تسکینی

بگفتا جان ربایم من قدم بر عرش سایم من به آب و گل کم آیم من مگر در وقت و هر حینی

چو تو از خویش آگاهی ندانی کرد همراهی که آن معراج اللهی نیابد جز که مسکینی

تو مسکینی در این ظاهر درونت نفس بس قاهر یکی سالوسک کافر که رهزن گشت و ره شینی

مکن پوشیده از پیری چنین مو در چنین شیری یکی پیری که علم غیب زیر او است بالینی

طبیب عاشقان است او جهان را همچو جان است او گداز آهنان است او به آهن داده تلبینی

کند در حال گل را زر دهد در حال تن را سر از او انوار دین یابد روان و جان بی دینی

در آن دهلیز و ایوانش بیا بنگر تو برهانش شده هر مرده از جانش یکی ویسی و رامینی

ز شمس الدین تبریزی دلا این حرف می بیزی به امیدی که بازآید از آن خوش شاه شاهینی

 

2552

کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی که با صد رو طمع دارد ز روز عشق فردایی

طمع دارند و نبودشان که شاه جان کند ردشان ز آهن سازد او سدشان چو ذوالقرنین آسایی

دورویی با چنان رویی پلیدی در چنان جویی چه گنجد پیش صدیقان نفاقی کارفرمایی

که بیخ بیشه جان را همه رگ های شیران را بداند یک به یک آن را بدیده نورافزایی

بداند عاقبت ها را فرستد راتبت ها را ببخشد عافیت ها را به هر صدیق و یکتایی

براندازد نقابی را نماید آفتابی را دهد نوری خدایی را کند او تازه انشایی

اگر این شه دورو باشد نه آتش خلق و خو باشد برای جست و جو باشد ز فکر نفس کژپایی

دورویی او است بی کینه ازیرا او است آیینه ز عکس تو در آن سینه نماید کین و بدرایی

مزن پهلو به آن نوری که مانی تا ابد کوری تو با شیران مکن زوری که روباهی به سودایی

که با شیران مری کردن سگان را بشکند گردن نه مکری ماند و نی فن و نه دورویی نه صدتایی

 

2553

کجا شد عهد و پیمانی که می کردی نمی گویی کسی را کو به جان و دل تو را جوید نمی جویی

دل افکاری که روی خود به خون دیده می شوید چرا از وی نمی داری دو دست خود نمی شویی

مثال تیر مژگانت شدم من راست یک سانت چرا ای چشم بخت من تو با من کژ چو ابرویی

چه با لذت جفاکاری که می بکشی بدین زاری پس آنگه عاشق کشته تو را گوید چو خوش خویی

ز شیران جمله آهویان گریزان دیدم و پویان دلا جویای آن شیری خدا داند چه آهویی

دلا گر چه نزاری تو مقیم کوی یاری تو مرا بس شد ز جان و تن تو را مژده کز آن کویی

به پیش شاه خوش می دو گهی بالا و گه در گو از او ضربت ز تو خدمت که او چوگان و تو گویی

دلا جستیم سرتاسر ندیدم در تو جز دلبر مخوان ای دل مرا کافر اگر گویم که تو اویی

غلام بیخودی ز آنم که اندر بیخودی آنم چو بازآیم به سوی خود من این سویم تو آن سویی

خمش کن کز ملامت او بدان ماند که می گوید زبان تو نمی دانم که من ترکم تو هندویی

 

2554

اگر بی من خوشی یارا به صد دامم چه می بندی وگر ما را همی خواهی چرا تندی نمی خندی

کسی کو در شکرخانه شکر نوشد به پیمانه بدین سرکای نه ساله نداند کرد خرسندی

بخند ای دوست چون گلشن مبادا خاطر دشمن کند شادی و پندارد که دل زین بنده برکندی

چو رشک ماه و گل گشتی چو در دل ها طمع کشتی نباشد لایق از حسنت که برگردی ز پیوندی

خوشا آن حالت مستی که با ما عهد می بستی مرا مستانه می گفتی که ما را خویش و فرزندی

پیاپی باده می دادی به صد لطف و به صد شادی که گیر این جام بی خویشی که باخویشی و هشمندی

سلام علیک ای خواجه بهانه چیست این ساعت نه دریایی و دریادل نه ساقی و خداوندی

نه یاقوتی نه مرجانی نه آرام دل و جانی نه بستان و گلستانی نه کان شکر و قندی

خمش باشم بدان شرطی که بدهی می خموشانه من از گولی دهم پندت نه ز آنک قابل پندی

 

2555

چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری نباشد خاک ره ناطق ندارد سنگ هشیاری

چرا زهری دهد تلخی چرا خاری کند تیزی چرا خشمی کند تندی چرا باشد شبی تاری

در آن گلزار روی او عجب می ماندم روزی که خاری اندر این عالم کند در عهد او خاری

مگر حضرت نقابی بست از غیرت بر آن چهره که تا غیری نبیند آن برون ناید ز اغیاری

مگر خود دیده عالم غلیظ و درد و قلب آمد نمی تاند که دریابد ز لطف آن چهره ناری

دو چشم زشت رویان را لباس زشت می باید و کی شاید که درپوشد لباس زشت آن عاری

که از عریانی لطفش لباس لطف شرمنده که از شرم صفای او عرق ها می شود جاری

و او با این همه جسمی فروبرید و درپوشید برون زد لطف از چشمش ز هر سو شد به دیداری

فروپوشید لطف او نهانی کرده چشمش را که تا شد دیده ها محروم و کند از سیر و سیاری

ولیک آن نور ناپیدا همی فرمایدت هر دم شراب می که بفزاید ز بی هوشیت هشیاری

که خوبان به غایت را فراغت باشد از شیوه ولیکن عشقشان دارد هزاران مکر و عیاری

چنانک از شهوتی تو خوش به جسم و جان شهوانی نباشی زان طرب غافل اگر تو جان جان داری

درون خود طلب آن را نه پیش و پس نه بر گردون نمی بینی که اندر خواب تو در باغ و گلزاری

کدامین سوی می دانی کدامین سوی می بینی تو آن باغی که می بینی به خواب اندر به بیداری

چو دیده جان گشادی تو بدیدی ملک روحانی از آن جا طفل ره باشی چو رو زین سو به شه آری

کدامین شه نیارم گفت رمزی از صفات او ولیکن از مثالی تو بدانی گر خرد داری

خردهایی نمی خواهم که از دونی و طماعی سر و سرور نمی جوید همی جوید کلهداری

که بگذار و سر می جو کز آن سر سر به دست آید به سر بنشین به بزم سر ببین زان سر تو خماری

ز جامی کز صفای آن نماید غیب ها یک یک چه مه رویان نماید غیب اندر حجب و عماری

به روی هر مهی بینی تو داغی بس ظریف و کش نشان بندگی شه که فرد است او به دلداری

به نزد حسن انس و جن مخدومی شمس الدین زهی تبریز دریاوش که بر هر ابر در باری

 

2556

زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی ز هجران خداوندی شمس الدین تبریزی

ایا خورشید رخشنده متاب از امر او سر را که تاریک ابد گردی اگر با او تو بستیزی

ایا ای ابر گر تو یک نظر از نرگسش یابی به جای آب آب زندگانی و گهربیزی

اگر آتش شبی در خواب لطف و حلم او دیدی گلستان ها شدی آتش نکردی ذره ای تیزی

به هنگامی که هر جانی به جانی جفت می گردند بفرمودند گر جانی به جان او نیامیزی

که جان او چنان صاف و لطیف آمد که جان ها را ز روی شرم و لطف او فریضه گشت پرهیزی

هر آنچ از روح او آید به وهم روح ها ناید که خشتک کی تواند کرد اندر جامه تیریزی

کسی کاندر جهان از بوش انا لا غیر می گفته ست گر از جاهش ببردی بو ز حسرت کرده خون ریزی

بیا ای عقل کل با من که بردابرد او بینی ورای بحر روحانی بدان شرطی که نگریزی

از آن بحری گذشته ست او که دل ها دل از او یابند و جان ها جان از او گیرند و هر چیزی از او چیزی

اگر انکار خواهی کرد از عجزی است اندر تو چه داند قوت حیدر مزاج حیز از حیزی

علی الله خانه کعبه و فی الله بیت معمورا گهی که بشنوی تبریز از تعظیم برخیزی

ایا ای عقل و تمییزی که لاف دیدنش داری وآنگه باخودی بالله که بی الهام و تمییزی

 

2557

هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامی بشارت آیدش روزی ز وصل او به پیغامی

هر آن چشم سپیدی کو سیه کرده ست تن جامه سیاهش شد سپید آخر سپیدش شد سیه فامی

چو گریان بود آن یعقوب کنعان از پی یوسف بشارت آمدش ناگه از آن خوش روی خوش نامی

مثال نردبان باشد به نالیدن به عشق اندر چو او بر نردبان کوشد رسد ناگاه بر بامی

حریف عشق پیش آید چو بیند مر تو را بیخود کبابی از جگر در کف ز خون دل یکی جامی

که آب لطف آن دلبر گرفته قاف تا قاف است از آن است آتش هجران که تا پخته شود خامی

برای امتحان مرغ جان عاشق وحشی بلا چون ضربت دامی و زلف یار چون دامی

که تا زین دام و زین ضربت کشاکش یابد این وحشی نماند ناز و تندی او شود همراز و هم رامی

چنان چون میوه های خام از آن پخته شود شیرین که گاهش تاب خورشید است و گاهش طره شامی

ز رنج عام و لطف خاص حکمت ها شود پیدا که تا صافی شود دردی که تا خاصه شود عامی

گهی از خوف محرومی و هجران ابد سوزی گهی اندر امید وصل یکتا زفت انعامی

خصوصا درد این مسکین که عالم سوز طوفان است زهی تلخی و ناکامی که شیرین است از او کامی

به هر گامی اگر صد تیر آید از هوای او نگردم از هوای او نگردانم یکی گامی

منم در وام عشق شاه تا گردن بحمدالله مبارک صاحب وامی مبارک کردن وامی

زهی دریای لطف حق زهی خورشید ربانی به هر صد قرن نبود این چه جای سال و ایامی

ز مخدومی شمس الدین تبریزی بیابد جان خلاصه نور ایمانی صفای جان اسلامی

چه جای نور اسلام است که نورانی و روحانی شود واله اگر پیدا شود از دفترش لامی

 

2558

الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی تو خود از خانه آخر ز حال بنده می دانی

به حق اشک گرم من به حق روی زرد من به پیوندی که با تستم ورای طور انسانی

اگر عالم بود خندان مرا بی تو بود زندان بس است آخر بکن رحمی بر این محروم زندانی

اگر با جمله خویشانم چو تو دوری پریشانم مبادا ای خدا کس را بدین غایت پریشانی

بر آن پای گریزانت چه بربندم که نگریزی به جان بی وفا مانی چو یار ما گریزانی

ور از نه چرخ برتازی بسوزی هفت دریا را بدرم چرخ و دریا را به عشق و صبر و پیشانی

وگر چو آفتابی هم روی بر طارم چارم چو سایه در رکاب تو همی آیم به پنهانی

 

2559

الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی روان کن کشتی وصلت برای پیر کنعانی

یکی کشتی که این دریا ز نور او بگیرد چشم که از شعشاع آن کشتی بگردد بحر نورانی

نه زان نوری که آن باشد به جان چاکران لایق از آن نوری که آن باشد جمال و فر سلطانی

در آن بحر جلالت ها که آن کشتی همی گردد چو باشد عاشق او حق که باشد روح روحانی

چو آن کشتی نماید رخ برآید گرد آن دریا نماند صعبیی دیگر بگردد جمله آسانی

چه آسانی که از شادی ز عاشق هر سر مویی در آن دریا به رقص اندرشده غلطان و خندانی

نبیند خنده جان را مگر که دیده جان ها نماید خدها در جسم آب و خاک ارکانی

ز عریانی نشانی هاست بر درز لباس او ز چشم و گوش و فهم و وهم اگر خواهی تو برهانی

تو برهان را چه خواهی کرد که غرق عالم حسی برو می چر چو استوران در این مرعای شهوانی

مگر الطاف مخدومی خداوندی شمس دین رباید مر تو را چون باد از وسواس شیطانی

کز این جمله اشارت ها هم از کشتی هم از دریا مکن فهمی مگر در حق آن دریای ربانی

چو این را فهم کردی تو سجودی بر سوی تبریز که تا او را بیابد جان ز رحمت های یزدانی

 

2560

الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی هماره جان به تن آید تو سوی تن نمی آیی

بدم دامن کشان تا تو ز من دامن کشیدستی ز اشک خون همی ریزم در این دامن نمی آیی

زهی بی آبی جانم چو نیسانت نمی بارد زهی خرمن که سوی این سیه خرمن نمی آیی

چو دورم زان نظر کردن نظاره عالمی گشتم نظاره من بیا گر تو نظر کردن نمی آیی

الا ای دل پری خوانی نگویی آن پری را تو چرا خوابم ببردی گر به سحر و فن نمی آیی

الا ای طوق وصل او که در گردن همی زیبی چو قمری ناله می دارم که در گردن نمی آیی

دل تو همچو سنگ و من چو آهن ثابت اندر عشق ایا آهن ربا آخر سوی آهن نمی آیی

ز ما و من برست آن کس که تو رویی بدو آری چرا تو سوی این هجران صد چون من نمی آیی

فزایش از کجا باشد بهارا چون نمی باری سکونت از کجا آخر سوی مسکن نمی آیی

الا ای نور غایب بین در این دیده نمی تابی الا ای ناطقه کلی بدین الکن نمی آیی

چو ارزن خرد گشتستم ز بهر مرغ مژده آور الا ای مرغ مژده آور بدین ارزن نمی آیی

همه جان ها شده لرزان در این مکمن گه هجران برای امن این جان ها در این مکمن نمی آیی

زبان چون سوسن تازه به مدحت ای خوش آوازه الا گلزار ربانی بدین سوسن نمی آیی

الا ای باده شادان به عشق اندر چو استادان درونت خنب سرمستی چرا از دن نمی آیی

معاش خانه جانم اگر نه از قرص خورشید است چرا ای خانه بی خورشید تو روشن نمی آیی

اگر نه طالب اویی به خانه خانه خورشید چرا چون شکل شب دزدان به هر روزن نمی آیی

چو صحرای جمال او برای جان بود مومن چرا در خوف می باشی چرا مومن نمی آیی

تو بشکن جوز این تن را بکوب این مغز را درهم چرا اندر چراغ عشق چون روغن نمی آیی

تو آب و روغنی کردی به نورت ره کجا باشد مبر تو آب بی روغن که بی دشمن نمی آیی

چه نقد پاک می دانی تو خود را وین نمی بینی که اندر دست خود ماندی و در مخزن نمی آیی

ز عشق شمس تبریزی چو موسی گفته ام ارنی ز سوی طور تبریزی چرا چون لن نمی آیی

 

2561

مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی چو طوفان بر سرم بارد از این سودا ز بالایی

مسلمانان مسلمانان به هر روزی یکی شوری به کوی لولیان افتد از آن لولی سرنایی

مسلمانان مسلمانان ز جان پرسید کای سابق ورای طور اندیشه حریفان را چه می پایی

مسلمانان مسلمانان بشویید از دل من دست کز این اندیشه دادم دل به دست موج دریایی

مسلمانان مسلمانان خبر آن کارفرما را که سخت از کار رفتم من مرا کاری بفرمایی

مسلمانان مسلمانان امانت دست من گیرید که مستم ره نمی دانم بدان معشوق زیبایی

مسلمانان مسلمانان به کوی او سپاریدم بر آن خاکم بخسپانید زان خاک است بینایی

مسلمانان مسلمانان زبان پارسی گویم که نبود شرط در جمعی شکر خوردن به تنهایی

بیا ای شمس تبریزی که بر دست این سخن بیزی به غیر تو نمی باید تویی آنک همی بایی

 

2562

یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی ببین تو چاره ای از نو که الحق سخت بینایی

بسی دل ها چو گوهرها ز نور لعل تو تابان بسی طوطی که آموزند از قندت شکرخایی

زدی طعنه که دود تو ندارد آتش عاشق گر آتش نیستش حقی وگر دارد چه فرمایی

برو ای جان دولت جو چه خواهم کرد دولت را من و عشق و شب تیره نگار و باده پیمایی

بیا ای مونس روزم نگفتم دوش در گوشت که عشرت در کمی خندد تو کم زن تا بیفزایی

دلا آخر نمی گویی کجا شد مکر و دستانت چو جام از دست جان نوشی از آن بی دست و بی پایی

به هر شب شمس تبریزی چه گوهرها که می بیزی چه سلطانی چه جان بخشی چه خورشیدی چه دریایی

 

2563

من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی ای جان و جهان برجه از بهر دل مستی

ای مست مکش محشر بازآی ز شور و شر آن دست بر آن دل نه ای کاش دلی هستی

ترک دل و جان کردم تا بی دل و جان گردم یک دل چه محل دارد صد دلکده بایستی

بنگر به درخت ای جان در رقص و سراندازی اشکوفه چرا کردی گر باده نخوردستی

آن باد بهاری بین آمیزش و یاری بین گر نی همه لطفستی با خاک نپیوستی

از یار مکن افغان بی جور نیامد عشق گر نی ره عشق این است او کی دل ما خستی

صد لطف و عطا دارد صد مهر و وفا دارد گر غیرت بگذارد دل بر دل ما بستی

با جمله جفاکاری پشتی کند و یاری گر پشتی او نبود پشت همه بشکستی

دامی که در او عنقا بی پر شود و بی پا بی رحمت او صعوه زین دام کجا خستی

خامش کن و ساکن شو ای باد سخن گر چه در جنبش باد دل صد مروحه بایستی

شمس الحق تبریزی ماییم و شب وحشت گر شمس نبودی شب از خویش کجا رستی

 

2564

گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی ای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی

رستن ز جهان شک هرگز نبود اندک خاک کف پای شه کی باشد سردستی

ای طوطی جان پر زن بر خرمن شکر زن بر عمر موفر زن کز بند قفص رستی

ای جان سوی جانان رو در حلقه مردان رو در روضه و بستان رو کز هستی خود جستی

در حیرت تو ماندم از گریه و از خنده با رفعت تو رستم از رفعت و از پستی

ای دل بزن انگشتک بی زحمت لی و لک در دولت پیوسته رفتی و بپیوستی

آن باده فروش تو بس گفت به گوش تو جان ها بپرستندت گر جسم بنپرستی

ای خواجه شنگولی ای فتنه صد لولی بشتاب چه می مولی آخر دل ما خستی

گر خیر و شرت باشد ور کر و فرت باشد ور صد هنرت باشد آخر نه در آن شستی

چالاک کسی یارا با آن دل چون خارا تا ره نزدی ما را از پای بننشستی

درجست در این گفتن بنمودن و بنهفتن یک پرده برافکندی صد پرده نو بستی

 

2565

ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی

نوری که بدو پرد جان از قفص قالب در تو نظری کرد او در نور نظر رفتی

رفتی تو از این پستی در شادی و در مستی آن سوی زبردستی گر زیر و زبر رفتی

مانند خیالی تو هر دم به یکی صورت زین شکل برون جستی در شکل دگر رفتی

امروز چو جانستی در صدر جنانستی از دور قمر رستی بالای قمر رفتی

اکنون ز تن گریان جانا شده ای عریان چون ترک کله کردی وز بند کمر رفتی

از نان شده ای فارغ وز منت خبازان وز آب شدی فارغ کز تف جگر رفتی

نانی دهدت جانان بی معده و بی دندان آبی دهدت صافی زان بحر که دررفتی

از جان شریف خود وز حال لطیف خود بفرست خبر زیرا در عین خبر رفتی

ور ز آنک خبر ندهی دانم که کجاهایی در دامن دریایی چون در و گهر رفتی

هان ای سخن روشن درتاب در این روزن کز گوش گذر کردی در عقل و بصر رفتی

 

2566

آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی گر پیر خرف باشی تو خوب و جوان گردی

تن را بدهد هستی جان را بدهد مستی از دل ببرد سستی وز رخ ببرد زردی

آن طبله عیسی بد میراث طبیبان شد تریاق در او یابی گر زهر اجل خوردی

ای طالب آن طبله روی آر بدین قبله چون روی بدو آری مه روی جهان گردی

حبیب است در او پنهان کان ناید در دندان نی تری و نی خشکی نی گرمی و نی سردی

زان حب کم از حبه آیی بر آن قبه کان مسکن عیسی شد و آن حبه بدان خردی

شد محرز و شد محرز از داد تو هر عاجز لاغر نشود هرگز آن را که تو پروردی

گفتم به طبیب جان امروز هزاران سان صدق قدمی باشد چون تو قدم افشردی

از جا نبرد چیزی آن را که تو جا دادی غم نسترد آن دل را کو را ز غم استردی

خامش کن و دم درکش چون تجربه افتادت ترک گروان برگو تو زان گروان فردی

 

2567

افتاد دل و جانم در فتنه طراری سنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری

آید سوی بی خوابی خواهد ز درش آبی آب چه که می خواهد تا درفکند ناری

گوید که به اجرت ده این خانه مرا چندی هین تا چه کنی سازم از آتشش انباری

گه گوید این عرصه کاین خانه برآوردی بوده ست از آن من تو دانی و دیواری

دیوار ببر زین جا این عرصه به ما واده در عرصه جان باشد دیوار تو مرداری

آن دلبر سروین قد در قصد کسی باشد در کوی همی گردد چون مشتغل کاری

ناگه بکند چاهی ناگه بزند راهی ناگه شنوی آهی از کوچه و بازاری

جان نقش همی خواند می داند و می راند چون رخت نمی ماند در غارت او باری

ای شاه شکرخنده ای شادی هر زنده دل کیست تو را بنده جان کیست گرفتاری

ای ذوق دل از نوشت وی شوق دل از جوشت پیش آر به من گوشت تا نشنود اغیاری

از باغ تو جان و تن پر کرده ز گل دامن آموخت خرامیدن با تو به سمن زاری

زان گوش همی خارد کاومید چنین دارد و آن گاه یقین دارد این از کرمت آری

تا از تو شدم دانا چون چنگ شدم جانا بشنو هله مولانا زاری چنین زاری

تا عشق حمیاخد این مهر همی کارد خامش که دلم دارد بی مشغله گفتاری

 

2568

یک حمله و یک حمله کآمد شب و تاریکی چستی کن و ترکی کن نی نرمی و تاجیکی

داریم سری کان سر بی تن بزید چون مه گر گردن ما دارد در عشق تو باریکی

شاهیم نه سه روزه لعلیم نه پیروزه عشقیم نه سردستی مستیم نه از سیکی

من بنده خوبانم هر چند بدم گویند با زشت نیامیزم هر چند کند نیکی

عشاق بسی دارد من از حسد ایشان بیگانه همی باشم از غایت نزدیکی

روپوش کند او هم با محرم و نامحرم گویند فلان بنده گوید که عجب کی کی

طفلی است سخن گفتن مردی است خمش کردن تو رستم چالاکی نی کودک چالیکی

 

2569

آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی در عشق جهانی را بدنام کنی حالی

می جوش ز سر گیرد خمخانه به رقص آید گر از شکرقندت در جام کنی حالی

از چشم چو بادامت در مجلس یک رنگی هر نقل که پیش آید بادام کنی حالی

حاشا ز عطای تو کان نسیه بود ای جان گر تشنه بود صادق انعام کنی حالی

ای ماه فلک پیما از منزل ما تا تو صدساله ره ار باشد یک گام کنی حالی

از لطف تو از عقرب صد شیر بجوشیده و آن کره گردون را هم رام کنی حالی

بر بام فلک صد در بگشاید و بنماید گر حارس بامت را بر بام کنی حالی

هر خام شود پخته هم خوانده شود تخته گر صبح رخت جلوه در شام کنی حالی

 

2570

پنهان به میان ما می گردد سلطانی و اندر حشر موران افتاده سلیمانی

می بیند و می داند یک یک سر یاران را امروز در این مجمع شاهنشه سردانی

اسرار بر او ظاهر همچون طبق حلوا گر مکر کند دزدی ور راست رود جانی

نیک و بد هر کس را از تخته پیشانی می بیند و می خواند با تجربه خط خوانی

در مطبخ ما آمد یک بی من و بی مایی تا شور دراندازد بر ما ز نمکدانی

امروز سماع ما چون دل سبکی دارد یا رب تو نگهدارش ز آسیب گران جانی

آن شیشه دلی کو دی بگریخت چو نامردان امروز همی آید پرشرم و پشیمانی

صد سال اگر جایی بگریزد و بستیزد پرگریه و غم باشد بی دولت خندانی

خورشید چه غم دارد ار خشم کند گازر خاموش که بازآید بلبل به گلستانی

 

2571

ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی پنهان شده و افکنده در شهر پریشانی

ای آتش در آتش هم می کش و هم می کش سلطان سلاطینی بر کرسی سبحانی

شاهنشه هر شاهی صد اختر و صد ماهی هر حکم که می خواهی می کن که همه جانی

گفتی که تو را یارم رخت تو نگهدارم از شیر عجب باشد بس نادره چوپانی

گر نیست و گر هستم گر عاقل و گر مستم ور هیچ نمی دانم دانم که تو می دانی

گر در غم و در رنجم در پوست نمی گنجم کز بهر چو تو عیدی قربانم و قربانی

گه چون شب یغمایی هر مدرکه بربایی روز از تن همچون شب چون صبح برون رانی

گه جامه بگردانی گویی که رسولم من یا رب که چه گردد جان چون جامه بگردانی

در رزم تویی فارس بر بام تویی حارس آن چیست عجب جز تو کو را تو نگهبانی

ای عشق تویی جمله بر کیست تو را حمله ای عشق عدم ها را خواهی که برنجانی

ای عشق تویی تنها گر لطفی و گر قهری سرنای تو می نالد هم تازی و سریانی

گر دیده ببندی تو ور هیچ نخندی تو فر تو همی تابد از تابش پیشانی

پنهان نتوان بردن در خانه چراغی را ای ماه چه می آیی در پرده پنهانی

ای چشم نمی بینی این لشکر سلطان را وی گوش نمی نوشی این نوبت سلطانی

گفتم که به چه دهی آن گفتا که به بذل جان گنجی است به یک حبه در غایت ارزانی

لاحول کجا راند دیوی که تو بگماری باران نکند ساکن گردی که تو ننشانی

چون سرمه جادویی در دیده کشی دل را تمییز کجا ماند در دیده انسانی

هر نیست بود هستی در دیده از آن سرمه هر وهم برد دستی از عقل به آسانی

از خاک درت باید در دیده دل سرمه تا سوی درت آید جوینده ربانی

تا جزو به کل تازد حبه سوی کان یازد قطره سوی بحر آید از سیل کهستانی

نی سیل بود این جا نی بحر بود آن جا خامش که نشد ظاهر هرگز سر روحانی

 

2572

جانا به غریبستان چندین به چه می مانی بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی

صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم یا راه نمی دانی یا نامه نمی خوانی

گر نامه نمی خوانی خود نامه تو را خواند ور راه نمی دانی در پنجه ره دانی

بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی

ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی

هم آبی و هم جویی هم آب همی جویی هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی

چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان آمیخته ای با جان یا پرتو جانانی

نور قمری در شب قند و شکری در لب یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی

هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سر بازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی

از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی

 

2573

در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی و اندر تتق غیبی صد یوسف کنعانی

این صورت تن رفته و آن صورت جا مانده ای صورت جان باقی وی صورت تن فانی

گر چاشنیی خواهی هر شب بنگر خود را تن مرده و جان پران در روضه رضوانی

ای عشق که آن داری یا رب چه جهان داری چندان صفتت کردم والله که دو چندانی

المومن حلوی و العاش علوی با تو چه زبان گویم ای جان که نمی دانی

چندان بدوان لنگان کاین پای فروماند وآنگه رسد از سلطان صد مرکب میدانی

می مرد یکی عاشق می گفت یکی او را در حالت جان کندن چون است که خندانی

گفتا چو بپردازم من جمله دهان گردم صدمرده همی خندم بی خنده دندانی

زیرا که یکی نیمم نی بود شکر گشتم نیم دگرم دارد عزم شکرافشانی

هر کو نمرد خندان تو شمع مخوان او را بو بیش دهد عنبر در وقت پریشانی

ای شهره نوای تو جان است سزای تو تو مطرب جانانی چون در طمع نانی

کس کیسه میفشان گو کس خرقه میفکن گو اومید کی ضایع شد از کیسه ربانی

از کیسه حق گردون صد نور و ضیا ریزد دریا ز عطای حق دارد گهرافشانی

نان ریزه سفره ست این کز چرخ همی ریزد بگذر ز فلک بررو گر درخور آن خوانی

گر خسته شود کفت کفی دگرت بخشد ور خسته شود حلقت در حلقه سلطانی

برگو غزلی برگو پامزد خود از حق جو بر سوخته زن آبی چون چشمه حیوانی

 

2574

از آتش ناپیدا دارم دل بریانی فریاد مسلمانان از دست مسلمانی

شهد و شکرش گویم کان گهرش گویم شمع و سحرش خوانم یا نادره سلطانی

زین فتنه و غوغایی آتش زده هر جایی وز آتش و دود ما برخاسته ایوانی

با این همه سلطانی آن خصم مسلمانی بربود به قهر از من در راه حرمدانی

بگشاد حرمدانم بربود دل و جانم آن کس که به پیش او جانی به یکی نانی

من دوش ز بوی او رفتم سر کوی او ناگاه پدید آمد باغی و گلستانی

آن جا دل و دلداری هم عالم اسراری هم واقف و بیداری هم شهره و پنهانی

در خدمت خاک او عیشی و تماشایی در آتش عشق او هر چشمه حیوانی

 

2575

هر لحظه یکی صورت می بینی و زادن نی جز دیده فزودن نی جز چشم گشودن نی

از نعمت روحانی در مجلس پنهانی چندانک خوری می خور دستوری دادن نی

آن میوه که از لطفش می آب شود در کف و آن میوه نورش را بر کف به نهان نی

این بوی که از زلف آن ترک خطا آمد در مشک تتاری نی در عنبر و لادن نی

می کوبد تقدیرش در هاون تن جان را وین سرمه عشق او اندرخور هاون نی

دیدی تو چنین سرمه کو هاون ها ساید تا بازرود آن جا آن جا که تو و من نی

آن جا روش و دین نی جز باغ نوآیین نی جز گلبن و نسرین نی جز لاله و سوسن نی

بگذار تنی ها را بشنو ارنی ها را چون سوخت منی ها را پس طعنه گه لن نی

تن را تو مبر سوی شمس الحق تبریزی کز غلبه جان آن جا جای سر سوزن نی

 

2576

ای خواجه سلام علیک از زحمت ما چونی ای معدن زیبایی وی کان وفا چونی

در جنت و در دوزخ پرسان تواند ای جان کای جنت روحانی وی بحر صفا چونی

هر نور تو را گوید ای چشم و چراغ من هر رنج تو را گوید کی دفع بلا چونی

ای خدمت تو کردن چون گلبشکر خوردن زین خدمت پوسیده زین طال بقا چونی

در وقت جفا دل را صد تاج و کمر بخشی در وقت جفا اینی تا وقت وفا چونی

ای موسی این دوران چونی تو ز فرعونان وی شاه ید بیضا با اهل عمی چونی

گوید به تو هر گلشن هر نرگس و هر سوسن کز زحمت و رنج ما ای باد صبا چونی

ای آب خضر چونی از گردش چرخ آخر وی تاج همه جان ها دربند قبا چونی

ای جان عنادیده خامش که عنایت ها پرسند تو را هر دم کز رنج و عنا چونی

 

2577

همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی در کوی خرابات آ تا دردکشان بینی

درکش قدح سودا هل تا بشوی رسوا بربند دو چشم سر تا چشم نهان بینی

بگشای دو دست خود گر میل کنارستت بشکن بت خاکی را تا روی بتان بینی

از بهر عجوزی را تا چند کشی کابین وز بهر سه نان تا کی شمشیر و سنان بینی

نک ساقی بی جوری در مجلس او دوری در دور درآ بنشین تا کی دوران بینی

این جاست ربا نیکو جانی ده و صد بستان گرگی و سگی کم کن تا مهر شبان بینی

شب یار همی گردد خشخاش مخور امشب بربند دهان از خور تا طعم دهان بینی

گویی که فلانی را ببرید ز من دشمن رو ترک فلانی گو تا بیست فلان بینی

اندیشه مکن الا از خالق اندیشه اندیشه جانان به کاندیشه نان بینی

با وسعت ارض الله بر حبس چه چفسیدی ز اندیشه گره کم زن تا شرح جنان بینی

خامش کن از این گفتن تا گفت بری باری از جان و جهان بگذر تا جان و جهان بینی

 

2578

ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی عشق تو و جان من جز آتش و جز نی نی

بر کشته دیت باشد ای شادی این کشته صد کشته هو دیدم امکان یکی هی نی

ای دیده عجایب ها بنگر که عجب این است معشوق بر عاشق با وی نی و بی وی نی

امروز به بستان آ در حلقه مستان آ مستان خرف از مستی آن جا قدح و می نی

مستند نه از ساغر بنگر به شتر بنگر برخوان افلا ینظر معنیش بر این پی نی

در مومن و در کافر بنگر تو به چشم سر جز نعره یا رب نی جز ناله یا حی نی

آن جا که همی پویی زان است کز او سیری زان جا که گریزانی جز لطف پیاپی نی

از ابجد اندیشه یا رب تو بشو لوحم در مکتب درویشان خود ابجد و حطی نی

شمس الحق تبریزی آن جا که تو پیروزی از تابش خورشیدت هرگز خطری دی نی

 

2579

با هر کی تو درسازی می دانک نیاسایی زیر و زبرت دارم زیرا که تو از مایی

تا تو نشوی رسوا آن سر نشود پیدا کان جام نیاشامد جز عاشق رسوایی

بردار صراحی را بگذار صلاحی را آن جام مباحی را درکش که بیاسایی

در حلقه آن مستان در لاله و در بستان امروز قدح بستان ای عاشق فردایی

بر رسم زبردستی می کن تو چنین مستی تا بگذری از هستی ای سخره هرجایی

سرفتنه اوباشی همخرقه قلاشی در مصر نمی باشی تا جمله شکرخایی

شمس الحق تبریزی جان را چه شکر ریزی جز با تو نیارامد جان های مصفایی

 

2580

ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبی بیهوده چه می گردی بر آب چو دولابی

صحراست پر از شکر دریاست پر از گوهر یک جو نبری زین دو بی کوشش و اسبابی

گر مرد تماشایی چون دیده بنگشایی بگشادن چشم ارزد تا بانی مهتابی

محراب بسی دیدی در وی بنگنجیدی اندر نظر حربی بشکافد محرابی

ما تشنه و هر جانب یک چشمه حیوانی ما طامع و پیش و پس دریا کف وهابی

ره چیست میان ما جز نقص عیان ما کو پرده میان ما جز چشم گران خوابی

شش نور همی بارد زان ابر که حق آرد جسمت مثل بامی هر حس تو میزانی

شش چشمه پیوسته می گردد شب بسته زان سوش روان کرده آن فاتح ابوابی

خورشید و قمر گاهی شب افتد در چاهی بیرون کشدش زان چه بی آلت و قلابی

صد صنعت سلطانی دارد ز تو پنهانی زیرا که ضعیفی تو بی طاقت و بی تابی

این مفرش و آن کیوان افلاک ورای آن بر کف خدا لرزان ماننده سیمابی

دریا چو چنان باشد کف درخور آن باشد اندر صفتش خاطر هست احول و کذابی

بگریزد عقل و جان از هیبت آن سلطان چون دیو که بگریزد از عمر خطابی

بکری برمد از شو معشوق جهانش او از جان عزیز خود بیگانه و صخابی

ره داده به دام خود صد زاغ پی بازی چون باز به دام آمد برداشته مضرابی

خاموش که آن اسعد این را به از این گوید بی صفقه صفاقی بی شرفه دبابی

 

2581

ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی گه بیت و غزل گویی گه پای عمل کوبی

گه دور بگردانی گاهی شکر افشانی گه غوطه خوری عریان در چشمه ایوبی

خلقان همه مرد و زن لب بسته و در شیون وز دولت و داد او ما غرقه این خوبی

بر عشق چو می چسبد عاشق ز چه رو خسپد چون دوست نمی خسپد با آن همه مطلوبی

آن دوست که می باید چون سوی تو می آید از بهر چنان مهمان چون خانه نمی روبی

چون رزم نمی سازی چون چست نمی تازی چون سر تو نیندازی از غصه محجوبی

ای نعل تو در آتش آن سوی ز پنج و شش از جذبه آن است این کاندر غم و آشوبی

کی باشد و کی باشد کو گل ز تو بتراشد بی عیب خرد جان را از جمله معیوبی

اجزای درختان را چون میوه کند دارا بنگر که چه مبدل شد آن چوب از آن چوبی

زین به بتوان گفتن اما بمگو تن زن منگر ز حساب ای جان در عالم محسوبی

 

2582

خواهم که روم زین جا پایم بگرفتستی دل را بربودستی در دل بنشستستی

سر سخره سودا شد دل بی سر و بی پا شد زان مه که نمودستی زان راز که گفتستی

برپر به پر روزه زین گنبد پیروزه ای آنک در این سودا بس شب که نخفتستی

چون دید که می سوزم گفتا که قلاوزم راهیت بیاموزم کان راه نرفتستی

من پیش توام حاضر گر چه پس دیواری من خویش توام گر چه با جور تو جفتستی

ای طالب خوش جمله من راست کنم جمله هر خواب که دیدستی هر دیگ که پختستی

آن یار که گم کردی عمری است کز او فردی بیرونش بجستستی در خانه نجستستی

این طرفه که آن دلبر با توست در این جستن دست تو گرفته ست او هر جا که بگشتستی

در جستن او با او همره شده و می جو ای دوست ز پیدایی گویی که نهفتستی

 

2583

آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی من نیست شدم باری در هست یکی هستی

از یک قدح و از صد دل مست نمی گردد گر باده اثر کردی در دل تن از او رستی

بار دگر آوردی زان می که سحر خوردی پر می دهیم گر نی این شیشه بنشکستی

بر جام من از مستی سنگی زدی اشکستی از جز تو گر اشکستی بودی که نپیوستی

زین باده چشید آدم کز خویش برون آمد گر مرده از این خوردی از گور برون جستی

گر سیر نه ای از سر هین خوار و زبون منگر در ماه که از بالا آید به چه پستی

ای برده نمازم را از وقت چه بی باکی گر رشک نبردی دل تن عشق پرستستی

آن مست در آن مستی گر آمدی اندر صف هم قبله از او گشتی هم کعبه رخش خستی

 

2584

ماییم در این گوشه پنهان شده از مستی ای دوست حریفان بین یک جان شده از مستی

از جان و جهان رسته چون پسته دهان بسته دم ها زده آهسته زان راز که گفتستی

ماییم در این خلوت غرقه شده در رحمت دستی صنما دستی می زن که از این دستی

عاشق شده بر پستی بر فقر و فرودستی ای جمله بلندی ها خاک در این پستی

جز خویش نمی دیدی در خویش بپیچیدی شیخا چه ترنجیدی بی خویش شو و رستی

بربند در خانه منمای به بیگانه آن چهره که بگشادی و آن زلف که بربستی

امروز مکن جانا آن شیوه که دی کردی ما را غلطی دادی از خانه برون جستی

صورت چه که بربودی در سر بر ما بودی برخاستی از دیده در دلکده بنشستی

شد صافی بی دردی عقلی که توش بردی شد داروی هر خسته آن را که توش خستی

ای دل بر آن ماهی زین گفت چه می خواهی در قعر رو ای ماهی گر دشمن این شستی

 

2585

گر نرگس خون خوارش دربند امانستی هم زهر شکر گشتی هم گرگ شبانستی

هم دور قمر یارا چون بنده بدی ما را هم ساغر سلطانی اندر دورانستی

هم کوه بدان سختی چون شیره و شیرستی هم بحر بدان تلخی آب حیوانستی

از طلعت مستورش بر خلق زدی نورش هم نرگس مخمورش بر ما نگرانستی

با هیچ دل مست او تقصیر نکرده ست او پس چیست ز ناشکری تشنیع چنانستی

وصلش به میان آید از لطف و کرم لیکن کفو کمر وصلش ای کاش میانستی

صورتگر بی صورت گر ز آنک عیان بودی در مردن این صورت کس را چه زیانستی

راه نظر ار بودی بی رهزن پنهانی با هر مژه و ابرو کی تیر و کمانستی

بربند دهان زیرا دریا خمشی خواهد ور نی دهن ماهی پرگفت و زیانستی

 

2586

گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی ای شاد که خلقستی ای خوش که جهانستی

گر نقش پذیرفتی در شش جهت عالم بالا همه باغستی پستی همه کانستی

از خلق نهان زان شد تا جمله مرا باشد گر هیچ پدیدستی آن همگانستی

 

2587

ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی

چون عهد دلم دیدی از عهد بگردیدی چون مرغ بپریدی ای دوست کجا رفتی

در روح نظر کردی چون روح سفر کردی از خلق حذر کردی وز خلق جدا رفتی

رفتی تو بدین زودی تو باد صبا بودی ماننده بوی گل با باد صبا رفتی

نی باد صبا بودی نی مرغ هوا بودی از نور خدا بودی در نور خدا رفتی

ای خواجه این خانه چون شمع در این خانه وز ننگ چنین خانه بر سقف سما رفتی

 

2588

ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی از کار خود افتادی در کار دگر رفتی

صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودم ای خویش پسندیده هین بار دگر رفتی

صد بار فسون کردم خار از تو برون کردم گلزار ندانستی در خار دگر رفتی

گفتم که تویی ماهی با مار چه همراهی ای حال غلط کرده با مار دگر رفتی

مانند مکوک کژ اندر کف جولاهه صد تار بریدی تو در تار دگر رفتی

گفتی که تو را یارا در غار نمی بینم آن یار در آن غار است تو غار دگر رفتی

چون کم نشود سنگت چون بد نشود رنگت بازار مرا دیده بازار دگر رفتی

 

2589

نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی تا صورت خاکی را در چرخ درآوردی

ای آب چه می شویی وی باد چه می جویی ای رعد چه می غری وی چرخ چه می گردی

ای عشق چه می خندی وی عقل چه می بندی وی صبر چه خرسندی وی چهره چرا زردی

سر را چه محل باشد در راه وفاداری جان خود چه قدر باشد در دین جوانمردی

کامل صفت آن باشد کو صید فنا باشد یک موی نمی گنجد در دایره فردی

گه غصه و گه شادی دور است ز آزادی ای سرد کسی کو ماند در گرمی و در سردی

کو تابش پیشانی گر ماه مرا دیدی کو شعشعه مستی گر باده جان خوردی

زین کیسه و زان کاسه نگرفت تو را تاسه آخر نه خر کوری بر گرد چه می گردی

با سینه ناشسته چه سود ز رو شستن کز حرص چو جارویی پیوسته در این گردی

هر روز من آدینه وین خطبه من دایم وین منبر من عالی مقصوره من مردی

چون پایه این منبر خالی شود از مردم ارواح و ملک از حق آرند ره آوردی

 

2590

ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی دل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی

ای برده هوس ها را بشکسته قفص ها را مرغ دل ما خستی پس قصد هوا کردی

گر قصد هوا کردی ور عزم جفا کردی کو زهره که تا گویم ای دوست چرا کردی

آن شمع که می سوزد گویم ز چه می گرید زیرا که ز شیرینش در قهر جدا کردی

آن چنگ که می زارد گویم ز چه می زارد کز هجر تو پشت او چون بنده دوتا کردی

این جمله جفا کردی اما چو نمودی رو زهرم چو شکر کردی وز درد دوا کردی

هر برگ ز بی برگی کف ها به دعا برداشت از بس که کرم کردی حاجات روا کردی

 

2591

ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی دل بودی و جان بردی این جا چه رها کردی

خورشید جهانی تو سلطان شهانی تو بی هوشی جانی تو گیرم که جفا کردی

هم عاقبت ای سلطان بردی همه را مهمان در بخشش و در احسان حاجات روا کردی

هر سنگ که بگرفتی لعل و گهرش کردی هر پشه که پروردی صد همچو هما کردی

یک طایفه را ای جان منشور خطا دادی یک قافله را ناگه اصحاب صفا کردی

آثار فلک ها را اجزای زمین کردی اجزای زمین ها را در لطف سما کردی

پس من ز چه بشناسم از چرخ زمین ها را چون قاعده بشکستی وز درد دوا کردی

 

2592

ای صورت روحانی امروز چه آوردی آورد نمی دانم دانم که مرا بردی

ای گلشن نیکویی امروز چه خوش بویی بر شاخ کی خندیدی در باغ کی پروردی

امروز عجب چیزی می افتی و می خیزی در باغ کی خندیدی وز دست کی می خوردی

آن طبع زرافشانی و آن همت سلطانی پیران و جوانان را آموخت جوامردی

بگذر ز جوامردی کان هم ز دوی خیزد در وحدت همدردی درکش قدح دردی

هم همره و همدردی هم جمعی و هم فردی هم عاشق و معشوقی هم سرخی و هم زردی

با این همه در مجلس بنشین و میا با من ترسم که میان ره بگریزی و برگردی

ور ز آنک همی آیی با خویش مبر دل را کز دل دودلی خیزد گه گرمی و گه سردی

 

2593

گر شمس و قمر خواهی نک شمس و قمر باری