Shams3

HomeIranPoetryShams Tabrizi - Divaan

دیوان شمس تبریزی (غزلیات)

1001 - 1500

--------------------------------------------------------

 

1001

آه در آن شمع منور چه بود کآتش زد در دل و دل را ربود

ای زده اندر دل من آتشی سوختم ای دوست بیا زود زود

صورت دل صورت مخلوق نیست کز رخ دل حسن خدا رو نمود

جز شکرش نیست مرا چاره ای جز لب او نیست مرا هیچ سود

یاد کن آن را که یکی صبحدم این دلم از زلف تو بندی گشود

جان من اول که بدیدم تو را جان من از جان تو چیزی شنود

چون دلم از چشمه تو آب خورد غرقه شد اندر تو و سیلم ربود

 

1002

چونک کمند تو دلم را کشید یوسفم از چاه به صحرا دوید

آنک چو یوسف به چهم درفکند باز به فریادم هم او رسید

چون رسن لطف در این چه فکند چنبره دل گل و نسرین دمید

قیصر از آن قصر به چه میل کرد چه چو بهشتی شد و قصر مشید

گفتم ای چه چه شد آن ظلمتت گفت که خورشید به من بنگرید

هر که فسردست کنون گرم شد جمره عشقت بگدازد جلید

قیصر رومست که بر زنگ زد اوست که ترسابچه خواندش فرید

پرتو دل بود که زد بر سعیر پر شد و بشکافت که هل من مزید

دوزخ گفتش که مرا جان ببخش تا بخورم هرک ز یزدان برید

برگذر از آتش ای بحر لطف ور نه بمردم تبشم بفسرید

گفت که ای آتش قوم مرا زود به من ده که خداشان گزید

جمله یکایک به کف او سپرد گفت که نار تو ز نورم رهید

تافت ز تبریز رخ شمس دین شمس بود نور جهان را کلید

 

1003

شاخ گلی باغ ز تو سبز و شاد هست حریف تو در این رقص باد

باد چو جبریل و تو چون مریمی عیسی گلروی از این هر دو زاد

رقص شما هر دو کلید بقاست رحمت بسیار بر این رقص باد

تختگه نسل شما شد دماغ تخت بود جایگه کیقباد

میوه هر شاخ به معده رود زانک برستست ز کون و فساد

نعمت ما چو ز مکون بود خلط نگردد بخور و ارتقاد

روزی هر قوم ز باغ دگر خوان بزرگست تو را ای جواد

قسمت بختست برو بخت جو بخت به از رخت بود المراد

بس که نسیمی به دل اندردمید زان مدد نور که آرد ولاد

 

1004

دوش دل عربده گر با کی بود مشت کی کردست دو چشمش کبود

آن دل پرخواره ز عشق شراب هفت قدح از دگران برفزود

مست شد و بر سر کوی اوفتاد دست زنان ناگه خوابش ربود

آن عسسی رفت قبایش ببرد وان دگری شد کمرش را گشود

آمد چنگی بنوازید تار جست ز خواب آن دل بی تار و پود

دید قبا رفته خمارش نماند دید زیان کم شد سودای سود

دیدش ساقی که در آتش فتاد جام گرفت و سوی او شد چو دود

بر غم او ریخت می دلگشا صورت اقبال بدو رو نمود

بخت بقا یافت قبا گو برو ذوق فنا دید چه جوید وجود

عالم ویرانه به جغدان حلال باد دو صد شنبه از آن جهود

ما چو خرابیم و خراباتییم خیز قدح پر کن و پیش آر زود

این قدح از لطف نیاید به چشم جسم نداند می جان آزمود

زان سوی گوش آمد این طبل عید در دلش آتش بزن افغان عود

بس کن و اندر تتق عشق رو دلبر خوبست و هزاران حسود

 

1005

هر که ز عشاق گریزان شود بار دگر خواجه پشیمان شود

والله منت همه بر جان اوست هر که سوی چشمه حیوان شود

هر که سبوی تو کشد عاقبت در حرم عشرت سلطان شود

تنگ بود حوصله آدمی از تو چو دریای و چو عمان شود

رو به دل اهل دلی جای گیر قطره به دریا در و مرجان شود

جنبش هر ذره به اصل خودست هر چه بود میل کسی آن شود

کافر صدساله چو بیند تو را سجده کند زود مسلمان شود

جان و دل از جذبه میل و هوس همصفت دلبر و جانان شود

خار که سرتیز ره عاشق است عاقبت الامر گلستان شود

ناطقه را بند کن و جمع باش گر نه ضمیر تو پریشان شود

 

1006

عشق مرا بر همگان برگزید آمد و مستانه رخم را گزید

شکر کز آن کان زر جعفری روی مرا نادره گازی رسید

باد تکبر اگرم در سرست هم ز دم اوست که در من دمید

کرد مرا خشم مه و بر رخم گنبد نیلی سره نیلی کشید

باده فراوان و یکی جام نی بوسه پیاپی شد و لب ناپدید

ای شب کفر از مه تو روز دین گشته یزید از دم تو بایزید

گو سگ نفس این همه عالم بگیر کی شود از سگ لب دریا پلید

قفل خداییش بسی خون که ریخت خونش بریزیم چو آمد کلید

جان به سعادت بکشد نفس را تا به هم افتند سعید و شهید

هیچ شکاری نرهد زان صیاد کو ز سگی های سگ تن رهید

ای خرف پیر جوان شو ز سر تازه شد از یار هزاران قدید

وی بدن مرده برون آ ز گور صور دمیدند ز عرش مجید

خامش و بشنو دهل خامشان ایدک الله به عیش جدید

 

1007

گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد

قالب خاکی به زمین بازداد روح طبیعی به فلک واسپرد

ماه وجودش ز غباری برست آب حیاتش به درآمد ز درد

پرتو خورشید جدا شد ز تن هر چه ز خورشید جدا شد فسرد

صافی انگور به میخانه رفت چونک اجل خوشه تن را فشرد

شد همگی جان مثل آفتاب جان شده را مرده نباید شمرد

مغز تو نغزست مگر پوست مرد مغز نمیرد مگرش دوست برد

پوست بهل دست در آن مغز زن یا بشنو قصه آن ترک و کرد

کرد پی دزدی انبان ترک خرقه بپوشید و سر و مو سترد

 

1008

یا من نعماه غیر معدود و السعی لدیه غیر مردود

قد اکرمنا و قد دعانا کی نعبده و نعم معبود

لا یطلب حمدنا لفخر بل یجعلنا بذاک محمود

قد بشر باللقاء صدقه من حضرته الکریم مورود

و الوعد من الحبیب حلو و السعی الی السعود مسعود

خاصا سعدی که او به هر دم صد دل به سعود خویش بربود

 

1009

طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد

جاء نا میزاننا کی نختبر اوزاننا ربنا اصلح شاننا اوجد به عفو یا جواد

اضحکوا بعد البکاء نعم هذا المشتکی قد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد

پارسی گوییم شاها آگهی خود از فواد ماه تو تابنده باد و دولت پاینده باد

هر ملولی که تو را دید و خوش و تازه نشد آب و نانش تیره باد و آتشش بادا رماد

خوابناکی که صباحت دید وز جا برنجست چشم بختش خفته بادا تا الی یوم المعاد

 

1010

من رای درا تلالا نوره وسط الفواد بیننا و بینه قبل التجلی الف واد

جاء من یحیی الموات و الرمیم و الرفات ایها الاموات قوموا و ابصروا یوم التناد

طارت الکتب الکرام من کرام کاتبین ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجهتاد

جاء نا میزاننا کی تختبر اوزاننا ربنا اصلح شاننا اوجد به عفو یا جواد

اضحکوا بعد البکا یا نعم هذ المشتکا قد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد

پارسی گوییم شاها آگهی خود از فواد ماه تو تابنده باد و دولتت پاینده باد

هر ملولی که تو را دید و خوش و تازه نشد آب نابش تیره باد و آتشش بادا رماد

خوابناکی که صباحت دید وز جا برنجست چشم بختش خفته بادا تا الی یوم المعاد

 

1011

میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید در گل و گلزار و نسرین روح دیگر بردمید

با ملیحا زاده الرحمن احسانا جدید یا منیرا زاده نور علی نور مزید

خوشتر از جان خود چه باشد جان فدای خاک تو خوبتر از ماه چه بود ماه در تو ناپدید

کل ذی روح یفدی فی هواک روحه کل بستان انیق من جناک مستفید

لست انکر ما ذکرتم البقاء فی الفنا کل من ابدی جمیلا لیس یبعد ان یعید

این ملولی می کشد جان را که چیزی تو بگو هیچ کس را کس گریبان از گزافه کی کشید

 

1012

یا شبه الطیف لی انت قریب بعید جمله ارواحنا تغمس فیما ترید

نوبت آدم گذشت نوبت مرغان رسید طبل قیامت زدند خیز که فرمان رسید

انت لطیف الفعال انت لذیذ المقال انت جمال الکمال زدت فهل من مزید

از پس دور قمر دولت بگشاد در دلق برون کن ز سر خلعت سلطان رسید

جاء اوان السرور زال زمان الفتور لیس لدنیا غرور یا سندی لا تحید

دیو و پری داشت تخت ظلم از آن بود سخت دیو رها کرد رخت چتر سلیمان رسید

هل طرب یا غلام فاملا کاس المدام انت بدار السلام ساکن قصر مشید

عشق چه خوش حاکمیست ظالم و بی قول نیست حاجت لاحول نیست دیو مسلمان رسید

یا لمع المشرق مثلک لم یخلق خذ بیدی ارتقی نحوک انت المجید

عاشق از دست شد نیست شد و هست شد بلبل جان مست شد سوی گلستان رسید

پرده برانداخت حور جمله جهان همچو طور زیر و زبر بست نور موسی عمران رسید

هر چه خیال نکوست عشق هیولای اوست صورت از رشک حق پرده گر جان رسید

هست تنت چون غبار بر سر بادی سوار چونک جدا گشت باد خاک به ماچان رسید

اعلم ان الغبار مرتفع بالریاح مثل هوی اختفی وسط صیاح شدید

 

1013

اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود میان این دل و آن یار می فروش چه بود

فدیت سیدنا انه یری و یجود الی البقاء یبلغ من الفناء یذود

اگر به چشم بدیدی جمال ماهم دوش مرا بگو که در آن حلقه های گوش چه بود

معاد کل شرود طغی و منه نآی مثال ظلک ان طال هو الیک یعود

وگر تو با من هم خرقه ای و همرازی بگو که صورت آن شیخ خرقه پوش چه بود

بامر حافظ الله المکان یعی بمس عاطفه الله الزمان ولود

اگر فقیری و ناگفته راز می شنوی بگو اشارت آن ناطق خموش چه بود

ایا فواد فذب فی لظی محبته ایا حیاه فدومی فقد اتاک خلود

وگر نخفتی و از حال دوش آگاهی بگو که نیم شب آن نعره و خروش چه بود

ترید جبر جبیر الفواد فانکسرن ترید نحله تاج فلا تنی به سجود

از آنچ جامه و تن پاره پاره می کردیم بیار پارگکی تا که رنگ و بوش چه بود

برغم انفک لا تنکسر کما الحیوان به نصف وجهک لا تسجدن شبیه یهود

وگر چو یونس رستی ز حبس ماهی و بحر بگو که معنی آن بحر و موج و جوش چه بود

یقول لیت حبیبی یحبنی کرما الیس حبک تاثیر حب ود ودود

وگر شناخته ای کاصل انس و جان ز کجاست یکیست اصل پس این وحشت وحوش چه بود

ایا نضاره عیشی بما تهیجنی متی تقر عیونی و صاحبی مفقود

وگر بدیدی جانی که پشت و رویش نیست گه تصور عشاق پشت و روش چه بود

لان سکرت بما قد سقیتنی یا دهر اکون مثلک لدا لربه لکنود

وگر ز عشق تو سردفتر غرض ماییم هزار دفتر و پیغام و گفت و گوش چه بود

 

1014

حکم البین بموتی و عمد رضی الصد بحینی و قصد

فتح الدهر عیون حسد فر آنی بفناکم و حسد

یهرق العشق دماء حقنت لیس للعشق قریب و ولد

لکن الموت حیاه لکم لکن الفقر غناء و رغد

سافروا فی سبل العشق معی لا تخافن ضلالا و رصد

لا یهولنکم بعدکم دونکم وفد وصال و مدد

فنسیم طرب اولهم یهب السالک حولا و جلد

 

1015

ای شاهد سیمین ذقن درده شرابی همچو زر تا سینه ها روشن شود افزون شود نور نظر

کوری هشیاران ده آن جام سلطانی بده تا جسم گردد همچو جان تا شب شود همچون سحر

چون خواب را درهم زدی درده شراب ایزدی زیرا نشاید در کرم بر خلق بستن هر دو در

ای خورده جام ذوالمنن تشنیع بیهوده مزن زیرا که فاز من شکر زیرا که خاب من کفر

ای تو مقیم میکده هم مستی و هم می زده تشنیع های بیهده چون می زنی ای بی گهر

 

1016

انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر انا قضینا بینکم فاستبشروا بالمنتصر

باد صبا ای خوش خبر مژده بیاور دل ببر جانم فدات ای مژده ور بستان تو جانم ماحضر

شمشیرها جوشن شود ویرانه ها گلشن شود چشم جهان روشن شود چون از تو آید یک نظر

ای قهر بی دندان شده وی لطف صد چندان شده جان و جهان خندان شده چون داد جان ها را ظفر

هر کس که دیدت ای ضیا وان حضرت باکبریا بادا ورا شرم از خدا گر او بلافد از هنر

نگذاشت شیر بیشه ای از هست ما یک ریشه ای الا که نیم اندیشه ای در روز و شب هجران شمر

ای آفرین بر روی شه کز وی خجل شد روی مه کوران به دیده گفته خه بشنوده لطفش گوش کر

از عشق آن سلطان من وان دارو و درمان من کی سیر گردد جان من در جان من جوع البقر

ان کان عیشا قد هجر و اختل عقلی من سهر والله روحی ما نفر والله روحی ما کفر

من ابروش او ماه وش او روز و من همچو شبش او جان و من چون قالبش حیران از آن خوبی و فر

آه از دعا بی سامعی جرم و گنه بی شافعی درد و الم بی نافعی رویم چو زر بی سیمبر

کی باشد آن در سفته من الحمدلله گفته من مستطرب و خوش خفته من در سایه های آن شجر

تا دیدمی جانان خود من جویمی درمان خود که گویمش هجران خود بنمایمش خون جگر

ای گوهر بحر بقا چون حق تو بس پنهان لقا مخدوم شمس الدین را تبریز شهر و مشتهر

 

1017

آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر برریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر

یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هله زیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر

درده می پیغامبری تا خر نماند در خری خر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر

در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهل دانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر

ای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مده جز عاشقی آتش دلی کآید از او بوی جگر

گر دست خواهی پا دهد ور پای خواهی سر نهد ور بیل خواهی عاریت بر جای بیل آرد تبر

تا در شراب آغشته ام بی شرم و بی دل گشته ام اسپر سلامت نیستم در پیش تیغم چون سپر

خواهم یکی گوینده ای آب حیاتی زنده ای کآتش به خواب اندرزند وین پرده گوید تا سحر

اندر تن من گر رگی هشیار یابی بردرش چون شیرگیر حق نشد او را در این ره سگ شمر

قومی خراب و مست و خوش قومی غلام پنج و شش آن ها جدا وین ها جدا آن ها دگر وین ها دگر

ز اندازه بیرون خورده ام کاندازه را گم کرده ام شد وایدی شد وافمی هذا حفاظ ذی السکر

هین نیش ما را نوش کن افغان ما را گوش کن ما را چو خود بی هوش کن بی هوش سوی ما نگر

 

1018

رو چشم جان را برگشا در بی دلان اندرنگر قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بی پا و سر

بی کسب و بی کوشش همه چون دیگ در جوشش همه بی پرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر

از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتر وز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاکتر

چون ذره ها اندر هوا خورشید ایشان را قبا بر آب و گل بنهاده پا وز عین دل برکرده سر

در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خون وز موج وز غوغای خون دامانشان ناگشته تر

در خار لیکن همچو گل در حبس ولیکن همچو مل در آب و گل لیکن چو دل در شب ولیکن چو سحر

باری تو از ارواحشان وز باده و اقداحشان مستی خوشی از راحشان فارغ شده از خیر و شر

بس کن که هر مرغ ای پسر خود کی خورد انجیر تر شد طعمه طوطی شکر وان زاغ را چیزی دگر

 

1019

ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر دیوانگان را می کند زنجیر او دیوانه تر

ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب آری درآ هر نیم شب بر جان مست بی خبر

ما را کجا باشد امان کز دست این عشق آسمان ماندست اندر خرکمان چون عاشقان زیر و زبر

ای عشق خونم خورده ای صبر و قرارم برده ای از فتنه روز و شبت پنهان شدستم چون سحر

در لطف اگر چون جان شوم از جان کجا پنهان شوم گر در عدم غلطان شوم اندر عدم داری نظر

ما را که پیدا کرده ای نی از عدم آورده ای ای هر عدم صندوق تو ای در عدم بگشاده در

هستی خوش و سرمست تو گوش عدم در دست تو هر دو طفیل هست تو بر حکم تو بنهاده سر

کاشانه را ویرانه کن فرزانه را دیوانه کن وان باده در پیمانه کن تا هر دو گردد بی خطر

ای عشق چست معتمد مستی سلامت می کند بشنو سلام مست خود دل را مکن همچون حجر

چون دست او بشکسته ای چون خواب او بربسته ای بشکن خمار مست را بر کوی مستان برگذر

 

1020

ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر پسته لعل برگشا تا نشود گران شکر

ساقی روح چون تویی کشتی نوح چون تویی تا که تهیست ساغرم خون چه پرست این جگر

طعنه زند مرا ز کین رو صنمی دگر گزین در دو جهان یکی بگو کو صنمی کجا دگر

آن قلمی که نقش کرد چونک بدید نقش تو گفت که های گم شدم این ملکست یا بشر

جان و جهان چرا چنین عیب و ملامتم کنی در دل من درآ ببین هر نفسی یکی حشر

عشق بگوید الصلا مایده دو صد بلا خشک لبی و چشم تر مایده بین ز خشک و تر

چونک چشیدی این دو را جلوه شود بتی تو را شهره یکی ستاره ای بنده او دو صد قمر

فاش بگو که شمس دین خاصبک و شه یقین در تبریز همچو دین اوست نهان و مشتهر

 

1021

گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر ای دل و جان هر طرف چشم و چراغ هر سحر

هم طرب سرشته ای هم طلب فرشته ای هم عرصات گشته ای پر ز نبات و نیشکر

خیز که رسته خیز شد روز نبات ریز شد با خردم ستیز شد هین بربا از او خبر

خوش خبران غلام تو رطل گران سلام تو چون شنوند نام تو یاوه کنند پا و سر

خیز که روز می رود فصل تموز می رود رفت و هنوز می رود دیو ز سایه عمر

ای بشنیده آه جان باده رسان ز راه جان پشت دل و پناه جان پیش درآ چو شیر نر

مست و خراب و شاد و خوش می گذری ز پنج و شش قافله را بکش بکش خوش سفریست این سفر

لحظه به لحظه دم به دم می بده و بسوز غم نوبت تست ای صنم دور توست ای قمر

عقل رباست و دلربا در تبریز شمس دین آن تبریز چون بصر شمس در اوست چون نظر

گر چه بصر عیان بود نور در او نهان بود دیده نمی شود نظر جز به بصیرتی دگر

 

1022

دی سحری بر گذری گفت مرا یار شیفته و بی خبری چند از این کار

چهره من رشک گل و دیده خود را کرده پر از خون جگر در طلب خار

گفتم کی پیش قدت سرو نهالی گفتم کی پیش رخت شمع فلک تار

گفتم کی زیر و زبر چرخ و زمینت نیست عجب گر بر تو نیست مرا بار

گفت منم جان و دلت خیره چه باشی دم مزن و باش بر سیمبرم زار

گفتم کی از دل و جان برده قراری نیست مرا تاب سکون گفت به یک بار

قطره دریای منی دم چه زنی بیش غرقه شو و جان صدف پر ز گهر دار

 

1023

اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور ز دست یار آتشروی عالم سوز زیبا خور

نمی شاید که چون برقی به هر دم خرمنی سوزی مثال کشت کوهستان همه شربت ز بالا خور

اگر خواهی که چون مجنون حجاب عقل بردری ز دست عشق پابرجا شراب آن جا ز بی جا خور

اگر دلتنگ و بدرنگی به زیر گلبنش بنشین وگر مخمور و مغموری از این بگزیده صهبا خور

گریزانست این ساقی از این مستان ناموسی اگر اوباش و قلاشی مخور پنهان و پیدا خور

حریفان گر همی خواهی چو بسطامی و چون کرخی مخور باده در این گلخن بر آن سقف معلا خور

برو گر کارکی داری به کار خویشتن بنشین چو بر یوسف نه ای مجنون غم نان زلیخا خور

کسی دکان کند ویران که بطال جهان باشد چو نربودست سیلابت تو آب از مشک سقا خور

بگرد دیگ این دنیا چو کفلیز ار همی گردی برون رو ای سیه کاسه مخور حمرا و حلوا خور

در این بازار ای مجنون چو منبل گرد تن پرخون چو در شاهد طمع کردی برو شمشیر لالا خور

اگر مشتاق اشراقات شمس الدین تبریزی شراب صبر و تقوا را تو بی اکراه و صفرا خور

 

1024

مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر پدر را نیک واقف دان از آن کژبازی مضمر

تو گردی راست اولیتر از آنک کژ نهی او را وگر تو کژ نهی او را به استیزت کند کژتر

ز بابا بشنو و برجه که سلطانیت می خواند که خاک اوت کیخسرو بمیرد پیش او سنجر

چو ان الله یدعو را شنیدی کژ مکن رو را زهی راعی زهی داعی زهی راه و زهی رهبر

پراکنده شدی ای جان به هر درد و به هر درمان ز عشقش جوی جمعیت در آن جامع بنه منبر

چو کر و فر او دیدی تویی کرار و شیر حق چو بال و پر او دیدی تویی طیار چون جعفر

 

1025

مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر

به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهل بیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر

مرا گوید نمی گویی که تا چند از گدارویی چو هر عوری و ادباری گدایی می کنی هر در

بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقی اگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر

از این ها کز تو می زاید شهان را ننگ می آید ملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر

که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت او ز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر

مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی هر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر

از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکل که ویران می شود سینه از آن جولان و کر و فر

اگر با مومنان گویم همه کافر شوند آن دم وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر

چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو مرا پرسید چونی تو بگفتم بی تو بس مضطر

اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا دلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر

 

1026

گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخر ور چه نه به میدانیم در کر و فریم آخر

گر باده دهی ور نی زان باده دوشینه از دادن و نادادن بس بی خبریم آخر

ای عشق چه زیبایی چه راوق و گیرایی گر رفت زر و کیسه در کان زریم آخر

ای طعنه زنان بر ما بگشاده زبان بر ما باری ز شما خامان ما مستتریم آخر

لولی که زرش نبود مال پدرش نبود دزدی نکند گوید پس ما چه خوریم آخر

ما لولی و شنگولی بی مکسب و مشغولی جز مال مسلمانان مال کی بریم آخر

زنبیل اگر بردیم خرماش درآگندیم وز نیل اگر خوردیم هم نیشکریم آخر

گر شحنه بگیردمان آرد به چه و زندان بر چاه زنخدانش آبی بچریم آخر

چاهش خوش و زندانش وان ساقی و مستانش وان گفتن بی سیمان که سیمبریم آخر

می گوید جان با تن کای تن خمش و تن زن لب بند و بصر بگشا صاحب نظریم آخر

 

1027

یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر در قلعه بی خویشی بگریز هلا زوتر

تا کی ز شب زنگی بر عقل بود تنگی شاهنشه صبح آمد زد بر سر او خنجر

گاو سیه شب را قربان سحر کردند موذن پی این گوید کالله هو الاکبر

آورد برون گردون از زیر لگن شمعی کز خجلت نور او بر چرخ نماند اختر

خورشید گر از اول بیمارصفت باشد هم از دل خود گردد در هر نفسی خوشتر

ای چشم که پردردی در سایه او بنشین زنهار در این حالت در چهره او بنگر

آن واعظ روشن دل کو ذره به رقص آرد بس نور که بفشاند او از سر این منبر

شاباش زهی نوری بر کوری هر کوری زان پس که بر آرد سر کور وی نپوشاند

شمس الحق تبریزی در آینه صافت گر غیر خدا بینم باشم بتر از کافر

 

1028

ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر

از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان وز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر

مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقا مه زین خللی رسته از صد خللی دیگر

با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد ترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر

هر سرمه و هر دارو کز خاک درت نبود در دیده دل آرد درد و سبلی دیگر

ابلیس ز لطف تو اومید نمی برد هر دم ز تو می تابد در وی املی دیگر

فرعون ز فرعونی آمنت به جان گفته بر خرقه جان دیده ز ایمان تکلی دیگر

خورشید وصال تو روزی به جمل آید در چرخ دلم یابد برج حملی دیگر

اجزای زمین را بین بر روی زمین رقصان این جوق چو بنشیند آید بدلی دیگر

بر روی زمین جان را چون رو شرف و نوری در زیر زمین تن را چون تخم اجلی دیگر

تا چند غزل ها را در صورت و حرف آری بی صورت و حرف از جان بشنو غزلی دیگر

 

1029

جان بر کف خود داری ای مونس جان زوتر من نیک سبک گشتم آن رطل گران زوتر

از باده بسی ساغر فربه کن هر لاغر هر چند سبک دستی ای دست از آن زوتر

ای بر در و بام تو از لذت جام تو جان ها به صبوح آیند من از همگان زوتر

سودای تو می آرد زان می که نه قی آرد از سینه به چشم آید از نور عیان زوتر

 

1030

نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر بالله که چنین منگر بالله که چنان منگر

هر چند که زهر از تو کانیست شکرها را زان رو که چنین نوری زان رنگ چنان انور

نوری که نیارم گفت در پای تو می افتد معنیش که درویشا در ما بنگر خوشتر

در من که توم بنگر خودبین شو و همچین شو ای نور ز سر تا پا از پای مگو وز سر

چون در بصر خلقی گویی تو پر از زرقی ای آنک تو هم غرقی در خون دل من تر

ار زانک گهر داری دریای دو چشمم بین ور سنگ محک داری اندر رخ من بین زر

آن شیر خدایی را شمس الحق تبریزی صیدی که نه روبه شد او را به سگی مشمر

 

1031

جان من و جان تو بستست به همدیگر همرنگ شوم از تو گر خیر بود گر شر

ای دلبر شنگ من ای مایه رنگ من ای شکر تنگ من از تنگ شکر خوشتر

ای ضربت تو محکم ای نکته تو مرهم من گشته تمامی کم تا من تو شدم یک سر

همسایه ما بودی چون چهره تو بنمودی تا خانه یکی کردی ای خوش قمر انور

یک حمله تو شاهانه بردار تو این خانه تا جز تو فنا گردد کالله هو الاکبر

چون محو کند راهم نی جویم و نی خواهم زیرا همه کس داند که اکسیر نخواهد زر

از تابش آن کوره مس گفت که زر گشتم چون گشت دلش تابان زان آتش نیکوفر

مس باز به خویش آمد نوشش همه نیش آمد تا باز به پیش آمد اکسیرگر اشهر

 

1032

تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر من با تو نمی گویم ای مرده پار آخر

ماننده ابری تو هم مظلم و بی باران تاریک مکن ای ابر یک قطره ببار آخر

این جمله فرمان ها از بهر قدر آمد ای جبری غافل تو از لذت کار آخر

با کور کسی گوید کاین رشته به سوزن کش با بسته کسی گوید کان جاست شکار آخر

با طفل دوروزه کس از شاهد و می گوید یا با نظر حیوان از چشم خمار آخر

چون هیچ نیابی توی پهلوی زنان بنشین از حلقه جانبازان بگذر به کنار آخر

در قدرت مخدومی شمس الحق تبریزی غوطی بخوری بینی حق را به نظار آخر

 

1033

ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر باز از طرفی پنهان بنموده رخ عبهر

یک لحظه سلف دیده کاین جایم تا دانی بر حیرت من گاهی خندیده تو چون شکر

در بسته به روی من یعنی که برو واپس بر بام شده در پی یعنی نمطی دیگر

سر را تو چنان کرده رو رو که رقیب آمد من سجده کنان گشته یعنی که از این بگذر

من در تو نظر کرده تو چشم بدزدیده زان ناز و کرشم تو صد فتنه و شور و شر

تو دست گزان بر من کاین جمله ز دست تو من بوسه زنان گشته بر خاک به عذر اندر

کی باشد کان بوسه بر لعل لبت یابم وان گاه تو بخراشی رخساره چون زعفر

ای کافر زلف تو شاه حشم زنگی فریاد که ایمان شد اندر سر تو کافر

چون طره بیفشانی مشک افتد در پایت چون جعد براندازی خطیت دهد عنبر

احسنت زهی نقشی کز عطسه او جان شد ای کشته به پیش تو صد مانی و صد آزر

ناگه ز جمال تو یک برق برون جسته تا محو شد این خانه هم بام فنا هم در

در عین فنا گفتم ای شاه همه شاهان بگداخت همی نقشی بفسرده بدین آذر

گفتا که خطاب تو هم باقی این برفست تا برف بود باقی غیبست گل احمر

گفتم که الا ای مه از تابش روی تو خورشید کند سجده چون بنده گک کمتر

آخر بنگر در من گفتا که نمی ترسی از آتش رخسارم وانگه تو نه سامندر

گفتم بتکی باشم دو چشم بپوشیده اندر حجب غیرت پوشیده من این مغفر

گفتا که تو را این عشق در صبر دهد رنگی شایسته آن گردی هم ناظر و هم منظر

گفتم چه نشان باشد در بنده از این وعده گفتا که درخش جان در آتش دل چون زر

وان گاه نکو بنگر در صحن عیار جان در حال درخشانی وز تابش او برخور

گفتم که همی ترسم وز ترس همی میرم کز دیدن جان خود از من رود آن جوهر

آن جوهر بی چونی کز حسن خیال تو در چشم نشستستم ای طرفه سیمین بر

گفتا که مترس آخر نی منت همی گویم کز باغ جمال ما هم بر بخوری هم بر

آن نقش خداوندی شمس الحق تبریزی پرنور از او عالم تبریز از او انور

او بود خلاصه کن او را تو سجودی کن تا تو شنوی از خود کالله هو الاکبر

 

1034

مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار

تو دریای الهی همه خلق چو ماهی چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار

مگو با دل شیدا دگر وعده فردا که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار

چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار

عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد ولیکن گله کردیم برای دل اغیار

مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار

سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار

ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش سر از گور برآورد ز تو مرده پیرار

ملالت نفزایید دلم را هوس دوست اگر رهزندم جان ز جان گردم بیزار

چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار

ز سودای خیال تو شدستیم خیالی کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار

همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار

 

1035

ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر گویی که نزد مرگ تو را حلقه به در بر

بندیش از آن روز که دم های شماری تو می زنی و وهم زنت شوی دگر بر

خود را تو سپر کن به قبول همه احکام زان پیش که تیر اجل آید به سپر بر

از آدمی ادراک و نظر باشد مقصود کای رحمت پیوسته به ادراک و نظر بر

ای کان شکر فضل تو وین خلق چو طوطی طوطی چه کند که ننهد دل به شکر بر

آن نیشکر از عشق تو صد جای کمر بست شکر تو نبشتست بر اطراف کمر بر

جز شمس و قمر باصره را نور دگر ده ای نور تو وافر شده بر شمس و قمر بر

از کار جهان سیر شده خاطر عارف عاشق شده بر شیوه و بر کار دگر بر

دیدست که گر نوش کند آب جهان را بی حضرت تو آب ندارد به جگر بر

گیرم همه شب پاس نداری و نزاری خود را بزن ای مخلص بر ورد سحر بر

آن ها که شب و صبحدم آرام ندیدند ناگاه فتادند بر آن گنج گهر بر

موسی همه شب نور همی جست و به آخر نوری عجبی دید به بالای شجر بر

یعقوب وطن ساخت به جان طره شب را تا بوسه زد آخر به رخ و زلف پسر بر

مقصود خدا بود و پسر بود بهانه عاشق نشود جان پیمبر به بشر بر

او ز آل خلیلست و به آفل نکند میل چون خار بود آفل او را به بصر بر

جز دوست خلیلی نپذیرفت خلیلش ور نه تن خود را نفکندی به شرر بر

ای گشته بت جان تو نقشی و کلوخی انکار تو پس چیست به عباد حجر بر

یک لحظه بنه گوش که خواهم سخنی گفت ای چشم خوشت طعنه زده نرگس تر بر

بر نقد زن ای دوست که محبوب تو نقدست ای چشم نهاده همه بر بوک و مگر بر

بربستم لب را ز ره چشم بگویم چیزی که رود مستی آن کله سر بر

نی نی بنگویم که عجب صید شگرفست مرغ نظرست و ننشیند به خبر بر

 

1036

ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر آخر نظری کن به نظربخش فکر بر

ای طالب و ای عاشق بنگر به طلب بخش بنگر به موثر تو چه چفسی به اثر بر

او می کشدت جانب صلح و طرف جنگ گه صحبت یاران و گهی اوج سفر بر

در تو نگران او و تو را چشم چپ و راست او با تو سخن گوی و تو را گوش سمر بر

او می زند این سیخ و هش گاو سوی یوغ عیسیست رفیق و هش خربنده به خر بر

هر گاو و خری سیخ خورد بر کفل و پشت تو سیخ ندامت خوری بر سینه و بر بر

زان سیخ کباب دل تو گر نشد آگه پخته کندت مطبخیش نار سقر بر

گه کاسه گرفتی که حلیماب و زفر کو گه چنگ گرفتی تو به تقریع زفر بر

ز افشارش مرگ آن رخ تو گردد چون زر زر بازدهی و بنهی سر به حجر بر

بس چند کنی عشوه تو در محفل کوران بس چند زنی نعره تو بر مسمع کر بر

 

1037

گیرم که بود میر تو را زر به خروار رخساره چون زر ز کجا یابد زردار

از دلشده زار چو زاری بشنیدند از خاک برآمد به تماشا گل و گلزار

هین جامه بکن زود در این حوض فرورو تا بازرهی از سر و از غصه دستار

ما نیز چو تو منکر این غلغله بودیم گشتیم به یک غمزه چنین سغبه دلدار

تا کی شکنی عاشق خود را تو ز غیرت هل تا دو سه ناله بکند این دل بیمار

نی نی مهلش زانک از آن ناله زارش نی خلق زمین ماند و نی چرخه دوار

امروز عجب نیست اگر فاش نگردد آن عالم مستور به دستوری ستار

باز این دل دیوانه ز زنجیر برون جست بدرید گریبان خود از عشق دگربار

خامش که اشارت ز شه عشق چنین است کز صبر گلوی دل و جان گیر و بیفشار

 

1038

به حسن تو نباشد یار دیگر درآ ای ماه خوبان بار دیگر

مرا غیر تماشای جمالت مبادا در دو عالم کار دیگر

بدزدیدی ز حسن تو یکی چیز اگر بودی چو تو عیار دیگر

چو خورشید جمالت روی بنمود ز هر ذره شنو اقرار دیگر

زهی دریا که آگندی ز گوهر که هر قطره نمود انبار دیگر

به یک خانه دو بیمارند و عاشق منم بیمار و دل بیمار دیگر

خدایا هر دو را تیمار کردی ولیکن ماند آن تیمار دیگر

چه داند جان منکر این سخن را که او را نیست آن دیدار دیگر

که منکر گفت سنایی خود همینست سنایی گفت نی خروار دیگر

بدان خروار تو خروار منگر گشا دو چشم عیسی وار دیگر

 

1039

بگرد فتنه می گردی دگربار لب بامست و مستی هوش می دار

کجا گردم دگر کو جای دیگر که ما فی الدار غیر الله دیار

نگردد نقش جز بر کلک نقاش بگرد نقطه گردد پای پرگار

چو تو باشی دل و جان کم نیاید چو سر باشد بیاید نیز دستار

گرفتارست دل در قبضه حق گرفته صعوه را بازی به منقار

ز منقارش فلک سوراخ سوراخ ز چنگالش گران جانان سبکبار

رها کن این سخن ها را ندا کن به مخموران که آمد شاه خمار

غم و اندیشه را گردن بریدند که آمد دور وصل و لطف و ایثار

هلا ای ساربان اشتر بخوابان از این خوشتر کجا باشد علف زار

چو مهمانان بدین دولت رسیدند بیا ای خازن و بگشای انبار

شب مشتاق را روزی نیاید چنین پنداشتی دیگر مپندار

خمش کن تا خموش ما بگوید ویست اصل سخن سلطان گفتار

 

1040

جفا از سر گرفتی یاد می دار نکردی آن چه گفتی یاد می دار

نگفتی تا قیامت با تو جفتم کنون با جور جفتی یاد می دار

مرا بیدار در شب های تاریک رها کردی و خفتی یاد می دار

به گوش خصم می گفتی سخن ها مرا دیدی نهفتی یاد می دار

نگفتی خار باشم پیش دشمن چو گل با او شکفتی یاد می دار

گرفتم دامنت از من کشیدی چنین کردی و رفتی یاد می دار

همی گویم عتابی من به نرمی تو می گویی به زفتی یاد می دار

فتادی بارها دستت گرفتم دگرباره بیفتی یاد می دار

 

1041

مرا یارا چنین بی یار مگذار ز من مگذر مرا مگذار مگذار

به زنهارت درآمد جان چاکر مرا در هجر بی زنهار مگذار

طبیبی بلک تو عیسی وقتی مرو ما را چنین بیمار مگذار

مرا گفتی که ما را یار غاری چنین تنها مرا در غار مگذار

تو را اندک نماید هجر یک شب ز من پرس اندک و بسیار مگذار

مینداز آتش اندک به سینه که نبود آتش اندک خوار مگذار

دمم بگسست لیکن بار دیگر ز من بشنو مرا این بار مگذار

 

1042

منم از جان خود بیزار بیزار اگر باشد تو را از بنده آزار

مرا خود جان و دل بهر تو باید که قربان تو باشد ای نکوکار

ز آزار دلت گر چه نگویی درون جان من پیداست آثار

بهار از من بگردد چون ندانم چو در دل جای گلشن پر شود خار

گناهم پیش لطفت سجده آرد که ای مسجود جان زنهار زنهار

گنه را لطف تو گوید که تا کی گنه گوید بدو کاین بار این بار

تن و جانی که خاک تو نباشد تن او سله باشد جان او مار

تو خورشیدی و مرغ روز خواهی چو مرغ شب بیاید نبودش بار

چو برگیری تو رسم شب ز عالم چه پرها برکند مرغ شب ای یار

به حق آن که لطف تو جهانست که آن جا گم شود این چرخ دوار

به چشم جان چه دریا و چه صحرا در آن عالم چه اقرار و چه انکار

به تنگی درفتد هرک از تو ماند فروکن دست و او را زود بردار

به قصد از شمس تبریزی نگردم چگونه زهر نوشد مرد هشیار

 

1043

مرا اقبال خندانید آخر عنان این سو بگردانید آخر

زمانی مرغ دل بربسته پر بود بدادش پر و پرانید آخر

زهی باغی که خندانید از فضل بدان ابری که گریانید آخر

زهی نصرت که مر اسلام را داد زهی ملکی که استانید آخر

به چوگان وفا یک گوی زرین در این میدان بغلطانید آخر

کمر بگشاد مریخ و بینداخت سلح ها را بدرانید آخر

بخندد آسمان زیرا زمین را خدا از خوف برهانید آخر

 

1044

به ساقی درنگر در مست منگر به یوسف درنگر در دست منگر

ایا ماهی جان در شست قالب ببین صیاد را در شست منگر

بدان اصلی نگر کآغاز بودی به فرعی کان کنون پیوست منگر

بدان گلزار بی پایان نظر کن بدین خاری که پایت خست منگر

همایی بین که سایه بر تو افکند به زاغی کز کف تو جست منگر

چو سرو و سنبله بالاروش کن بنفشه وار سوی پست منگر

چو در جویت روان شد آب حیوان به خم و کوزه گر اشکست منگر

به هستی بخش و مستی بخش بگرو منال از نیست و اندر هست منگر

قناعت بین که نرست و سبک رو به طمع ماده آبست منگر

تو صافان بین که بر بالا دویدند به دردی کان به بن بنشست منگر

جهان پر بین ز صورت های قدسی بدان صورت که راهت بست منگر

به دام عشق مرغان شگرفند به بومی که ز دامش رست منگر

به از تو ناطقی اندر کمین هست در آن کاین لحظه خاموشست منگر

 

1045

بگردان ساقیا آن جام دیگر بده جان مرا آرام دیگر

به جان تو که امروزم ببینی که صبرم نیست تا ایام دیگر

اگر یک ذره رحمت هست بر من مکن تاخیر تا هنگام دیگر

خلاصم ده خلاصم ده خلاصی که سخت افتاده ام در دام دیگر

اگر امروز در بر من ببندی درافتم هر دمی از بام دیگر

مرا در دست اندیشه بمسپار که اندیشه ست خون آشام دیگر

می خام ار نگردانی تو ساقی مرا زحمت دهد صد خام دیگر

بگیر این دلق اگر چه وام دارم گرو کن زود بستان وام دیگر

بنه نامم غلام دردنوشان نمی خواهم خدایا نام دیگر

 

1046

نگشتم از تو هرگز ای صنم سیر ولیک از هجر گشتم دم به دم سیر

همی بینم رضایت در غم ماست چگونه گردد این بی دل ز غم سیر

چه خون آشام و مستسقیست این دل که چشمم می نگردد ز اشک و نم سیر

اگر سیری از این عالم بیا که نگردد هیچ کس زان عالمم سیر

چو دیدم اتفاق عاشقانت شدستم از خلاف و لا و لم سیر

ولی دردم تو اسرافیل جان ها نیم از نفخ روح و زیر و بم سیر

چو بوی جام جان بر مغز من زد شدم ای جان جان از جام جم سیر

چو بیشست آن جنون لحظه به لحظه خسیس آن کو نگشت از بیش و کم سیر

چو دیدم کاس و طاس او شدستم از این طشت نگون خم به خم سیر

خیال شمس تبریزی بیامد ز عشق خال او گشتم ز غم سیر

 

1047

در این سرما و باران یار خوشتر نگار اندر کنار و عشق در سر

نگار اندر کنار و چون نگاری لطیف و خوب و چست و تازه و تر

در این سرما به کوی او گریزیم که مانندش نزاید کس ز مادر

در این برف آن لبان او ببوسیم که دل را تازه دارد برف و شکر

مرا طاقت نماند از دست رفتم مرا بردند و آوردند دیگر

خیال او چو ناگه در دل آید دل از جا می رود الله اکبر

 

1048

خداوند خداوندان اسرار زهی خورشید در خورشید انوار

ز عشق حسن تو خوبان مه رو به رقص اندر مثال چرخ دوار

چو بنمایی ز خوبی دست بردی بماند دست و پای عقل از کار

گشاده ز آتش او آب حیوان که آبش خوشترست ای دوست یا نار

از آن آتش بروییدست گلزار و زان گلزار عالم های دل زار

از آن گل ها که هر دم تازه تر شد نه زان گل ها که پژمردست پیرار

نتاند کرد عشقش را نهان کس اگر چه عشق او دارد ز ما عار

یکی غاریست هجرانش پرآتش عجب روزی برآرم سر از این غار

ز انکارت بروید پرده هایی مکن در کار آن دلبر تو انکار

چو گرگی می نمودی روی یوسف چون آن پرده غرض می گشت اظهار

ز جان آدمی زاید حسدها ملک باش و به آدم ملک بسپار

غذای نفس تخم آن غرض هاست چو کاریدی بروید آن به ناچار

نداند گاو کردن بانگ بلبل نداند ذوق مستی عقل هشیار

نزاید گرگ لطف روی یوسف و نی طاووس زاید بیضه مار

به طراری ربود این عمرها را به پس فردا و فردا نفس طرار

همه عمرت هم امروزست لاغیر تو مشنو وعده این طبع عیار

کمر بگشا ز هستی و کمر بند به خدمت تا رهی زین نفس اغیار

نمازت کی روا باشد که رویت به هنگام نمازست سوی بلغار

در آن صحرا بچر گر مشک خواهی که می چرد در آن آهوی تاتار

نمی بینی تغیرها و تحویل در افلاک و زمین و اندر آثار

کی داند جوهر خوبت بگردد به خاکی کش ندارد سود غمخوار

چو تو خربنده باشی نفس خود را به حلقه نازنینان باشی بس خوار

اگر خواهی عطای رایگانی ز عالم های باقی ملک بسیار

چنان جامی که ویرانی هوش است ز شمس حق و دین بستان و هش دار

خداوند خداوندان باقی که نبودشان به مخدومیش انکار

ز لطف جان او رفته بکارت چو دیدندنش ز جنت حور ابکار

اگر نه پرده رشک الهی بپوشیدیش از دار و ز دیار

که سنگ و خاک و آب و باد و آتش همه روحی شدندی مست و سیار

به بازار بتان و عاشقان در ز نقش او بسوزد جمله بازار

دو ده دان هر دو کون دو جهان را چه باشد ده که باشد اوش سالار

که روح القدس پایش می ببوسید ندا آمد که پایش را مه آزار

چه کم عقلی بود آن کس که این را برای جاه او گوید که مکثار

به حق آنک آن شیر حقیقی چنین صید دلم کردست اشکار

که از تبریز پیغامی فرستی که اینست لابه ما اندر اسحار

 

1049

صد بار بگفتمت نگهدار در خشم و ستیزه پا میفشار

بر چنگ وفا و مهربانی گر زخمه زنی بزن به هنجار

دانی تو یقین و چون ندانی کز زخمه سخت بسکلد یار

می بخش و مخسب کاین نه نیکوست ما خفته خراب و فتنه بیدار

می گویم و می کنم نصیحت من خشک دماغ و گفت و تکرار

می خندد بر نصیحت من آن چشم خمار یار خمار

می گوید چشم او به تسخر خوش می گویی بگو دگربار

از تو بترم اگر ننوشم پوشیده نصیحت تو طرار

استیزه گرست و لاابالیست کی عشوه خورد حریف خون خوار

خامش کن و از دیش مترسان کز باغ خداست این سمن زار

خاموش که بی بهار سبزست بی سبلت مهر جان و آذار

 

1050

کی باشد اختری در اقطار در برج چنین مهی گرفتار

آواره شده ز کفر و ایمان اقرار به پیش او چو انکار

کس دید دلی که دل ندارد با جان فنا به تیغ جان دار

من دیدم اگر کسی ندیدست زیرا که مرا نمود دیدار

علم و عملم قبول او بس ای من ز جز این قبول بیزار

گر خواب شبم ببست آن شه بخشید وصال و بخت بیدار

این وصل به از هزار خوابست از خواب مکن تو یاد زنهار

از گریه خود چه داند آن طفل کاندر دل ها چه دارد آثار

می گرید بی خبر ولیکن صد چشمه شیر از او در اسرار

بگری تو اگر اثر ندانی کز گریه تست خلد و انهار

امشب کر و فر شهریاریش اندر ده ماست شاه و سالار

نی خواب رها کند نه آرام آن صبح صفا و شیر کرار

 

1051

شب گشت ولیک پیش اغیار روزست شب من از رخ یار

گر عالم جمله خار گیرد ماییم ز دوست غرق گلزار

گر گشت جهان خراب و معمور مستست دل و خراب دلدار

زیرا که خبر همه ملولیست این بی خبریست اصل اخبار

 

1052

نوریست میان شعر احمر از دیده و وهم و روح برتر

خواهی خود را بدو بدوزی برخیز و حجاب نفس بردر

آن روح لطیف صورتی شد با ابرو و چشم و رنگ اسمر

بنمود خدای بی چگونه بر صورت مصطفی پیمبر

آن صورت او فنای صورت وان نرگس او چو روز محشر

هر گه که به خلق بنگریدی گشتی ز خدا گشاده صد در

چون صورت مصطفی فنا شد عالم بگرفت الله اکبر

 

1053

نزدیک توام مرا مبین دور پهلوی منی مباش مهجور

آن کس که بعید شد ز معمار کی گردد کارهاش معمور

چشمی که ز چشم من طرب یافت شد روشن و غیب بین و مخمور

هر دل که نسیم من بر او زد شد گلشن و گلستان پرنور

بی من اگرت دهند شهدی یک شهد بود هزار زنبور

بی من اگرت امیر سازند باشی بتر از هزار مامور

می های جهان اگر بنوشی بی من نشود مزاج محرور

در برق چه نامه بر توان خواند آخر چه سپاه آید از مور

خلقان برقند و یار خورشید بی گفت تو ظاهرست و مشهور

خلقان مورند و ما سلیمان خاموش صبور باش و مستور

 

1054

ای یار شگرف در همه کار عیاره و عاشق تو عیار

تو روز قیامتی که از تو زیر و زبرست شهر و بازار

من زاری عاشقان چه گویم ای معشوقان ز عشق تو زار

در روز اجل چو من بمیرم در گور مکن مرا نگهدار

ور می خواهی که زنده گردیم ما را به نسیم وصل بسپار

آخر تو کجا و ما کجاییم ای بی تو حیات و عیش بی کار

از من رگ جان بریده بادا گر بی تو رگیم هست هشیار

اندر ره تو دو صد کمین بود نزدیک نمود راه و هموار

از گلشن روی تو شدم مست بنهادم مست پای بر خار

رفتم سوی دانه تو چون مرغ پرخون دیدم جناح و منقار

این طرفه که خوشترست زخمت از هر دانه که دارد انبار

ای بی تو حرام زندگانی ای بی تو نگشته بخت بیدار

خود بخت تویی و زندگی تو باقی نامی و لاف و آزار

ای کرده ز دل مرا فراموش آخر چه شود مرا به یاد آر

یک بار چو رفت آب در جوی کی گردد چرخ طمع یک بار

خامش که ستیزه می فزاید آن خواجه عشق را ز گفتار

 

1055

انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر

سرمست زییم مست میریم هم مست دوان دوان به محشر

گر خاک شویم وگر بریزیم ساقی با ماست بنده پرور

خاکش خوش باد کوست عاشق خاکش ز شراب جان مخمر

آن خاک شکوفه کرد یعنی مستیم از این سر و از آن سر

مهتر چو خراب گشت و خوش شد خاکست خرابتر ز مهتر

خاکی گشتی چو مست گشتی ملاح تو برکشید لنگر

خود لنگر ما گسست کلی هر لوح جدا ز لوح دیگر

از بند و ز غرقه بازرستند هر تخته کشتی است رهبر

چون خوش نبود چنین خرابی بگشای دو چشم عقل و بنگر

 

1056

انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر

ماییم معاشران دولت هین بر کف ما نهید ساغر

ای ساقی ماه روی زیبا ای جمله مراد تو میسر

از روی تو تاب یافت خورشید وز بال تو برپرید جعفر

ماییم بلای دی چشیده چون باغ ز زخم دی مزعفر

بشنو ز بهار نو سقاهم در جام کن آن شراب احمر

لوح دل را ز غم فروشوی ای شاه مطهر مطهر

ای تو همه را ولی نعمت بر ما ز همه کسان فزونتر

در سایه ات ای درخت طوبی ما راست سعادت مکرر

بر عشق و جمال دوست وقفیم وز جمله کارها محرر

بر هر که گزید خدمت تو شد منصب سلطنت مقرر

آن کس که بود مرید خورشید چون نبود همچو مه منور

مخمور شدند قوم و تشنه درده می و زین حدیث بگذر

جان را بده از مزوره خویش تا نبود صحتش مزور

یک قوم همی رسند مهمان امروز مقدم و ماخر

ما گاو و شتر کنیم قربان از بهر قدوم هر برادر

چه گاو که می سزد به قربان از بهر مبشر آن مبشر

تو نیز شتردلی رها کن اشترواری فرست شکر

شکر گفتم قدح نگفتم در نقل بود نبیذ مضمر

ور این نکنی خموش گردم دانی چه کنم خموشی اندر

 

1057

دارد درویش نوش دیگر و اندر سر و چشم هوش دیگر

در وقت سماع صوفیان را از عرش رسد خروش دیگر

تو صورت این سماع بشنو کایشان دارند گوش دیگر

صد دیگ به جوش هست این جا دارد درویش جوش دیگر

همزانوی آنک تش نبینی سرمست ز می فروش دیگر

درویش ز دوش باز مست است غیر شب و روز دوش دیگر

ماییم چو جان خموش و گویا حیران شده در خموش دیگر

 

1058

آخر کی شود از آن لقا سیر آخر کی شود ز باغ ما سیر

ای عدل تو کرده چرخ را سبز وی لطف تو کرده باغ را سیر

رو بنمایید ای ظریفان کز جان خودیم بی شما سیر

آن نقل هزارمن بریزید تا گردد هر کجا گدا سیر

در بزم رضای تست نقلی وز وی دل و چشم انبیا سیر

کی گردد سیر ماهی از آب کی گردد خلق از خدا سیر

مشتاب مرو که کیمیایی تا مس بچرد ز کیمیا سیر

خوانی دگرست غیر این خوان تا لوت خورند اولیا سیر

تا ذوق جفاش دید جانم در عشق جفاست از وفا سیر

کز ملکت سیر شد سلیمان و ایوب نگشت از بلا سیر

چه مکر و چه نعل باژگونه ست خود گرسنه نادرست یا سیر

خاموش کن و دغا رها کن آخر نشدی از این دغا سیر

 

1059

گفتی که زیان کنی زیان گیر گفتی که تو ملحدی چنان گیر

گفتی که تو روبهی نه ای شیر ما را سقط همه سگان گیر

گفتی که ز دل خبر نداری ای مونس دل مرا زبان گیر

 

1060

عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار

وانگهان چون گازری از گازران درویشتر وانگهان چون آفتابی آفتاب هر دیار

ناز گازر چون بدید آن آفتاب از لطف خود ابر پیش آورد اینک گازری باکار و بار

گفت تا گازر نخندد من برون نایم ز ابر تا دل او خوش نگردد من نباشم برقرار

دسته دسته جامه های گازران از کار ماند تا پدید آید که گازر اختیارست اختیار

هر کی باشد عاشق آن آفتاب از جان و دل سر ز خاک پای گازر برندارد زینهار

گویم آن گازر که باشد شمس تبریزی و بس کز برای او برآید آفتاب از هر کنار

 

1061

عرض لشکر می دهد مر عاشقان را عشق یار زندگان آن جا پیاده کشتگان آن جا سوار

عارض رخسار او چون عارض لشکر شدست زخم چشم و چشم زخم عاشقان را گوش دار

آفتابا شرم دار از روی او در ابر رو ماه تابان از چنان رخ الحذار و الحذار

چون به لشکرگاه عشق آیی دو دیده وام کن وانگهان از یک نظر آن وام ها را می گزار

جز خمار باده جان چشم را تدبیر نیست باده جان از که گیری زان دو چشم پرخمار

چون تو پای لنگ داری گو پر از خلخال باش گوش کر را سود نبود از هزاران گوشوار

گر عصا را تو بدزدی از کف موسی چه سود بازوی حیدر بباید تا براند ذوالفقار

دست عیسی را بگیر و سرمه چوب از وی مدزد تا ببینی کار دست و تا ببینی دست کار

گر ندانی کرد آن سو زیرزیرک می نگر نی به چشم امتحانی بل به چشم اعتبار

زانک آن سو در نوازش رحمتی جوشیده است شمس تبریزیش گویم یا جمال کردگار

 

1062

چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر چون حدیث تو نباشد سر سر بشنیده گیر

ای که در خوابت ندیده آدم و ذریتش از کی پرسم وصف حسنت از همه پرسیده گیر

چون نباشم در وصالت ای ز بینایان نهان در بهشت و حور و دولت تا ابد باشیده گیر

چون نبینم خشم و ناز شکرینت هر دمی بر سر شاهان معنی مر مرا نازیده گیر

چونک ابر هجر تو ماه تو را پوشیده کرد صد هزاران در و گوهر بر سرم باریده گیر

چونک مستان را نباشد شمع و شاهد روی تو صد هزاران خم باده هر طرف جوشیده گیر

خضر بی من گر ببیند روی تو ای وای من ور نبیند آب حیوان هر دمش نوشیده گیر

چون فنا خواهد شدن این ساحره دنیای دون تخت و بخت و گنج و عالم را به من بخشیده گیر

در ازل جان های صدیقان نثار روی تو چونک رویت را نبینم خود نثاری چیده گیر

این عزیز مصر جانم تا نبیند روی تو هر دو روزی یوسفی شکرلبی بخریده گیر

ای خروشیده ز دردم سنگ و آهن دم به دم چون نجست از سنگ و آهن برق بخروشیده گیر

یک شب این دیوانه را مهمان آن زنجیر کن ور بژولاند سر زلف تو را ژولیده گیر

ور جهان در عشق تو بدگوی من شد باک نیست صد دروغ و افترا بر صادقی بافیده گیر

با فراقت از دو عالم چون منم مظلومتر گر بنالد ظالم از مظلوم تو نالیده گیر

چون نلافم شمس تبریز از سگان کوی تو بر سر شیران عالم مر مرا لافیده گیر

 

1063

عزم رفتن کرده ای چون عمر شیرین یاد دار کرده ای اسب جدایی رغم ما زین یاد دار

بر زمین و چرخ روید مر تو را یاران صاف لیک عهدی کرده ای با یار پیشین یاد دار

کرده ام تقصیرها کان مر تو را کین آورد لیک شب های مرا ای یار بی کین یاد دار

قرص مه را هر شبی چون بر سر بالین نهی آنک کردی زانوی ما را تو بالین یاد دار

همچو فرهاد از هوایت کوه هجران می کنم ای تو را خسرو غلام و صد چو شیرین یاد دار

بر لب دریای چشمم دیده ای صحرای عشق پر ز شاخ زعفران و پر ز نسرین یاد دار

التماس آتشینم سوی گردون می رود جبرئیل از عرش گوید یا رب آمین یاد دار

شمس تبریزی از آن روزی که دیدم روی تو دین من شد عشق رویت مفخر دین یاد دار

 

1064

مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار برمدار اندر غزل جز پرده های شاهوار

بندگانشان دلخوشان و بندگیشان بی نشان خوان هاشان بی خمیر و باده هاشان بی خمار

دیده بینای مطلق در میان خلق و حق از همه خلقش گزیر و بر همه فرمان گزار

همچو خور عالم فروز و همچو گردون سرفراز هم کلید هشت جنت هم برون از پنج و چار

سجده آرد پیش ایشان بانماز و بی نماز پیش ایشان سبز گردد شوره خاک و سبزه زار

 

1065

یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار او همه لطفست جمله یا ربش پاینده دار

ای بسی حق ها که دارد بر شب تاریک ماه ای خدای روز و شب تو بر شبش پاینده دار

هست منزل های خوش مر روح را از مذهبش ای خدایا روح را بر مذهبش پاینده دار

طفل جان در مکتبش استاد استادان شدست ای خدا این طفل را در مکتبش پاینده دار

لشکر دین را ز شاهم شمس تبریزی ضیاست ای خدایا تا ابد بر موکبش پاینده دار

 

1066

مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار روح بخش هر قران و آفتاب هر دیار

این جهان و آن جهان هر دو غلام امر تو گر نخواهی برهمش زن ور همی خواهی بدار

تابشی از آفتاب فقر بر هستی بتاب فارغ آور جملگان را از بهشت و خوف نار

وارهان مر فاخران فقر را از ننگ جان در ره نقاش بشکن جمله این نقش و نگار

قهرمانی را که خون صد هزاران ریخته ست ز آتش اقبال سرمد دود از جانش برآر

آن کسی دریابد این اسرار لطفت را که او بی وجود خود برآید محو فقر از عین کار

بی کراهت محو گردد جان اگر بیند که او چون زر سرخست خندان دل درون آن شرار

ای که تو از اصل کان زر و گوهر بوده ای پس تو را از کیمیاهای جهان ننگست و عار

جسم خاک از شمس تبریزی چو کلی کیمیاست تابش آن کیمیا را بر مس ایشان گمار

 

1067

سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر

این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشت رحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر

من رها کردم جگر را هرچ خواهد گو بشو بر دهانم زن اگر من زین سخن گویم دگر

بنده ساقی عشقم مست آن دردی درد گوشه ای سرمست خفتم فارغم از خیر و شر

گر بیاید غم بگویم آنک غم می خورد رفت رو به بازار و ربابی از برای من بخر

 

1068

نیشکر باید که بندد پیش آن لب ها کمر خسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر

بلک دریاییست عشق و موج رحمت می زند ابر بفرستد به دوران و به نزدیکان گهر

صد سلام و بندگی ای جان از این مستان بخوان جام زرین پیش آر و سیم بر ای سیمبر

پشت آنی تو که پشتش از غم و محنت شکست آب آنی که ندارد هیچ آبی بر جگر

پخته شد نان دلی کز تف عشق تو بسوخت شد زبردست ابد آن کز تو شد زیر و زبر

زان سر مستانش رست از خنجر قصاب مرگ که نبودند اندر این سودا چو ساطوری دوسر

می بیار ای عشق بهر جان فرزندان خویش محو کن اندیشه ها را زان شراب چون شرر

دی بدادی آنچ دادی جمع را ای میرداد بخش امروزینه کو ای هر دمی بخشنده تر

بس کن و پرده دگر زن تا نگردد کس ملول می پر از باغی به باغی این چنین کن پرشکر

 

1069

در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر گر سماع منکران اندرنگیرد گو مگیر

قسمت حقست قومی در میان آفتاب پای کوبانند و قومی در میان زمهریر

قسمت حقست قومی در میان آب شور تلخ و غمگینند و قومی در میان شهد و شیر

نوبت الفقر فخری تا قیامت می زنند تو که داری می خور و می ده شب و روز ای فقیر

فقر را در نور یزدان جو مجو اندر پلاس هر برهنه مرد بودی مرد بودی نیز سیر

بانگ مرغان می رسد بر می فشانی پر و بال لیک اگر خواهی بپری پای را برکش ز قیر

عقل تو دربند جان و طبع تو دربند نان مغزها اندر خمار و دست ها اندر خمیر

عارفا گر کاهلی آمد قران کاهلان جاء نصرالله آمد ابشروا جاء البشیر

گرمی خود را دگر جا خرج کردی ای جوان هر کی آن جا گرم باشد این طرف باشد زحیر

گرمیی با سردیی و سردیی با گرمیی چونک آن جا گرم بودی سردی این جا ناگزیر

لیک نومیدی رها کن گرمی حق بی حدست پیش این خورشید گرمی ذره ای باشد سعیر

همچو مقناطیس می کش طالبان را بی زبان بس بود بسیار گفتی ای نذیر بی نظیر

 

1070

گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر بی رقیبش دادمی من بوسه هایی سیر سیر

بس خطاها کرده ام دزدیده لیکن آرزوست با لب ترک خطا روزی خطایی سیر سیر

تا یکی عشرت ببیند چرخ کو هرگز ندید عشرت کدبانوی با کدخدایی سیر سیر

یک به یک بیگانگان را از میان بیرون کنید تا کنارم گیرد آن دم آشنایی سیر سیر

دست او گیرم به میدان اندرآیم پای کوب می زنم زان دست با او دست و پایی سیر سیر

ای خوشا روزی که بگشاید قبا را بند بند تا کشم او را برهنه بی قبایی سیر سیر

در فراق شمس تبریزی از آن کاهید تن تا فزاید جان ها را جان فزایی سیر سیر

 

1071

معده را پر کرده ای دوش از خمیر و از فطیر خواب آمد چشم پر شد کآنچ می جستی بگیر

بعد پرخوردن چه آید خواب غفلت یا حدث یار بادنجان چه باشد سرکه باشد یا که سیر

سوز اگر از روح خواهی خواجه کم کن لقمه را گوز اگر مفتوح خواهی کاسه را در پیش گیر

ای خدا جان را پذیرا کن ز رزق پاک خویش تا نماند چون سگان مردار هر لقمه پذیر

وقت روزه از میان دل برآید ناله زار بعد خوردن از ره زیرین گشاید پرده زیر

 

1072

گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر ور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیر

سردهم این دم توی می بی محابا می خورم گر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر

گر بگوید هوشیاری زرق را پرورده ای با چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیر

جان من طغرای باقی دارد اندر دست خویش صورتم امروز و فرداییست او را مرده گیر

از خدا دریا همی خواهی و مار خشکیی چون تو ماهی نیستی دریا به دست آورده گیر

غوره افشاری و گویی من ریاضت می کنم چونک میخواره نه ای رو شیره افشرده گیر

صوفیان صاف را گویی که دردی خورده اند صوفیان را صاف می دارد تو بستان درده گیر

هر شکوفه کز می ما نیست خندان بر درخت گر چه او تازه ست و خندان هم کنون پژمرده گیر

شمس تبریزی تو خورشیدی و از تو چاره نیست چونک بی تو شب بود استاره ها بشمرده گیر

 

1073

خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار خوی من کی خوش شود بی روی خوبت ای نگار

بی تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار

بی تو بی عقلم ملولم هر چه گویم کژ بود من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار

آب بد را چیست درمان باز در جیحون شدن خوی بد را چیست درمان بازدیدن روی یار

آب جان محبوس می بینم در این گرداب تن خاک را بر می کنم تا ره کنم سوی بحار

شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی تا فغان در ناورد از حسرتش اومیدوار

چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار

 

1074

گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار بانگ خیزاخیز آمد در عدم این الفرار

صد هزاران شعله بر در صد هزاران مشعله کیست بر در کیست بر در هم منم این الفرار

از درون نی آن منم گویان که بر در کیست آن هم منم بر در که حلقه می زنم این الفرار

هر که پندارد دو نیمم پس دو نیمش کرد قهر ور یکی ام پس هم آب و روغنم این الفرار

چون یکی باشم که زلفم صد هزاران ظلمتست چون دو باشم چونک ماه روشنم این الفرار

گرد خانه چند جویی تو مرا چون کاله دزد بنگر این دزدی که شد بر روزنم این الفرار

زین قفص سر را ز هر سوراخ بیرون می کنم سوی وصلت پر خود را می کنم این الفرار

در درون این قفص تن در سر سودا گداخت وز قفص بیرون به هر دم گردنم این الفرار

بی می از شمس الحق تبریز مست گفتنم طوطیم یا بلبلم یا سوسنم این الفرار

 

1075

آینه چینی تو را با زنگی اعشی چه کار کر مادرزاد را با ناله سرنا چه کار

هر مخنث از کجا و ناز معشوق از کجا طفلک نوزاد را با باده حمرا چه کار

دست زهره در حنی او کی سلحشوری کند مرغ خاکی را به موج و غره دریا چه کار

بر سر چرخی که عیسی از بلندی بو نبرد مر خرش را ای مسلمانان بر آن بالا چه کار

قوم رندانیم در کنج خرابات فنا خواجه ما را با جهاز و مخزن و کالا چه کار

صد هزاران ساله از دیوانگی بگذشته ایم چون تو افلاطون عقلی رو تو را با ما چه کار

با چنین عقل و دل آیی سوی قطاعان راه تاجر ترسنده را اندر چنین غوغا چه کار

زخم شمشیرست این جا زخم زوبین هر طرف جمع خاتونان نازک ساق رعنا را چه کار

رستمان امروز اندر خون خود غلطان شدند زالکان پیر را با قامت دوتا چه کار

عاشقان را منبلان دان زخم خوار و زخم دوست عاشقان عافیت را با چنین سودا چه کار

عاشقان بوالعجب تا کشته تر خود زنده تر در جهان عشق باقی مرگ را حاشا چه کار

وانگهی این مست عشق اندر هوای شمس دین رفته تبریز و شنیده رو تو را آن جا چه کار

از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را پس تو را با شمس دین باقی اعلا چه کار

 

1076

لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار باز اندر پرده می شد همچنین تا هشت بار

ساعتی بیرونیان را می ربود از عقل و دل ساعتی اهل حرم را می ببرد از هوش و کار

دفتری از سحر مطلق پیش چشمش باز بود گردشی از گردش او در دل هر بی قرار

گاه از نوک قلم سوداش نقشی می کشید گاه از سرنای عشقش عقل مسکین سنگسار

چونک شب شد ز آتش رخسار شمعی برفروخت تا دو صد پروانه جان را پدید آمد مدار

چون ز شب نیمی بشد مستان همه بیخود شدند ما بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگار

مای ما هم خفته بود و برده زحمت از میان مای ما با مای او گشته کنار اندر کنار

چون سحر این مای ما مشتاق آن ما گشته بود ما درآمد سایه وار و شد برون آن مای یار

شمس تبریزی برفت اما شعاع روی او هر طرف نوری دهد آن را که هستش اختیار

 

1077

از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار چون نگیرم خویش را من هر شبی اندر کنار

دوش باغ عشق بودم آن هوس بر سر دوید مهر او از دیده برزد تا روان شد جویبار

هر گل خندان که رویید از لب آن جوی مهر رسته بود از خار هستی جسته بود از ذوالفقار

هر درخت و هر گیاهی در چمن رقصان شده لیک اندر چشم عامه بسته بود و برقرار

ناگهان اندررسید از یک طرف آن سرو ما تا که بیخود گشت باغ و دست بر هم زد چنار

رو چو آتش می چو آتش عشق آتش هر سه خوش جان ز آتش های درهم پرفغان این الفرار

در جهان وحدت حق این عدد را گنج نیست وین عدد هست از ضرورت در جهان پنج و چار

صد هزاران سیب شیرین بشمری در دست خویش گر یکی خواهی که گردد جمله را در هم فشار

صد هزاران دانه انگور از حجاب پوست شد چون نماند پوست ماند باده های شهریار

بی شمار حرف ها این نطق در دل بین که چیست ساده رنگی نیست شکلی آمده از اصل کار

شمس تبریزی نشسته شاهوار و پیش او شعر من صف ها زده چون بندگان اختیار

 

1078

شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر شادیی کان از دلت آید زهی کان شکر

بازخر جان مرا زین هر دو فراش ای خدا پهلوی اصحاب کهفم خوش بخسبان بی خبر

سایه شادیست غم غم در پی شادی دود ترک شادی کن که این دو نسکلد از همدگر

در پی روزست شب و اندر پی شادیست غم چون بدیدی روز دان کز شب نتان کردن حذر

تا پی غم می دوی شادی پی تو می دود چون پی شادی روی تو غم بود بر ره گذر

یاد می کن آن نهنگی را که ما را درکشد تا نماند فهم و وهم و خوب و زشت و خشک و تر

همچو شمع نخل بندان کآتشش در خود کشد کاغذ پرنقش و صورت درفتد در آب در

 

1079

بهر شهوت جان خود را می دهی همچون ستور وز برای جان خود که می دهی وانگه به زور

می ستانی از خسان تا وادهی ده چارده در هوای شاهدی و لقمه ای ای بی حضور

آن سبدکش می کشد آن لقمه ها را تون به تون می دواند مرده کش مر شاهدت را گور گور

لقمه ات مردار آمد شاهدت هم مرده ای در میان این دو مرده چون نمی باشی نفور

چشم آخر را ببند و چشم آخر برگشا آخر هر چیز بنگر تا بگیرد چشم نور

 

1080

ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور زان جمال و زان کمال و فر و سیما دور دور

گر چه پیر کهنه ای در حکمت و ذوق و صفا از شراب صاف ما هستی تو پیرا دور دور

چونک بینایان نمی بینند رنگ جام را عقل خود داند که باشد جان اعمی دور دور

چون صریح و رمز قاضی می نداند جان او دور باشد از دل او رمز و ایما دور دور

تا نبرد تیغ شمس الحق زنار تو را جان تو باشد از آن لطف و چلیپا دور دور

تا ز خوبی بتان خالی نگردد جان تو باشی از رخسار آن دلدار زیبا دور دور

گر چه اندر بزم شاهان تو بدی سرده ولیک چون در این بزم اندرآیی باشی این جا دور دور

تو شنیدی قرب موسی طور سینا نور حق در حضور خضر بود آن طور سینا دور دور

سقف مینا گر چه بس عالیست پیش چشم تو لیک پیش رفعتش بد سقف مینا دور دور

ای گران جان یا سبک شو یا برو از بزم ما یا مکن مانند خود از عیش ما را دور دور

مطرب عشاق بهر من زن این نادر نوا زانک هست از گوش کر این بانگ سرنا دور دور

 

1081

ای صبا حالی ز خد و خال شمس الدین بیار عنبر و مشک ختن از چین به قسطنطین بیار

گر سلامی از لب شیرین او داری بگو ور پیامی از دل سنگین او داری بیار

سر چه باشد تا فدای پای شمس الدین کنم نام شمس الدین بگو تا جان کنم بر او نثار

خلعت خیر و لباس از عشق او دارد دلم حسن شمس الدین دثار و عشق شمس الدین شعار

ما به بوی شمس دین سرخوش شدیم و می رویم ما ز جام شمس دین مستیم ساقی می میار

ما دماغ از بوی شمس الدین معطر کرده ایم فارغیم از بوی عود و عنبر و مشک تتار

شمس دین بر دل مقیم و شمس دین بر جان کریم شمس دین در یتیم و شمس دین نقد عیار

من نه تنها می سرایم شمس دین و شمس دین می سراید عندلیب از باغ و کبک از کوهسار

حسن حوران شمس دین و باغ رضوان شمس دین عین انسان شمس دین و شمس دین فخر کبار

روز روشن شمس دین و چرخ گردان شمس دین گوهر کان شمس دین و شمس دین لیل و نهار

شمس دین جام جمست و شمس دین بحر عظیم شمس دین عیسی دم است و شمس دین یوسف عذار

از خدا خواهم ز جان خوش دولتی با او نهان جان ما اندر میان و شمس دین اندر کنار

شمس دین خوشتر ز جان و شمس دین شکرستان شمس دین سرو روان و شمس دین باغ و بهار

شمس دین نقل و شراب و شمس دین چنگ و رباب شمس دین خمر و خمار و شمس دین هم نور و نار

نی خماری کز وی آید انده و حزن و ندم آن خمار شمس دین کز وی فزاید افتخار

ای دلیل بی دلان و ای رسول عاشقان شمس تبریزی بیا زنهار دست از ما مدار

 

1082

عقل بند ره روان و عاشقانست ای پسر بند بشکن ره عیان اندر عیانست ای پسر

عقل بند و دل فریب و تن غرور و جان حجاب راه از این جمله گرانی ها نهانست ای پسر

چون ز عقل و جان و دل برخاستی بیرون شدی این یقین و این عیان هم در گمانست ای پسر

مرد کو از خود نرفتست او نه مردست ای پسر عشق کان از جان نباشد آفسانست ای پسر

سینه خود را هدف کن پیش تیر حکم او هین که تیر حکم او اندر کمانست ای پسر

سینه ای کز زخم تیر جذبه او خسته شد بر جبین و چهره او صد نشانست ای پسر

گر روی بر آسمان هفتمین ادریس وار عشق جانان سخت نیکونردبانست ای پسر

هر طرف که کاروانی نازنازان می رود عشق را بنگر که قبله کاروانست ای پسر

سایه افکندست عشقش همچو دامی بر زمین عشق چون صیاد او بر آسمانست ای پسر

عشق را از من مپرس از کس مپرس از عشق پرس عشق در گفتن چو ابر درفشانست ای پسر

ترجمانی من و صد چون منش محتاج نیست در حقایق عشق خود را ترجمانست ای پسر

عشق کار خفتگان و نازکان نرم نیست عشق کار پردلان و پهلوانست ای پسر

هر کی او مر عاشقان و صادقان را بنده شد خسرو و شاهنشه و صاحب قرانست ای پسر

این جهان پرفسون از عشق تا نفریبدت کاین جهان بی وفا از تو جهانست ای پسر

بیت های این غزل گر شد دراز از وصل ها پرده دیگر شد ولی معنی همانست ای پسر

هین دهان بربند و خامش کن از این پس چون صدف کاین زیانت در حقیقت خصم جانست ای پسر

 

1083

هله زیرک هله زیرک هله زیرک زوتر هله کز جنبش ساقی بدود باده به سر بر

بدود روح پیاده سر گنجینه گشاده رخ چون زهره نهاده غلطی روی قمر بر

هله منشین و میاسا بهل این صبر و مواسا بگزین جهد و مقاسا که چو دیکم به شرر بر

اگرم عشوه پرستی سر هر راه نبستی شب من روز شدستی زده رایت به سحر بر

هله برجه هله برجه که ز خورشید سفر به قدم از خانه به در نه همگان را به سفر بر

سفر راه نهان کن سفر از جسم به جان کن ز فرات آب روان کن بزن آن آب خضر بر

دم بلبل چو شنیدی سوی گلزار دویدی چو بدان باغ رسیدی بدو اکنون به شجر بر

به شجر بر هله برگو مثل فاخته کوکو که طلبکار بدین خو نزند کف به خبر بر

 

1084

مه روزه اندرآمد هله ای بت چو شکر گه بوسه است تنها نه کنار و چیز دیگر

بنشین نظاره می کن ز خورش کناره می کن دو هزار خشک لب بین به کنار حوض کوثر

اگر آتش است روزه تو زلال بین نه کوزه تری دماغت آرد چو شراب همچو آذر

چو عجوزه گشت گریان شه روزه گشت خندان دل نور گشت فربه تن موم گشت لاغر

رخ عاشقان مزعفر رخ جان و عقل احمر منگر برون شیشه بنگر درون ساغر

همه مست و خوش شکفته رمضان ز یاد رفته به وثاق ساقی خود بزدیم حلقه بر در

چو بدید مست ما را بگزید دست ها را سر خود چنین چنین کرد و بتافت روز معشر

ز میانه گفت مستی خوش و شوخ و می پرستی که کی گوید اینک روزه شکند ز قند و شکر

شکر از لبان عیسی که بود حیات موتی که ز ذوق باز ماند دهن نکیر و منکر

تو اگر خراب و مستی به من آ که از منستی و اگر خمار یاری سخنی شنو مخمر

چو خوشی چه خوش نهادی به کدام روز زادی به کدام دست کردت قلم قضا مصور

تن تو حجاب عزت پس او هزار جنت شکران و ماه رویان همه همچو مه مطهر

هله مطرب شکرلب برسان صدا به کوکب که ز صید بازآمد شه ما خوش و مظفر

ز تو هر صباح عیدی ز تو هر شبست قدری نه چو قدر عامیانه که شبی بود مقدر

تو بگو سخن که جانی قصصات آسمانی که کلام تست صافی و حدیث من مکدر

 

1085

همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر

همه غوطه ها بخوردی همه کارها بکردی منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر

همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر

تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی نه چو روسبی که هر شب کشد او بیار دیگر

نظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگس بودش زهر حریفی طرب و خمار دیگر

همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر

که اگر بتان چنین اند ز شه تو خوشه چینند نبدست مرغ جان را جز او مطار دیگر

 

1086

هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر هله کز جنبش تو کار همه نیکوتر

بدوان از پی مردان بنگر از چپ و راست جسته از سنگ ستاره ز قمر مه روتر

یک به یک پیش تو آیند چو از جا بروی همچو من بسته کمرها ز شکر خوش خوتر

در گلشن بگشاید ز درون صورت عشق صورتش چون گل سرخ از گل تر خوش بوتر

عشق داوود شود آهن از او نرم شود شیر آهو شود آن جا وزو آهوتر

هر یکی ذره شود عیسی و عیسی نفسی مرگ جان بخش شود بلک ز جان دلجوتر

اندر آن حال اگر ماه ببوسد لب تو گوییش خیز برو از بر ما آن سوتر

دل من پرسخنست ار چه دهان بربستم تا بگوید خردی کوست ز ما خوشگوتر

 

1087

بده آن باده به ما باده به ما اولیتر هر چه خواهی بکنی لیک وفا اولیتر

سر مردان چه کند خوبتر از سجده تو مسجد عیسی ز جان سقف سما اولیتر

یک فسون خوان صنما در دل مجنون بردم غنج های چو صبی را نه صبا اولیتر

عقل را قبله کند آنک جمال تو ندید در کف کور ز قندیل عطا اولیتر

تو عطا می ده و از چرخ ندا می آید که ز دریا و ز خورشید عطا اولیتر

لطف ها کرده ای امروز دو تا کن آن را چونک در چنگ نیایی تو دوتا اولیتر

چونک خورشید برآید بگریزد سرما هر کی سردست از او پشت و قفا اولیتر

تا بدیدم چمنت ز آب و گیا ببریدم آن ستورست که در آب و گیا اولیتر

سادگی را ببرد گر چه سخن نقش خوشست بر رخ آینه از نقش صفا اولیتر

صورت کون تویی آینه کون تویی داد آینه به تصویر بقا اولیتر

خمش این طبل مزن تیغ بزن وقت غزاست طبل اگر پشت سپاهست غزا اولیتر

 

1088

سر فروکن به سحر کز سر بازار نظر طبله کالبد آورده ام آخر بنگر

بر سر کوی تو پرطبله من بین و بخر شانه ها و شبه ها و سره روغن ها تر

شبه من غم تو روغن من مرهم تو شانه ام محرم آن زلف پر از فتنه و شر

از فراقت تلفم گشته خیالت علفم که دلم را شکمی شد ز تو پرجوع بقر

من ندانم چه کسم کز شکرت پرهوسم ای مگس ها شده از ذوق شکرهات شکر

پرده بردار صبا از بر آن شهره قبا تا ز سیمین بر او گردد کارم همه زر

چند گویی تو بجو یار وزو دست بشو در دو عالم نبود یار مرا یار دگر

چون خرد ماند و دل با من ای خواجه بهل ماه و خورشید که دیدست در اعضای بشر

چون که در جان منی شسته به چشمان منی شمس تبریز خداوند تو چونی به سفر

 

1089

هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر هین که آمد به تماشای تو دل خون دگر

عاشق روی تو را گنبد گردون نکشد مگرش جای دهی بر سر گردون دگر

عاشق تو نخورد حیله و افسون کسی تو بخوان و تو بدم بر دلش افسون دگر

عشق روی تو به شش سوی جهان دام دلست که ندیدند چنان رخ رخ گلگون دگر

رحمتی کن تو بر آن مرغ که در دام افتاد که ندارد چو تو شاهنشه بی چون دگر

کو در این خانه یکی سوخته مفتونی که به شب ها شنود ناله مفتون دگر

از پس نیشکرت اشک چو اطلس بارم چاره ام نیست جز این اطلس و اکسون دگر

 

1090

صنما این چه گمانست فرودست حقیر تا بدین حد مکن و جان مرا خوار مگیر

کوه را که کند اندر نظر مرد قضا کاه را کوه کند ذاک علی الله یسیر

خنک آن چشم که گوهر ز خسی بشناسد خنک آن قافله ای که بودش دوست خفیر

حاکمی هر چه تو نامم بنهی خشنودم جان پاک تو که جان از تو شکورست و شکیر

ماه را گر تو حبش نام نهی سجده کند سرو را چنبر خوانی نکند هیچ نفیر

زانک دشنام تو بهتر ز ثناهای جهان ز کجا بانگ سگان و ز کجا شیر زئیر

ای که بطال تو بهتر ز همه مشتغلان جز تو جمله همه لاست از آنیم فقیر

تاج زرین بده و سیلی آن یار بخر ور کسی نشنود این را انما انت نذیر

بر قفای تو چو باشد اثر سیلی دوست بوسه ها یابد رویت ز نگاران ضمیر

مرد دنیا عدمی را حشمی پندارد عمر در کار عدم کی کند ای دوست بصیر

رفت مردی به طبیبی به کله درد شکم گفت او را تو چه خوردی که برستست زحیر

بیشتر رنج که آید همه از فعل گلوست گفت من سوخته نان خوردم از پست فطیر

گفت سنقر برو آن کحل عزیزی به من آر گفت درد شکم و کحل خه ای شیخ کبیر

گفت تا چشم تو مر سوخته را بشناسد تا ننوشی تو دگر سوخته ای نیم ضریر

نیست را هست گمان برده ای از ظلمت چشم چشمت از خاک در شاه شود خوب و منیر

هله ای شارح دل ها تو بگو شرح غزل من اگر شرح کنم نیز برنجد دل میر

 

1091

نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر نه که فلاح توام سرور و سالار مگیر

نه که همسایه آن سایه احسان توام تو مرا همسفر و مشفق و غمخوار مگیر

شربت رحمت تو بر همگان گردانست تو مرا تشنه و مستسقی و بیمار مگیر

نه که هر سنگ ز خورشید نصیبی دارد تو مرا منتظر و کشته دیدار مگیر

نه که لطف تو گنه سوز گنه کارانست تو مرا تایب و مستغفر غفار مگیر

نه که هر مرغ به بال و پر تو می پرد تو مرا صعوه شمر جعفر طیار مگیر

به دو صد پر نتوان بی مددت پریدن تو مرا زیر چنین دام گرفتار مگیر

خفتگان را نه تماشای نهان می بخشی تو مرا خفته شمر حاضر و بیدار مگیر

نه که بوی جگر پخته ز من می آید مدد اشک من و زردی رخسار مگیر

نه که مجنون ز تو زان سوی خرد باغی یافت از جنون خوش شد و می گفت خرد زار مگیر

با جنون تو خوشم تا که فنون را چه کنم چون تو همخوابه شدی بستر هموار مگیر

چشم مست تو خرابی دل و عقل همه ست عارض چون قمر و رنگ چو گلنار مگیر

قامت عرعریت قامت ما دوتا کرد نادری ذقن و زلف چو زنار مگیر

این تصاویر همه خود صور عشق بود عشق بی صورت چون قلزم زخار مگیر

خرمن خاکم و آن ماه بگردم گردان تو مرا همتک این گنبد دوار مگیر

من به کوی تو خوشم خانه من ویران گیر من به بوی تو خوشم نافه تاتار مگیر

میکده ست این سر من ساغر می گو بشکن چون زرست این رخ من زر به خروار مگیر

چون دلم بتکده شد آزر گو بت متراش چون سرم معصره شد خانه خمار مگیر

کفر و اسلام کنون آمد و عشق از ازلست کافری را که کشد عشق ز کفار مگیر

بانگ بلبل شنو ای گوش بهل نعره خر در گلستان نگر ای چشم و پی خار مگیر

بس کن و طبل مزن گفت برای غیرست من خود اغیار خودم دامن اغیار مگیر

 

1092

اختران را شب وصلست و نثارست و نثار چون سوی چرخ عروسیست ز ماه ده و چار

زهره در خویش نگنجد ز نواهای لطیف همچو بلبل که شود مست ز گل فصل بهار

جدی را بین به کرشمه به اسد می نگرد حوت را بین که ز دریا چه برآورد غبار

مشتری اسب دوانید سوی پیر زحل که جوانی تو ز سر گیر و بر او مژده بیار

کف مریخ که پرخون بود از قبضه تیغ گشت جان بخش چو خورشید مشرف آثار

دلو گردون چو از آن آب حیات آمد پر شود آن سنبله خشک از او گوهربار

جوز پرمغز ز میزان و شکستن نرمد حمل از مادر خود کی بگریزد به نفار

تیر غمزه چو رسید از سوی مه بر دل قوس شب روی پیشه گرفت از هوسش عقرب وار

اندر این عید برو گاو فلک قربان کن گر نه ای چون سرطان در وحلی کژرفتار

این فلک هست سطرلاب و حقیقت عشقست هر چه گوییم از این گوش سوی معنی دار

شمس تبریز در آن صبح که تو درتابی روز روشن شود از روی چو ماهت شب تار

 

1093

روستایی بچه ای هست درون بازار دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار

که از او محتسب و مهتر بازار بدرد در فغانند از او از فقعی تا عطار

چون بگویند چرا می کنی این ویرانی دست کوته کن و دم درکش و شرمی می دار

او دو صد عهد کند گوید من بس کردم توبه کردم نتراشم ز شما چون نجار

بعد از این بد نکنم عاقل و هوشیار شدم که مرا زخم رسید از بد و گشتم بیدار

باز در حین ببرد از بر همسایه گرو بخورد بامی و چنگی همه با خمر و خمار

خویشتن را به کناری فکند رنجوری که به یک ساله تب تیز بود گشته نزار

این هم از مکر که تا درفکند مسکینی که بر او رحم کند او به گمان و پندار

پس بگوید که مرا مکنت چندین سیم است پیش هر کس به فلان جای و نقدی بسیار

هر که زین رنج مرا باز یکی یارانه بکند در عوض آن بکنم من صد بار

تا از این شیفته سر نیز تراشی بکند به طریق گرو و وام به چار و ناچار

چون بداند برود خاک کند بر سر او جامه زد چاک به زنهار از این بی زنهار

چون شود قصد که گیرند بپوشد ازرق صوفیی گردد صافی صفت بی آزار

یک زبان دارد صد گز که به ظاهر سگزست چون به زخمش نگری باشد چاهی پرمار

به گهی کز سر عشرت لطف آغاز کند شکرابت دهد او از شکر آن گفتار

همه مهر و کرم و خاکی و عشق انگیزی که بجوشد دل تو وز تو رود جمله قرار

و گهی از سر فضل و هنر آغاز کند که بگویی تو که لقمان زمانست به کار

تا که از زهد و تقزز سخن آغاز کند سر و گردن بتراشد چو کدو یا چو خیار

روزی از معرفت و فقه بسوزد ما را که بگویم که جنیدست و ز شیخان کبار

چون بکاوی دغلی گنده بغل مکاری آفتی مزبله ای جمله شکم طبلی خوار

هیچ کاری نه از او جمله شکم خواری و بس پس از آن گشت به هر مصطبه او اشکم خوار

محتسب کو ز کفایت چو نظام الملکست کرد از مکر چنین کس رخ خود در دیوار

زاری آغاز کند او که همه خرد و بزرگ همه یاریش کنند ار چه بدیدند یسار

محتسب عقل تو است دان که صفاتت بازار وان دغل هست در او نفس پلید مکار

چون همه از کف او عاجز و مسکین گشتند جمله گفتند که سحرست فن این طرار

چونک سحرست نتانیم مگر یک حیله برویم از کف او نزد خداوند کبار

صاحب دید و بصیرت شه ما شمس الدین که از او گشت رخ روح چو صد روی نگار

چو از او داد بخواهیم از این بیدادی او به یک لحظه رهاند همه را از آزار

که اگر هیبت او دیو پری نشناسد هر یکی زاهد عصری شود و اهل وقار

برهندی همه از ظلمت این نفس لایم گر از او یک نظری فضل بتابند بهار

خاک تبریز که از وی چو حریم حرم است بس از او برخورد آن جان و روان زوار

 

1094

پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر نیست در دین و دنیا همچو تو یار دیگر

کفر دان در طریقت جهل دان در حقیقت جز تماشای رویت پیشه و کار دیگر

تا تو آن رخ نمودی عقل و ایمان ربودی هست منصور جان را هر طرف دار دیگر

جان ز تو گشت شیدا دل ز تو گشت دریا کی کند التفاتی دل به دلدار دیگر

جز به بغداد کویت یا خوش آباد رویت نیست هر دم فلک را جز که پیکار دیگر

در خرابات مردان جام جانست گردان نیست مانند ایشان هیچ خمار دیگر

همتی دار عالی کان شه لاابالی غیر انبار دنیا دارد انبار دیگر

پاره ای چون برانی اندر این ره بدانی غیر این گلستان ها باغ و گلزار دیگر

پا به مردی فشردی سر سلامت ببردی رفت دستار بستان شصت دستار دیگر

دل مرا برد ناگه سوی آن شهره خرگه من گرفتار گشتم دل گرفتار دیگر

روز چون عذر آری شب سر خواب خاری پای ما تا چه گردد هر دم از خار دیگر

جز که در عشق صانع عمر هرزه ست و ضایع ژاژ دان در طریقت فعل و گفتار دیگر

بخت اینست و دولت عیش اینست و عشرت کو جز این عشق و سودا سود و بازار دیگر

گفتمش دل ببردی تا کجاها سپردی گفت نی من نبردم برد عیار دیگر

گفتمش من نترسم من هم از دل بپرسم دل بگوید نماند شک و انکار دیگر

راستی گوی ای جان عاشقان را مرنجان جز تو در دلربایان کو دل افشار دیگر

چون کمالات فانی هستشان این امانی که به هر دم نمایند لطف و ایثار دیگر

پس کمالات آن را کو نگارد جهان را چون تقاضا نباشد عشق و هنجار دیگر

بحر از این روی جوشد مرغ از این رو خروشد تا در این دام افتد هر دم آشکار دیگر

چون خدا این جهان را کرد چون گنج پیدا هر سری پر ز سودا دارد اظهار دیگر

هر کجا خوش نگاری روز و شب بی قراری جوید او حسن خود را نوخریدار دیگر

هر کجا ماه رویی هر کجا مشک بویی مشتری وار جوید عاشقی زار دیگر

این نفس مست اویم روز دیگر بگویم هم بر این پرده تر با تو اسرار دیگر

بس کن و طبل کم زن کاندر این باغ و گلشن هست پهلوی طبلت بیست نعار دیگر

 

1095

داد جاروبی به دستم آن نگار گفت کز دریا برانگیزان غبار

باز آن جاروب را ز آتش بسوخت گفت کز آتش تو جاروبی برآر

کردم از حیرت سجودی پیش او گفت بی ساجد سجودی خوش بیار

آه بی ساجد سجودی چون بود گفت بی چون باشد و بی خارخار

گردنک را پیش کردم گفتمش ساجدی را سر ببر از ذوالفقار

تیغ تا او بیش زد سر بیش شد تا برست از گردنم سر صد هزار

من چراغ و هر سرم همچون فتیل هر طرف اندر گرفته از شرار

شمع ها می ورشد از سرهای من شرق تا مغرب گرفته از قطار

شرق و مغرب چیست اندر لامکان گلخنی تاریک و حمامی به کار

ای مزاجت سرد کو تاسه دلت اندر این گرمابه تا کی این قرار

برشو از گرمابه و گلخن مرو جامه کن دربنگر آن نقش و نگار

تا ببینی نقش های دلربا تا ببینی رنگ های لاله زار

چون بدیدی سوی روزن درنگر کان نگار از عکس روزن شد نگار

شش جهت حمام و روزن لامکان بر سر روزن جمال شهریار

خاک و آب از عکس او رنگین شده جان بباریده به ترک و زنگبار

روز رفت و قصه ام کوته نشد ای شب و روز از حدیثش شرمسار

شاه شمس الدین تبریزی مرا مست می دارد خمار اندر خمار

 

1096

گر ز سر عشق او داری خبر جان بده در عشق و در جانان نگر

عشق دریاییست و موجش ناپدید آب دریا آتش و موجش گهر

گوهرش اسرار و هر سویی از او سالکی را سوی معنی راه بر

سر کشی از هر دو عالم همچو موی گر سر مویی از این یابی خبر

دوش مستی خفته بودم نیم شب کاوفتاد آن ماه را بر ما گذر

دید روی زرد من در ماهتاب کرد روی زرد ما از اشک تر

رحمش آمد شربت وصلم بداد یافت یک یک موی من جانی دگر

گر چه مست افتاده بودم از شراب گشت یک یک موی بر من دیده ور

در رخ آن آفتاب هر دو کون مست لایعقل همی کردم نظر

 

1097

عقل بند ره روانست ای پسر بند بشکن ره عیانست ای پسر

عقل بند و دل فریب و جان حجاب راه از این هر سه نهانست ای پسر

چون ز عقل و جان و دل برخاستی این یقین هم در گمانست ای پسر

مرد کو از خود نرفت او مرد نیست عشق بی درد آفسانست ای پسر

سینه خود را هدف کن پیش دوست هین که تیرش در کمانست ای پسر

سینه ای کز زخم تیرش خسته شد در جبینش صد نشانست ای پسر

عشق کار نازکان نرم نیست عشق کار پهلوانست ای پسر

هر کی او مر عاشقان را بنده شد خسرو و صاحب قرانست ای پسر

عشق را از کس مپرس از عشق پرس عشق ابر درفشانست ای پسر

ترجمانی منش محتاج نیست عشق خود را ترجمانست ای پسر

گر روی بر آسمان هفتمین عشق نیکونردبانست ای پسر

هر کجا که کاروانی می رود عشق قبله کاروانست ای پسر

این جهان از عشق تا نفریبدت کاین جهان از تو جهانست ای پسر

هین دهان بربند و خامش چون صدف کاین زبانت خصم جانست ای پسر

شمس تبریز آمد و جان شادمان چونک با شمسش قرانست ای پسر

 

1098

آمدم من بی دل و جان ای پسر رنگ من بین نقش برخوان ای پسر

نی غلط من نامدم تو آمدی در وجود بنده پنهان ای پسر

همچو زر یک لحظه در آتش بخند تا ببینی بخت خندان ای پسر

در خرابات دلم اندیشه هاست در هم افتاده چو مستان ای پسر

پای دار و شور مستان گوش دار در شکست و جست دربان ای پسر

آمدم و آوردمت آیینه ای روی بین و رو مگردان ای پسر

کفر من آیینه ایمان توست بنگر اندر کفر ایمان ای پسر

می زنم من نعره ها در خامشی آمدم خاموش گویان ای پسر

 

1099

ای نهاده بر سر زانو تو سر وز درون جان جمله باخبر

پیش چشمت سرکش روپوش نیست آفرین ها بر صفای آن بصر

بحر خونست ای صنم آن چشم نیست الحذر ای دل ز زخم آن نظر

در مژه او گر چه دل را مژده هاست الحذر ای عاشقان از وی حذر

او به زیر کاه آب خفته ست پا منه گستاخ ور نی رفت سر

خفته شکلی اصل هر بیدادیی تا ز خوابش تو نخسپی ای پسر

پاره خواهم کرد من جامه ز تو ای برادر پاره ای زین گرمتر

سرکه آشامی و گویی شهد کو دست تو در زهر و گویی کو شکر

روح را عمریست صابون می زنی یا تو را خود جان نبودست ای مگر

تا به کی صیقل زنی آیینه را شرم بادت آخر از آیینه گر

سوی بحر شمس تبریزی گریز تا برآرد ز آینه جانت گهر

 

1100

بس که می انگیخت آن مه شور و شر بس که می کرد او جهان زیر و زبر

مر زبان را طاقت شرحش نماند خیره گشته همچنین می کرد سر

ای بسا سر همچنین جنبان شده با دهان خشک و با چشمان تر

در دو چشمش بین خیال یار ما رقص رقصان در سواد آن بصر

من به سر گویم حدیثش بعد از این من زبان بستم ز گفتن ای پسر

پیش او رو ای نسیم نرم رو پیش او بنشین به رویش درنگر

تیز تیزش بنگر ای باد صبا چشم و دل را پر کن از خوبی و فر

ور ببینی یار ما را روترش پرده ای باشد ز غیرت در نظر

مو نباشد عکس مو باشد در آب صورتی باشد ترش اندر شکر

توبه کردم از سخن این باز چیست توبه نبود عاشقانش را مگر

توبه شیشه عشق او چون گازرست پیش گازر چیست کار شیشه گر

بشکنم شیشه بریزم زیر پای تا خلد در پای مرد بی خبر

شحنه یار ماست هر کو خسته شد گو مرا بسته به پیش شحنه بر

شحنه را چاه زنخ زندان ماست تا نهم زنجیر زلفش پای بر

بند و زندان خوش ای زنده دلان خوش مرا عیشیست آن جا معتبر

گر چه می کاهم چو ماه از عشق او گر چه می گردم چه گردون بر قمر

بعد من صد سال دیگر این غزل چون جمال یوسفی باشد سمر

زانک دل هرگز نپوسد زیر خاک این ز دل گفتم نگفتم از جگر

من چو داوودم شما مرغان پاک وین غزل ها چون زبور مستطر

ای خدایا پر این مرغان مریز چون به داوودند از جان یارگر

ای خدایا دست بر لب می نهم تا نگویم زان چه گشتم مستتر

 

1101

نرم نرمک سوی رخسارش نگر چشم بگشا چشم خمارش نگر

چون بخندد آن عقیق قیمتی صد هزاران دل گرفتارش نگر

سر برآر از مستی و بیدار شو کار و بار و بخت بیدارش نگر

اندرآ در باغ بی پایان دل میوه شیرین بسیارش نگر

شاخه های سبز رقصانش ببین لطف آن گل های بی خارش نگر

چند بینی صورت نقش جهان بازگرد و سوی اسرارش نگر

حرص بین در طبع حیوان و نبات بعد از آن سیری و ایثارش نگر

حرص و سیری صنعت عشقست و بس گر ندیدی عشق را کارش نگر

گر ندیدی عشق رنگ آمیز را رنگ روی عاشق زارش نگر

با چنین دشوار بازاری که اوست با زر و بی زر خریدارش نگر

 

1102

عشق را با گفت و با ایما چه کار روح را با صورت اسما چه کار

عاشقان گوی اند در چوگان یار گوی را با دست و یا با پا چه کار

هر کجا چوگانش راند می رود گوی را با پست و با بالا چه کار

آینه ست و مظهر روی بتان با نکوسیماش و بدسیما چه کار

سوسمار از آب خوردن فارغست مر ورا با چشمه و سقا چه کار

آن خیالی که ضمیر اوطان اوست پاش را با مسکن و با جا چه کار

عیسیی که برگذشت او از اثیر با غم سرماش و یا گرما چه کار

ای رسایل کشته با نادی غیب رو تو را با گفت و با غوغا چه کار

 

1103

رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار چون مرا دیوانه کردی گوش دار

گفت بنگر گوش من در حلقه ایست بسته آن حلقه شو چون گوشوار

زود بردم دست سوی حلقه اش دست بر من زد که دست از من بدار

اندر این حلقه تو آنگه ره بری کز صفا دری شوی تو شاهوار

حلقه زرین من وانگه شبه کی رود بر چرخ عیسی با حمار

 

1104

باز شد در عاشقی بابی دگر بر جمال یوسفی تابی دگر

مژده بیداران راه عشق را آنک دیدم دوش من خوابی دگر

ساخته شد از برای طالبان غیر این اسباب اسبابی دگر

ابرها گر می نبارد نقد شد از برای زندگی آبی دگر

یارکان سرکش شدند و حق بداد غیر این اصحاب اصحابی دگر

سبزه زار عشق را معمور کرد عاشقان را دشت و دولابی دگر

وین جگرهایی که بد پرزخم عشق شد درآویزان به قلابی دگر

عشق اگر بدنام گردد غم مخور عشق دارد نام و القابی دگر

کفشگر گر خشم گیرد چاره شد صوفیان را نعل و قبقابی دگر

گر نداند حرف صوفی دان که هست دردهای عشق را بابی دگر