Shams2

HomeIranPoetryShams Tabrizi - Divaan

دیوان شمس تبریزی (غزلیات)

501 - 1000

--------------------------------------------------------

 

501

امشب از چشم و مغز خواب گریخت دید دل را چنین خراب گریخت

خواب دل را خراب دید و یباب بی نمک بود از این کباب گریخت

خواب مسکین به زیر پنجه عشق زخم ها خورد وز اضطراب گریخت

عشق همچون نهنگ لب بگشاد خواب چون ماهی اندر آب گریخت

خواب چون دید خصم بی زنهار مول مولی بزد شتاب گریخت

ماه ما شب برآمد و این خواب همچو سایه ز آفتاب گریخت

خواب چون دید دولت بیدار همچو گنجشک از عقاب گریخت

شکرلله همای بازآمد چونک باز آمد این غراب گریخت

عشق از خواب یک سوالی کرد چون فروماند از جواب گریخت

خواب می بست شش جهت را در چون خدا کرد فتح باب گریخت

شمس تبریز از خیالت خواب چون خطاییست کز صواب گریخت

 

502

اندرآ عیش بی تو شادان نیست کیست کو بنده تو از جان نیست

ای تو در جان چو جان ما در تن سخت پنهان ولیک پنهان نیست

دست بر هر کجا نهی جانست دست بر جان نهادن آسان نیست

جان که صافی شدست در قالب جز که آیینه دار جانان نیست

جمع شد آفتاب و مه این دم وقت افسانه پریشان نیست

مستی افزون شدست و می ترسم کاین سخن را مجال جولان نیست

دست نه بر دهان من تا من آن نگویم چو گفت را آن نیست

 

503

بر شکرت جمع مگس ها چراست نکته لاحول مگسران کجاست

هر نظری بر رخ او راست نیست جز نظری کو ز ازل بود راست

اسب خسان را به رخی پی بزن عشوه ده ای شاه که این روی ماست

عشوه و عیاری و جور و دغل تو نکنی ور کنی از تو رواست

از تو اگر سنگ رسد گوهرست گر تو کنی جور به از صد وفاست

تیره نظر چونک ببیند دو نقش جامه درد نعره زند کاین صفاست

چونک هر اندیشه خیالی گزید مجلس عشاق خیالش جداست

کعبه چو از سنگ پرستان پرست روی به ما آر که قبله خداست

آنک از این قبله گدایی کند در نظرش سنجر و سلطان گداست

جز که به تبریز بر شمس دین روح نیاسود و نخفت و نخاست

 

504

خیز که امروز جهان آن ماست جان و جهان ساقی و مهمان ماست

در دل و در دیده دیو و پری دبدبه فر سلیمان ماست

رستم دستان و هزاران چو او بنده و بازیچه دستان ماست

بس نبود مصر مرا این شرف این که شهش یوسف کنعان ماست

خیز که فرمان ده جان و جهان از کرم امروز به فرمان ماست

زهره و مه دف زن شادی ماست بلبل جان مست گلستان ماست

کاسه ارزاق پیاپی شده ست کیسه اقبال حرمدان ماست

شاه شهی بخش طرب ساز ماست یار پری روی پری خوان ماست

آن ملک مفخر چوگان و گوی شکر که امروز به میدان ماست

آن ملک مملکت جان و دل در دل و در جان پریشان ماست

کیست در آن گوشه دل تن زده پیش کشش کو شکرستان ماست

خازن رضوان که مه جنت ست مست رضای دل رضوان ماست

شور درافکنده و پنهان شده او نمک عمر و نمکدان ماست

گوشه گرفتست و جهان مست اوست او خضر و چشمه حیوان ماست

چون نمک دیگ و چو جان در بدن از همه ظاهرتر و پنهان ماست

نیست نماینده و خود جمله اوست خود همه ماییم چو او آن ماست

بیش مگو حجت و برهان که عشق در خمشی حجت و برهان ماست

 

505

پیشتر آ روی تو جز نور نیست کیست که از عشق تو مخمور نیست

نی غلطم در طلب جان جان پیش میا پس به مرو دور نیست

طلعت خورشید کجا برنتافت ماه بر کیست که مشهور نیست

پرده اندیشه جز اندیشه نیست ترک کن اندیشه که مستور نیست

ای شکری دور ز وهم مگس وی عسلی کز تن زنبور نیست

هر که خورد غصه و غم بعد از این با رخ چون ماه تو معذور نیست

هر دل بی عشق اگر پادشاست جز کفن اطلس و جز گور نیست

تابش اندیشه هر منکری مقت خدا بیند اگر کور نیست

پیر و جوان کو خورد آب حیات مرگ بر او نافذ و میسور نیست

پرده حق خواست شدن ماه و خور عشق شناسید که او حور نیست

مفخر تبریز تویی شمس دین گفتن اسرار تو دستور نیست

 

506

کار من اینست که کاریم نیست عاشقم از عشق تو عاریم نیست

تا که مرا شیر غمت صید کرد جز که همین شیر شکاریم نیست

در تک این بحر چه خوش گوهری که مثل موج قراریم نیست

بر لب بحر تو مقیمم مقیم مست لبم گر چه کناریم نیست

وقف کنم اشکم خود بر میت کز می تو هیچ خماریم نیست

می رسدم باده تو ز آسمان منت هر شیره فشاریم نیست

باده ات از کوه سکونت برد عیب مکن زان که وقاریم نیست

ملک جهان گیرم چون آفتاب گر چه سپاهی و سواریم نیست

می کشم از مصر شکر سوی روم گر چه شتربان و قطاریم نیست

گر چه ندارم به جهان سروری دردسر بیهده باریم نیست

بر سر کوی تو مرا خانه گیر کز سر کوی تو گذاریم نیست

همچو شکر با گلت آمیختم نیست عجب گر سر خاریم نیست

قطب جهانی همه را رو به توست جز که به گرد تو دواریم نیست

خویش من آنست که از عشق زاد خوشتر از این خویش و تباریم نیست

چیست فزون از دو جهان شهر عشق بهتر از این شهر و دیاریم نیست

گر ننگارم سخنی بعد از این نیست از آن رو که نگاریم نیست

 

507

کیست که او بنده رای تو نیست کیست که او مست لقای تو نیست

غصه کشی کو که ز خوف تو نیست یا طربی کان ز رجای تو نیست

بخل کفی کو که ز قبض تو نیست یا کرمی کان ز عطای تو نیست

لعل لبی کو که ز کان تو نیست محتشمی کو که گدای تو نیست

متصل اوصاف تو با جان ها یک رگ بی بند و گشای تو نیست

هر دو جهان چون دو کف و تو چو جان کف چه دهد کان ز سخای تو نیست

چشم کی دیدست در این باغ کون رقص گلی کان ز هوای تو نیست

غافل ناله کند از جور خلق خلق بجز شبه عصای تو نیست

جنبش این جمله عصاها ز توست هر یک جز درد و دوای تو نیست

زخم معلم زند آن چوب کیست کیست که او بند قضای تو نیست

همچو سگان چوب تو را می گزند در سرشان فهم جزای تو نیست

دفع بلای تن و آزار خلق جز به مناجات و ثنای تو نیست

بشکنی این چوب نه چوبش کمست دفع دو سه چوب رهای تو نیست

صاحب حوت از غم امت گریخت جان به کجا برد که جای تو نیست

بس کن وز محنت یونس بترس با قدر استیزه به پای تو نیست

 

508

شیر خدا بند گسستن گرفت ساقی جان شیشه شکستن گرفت

دزد دلم گشت گرفتار یار دزد مرا دست ببستن گرفت

دوش چه شب بود که در نیم شب برق ز رخسار تو جستن گرفت

عشق تو آورد شراب و کباب عقل به یک گوشه نشستن گرفت

ساغر می قهقهه آغاز کرد خابیه خونابه گرستن گرفت

در دل خم باده چو انداخت تیر بال و پر غصه گسستن گرفت

پیر خرد دید که سرده توی دست ز مستان تو شستن گرفت

طفل دلم را به کرم شیر ده چون سر پستان تو جستن گرفت

جان من از شیر تو شد شیرگیر وز سگی نفس برستن گرفت

ساقی باقی چو به جان باده داد عمر ابد یافت و بزستن گرفت

بیش مگو راز که دلبر به خشم جانب من کژ نگرستن گرفت

 

509

مرغ دلم باز پریدن گرفت طوطی جان قند چریدن گرفت

اشتر دیوانه سرمست من سلسله عقل دریدن گرفت

جرعه آن باده بی زینهار بر سر و بر دیده دویدن گرفت

شیر نظر با سگ اصحاب کهف خون مرا باز خوریدن گرفت

باز در این جوی روان گشت آب بر لب جو سبزه دمیدن گرفت

باد صبا باز وزان شد به باغ بر گل و گلزار وزیدن گرفت

عشق فروشید به عیبی مرا سوخت دلش بازخریدن گرفت

راند مرا رحمتش آمد بخواند جانب ما خوش نگریدن گرفت

دشمن من دید که با دوستم او ز حسد دست گزیدن گرفت

دل برهید از دغل روزگار در بغل عشق خزیدن گرفت

ابروی غماز اشارت کنان جانب آن چشم خمیدن گرفت

عشق چو دل را به سوی خویش خواند دل ز همه خلق رمیدن گرفت

خلق عصااند عصا را فکند قبضه هر کور که دیدن گرفت

خلق چو شیرند رها کرد شیر طفل که او لوت کشیدن گرفت

روح چو بازیست که پران شود کز سوی شه طبل شنیدن گرفت

بس کن زیرا که حجاب سخن پرده به گرد تو تنیدن گرفت

 

510

باز به بط گفت که صحرا خوشست گفت شبت خوش که مرا جا خوشست

سر بنهم من که مرا سر خوشست راه تو پیما که سرت ناخوشست

گر چه که تاریک بود مسکنم در نظر یوسف زیبا خوشست

دوست چو در چاه بود چه خوشست دوست چو بالاست به بالا خوشست

در بن دریا به تک آب تلخ در طلب گوهر رعنا خوشست

بلبل نالنده به گلشن به دشت طوطی گوینده شکرخا خوشست

تابش تسبیح فرشته ست و روح کاین فلک نادره مینا خوشست

چونک خدا روفت دلت را ز حرص رو به دل آور دل یکتا خوشست

از تو چو انداخت خدا رنج کار رو به تماشا که تماشا خوشست

گفت تماشای جهان عکس ماست هم بر ما باش که با ما خوشست

عکس در آیینه اگر چه نکوست لیک خود آن صورت احیا خوشست

زردی رو عکس رخ احمرست بگذر از این عکس که حمرا خوشست

نور خدایی ست که ذرات را رقص کنان بی سر و بی پا خوشست

رقص در این نور خرد کن کز او تحت ثری تا به ثریا خوشست

ذره شدی بازمرو که مشو صبر و وفا کن که وفاها خوشست

بس کن چون دیده ببین و مگو دیده مجو دیده بینا خوشست

مفخر تبریز شهم شمس دین با همه فرخنده و تنها خوشست

 

511

همچو گل سرخ برو دست دست همچو میی خلق ز تو مست مست

بازوی تو قوس خدا یافت یافت تیر تو از چرخ برون جست جست

غیرت تو گفت برو راه نیست رحمت تو گفت بیا هست هست

لطف تو دریاست و منم ماهیش غیرت تو ساخت مرا شست شست

مرهم تو طالب مجروح هاست نیست غم ار شست توام خست خست

ای که تو نزدیکتر از دم به من دم نزنم پیش تو جز پست پست

گر چه یکی یوسف و صد گرگ بود از دم یعقوب کرم رست رست

مست همه گرد در این شهر ما دزد و عسس را شه ما بست بست

 

512

صبر مرا آینه بیماریست آینه عاشق غمخواریست

درد نباشد ننماید صبور که دل او روشن یا تاریست

آینه جویی ست نشان جمال که رخم از عیب و کلف عاریست

ور کلفی باشد عاریتیست قابل داروست و تب افشاریست

آینه رنج ز فرعون دور کان رخ او رنگی و زنگاریست

چند هزاران سر طفلان برید کم ز قضا دردسری ساریست

من در آن خوف ببندم تمام چون که مرا حکم و شهی جاریست

گفت قضا بر سر و سبلت مخند کاین قلمی رفته ز جباریست

کور شو امروز که موسی رسید در کف او خنجر قهاریست

حلق بکش پیش وی و سر مپیچ کاین نه زمان فن و مکاریست

سبط که سرشان بشکستی به ظلم بعد توشان دولت و پاداریست

خار زدی در دل و در دیدشان این دمشان نوبت گلزاریست

خلق مرا زهر خورانیده ای از منشان داد شکرباریست

از تو کشیدند خمار دراز تا به ابدشان می و خماریست

هیزم دیک فقرا ظالمست پخته بدو گردد کو ناریست

دم نزدم زان که دم من سکست نوبت خاموشی و ستاریست

خامش کن که تا بگوید حبیب آن سخنان کز همه متواریست

 

513

کیست در این شهر که او مست نیست کیست در این دور کز این دست نیست

کیست که از دمدمه روح قدس حامله چون مریم آبست نیست

کیست که هر ساعت پنجاه بار بسته آن طره چون شست نیست

چیست در آن مجلس بالای چرخ از می و شاهد که در این پست نیست

می نهلد می که خرد دم زند تا بنگویند که پیوست نیست

جان بر او بسته شد و لنگ ماند زانک از این جاش برون جست نیست

بوالعجب بوالعجبان را نگر هیچ تو دیدی که کسی هست نیست

برپرد آن دل که پرش شه شکست بر سر این چرخ کش اشکست نیست

نیست شو و واره از این گفت و گوی کیست کز این ناطقه وارست نیست

 

514

قصد سرم داری خنجر به مشت خوشتر از این نیز توانیم کشت

برگ گل از لطف تو نرمی بیافت بر مثل خار چرایی درشت

تیغ زدی بر سرم ای آفتاب تا شدم از تیغ تو من گرم پشت

تیغ حجابست رها کن حجاب بر رخ من گرم بزن یک دو مشت

وصف طلاق زن همسایه کرد گفت به خاری زن خود هشت هشت

گفت چرا هشت جوابش بداد در عوض زشت بدان قحبه رشت

بهر طلاقست امل کو چو مار حبس حطامست و کند خشت خشت

آتش در مال زن و در حطام تا برهی ز آتش وز زاردشت

بس کن و کم گوی سخن کم نویس بس بودت دفتر جان سر نوشت

 

515

خانه دل باز کبوتر گرفت مشغله و بقر بقو درگرفت

غلغل مستان چو به گردون رسید کرکس زرین فلک پر گرفت

بوطربون گشت مه و مشتری زهره مطرب طرب از سر گرفت

خالق ارواح ز آب و ز گل آینه ای کرد و برابر گرفت

ز آینه صد نقش شد و هر یکی آنچ مر او راست میسر گرفت

هر که دلی داشت به پایش فتاد هر که سر او سر منبر گرفت

خرمن ارواح نهایت نداشت مورچه ای چیز محقر گرفت

گر ز تو پر گشت جهان همچو برف نیست شوی چون تف خود درگرفت

نیست شو ای برف و همه خاک شو بنگر کاین خاک چه زیور گرفت

خاک به تدریج بدان جا رسید کز فر او هر دو جهان فر گرفت

بس که زبان این دم معزول شد بس که جهان جان سخنور گرفت

 

516

بازرسیدیم ز میخانه مست بازرهیدیم ز بالا و پست

جمله مستان خوش و رقصان شدند دست زنید ای صنمان دست دست

ماهی و دریا همه مستی کنند چونک سر زلف تو افتاده شست

زیر و زبر گشت خرابات ما خنب نگون گشت و قرابه شکست

پیر خرابات چو آن شور دید بر سر بام آمد و از بام جست

جوش برآورد یکی می کز او هست شود نیست شود نیست هست

شیشه چو بشکست و به هر سوی ریخت چند کف پای حریفان که خست

آن که سر از پای نداند کجاست مست فتادست به کوی الست

باده پرستان همه در عشرتند تنتن تنتن شنو ای تن پرست

 

517

ای ز بگه خاسته سر مست مست مست شرابی و شراب الست

عشق رسانید تو را همچو جام از بر ما تا بر خود دست دست

بازوی تو قوس خدا یافت یافت تیر تو از چرخ برون جست جست

هر گهری کان ز خزینه خداست در دو لب لعل تو آن هست هست

فاش شد این عشق تو بی قصد ما بند بدرید ز دل جست جست

فاش شد آن راز که در نیم شب زیر زبان گفته بدم پست پست

کرم خورد چوب و بروید ز چوب عشق ز من رست و مرا خست خست

 

518

نفسی بهوی الحبیب فارت لما رات الکوس دارت

مدت یدها الی رحیق و النفس بنوره استنارت

لما شربته نفس و ترا خفت و تصاعدت و طارت

لاقت قمرا اذا تجلی الشمس من الحیا توارت

جادت بالروح حین لاقت لا التفتت و لا استشارت

 

519

ای دل فرورو در غمش کالصبر مفتاح الفرج تا رو نماید مرهمش کالصبر مفتاح الفرج

چندان فروخور آن دهان تا پیشت آید ناگهان کرسی و عرش اعظمش کالصبر مفتاح الفرج

خندان شو از نور جهان تا تو شوی سور جهان ایمن شوی از ماتمش کالصبر مفتاح الفرج

باری دلم از مرد و زن برکند مهر خویشتن تا عشق شد خال و عمش کالصبر مفتاح الفرج

گر سینه آیینه کنی بی کبر و بی کینه کنی در وی ببینی هر دمش کالصبر مفتاح الفرج

چون آسمان گر خم دهی در امر و فرمان وارهی زین آسمان و از خمش کالصبر مفتاح الفرج

هم بجهی از ما و منی هم دیو را گردن زنی در دست پیچی پرچمش کالصبر مفتاح الفرج

اقبال خویش آید تو را دولت به پیش آید تو را فرخ شوی از مقدمش کالصبر مفتاح الفرج

دیویست در اسرار تو کز وی نگون شد کار تو بربند این دم محکمش کالصبر مفتاح الفرج

دارد خدا خوش عالمی منگر در این عالم دمی جز حق نباشد محرمش کالصبر مفتاح الفرج

خامش بیان سر مکن خامش که سر من لدن چون می زند اندرهمش کالصبر مفتاح الفرج

 

520

ای مبارک ز تو صبوح و صباح ای مظفر فر از تو قلب و جناح

ای شراب طهور از کف حور بر حریفان مجلس تو مباح

ای گشاده هزار در بر ما وی بداده به دست ما مفتاح

وانمودی هر آنچ می گویند موذنان صبح فالق الاصباح

هرچ دادی عوض نمی خواهی گر چه گفتند السماح رباح

 

521

یا راهبا انظر الی مصباح متشعشعا و استغن عن اصباح

انظر الی راح تناهی لطفه و سبی النهی یا لطف ها من راح

فالراح نسخ للعقول بنوره کالشمس عزل للنجوم و ماح

الجد یسجد راحنا متخاضعا و اعوذ من راح یزید مزاحی

اهل المزاح و اهل راح هالک لا خیر فیهم مسکرا او صاحی

العقل مساح الزمان و اهله فتجانبوا من عاقل مساح

الراح اجنحه لسکری انها یجتازهم بحرا بلا ملاح

ذا الراح لا شرقیه غربیه من دنه مسکیه نفاح

نسخ الهموم و لیس ذاک لغفله زاد العقول و مدها بلقاح

فتحوا العیون بطیبه و نسیمه سکروا به فاذا هم بملاح

صاروا سکاری نحو باب ملیکنا ملک الملوک و روحهم کریاح

ملک البصیره شمس دین سیدی ظلنا به ذی عزه مرتاح

هاتوا من التبریز من صهبائهم من مازح متروق وشاح

 

522

ماه دیدم شد مرا سودای چرخ آن مهی نی کو بود بالای چرخ

تو ز چرخی با تو می گویم ز چرخ ور نه این خورشید را چه جای چرخ

زهره را دیدم همی زد چنگ دوش ای همه چون دوش ما شب های چرخ

جان من با اختران آسمان رقص رقصان گشته در پهنای چرخ

در فراق آفتاب جان ببین از شفق پرخون شده سیمای چرخ

سر فروکن یک دمی از بام چرخ تا زنم من چرخ ها در پای چرخ

سنگ از خورشید شد یاقوت و لعل چشم از خورشید شد بینای چرخ

ماه خود بر آسمان دیگرست عکس آن ماهست در دریای چرخ

 

523

ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد قهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد

چون کرد بر عالم گذر سلطان مازاغ الصبر نقشی بدید آخر که او بر نقش ها عاشق نشد

جانی کجا باشد که او بر اصل جان مفتون نشد آهن کجا باشد که بر آهن ربا عاشق نشد

من بر در این شهر دی بشنیدم از جمع پری خانه ش بده بادا که او بر شهر ما عاشق نشد

ای وای آن ماهی که او پیوسته بر خشکی فتد ای وای آن مسی که او بر کیمیا عاشق نشد

بسته بود راه اجل نبود خلاصش معتجل هم عیش را لایق نبد هم مرگ را عاشق نشد

 

524

بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد

روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان شب ترک تازی ها بکن کان ترک در خرگاه شد

گر بو بری زین روشنی آتش به خواب اندرزنی کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد

ما شب گریزان و دوان و اندر پی ما زنگیان زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد

ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته رخ ها چو شمع افروخته کان بیذق ما شاه شد

ای شاد آن فرخ رخی کو رخ بدان رخ آورد ای کر و فر آن دلی کو سوی آن دلخواه شد

آن کیست اندر راه دل کو را نباشد آه دل کار آن کسی دارد که او غرقابه آن آه شد

چون غرق دریا می شود دریاش بر سر می نهد چون یوسف چاهی که او از چاه سوی جاه شد

گویند اصل آدمی خاکست و خاکی می شود کی خاک گردد آن کسی کو خاک این درگاه شد

یک سان نماید کشت ها تا وقت خرمن دررسد نیمیش مغز نغز شد وان نیم دیگر کاه شد

 

525

بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد

ساقی به سوی جام رو ای پاسبان بر بام رو ای جان بی آرام رو کان یار خلوت خواه شد

اشکی که چشم افروختی صبری که خرمن سوختی عقلی که راه آموختی در نیم شب گمراه شد

جان های باطن روشنان شب را به دل روشن کنان هندوی شب نعره زنان کان ترک در خرگاه شد

باشد ز بازی های خوش بی ذوق رود فرزین شود در سایه فرخ رخی بیدق برفت و شاه شد

شب روح ها واصل شود مقصودها حاصل شود چون روز روشن دل شود هر کو ز شب آگاه شد

ای روز چون حشری مگر وی شب شب قدری مگر یا چون درخت موسیی کو مظهر الله شد

شب ماه خرمن می کند ای روز زین بر گاو نه بنگر که راه کهکشان از سنبله پرکاه شد

در چاه شب غافل مشو در دلو گردون دست زن یوسف گرفت آن دلو را از چاه سوی جاه شد

در تیره شب چون مصطفی می رو طلب می کن صفا کان شه ز معراج شبی بی مثل و بی اشباه شد

خاموش شد عالم به شب تا چست باشی در طلب زیرا که بانگ و عربده تشویش خلوتگاه شد

ای شمس تبریزی که تو از پرده شب فارغی لاشرقی و لاغربیی اکنون سخن کوتاه شد

 

526

ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد طشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد

می گشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جو چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد

ای مرد دانشمند تو دو گوش از این بربند تو مشنو تو این افسون که او ز افسون ما افسانه شد

زین حلقه نجهد گوش ها کو عقل برد از هوش ها تا سر نهد بر آسیا چون دانه در پیمانه شد

بازی مبین بازی مبین این جا تو جانبازی گزین سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد

غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمد کاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد

من که ز جان ببریده ام چون گل قبا بدریده ام زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد

این قطره های هوش ها مغلوب بحر هوش شد ذرات این جان ریزه ها مستهلک جانانه شد

خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد

 

527

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند وین عالم بی اصل را چون ذره ها برهم زند

عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند

دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند

بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند

گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند

خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند

مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری مه را نماند زهره را تا پرده خرم زند

افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند

نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند

نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند

نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند

اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود جان ربی الاعلی گود دل ربی الاعلم زند

برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل تا نقش های بی بدل بر کسوه معلم زند

حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند

خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او بر پوره ادهم جهد بر عیسی مریم زند

 

528

آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند چون پیش او زاری کنی تلخ تو را شیرین کند

اول نماید مار کر آخر بود گنج گهر شیرین شهی کاین تلخ را در دم نکوآیین کند

دیوی بود حورش کند ماتم بود سورش کند وان کور مادرزاد را دانا و عالم بین کند

تاریک را روشن کند وان خار را گلشن کند خار از کفت بیرون کشد وز گل تو را بالین کند

بهر خلیل خویشتن آتش دهد افروختن وان آتش نمرود را اشکوفه و نسرین کند

روشن کن استارگان چاره گر بیچارگان بر بنده او احسان کند هم بند را تحسین کند

جمله گناه مجرمان چون برگ دی ریزان کند در گوش بدگویان خود عذر گنه تلقین کند

گوید بگو یا ذا الوفا اغفر لذنب قد هفا چون بنده آید در دعا او در نهان آمین کند

آمین او آنست کو اندر دعا ذوقش دهد او را برون و اندرون شیرین و خوش چون تین کند

ذوقست کاندر نیک و بد در دست و پا قوت دهد کاین ذوق زور رستمان جفت تن مسکین کند

با ذوق مسکین رستمی بی ذوق رستم پرغمی گر ذوق نبود یار جان جان را چه باتمکین کند

دل را فرستادم به گه کو تیز داند رفت ره تا سوی تبریز وفا اوصاف شمس الدین کند

 

529

خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد دیدی تو یا خود دید کس کاندر جهان خر بز خورد

ترونده پالیز جان هر گاو و خر را کی رسد زان میوه های نادره زیرک دل و گربز خورد

آن کس که در مغرب بود یابد خورش از اندلس وان کس که در مشرق بود او نعمت هرمز خورد

چون خدمت قیصر کند او راتبه قیصر خورد چون چاکر اربز بود از مطبخ اربز خورد

آن کو به غصب و دزدیی آهنگ پالیزی کند از داد و داور عاقبت اشکنجه های غز خورد

ترک آن بود کز بیم او دیه از خراج ایمن بود ترک آن نباشد کز طمع سیلی هر قنسز خورد

وان عقل پرمغزی که او در نوبهاری دررسد از پوست ها فارغ شود کی غصه قندز خورد

صفراییی کز طبع بد از نار شیرین می رمد نار ترش خواهد ولی آن به که نار مز خورد

خامش نخواهد خورد خود این راح های روح را آن کس که از جوع البقر ده مرده ماش و رز خورد

 

530

امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان می رسد سلطان سلطانان ما از سوی میدان می رسد

امروز توبه بشکنم پرهیز را برهم زنم کان یوسف خوبان من از شهر کنعان می رسد

مست و خرامان می روم پوشیده چون جان می روم پرسان و جویان می روم آن سو که سلطان می رسد

اقبال آبادان شده دستار دل ویران شده افتان شده خیزان شده کز بزم مستان می رسد

فرمان ما کن ای پسر با ما وفا کن ای پسر نسیه رها کن ای پسر کامروز فرمان می رسد

پرنور شو چون آسمان سرسبزه شو چون بوستان شو آشنا چون ماهیان کان بحر عمان می رسد

هان ای پسر هان ای پسر خود را ببین در من نگر زیرا ز بوی زعفران گویند خندان می رسد

بازآمدی کف می زنی تا خانه ها ویران کنی زیرا که در ویرانه ها خورشید رخشان می رسد

ای خانه را گشته گرو تو سایه پروردی برو کز آفتاب آن سنگ را لعل بدخشان می رسد

گه خونی و خون خواره ای گه خستگان را چاره ای خاصه که این بیچاره را کز سوی ایشان می رسد

امروز مستان را بجو غیبم ببین عیبم مگو زیرا ز مستی های او حرفم پریشان می رسد

 

531

صوفی چرا هوشیار شد ساقی چرا بی کار شد مستی اگر در خواب شد مستی دگر بیدار شد

خورشید اگر در گور شد عالم ز تو پرنور شد چشم خوشت مخمور شد چشم دگر خمار شد

گر عیش اول پیر شد صد عیش نو توفیر شد چون زلف تو زنجیر شد دیوانگی ناچار شد

ای مطرب شیرین نفس عشرت نگر از پیش و پس کس نشنود افسون کس چون واقف اسرار شد

ما موسییم و تو مها گاهی عصا گه اژدها ای شاهدان ارزان بها چون غارت بلغار شد

لعلت شکرها کوفته چشمت ز رشک آموخته جان خانه دل روفته هین نوبت دیدار شد

هر بار عذری می نهی وز دست مستی می جهی ای جان چه دفعم می دهی این دفع تو بسیار شد

ای کرده دل چون خاره ای امشب نداری چاره ای تو ماه و ما استاره ای استاره با مه یار شد

ای ماه بیرون از افق ای ما تو را امشب قنق چون شب جهان را شد تتق پنهان روان را کار شد

گر زحمت از تو برده ام پنداشتی من مرده ام تو صافی و من درده ام بی صاف دردی خوار شد

از وصل همچون روز تو در هجر عالم سوز تو در عشق مکرآموز تو بس ساده دل عیار شد

نی تب بدم نی درد سر سر می زدم دیوار بر کز طمع آن خوش گلشکر قاصد دلم بیمار شد

 

532

مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند نی آن چنان سیلیست این کش کس تواند کرد بند

ذوق سر سرمست را هرگز نداند عاقلی حال دل بی هوش را هرگز نداند هوشمند

بیزار گردند از شهی شاهان اگر بویی برند زان باده ها که عاشقان در مجلس دل می خورند

خسرو وداع ملک خود از بهر شیرین می کند فرهاد هم از بهر او بر کوه می کوبد کلند

مجنون ز حلقه عاقلان از عشق لیلی می رمد بر سبلت هر سرکشی کردست وامق ریش خند

افسرده آن عمری که آن بگذشت بی آن جان خوش ای گنده آن مغزی که آن غافل بود زین لورکند

این آسمان گر نیستی سرگشته و عاشق چو ما زین گردش او سیر آمدی گفتی بسستم چند چند

عالم چو سرنایی و او در هر شکافش می دمد هر ناله ای دارد یقین زان دو لب چون قند قند

می بین که چون در می دمد در هر گلی در هر دلی حاجت دهد عشقی دهد کافغان برآرد از گزند

دل را ز حق گر برکنی بر کی نهی آخر بگو بی جان کسی که دل از او یک لحظه برتانست کند

من بس کنم تو چست شو شب بر سر این بام رو خوش غلغلی در شهر زن ای جان به آواز بلند

 

533

رندان سلامت می کنند جان را غلامت می کنند مستی ز جامت می کنند مستان سلامت می کنند

در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر وز دلبران خوش باشتر مستان سلامت می کنند

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر خورشید ربانی نگر مستان سلامت می کنند

افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می کنند

ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو من کس نمی دانم جز او مستان سلامت می کنند

ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا وی شاه طراران بیا مستان سلامت می کنند

حیران کن و بی رنج کن ویران کن و پرگنج کن نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می کنند

شهری ز تو زیر و زبر هم بی خبر هم باخبر وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می کنند

آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می کنند

آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می کنند

آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می کنند

آن جان بی چون را بگو وان دام مجنون را بگو وان در مکنون را بگو مستان سلامت می کنند

آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می کنند

آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو وان طور سینا را بگو مستان سلامت می کنند

آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو وان نور روزم را بگو مستان سلامت می کنند

آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می کنند

ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا ای از تو جان ها آشنا مستان سلامت می کنند

 

534

رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می کنند وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت می کنند

وان میر ساقی را بگو مستان سلامت می کنند وان عمر باقی را بگو مستان سلامت می کنند

وان میر غوغا را بگو مستان سلامت می کنند وان شور و سودا را بگو مستان سلامت می کنند

ای مه ز رخسارت خجل مستان سلامت می کنند وی راحت و آرام دل مستان سلامت می کنند

ای جان جان ای جان جان مستان سلامت می کنند یک مست این جا بیش نیست مستان سلامت می کنند

ای آرزوی آرزو مستان سلامت می کنند آن پرده را بردار زو مستان سلامت می کنند

 

535

سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می رود آب حیات از عشق تو در جوی جویان می رود

عالم پر از حمد و ثنا از طوطیان آشنا مرغ دلم بر می پرد چون ذکر مرغان می رود

بر ذکر ایشان جان دهم جان را خوش و خندان دهم جان چون نخندد چون ز تن در لطف جانان می رود

هر مرغ جان چون فاخته در عشق طوقی ساخته چون من قفص پرداخته سوی سلیمان می رود

از جان هر سبحانیی هر دم یکی روحانیی مست و خراب و فانیی تا عرش سبحان می رود

جان چیست خم خسروان در وی شراب آسمان زین رو سخن چون بیخودان هر دم پریشان می رود

در خوردنم ذوقی دگر در رفتنم ذوقی دگر در گفتنم ذوقی دگر باقی بر این سان می رود

میدان خوش است ای ماه رو با گیر و دار ما و تو ای هر که لنگست اسب او لنگان ز میدان می رود

مه از پی چوگان تو خود را چو گویی ساخته خورشید هم جان باخته چون گوی غلطان می رود

این دو بسی بشتافته پیش تو ره نایافته در نور تو دربافته بیرون ایوان می رود

چون نور بیرون این بود پس او که دولت بین بود یا رب چه باتمکین بود یا رب چه رخشان می رود

 

536

آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود آمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود

هم بحر پرگوهر شود هم شوره چون گوهر شود هم سنگ لعل کان شود هم جسم جمله جان شود

گر چشم و جان عاشقان چون ابر طوفان بار شد اما دل اندر ابر تن چون برق ها رخشان شود

دانی چرا چون ابر شد در عشق چشم عاشقان زیرا که آن مه بیشتر در ابرها پنهان شود

ای شاد و خندان ساعتی کان ابرها گرینده شد یا رب خجسته حالتی کان برق ها خندان شود

زان صد هزاران قطره ها یک قطره ناید بر زمین ور زانک آید بر زمین جمله جهان ویران شود

جمله جهان ویران شود وز عشق هر ویرانه ای با نوح هم کشتی شود پس محرم طوفان شود

طوفان اگر ساکن بدی گردان نبودی آسمان زان موج بیرون از جهت این شش جهت جنبان شود

ای مانده زیر شش جهت هم غم بخور هم غم مخور کان دانه ها زیر زمین یک روز نخلستان شود

از خاک روزی سر کند آن بیخ شاخ تر کند شاخی دو سه گر خشک شد باقیش آبستان شود

وان خشک چون آتش شود آتش چو جان هم خوش شود آن این نباشد این شود این آن نباشد آن شود

چیزی دهانم را ببست یعنی کنار بام و مست هر چه تو زان حیران شوی آن چیز از او حیران شود

 

537

کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود ای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد

هر آدمی را در جهان آورد حق در پیشه ای در پیشه ای بی پیشگی کردست ما را نام زد

هر روز همچون ذره ها رقصان به پیش آن ضیا هر شب مثال اختران طواف یار ماه خد

کاری ز ما گر خواهدی زین باده ما را ندهدی اندر سری کاین می رود او کی فروشد یا خرد

سرمست کاری کی کند مست آن کند که می کند باده خدایی طی کند هر دو جهان را تا صمد

مستی باده این جهان چون شب بخسپی بگذرد مستی سغراق احد با تو درآید در لحد

آمد شرابی رایگان زان رحمت ای همسایگان وان ساقیان چون دایگان شیرین و مشفق بر ولد

ای دل از این سرمست شو هر جا روی سرمست رو تو دیگران را مست کن تا او تو را دیگر دهد

هر جا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشین هر جا که بینی ناخوشی آیینه درکش در نمد

می گرد گرد شهر خوش با شاهدان در کش مکش می خوان تو لااقسم نهان تا حبذا هذا البلد

چون خیره شد زین می سرم خامش کنم خشک آورم لطف و کرم را نشمرم کان درنیاید در عدد

 

538

گر آتش دل برزند بر مومن و کافر زند صورت همه پران شود گر مرغ معنی پر زند

عالم همه ویران شود جان غرقه طوفان شود آن گوهری کو آب شد آب بر گوهر زند

پیدا شود سر نهان ویران شود نقش جهان موجی برآید ناگهان بر گنبد اخضر زند

گاهی قلم کاغذ شود کاغذ گهی بیخود شود جان خصم نیک و بد شود هر لحظه ای خنجر زند

هر جان که اللهی شود در لامکان پیدا شود ماری بود ماهی شود از خاک بر کوثر زند

از جا سوی بی جا شود در لامکان پیدا شود هر سو که افتد بعد از این بر مشک و بر عنبر زند

در فقر درویشی کند بر اختران پیشی کند خاک درش خاقان بود حلقه درش سنجر زند

از آفتاب مشتعل هر دم ندا آید به دل تو شمع این سر را بهل تا باز شمعت سر زند

تو خدمت جانان کنی سر را چرا پنهان کنی زر هر دمی خوشتر شود از زخم کان زرگر زند

دل بیخود از باده ازل می گفت خوش خوش این غزل گر می فروگیرد دمش این دم از این خوشتر زند

 

539

مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند آن کو دلش را برده ای جان هم غلامت می کند

ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را مستی که هر دو دست را پابند دامت می کند

ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان حسنت میان عاشقان نک دوستکامت می کند

ای چاشنی هر لبی ای قبله هر مذهبی مه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می کند

آن کو ز خاک ابدان کند مر دود را کیوان کند ای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت می کند

یک لحظه ات پر می دهد یک لحظه لنگر می دهد یک لحظه صحبت می کند یک لحظه شامت می کند

یک لحظه می لرزاندت یک لحظه می خنداندت یک لحظه مستت می کند یک لحظه جامت می کند

چون مهره ای در دست او گه باده و گه مست او این مهره ات را بشکند والله تمامت می کند

گه آن بود گه این بود پایان تو تمکین بود لیکن بدین تلوین ها مقبول و رامت می کند

تو نوح بودی مدتی بودت قدم در شدتی ماننده کشتی کنون بی پا و گامت می کند

خامش کن و حیران نشین حیران حیرت آفرین پخته سخن مردی ولی گفتار خامت می کند

 

540

مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند آن کو دلش را برده ای جان هم غلامت می کند

ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را مستی که هر دو دست را پابند دامت می کند

ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان حسنت میان عاشقان نک دوستکامت می کند

ای چاشنی هر لبی وی قبله هر مذهبی مه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می کند

ای دل چه مستی و خوشی سلطانی و سلطان وشی با این دماغ و سرکشی چون عشق رامت می کند

آن کو ز خاکی جان کند او دود را کیوان کند ای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت می کند

بستان ز شاه ساقیان سرمست شو چون باقیان گر نیم مست ناقصی مست تمامت می کند

از لب سلامت ای احد چون برگ بیرون می جهد اندازه لب نیست این این لطف عامت می کند

ماه از غمت دو نیم شد رخساره ها چون سیم شد قد الف چون جیم شد وین جیم جامت می کند

در عشق زاری ها نگر وین اشک باری ها نگر وان پخته کاری ها نگر کان رطل خامت می کند

ای باده خوش رنگ و بو بنگر که دست جود او بر جان حلالت می کند بر تن حرامت می کند

پس تن نباشم جان شوم جوهر نباشم کان شوم ای دل مترس از نام بد کو نیک نامت می کند

بس کن رها کن گفت و گو نی نظم گو نی نثر گو کان حیله ساز و حیله جو بدو کلامت می کند

 

541

صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بود در پاکبازان ای پسر فیض و خداخویی بود

خود عاقبت اندر ولا نی بخل ماند نی سخا اندر سخا هم بی شکی پنهان عوض جویی بود

هست این سخا چون سیر ره وین بخل منزل کردنت در کشتی نوح آمدی کی وقف و ره پویی بود

حاصل عصای موسوی عشقست در کون ای روی عین و عرض در پیش او اشکال جادویی بود

یک سو رو از گرداب تن پیش از دم غرقه شدن زیرا بقا و خرمی زان سوی شش سویی بود

خود را بیفشان چون شجر از برگ خشک و برگ تر بی رنگ نیک و رنگ بد توحید و یک تویی بود

ره رو مگو این چون بود زیرا ز چون بیرون بود کی شیر را همدم شوی تا در تو آهویی بود

خاموش کاین گفت زبان دارد نشان فرقتی ور نی چو نان خاید فتی کی وقت نان گویی بود

 

542

بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد

روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان هین ترک تازیی بکن کان ترک در خرگاه شد

گر بو بری زان روشنی آتش به خواب اندرزنی کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد

گردیم ما آن شب روان اندر پی ما هندوان زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد

ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته رخ ها چو گل افروخته کان بیذق ما شاه شد

بشکست بازار زمین بازار انجم را ببین کز انجم و در ثمین آفاق خرمنگاه شد

تا چند از این استور تن کو کاه و جو خواهد ز من بر چرخ راه کهکشان از بهر او پرکاه شد

استور را اشکال نه رخ بر رخ اقبال نه اقبال آن جانی که او بی مثل و بی اشباه شد

تن را بدیدی جان نگر گوهر بدیدی کان نگر این نادره ایمان نگر کایمان در او گمراه شد

معنی همی گوید مکن ما را در این دلق کهن دلق کهن باشد سخن کو سخره افواه شد

من گویم ای معنی بیا چون روح در صورت درآ تا خرقه ها و کهنه ها از فر جان دیباه شد

بس کن رها کن گازری تا نشنود گوش پری کان روح از کروبیان هم سیر و خلوت خواه شد

 

543

یار مرا می نهلد تا که بخارم سر خود هیکل یارم که مرا می فشرد در بر خود

گاه چو قطار شتر می کشدم از پی خود گاه مرا پیش کند شاه چو سرلشکر خود

گه چو نگینم به مزد تا که به من مهر نهد گاه مرا حلقه کند دوزد او بر در خود

خون ببرد نطفه کند نطفه برد خلق کند خلق کشد عقل کند فاش کند محشر خود

گاه براند به نیم همچو کبوتر ز وطن گاه به صد لابه مرا خواند تا محضر خود

گاه چو کشتی بردم بر سر دریا به سفر گاه مرا لنگ کند بندد بر لنگر خود

گاه مرا آب کند از پی پاکی طلبان گاه مرا خار کند در ره بداختر خود

هشت بهشت ابدی منظر آن شاه نشد تا چه خوش است این دل من کو کندش منظر خود

من به شهادت نشدم مومن آن شاهد جان مومنش آن گاه شدم که بشدم کافر خود

هر کی درآمد به صفش یافت امان از تلفش تیغ بدیدم به کفش سوختم آن اسپر خود

همپر جبریل بدم ششصد پر بود مرا چونک رسیدم بر او تا چه کنم من پر خود

حارس آن گوهر جان بودم روزان و شبان در تک دریای گهر فارغم از گوهر خود

چند صفت می کنیش چونک نگنجد به صفت بس کن تا من بروم بر سر شور و شر خود

 

544

ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود چه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود

چونک به لطفش نگری سنگ حجر موم شود چونک به قهرش نگری موم تو خود خاره شود

نوحه کنی نوحه کنی مرده دل زنده شود کار کنی کار کنی جان تو این کاره شود

عزم سفر دارد جان می نهیش بند گران برسکلد بند تو را عاقبت آواره شود

چونک سلیمان برود دیو شهنشاه شود چون برود صبر و خرد نفس تو اماره شود

عشق گرفتست جهان رنگ نبینی تو از او لیک چو بر تن بزند زردی رخساره شود

شه بچه ای باید کو مشتری لعل بود نادره ای باید کو بهر تو غمخواره شود

بشنو از قل خدا هست زمین مهد شما گر نبود طفل چرا بسته گهواره شود

چون بجهی از غضبش دامن حلمش بکشی آتش سوزنده تو را لطف و کرم باره شود

گردش این سایه من سخره خورشید حق است نی چو منجم که دلش سخره استاره شود

 

545

بی تو به سر می نشود با دگری می نشود هر چه کنم عشق بیان بی جگری می نشود

اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری هیچ کسی را ز دلم خود خبری می نشود

یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من آب حیاتی ندهد یا گهری می نشود

ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان تا بزنم بانگ و فغان خود حشری می نشود

میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست بی ره و رای تو شها رهگذری می نشود

چیست حشر از خود خود رفتن جان ها به سفر مرغ چو در بیضه خود بال و پری می نشود

بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من تا تو قدم درننهی خود سحری می نشود

دانه دل کاشته ای زیر چنین آب و گلی تا به بهارت نرسد او شجری می نشود

در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر زانک از این بحث بجز شور و شری می نشود

 

546

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود

خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود

هر کی شدت حلقه در زود برد حقه زر خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود

آب چه دانست که او گوهر گوینده شود خاک چه دانست که او غمزه غمازه شود

روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود

ناقه صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا کوه پی مژده تو اشتر جمازه شود

راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود آنچ جگرسوزه بود باز جگرسازه شود

 

547

سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود دیده کنم پیشکش آن دل بینا چه شود

باده او را نخورم ور نخورم پس کی خورد گر بخورم نقد و نیندیشم فردا چه شود

باده او همدل من بام فلک منزل من گر بگشایم پر خود برپرم آن جا چه شود

دل نشناسم چه بود جان و بدن تا برود غم نخورم غم نخورم غم نخورم تا چه شود

 

548

چشم تو ناز می کند ناز جهان تو را رسد حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد

چشم تو ناز می کند لعل تو داد می دهد کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد

چشم کشید خنجری لعل نمود شکری بو که میان کش مکش هدیه به آشنا رسد

سلطنتست و سروری خوبی و بنده پروری و آنچ بگفت ناید آن کز تو به جان عطا رسد

نطق عطاردانه ام مستی بی کرانه ام گر نبود ز خوان تو راتبه از کجا رسد

چرخ سجود می کند خرقه کبود می کند چرخ زنان چو صوفیان چونک ز تو صلا رسد

جز تو خلیفه خدا کیست بگو به دور ما سجده کند ملک تو را چون ملک از سما رسد

دولت خاکیان نگر کز ملکند پاکتر پرورش این چنین بود کز بر شاه ما رسد

سر مکش از چنین سری کآید تاج از آن سرش کبر مکن بر آن کسی کز سوی کبریا رسد

نقد الست می رسد دست به دست می رسد زود بکن بلی بلی ور نکنی بلا رسد

من که خریده ویم پرده دریده ویم رگ به رگ مرا از او لطف جدا جدا رسد

گر به تمام مستمی راز غمش بگفتمی گفت تمام چون شکر زان مه خوش لقا رسد

 

549

آب زنید راه را هین که نگار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

راه دهید یار را آن مه ده چهار را کز رخ نوربخش او نور نثار می رسد

چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان عنبر و مشک می دمد سنجق یار می رسد

رونق باغ می رسد چشم و چراغ می رسد غم به کناره می رود مه به کنار می رسد

تیر روانه می رود سوی نشانه می رود ما چه نشسته ایم پس شه ز شکار می رسد

باغ سلام می کند سرو قیام می کند سبزه پیاده می رود غنچه سوار می رسد

خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند روح خراب و مست شد عقل خمار می رسد

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد

 

550

پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می رسد آب سیاه درمرو کآب حیات می رسد

نوبت عشق مشتری بر سر چرخ می زند بهر روان عاشقان صد صلوات می رسد

جمله چو شهد و شیر شو وز خود خود فقیر شو زانک ز شه فقیر را عشر و زکات می رسد

رحمت اوست کآب و گل طالب دل همی شود جذبه اوست کز بشر صوم و صلات می رسد

در ظلمات ابتلا صبر کن و مکن ابا کآب حیات خضر را در ظلمات می رسد

 

551

جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود گر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود

چون همه سوی نور تست کیست دورو به عهد تو چون همه رو گرفته ای روی دگر کجا بود

آنک بدید روی تو در نظرش چه سرد شد گنج که در زمین بود ماه که در سما بود

با تو برهنه خوشترم جامه تن برون کنم تا که کنار لطف تو جان مرا قبا بود

ذوق تو زاهدی برد جام تو عارفی کشد وصف تو عالمی کند ذات تو مر مرا بود

هر که حدیث جان کند با رخ تو نمایمش عشق تو چون زمردی گر چه که اژدها بود

هر که رخش چنین بود شاه غلام او شود گر چه که بنده ای بود خاصه که در هوا بود

این دل پاره پاره را پیش خیال تو نهم گر سخن وفا کند گویم کاین وفا بود

چون در ماجرا زنم خانه شرع وا شود شاهد من رخش بود نرگس او گوا بود

از تبریز شمس دین چونک مرا نعم رسد جز تبریز و شمس دین جمله وجود لا بود

 

552

چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود دیر به خانه وارسد منزل دور می رود

در عوض بت گزین کزدم و مار همنشین وز تتق بریشمین سوی قبور می رود

شد می و نقل خوردنش عشرت و عیش کردنش سخت شکست گردنش سخت صبور می رود

زهره نداشت هیچ کس تا بر او زند نفس پخته شود از این سپس چون به تنور می رود

صاف صفا نمی رود راه وفا نمی رود مست خدا نمی رود مست غرور می رود

ای خنک آن که پیش شد بنده دین و کیش شد موسی وقت خویش شد جانب طور می رود

چند برید جامه ها بست بسی عمامه ها چون که نداشت ستر حق ناکس و عور می رود

آنک ز روم زاده بد جانب روم وارود وان که ز غور زاده بد هم سوی غور می رود

آن که ز نار زاده بد همچو بلیس نار شد وان که ز نور زاده بد هم سوی نور می رود

آن که ز دیو زاده بد دست جفا گشاده بد هیچ گمان مبر که او در بر حور می رود

بانمکان و چابکان جانب خوان حق شده وان دل خام بی نمک در شر و شور می رود

طبل سیاستی ببین کز فزع نهیب او شیر چو گربه می شود میر چو مور می رود

بس که بیان سر تو گر چه به لب نیاوری همچو خیال نیکوان سوی صدور می رود

 

553

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود

جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند عقل خروش می کند بی تو به سر نمی شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من خواب من و قرار من بی تو به سر نمی شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی آب زلال من تویی بی تو به سر نمی شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی بی تو به سر نمی شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی این همه خود تو می کنی بی تو به سر نمی شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی باغ ارم سقر شدی بی تو به سر نمی شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم ور بروی عدم شوم بی تو به سر نمی شود

خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای وز همه ام گسسته ای بی تو به سر نمی شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من مونس و غمگسار من بی تو به سر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم سر ز غم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد هم تو بگو به لطف خود بی تو به سر نمی شود

 

554

این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می شود بی هوسی مکن ببین کز هوسی چه می شود

دزد دلم به هر شبی در هوس شکرلبی در سر کوی شب روان از عسسی چه می شود

هیچ دلی نشان دهد هیچ کسی گمان برد کاین دل من ز آتش عشق کسی چه می شود

آن شکر چو برف او وان عسل شگرف او از سر لطف و نازکی از مگسی چه می شود

عشق تو صاف و ساده ای بحر صفت گشاده ای چونک در آن همی فتد خار و خسی چه می شود

از تبریز شمس دین دست دراز می کند سوی دل و دل من از دسترسی چه می شود

 

555

چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند نیست عجب که از جنون صد چو مرا چنین کند

بال برآرد این دلم چونک غمت پرک زند بارخدا تو حکم کن تا به ابد همین کند

چونک ستاره دلم با مه تو قران کند اه که فلک چه لطف ها از تو بر این زمین کند

باده به دست ساقیت گرد جهان همی رود آخر کار عاقبت جان مرا گزین کند

گر چه بسی بیاورد در دل بنده سر کند غیرت تو بسوزدش گر نفسی جز این کند

از دل همچو آهنم دیو و پری حذر کند چون دل همچو آب را عشق تو آهنین کند

جان چو تیر راست من در کف تست چون کمان چرخ از این ز کین من هر طرفی کمین کند

دیده چرخ و چرخیان نقش کند نشان من زانک مرا به هر نفس لطف تو همنشین کند

سجده کنم به هر نفس از پی شکر آنک حق در تبریز مر مرا بنده شمس دین کند

 

556

جور و جفا و دوریی کان کنکار می کند بر دل و جان عاشقان چون کنه کار می کند

هم تک یار یار کو راحت مطلقست او یار ز حکم و داوری با تو چه یار می کند

یک صفتی قرین شود چرخ بدو زمین شود یک صفتی خریف را فصل بهار می کند

از صفتی فرشته را دیو و بلیس می کند وز تبشی شب مرا رشک بهار می کند

می زده را معالجه هم به می از چه می کند اشتر مست را ز می باز چه بار می کند

از کف پیر میکده مجلسیان خرف شده دور ز حد گذشت کو آن که شمار می کند

هست شد آن عدم که او دولت هست ها بود مست شد آن خرد که او یاد خمار می کند

عشرت خشک لب شده آمد و تر همی زند آن تریی که اندر او آب غبار می کند

ساقی جان بیا که دل بی تو شدست مشتغل تا که نبیند او تو را با کی قرار می کند

جزو دوید تا به کل خار گرفت صدر گل جذبه خارخار بین کان دل خار می کند

مطرب جان بیا بزن تنتن تن تنن تنن کاین دل مست از به گه یاد نگار می کند

یاد نگار می کند قصد کنار می کند روح نثار می کند شیر شکار می کند

تا که چه دید دوش او یا که چه کرد نوش او کز بن بامداد او ناله زار می کند

گفت حبیب نادرست همچو الست و جنس او تا که به پاسخ بلی چرخ دوار می کند

جمله مکونات را چرخ زنان چو چرخ دان جسم جهار می کند روح سرار می کند

دور به گرد ساغرش هست نصیب اسعدی کو بحراک دست او دور سوار می کند

ای همراه راه بین بر سر راه ماه بین لیک خمش سخن مگو گفت غبار می کند

 

557

دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود جان ز لبت چو می کشد خیره و لب گزان بود

تن برود به پیش دل کاین همه را چه می کنی گوید دل که از مهی کز نظرت نهان بود

جز رخ دل نظر مکن جز سوی دل گذر مکن زانک به نور دل همه شعله آن جهان بود

شیخ شیوخ عالمست آن که تو راست نومرید آن که گرفت دست تو خاصبک زمان بود

دل به میان چو پیر دین حلقه تن به گرد او شاد تنی که پیر دل شسته در آن میان بود

راز دل تو شمس دین در تبریز بشنود دور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود

 

558

یار مرا چو اشتران باز مهار می کشد اشتر مست خویش را در چه قطار می کشد

جان و تنم بخست او شیشه من شکست او گردن من به بست او تا به چه کار می کشد

شست ویم چو ماهیان جانب خشک می برد دام دلم به جانب میر شکار می کشد

آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران ساقی دشت می کند برکه و غار می کشد

رعد همی زند دهل زنده شدست جزو و کل در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می کشد

آنک ضمیر دانه را علت میوه می کند راز دل درخت را بر سر دار می کشد

لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را گر چه جفای دی کنون سوی خمار می کشد

 

559

زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند دشمن جان صد قمر بر در ما چه می کند

هر که بدید از او نظر باخبرست و بی خبر او ملکست یا بشر بر در ما چه می کند

زیر جهان زبر شده آب مرا ز سر شده سنگ از او گهر شده بر در ما چه می کند

ای بت شنگ پرده ای گر تو نه فتنه کرده ای هر نفسی چنین حشر بر در ما چه می کند

گر نه که روز روشنی پیشه گرفته رهزنی روز به روز و ره گذر بر در ما چه می کند

ور نه که دوش مست او آمد و درشکست او پس به نشانه این کمر بر در ما چه می کند

گر نه جمال حسن او گرد برآرد از عدم این همه گرد شور و شر بر در ما چه می کند

از تبریز شمس دین سوی که رای می کند بحر چه موج زد گهر بر در ما چه می کند

 

560

عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود چونک جمال این بود رسم وفا چرا بود

این همه لطف و سرکشی قسمت خلق چون شود این همه حسن و دلبری بر بت ما چرا بود

درد فراق من کشم ناله به نای چون رسد آتش عشق من برم چنگ دوتا چرا بود

لذت بی کرانه ایست عشق شدست نام او قاعده خود شکایتست ور نه جفا چرا بود

از سر ناز و غنج خود روی چنان ترش کند آن ترشی روی او روح فزا چرا بود

آن ترشی روی او ابرصفت همی شود ور نه حیات و خرمی باغ و گیا چرا بود

 

561

طوطی جان مست من از شکری چه می شود زهره می پرست من از قمری چه می شود

بحر دلم که موج او از فلک نهم گذشت خیره بمانده ام که او از گهری چه می شود

باغ دلم که صد ارم در نظرش بود عدم نرگس تازه خیره شد کز شجری چه می شود

جان سپهست و من علم جان سحرست و من شبم این دل آفتاب من هر سحری چه می شود

دل شده پاره پاره ها در نظر و نظاره ها کاین همه کون هر زمان از نظری چه می شود

از غلبات عشق او عقل چه شور می کند وز لمعان جان او جانوری چه می شود

من همگی چو شیشه ام شیشه گریست پیشه ام آه که شیشه دلم از حجری چه می شود

باخبران و زیرکان گر چه شوند لعل کان بی خبرند از این کز او بی خبری چه می شود

از تبریز شمس دین راست شود دل و نظر آن نظر خوش از کژ و کژنگری چه می شود

 

562

خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد که نفی ذات من در وی همی اثبات من گردد

ز حرف عین چشم او ز ظرف جیم گوش او شه شطرنج هفت اختر به حرفی مات من گردد

اگر زان سیب بن سیبی شکافم حوریی زاید که عالم را فروگیرد رز و جنات من گردد

وگر مصحف به کف گیرم ز حیرت افتد از دستم رخش سرعشر من خواند لبش آیات من گردد

جهان طورست و من موسی که من بی هوش و او رقصان ولیکن این کسی داند که بر میقات من گردد

برآمد آفتاب جان که خیزید ای گران جانان که گر بر کوه برتابم کمین ذرات من گردد

خمش چندان بنالیدم که تا صد قرن این عالم در این هیهای من پیچد بر این هیهات من گردد

 

563

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل های تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی کاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می آید تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین که هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

بنه سر گر نمی گنجی که اندر چشمه سوزن اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که سر دارد

چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می دار از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

 

564

همی بینیم ساقی را که گرد جام می گردد ز زر پخته بویی بر که سیم اندام می گردد

دگر دل دل نمی باشد دگر جان می نیارامد که آن ماه دل و جان ها به گرد بام می گردد

چو خرمن کرد ماه ما بر آن شد تا بسوزاند چو پخته کرد جان ها را به گرد خام می گردد

دل بیچاره مفتون شد خرد افتاد و مجنون شد به دست اوست آن دانه چه گرد دام می گردد

ز گردش فارغست آن مه چه منزل پیش او چه ره برای حاجت ما دان که چون ایام می گردد

شهی که کان و دریاها زکات از وی همی خواهند به گرد کوی هر مفلس برای وام می گردد

از این جمله گذر کردم بده ساقی یکی جامی ز انعامت که این عالم بر آن انعام می گردد

شبی گفتی به دلداری شبت را روز گردانم چو سنگ آسیا جانم بر آن پیغام می گردد

به لطف خویش مستش کن خوش جام الستش کن خراب و می پرستش کن که بی آرام می گردد

گشا خنب حقایق را بده بی صرفه عاشق را می آشامش کن ایرا دل خیال آشام می گردد

بده زان باده خوش بو مپرسش مستحقی تو ازیرا آفتابی که همه بر عام می گردد

نهان ار رهزنی باشد نهان بینا ببر حلقش چه نقصان قهرمانت را که چون صمصام می گردد

اگر گبرم اگر شاکر تویی اول تویی آخر چو تو پنهان شوی شادی غم و سرسام می گردد

دلم پرست و آن اولی که هم تو گویی ای مولی حدیث خفته ای چه بود که بر احلام می گردد

 

565

اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد که نی عاشق نمی یابد که نی دلخسته کم دارد

مرا گوید چرا چشمت رقیب روی من باشد بدان در پیش خورشیدش همی دارم که نم دارد

چو اسماعیل پیش او بنوشم زخم نیش او خلیلم را خریدارم چه گر قصد ستم دارد

اگر مشهور شد شورم خدا داند که معذورم کاسیر حکم آن عشقم که صد طبل و علم دارد

مرا یار شکرناکم اگر بنشاند بر خاکم چرا غم دارد آن مفلس که یار محتشم دارد

غمش در دل چو گنجوری دلم نور علی نوری مثال مریم زیبا که عیسی در شکم دارد

چو خورشیدست یار من نمی گردد بجز تنها سپه سالار مه باشد کز استاره حشم دارد

مسلمان نیستم گبرم اگر ماندست یک صبرم چه دانی تو که درد او چه دستان و قدم دارد

ز درد او دهان تلخست هر دریا که می بینی ز داغ او نکو بنگر که روی مه رقم دارد

به دوران ها چو من عاشق نرست از مغرب و مشرق بپرس از پیر گردونی که چون من پشت خم دارد

خنک جانی که از خوابش به مالش ها برانگیزد بدان مالش بود شادان و آن را مغتنم دارد

طبیبی چون دهد تلخش بنوشد تلخ او را خوش طبیبان را نمی شاید که عاقل متهم دارد

اگر شان متهم داری بمانی بند بیماری کسی برخورد از استا که او را محترم دارد

خمش کن کاندر این دریا نشاید نعره و غوغا که غواص آن کسی باشد که او امساک دم دارد

 

566

بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد دو چشم او به جادویی دو چشم چرخ بردوزد

شما دل ها نگه دارید مسلمانان که من باری چنان آمیختم با او که دل با من نیامیزد

نخست از عشق او زادم به آخر دل بدو دادم چو میوه زاید از شاخی از آن شاخ اندرآویزد

ز سایه خود گریزانم که نور از سایه پنهانست قرارش از کجا باشد کسی کز سایه بگریزد

سر زلفش همی گوید صلا زوتر رسن بازی رخ شمعش همی گوید کجا پروانه تا سوزد

برای این رسن بازی دلاور باش و چنبر شو درافکن خویش در آتش چو شمع او برافروزد

چو ذوق سوختن دیدی دگر نشکیبی از آتش اگر آب حیات آید تو را ز آتش نینگیزد

 

567

نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد

تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد

نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارم ببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد

بیا ای یار لعلین لب دلم گم گشت در قالب دلم داغ شما دارد یقین پیش شما باشد

در این آتش کبابم من خراب اندر خرابم من چه باشد ای سر خوبان تنی کز سر جدا باشد

دل من در فراق جان چو ماری سرزده پیچان بگرد نقش تو گردان مثال آسیا باشد

بگفتم ای دل مسکین بیا بر جای خود بنشین حذر کن ز آتش پرکین دل من گفت تا باشد

فروبستست تدبیرم بیا ای یار شبگیرم بپرس از شاه کشمیرم کسی را کآشنا باشد

خود او پیدا و پنهانست جهان نقش است و او جانست بیندیش این چه سلطانست مگر نور خدا باشد

خروش و جوش هر مستی ز جوش خم می باشد سبکساری هر آهن ز تو آهن ربا باشد

خریدی خانه دل را دل آن توست می دانی هر آنچ هست در خانه از آن کدخدا باشد

قماشی کان تو نبود برون انداز از خانه درون مسجد اقصی سگ مرده چرا باشد

مسلم گشت دلداری تو را ای تو دل عالم مسلم گشت جان بخشی تو را وان دم تو را باشد

که دریا را شکافیدن بود چالاکی موسی قبای مه شکافیدن ز نور مصطفی باشد

برآرد عشق یک فتنه که مردم راه که گیرد به شهر اندر کسی ماند که جویای فنا باشد

زند آتش در این بیشه که بگریزند نخجیران ز آتش هر که نگریزد چو ابراهیم ما باشد

خمش کوته کن ای خاطر که علم اول و آخر بیان کرده بود عاشق چو پیش شاه لا باشد

 

568

چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد چو دیدی روز روشن را چه جای پاسبان باشد

برای ماه و هنجارش که تا برنشکند کارش تو لطف آفتابی بین که در شب ها نهان باشد

دلا بگریز از این خانه که دلگیرست و بیگانه به گلزاری و ایوانی که فرشش آسمان باشد

از این صلح پر از کینش وز این صبح دروغینش همیشه این چنین صبحی هلاک کاروان باشد

بجو آن صبح صادق را که جان بخشد خلایق را هزاران مست عاشق را صبوحی و امان باشد

هر آن آتش که می زاید غم و اندیشه را سوزد به هر جایی که گل کاری نهالش گلستان باشد

یکی یاری نکوکاری ز هر آفت نگهداری ظریفی ماه رخساری به صد جان رایگان باشد

یکی خوبی شکرریزی چو باده رقص انگیزی یکی مستی خوش آمیزی که وصلش جاودان باشد

اگر با نقش گرمابه شود یک لحظه همخوابه همان دم نقش گیرد جان چو من دستک زنان باشد

دل آواره ما را از آن دلبر خبر آید شبی استاره ما را به ماه او قران باشد

چو از بام بلند او رو نماید ناگهان ما را هوای سست بی آن دم مثال نردبان باشد

کسی کو یار صبر آمد سوار ماه و ابر آمد مکن باور که ابر تر گدای ناودان باشد

چو چشم چپ همی پرد نشان شادی دل دان چو چشم دل همی پرد عجب آن چه نشان باشد

بسی کمپیر در چادر ز مردان برده عمر و زر مبین چادر تو آن بنگر که در چادر نهان باشد

بسی ماه و بسی فتنه به زیر چادر کهنه بسی پالانیی لنگی که در برگستوان باشد

بسی خرگه سیه باشد در او ترکی چو مه باشد چه غم داری تو از پیری چو اقبالت جوان باشد

بریزد صورت پیرت بزاید صورت بختت ز ابر تیره زاید او که خورشید جهان باشد

کسی کو خواب می بیند که با ماهست بر گردون چه غم گر این تن خفته میان کاهدان باشد

معاذالله که مرغ جان قفص را آهنین خواهد معاذالله که سیمرغی در این تنگ آشیان باشد

دهان بربند و خامش کن که نطق جاودان داری سخن با گوش و هوشی گو که او هم جاودان باشد

 

569

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد

صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد

صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد

حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد

سماع آمد سماع آمد سماع بی صداع آمد وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد

ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد شقایق ها و ریحان ها و لاله خوش عذار آمد

کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد

دلی آمد دلی آمد که دل ها را بخنداند میی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد

کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابد شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد

کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او ولیکن چشم گه آگاه و گه بی اعتبار آمد

ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمد و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد

کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آید رها کن حرف بشمرده که حرف بی شمار آمد

 

570

بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد

ز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان دارد به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد

گل از نسرین همی پرسد که چون بودی در این غربت همی گوید خوشم زیرا خوشی ها زان دیار آمد

سمن با سرو می گوید که مستانه همی رقصی به گوشش سرو می گوید که یار بردبار آمد

بنفشه پیش نیلوفر درآمد که مبارک باد که زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمد

همی زد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانی بدو گفتا که خندانم که یار اندر کنار آمد

صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق که هر برگی به ره بری چو تیغ آبدار آمد

ز ترکستان آن دنیا بنه ترکان زیبارو به هندستان آب و گل به امر شهریار آمد

ببین کان لکلک گویا برآمد بر سر منبر که ای یاران آن کاره صلا که وقت کار آمد

 

571

بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار می ماند جمال ماه نورافشان بدان رخسار می ماند

به گرد چرخ استاره چو مشتاقان آواره که از سوز دل ایشان خرد از کار می ماند

سقای روح یک باده ز جام غیب درداده ببین تا کیست افتاده و کی بیدار می ماند

به شب نالان و بیداران نیابی جز که بیماران و من گر هم نمی نالم دلم بیمار می ماند

در این دریای بی مونس دلا می نال چون یونس نهنگ شب در این دریا به مردم خوار می ماند

بدان سان می خورد ما را ز خاص و عام اندر شب نه دکان و نه سودا و نه این بازار می ماند

چه شد ناصر عبادالله چه شد حافظ بلادالله ببین جز مبدع جان ها اگر دیار می ماند

فلک بازار کیوانست در او استاره گردان است شب ما روز ایشانست که بی اغیار می ماند

جز این چرخ و زمین در جان عجب چرخیست و بازاری ولیک از غیرت آن بازار در اسرار می ماند

 

572

ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند ز زخم تیغ فردیت همه جانند و بی جانند

تو از نقصان و از بیشی نگویی چند اندیشی درآ در دین بی خویشی که بس بی خویش خویشانند

چه دریاها که می نوشند چو دریاها همی جوشند اگر چه خود که خاموشند دانااند و می دانند

در آن دریای پرمرجان یکی قومند همچون جان ورای گنبد گردان براق جان همی رانند

ایا درویش باتمکین سبک دل گرد زوتر هین میان بزم مردان شین که ایشان جمله رندانند

ملوکانند درویشان ز مستی جمله بی خویشان اگر چه خاکیند ایشان ولیکن شاه و سلطانند

ز گنج عشق زر ریزند غلام شمس تبریزند و کان لعل و یاقوتند و در کان جان ارکانند

 

573

برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید به بلبل کرد اشارت گل که تا اشعار برگوید

به سرو سبز وحی آمد که تا جانش بود در تن میان بندد به خدمت روز و شب ها این سمر گوید

همه تسبیح گویانند اگر ماهست اگر ماهی ولیکن عقل استادست او مشروحتر گوید

درآید سنگ در گریه درآید چرخ در کدیه ز عرش آید دو صد هدیه چو او درس نظر گوید

هزاران سیمبر بینی گشاییده بر او سینه چو آن عنبرفشان قصه نسیم آن سحر گوید

که را ماند دل آن لحظه که آن جان شرح دل گوید که را ماند خبر از خود در آن دم کو خبر گوید

حدیث عشق جان گوید حدیث ره روان گوید حدیث سکر سر گوید حدیث خون جگر گوید

 

574

مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد قیامت های پرآتش ز هر سویی برانگیزد

دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد

ملک ها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد چراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد

چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید بجز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد

چو هفت صد پرده دل را به نور خود بدراند ز عرشش این ندا آید بنامیزد بنامیزد

چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد از آن دریا چه گوهرها کنار خاک درریزد

 

575

ایا سر کرده از جانم تو را خانه کجا باشد الا ای ماه تابانم تو را خانه کجا باشد

الا ای قادر قاهر ز تن پنهان به دل ظاهر زهی پیدای پنهانم تو را خانه کجا باشد

تو گویی خانه خاقان بود دل های مشتاقان مرا دل نیست ای جانم تو را خانه کجا باشد

بود مه سایه را دایه به مه چون می رسد سایه بگو ای مه نمی دانم تو را خانه کجا باشد

نشان ماه می دیدم به صد خانه بگردیدم از این تفتیش برهانم تو را خانه کجا باشد

 

576

دل من چون صدف باشد خیال دوست در باشد کنون من هم نمی گنجم کز او این خانه پر باشد

ز شیرینی حدیثش شب شکافیدست جان را لب عجب دارم که می گوید حدیث حق مر باشد

غذاها از برون آید غذای عاشق از باطن برآرد از خود و خاید که عاق چون شتر باشد

سبک رو همچو پریان شو ز جسم خویش عریان شو مسلم نیست عریانی مر آن کس را که عر باشد

صلاح الدین به صید آمد همه شیران بود صیدش غلام او کسی باشد که از دو کون حر باشد

 

577

چو برقی می جهد چیزی عجب آن دلستان باشد از آن گوشه چه می تابد عجب آن لعل کان باشد

چیست از دور آن گوهر عجب ماهست یا اختر که چون قندیل نورانی معلق ز آسمان باشد

عجب قندیل جان باشد درفش کاویان باشد عجب آن شمع جان باشد که نورش بی کران باشد

گر از وی درفشان گردی ز نورش بی نشان گردی نگه دار این نشانی را میان ما نشان باشد

ایا ای دل برآور سر که چشم توست روشنتر بمال آن چشم و خوش بنگر که بینی هر چه آن باشد

چو دیدی تاب و فر او فنا شو زیر پر او ازیرا بیضه مقبل به زیر ماکیان باشد

چو ما اندر میان آییم او از ما کران گیرد چو ما از خود کران گیریم او اندر میان باشد

نماید ساکن و جنبان نه جنبانست و نه ساکن نماید در مکان لیکن حقیقت بی مکان باشد

چو آبی را بجنبانی میان نور عکس او بجنبد از لگن بینی و آن از آسمان باشد

نه آن باشد نه این باشد صلاح الحق و دین باشد اگر همدم امین باشد بگویم کان فلان باشد

 

578

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد

به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد

اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد

چه زهره دارد اندیشه که گرد شهر من گردد کی قصد ملک من دارد چو او خاقان من باشد

نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش بمیرد پیش من رستم چو از دستان من باشد

بدرم زهره زهره خراشم ماه را چهره برم از آسمان مهره چو او کیوان من باشد

بدرم جبه مه را بریزم ساغر شه را وگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد

چراغ چرخ گردونم چو اجری خوار خورشیدم امیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد

منم مصر و شکرخانه چو یوسف در برم گیرم چه جویم ملک کنعان را چو او کنعان من باشد

زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصر زهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد

یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد

سر ما هست و من مجنون مجنبانید زنجیرم مرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد

سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی تو خامش تا زبان ها خود چو دل جنبان من باشد

 

579

دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد مگر آن مطرب جان ها ز پرده در سرود آمد

سراندازان و جانبازان دگرباره بشوریدند وجود اندر فنا رفت و فنا اندر وجود آمد

دگرباره جهان پر شد ز بانگ صور اسرافیل امین غیب پیدا شد که جان را زاد و بود آمد

ببین اجزای خاکی را که جان تازه پذرفتند همه خاکیش پاکی شد زیان ها جمله سود آمد

ندارد رنگ آن عالم ولیک از تابه دیده چو نور از جان رنگ آمیز این سرخ و کبود آمد

نصیب تن از این رنگست نصیب جان از این لذت ازیرا ز آتش مطبخ نصیب دیگ دود آمد

بسوز ای دل که تا خامی نیاید بوی دل از تو کجا دیدی که بی آتش کسی را بوی عود آمد

همیشه بوی با عودست نه رفت از عود و نه آمد یکی گوید که دیر آمد یکی گوید که زود آمد

ز صف نگریخت شاهنشه ولی خود و زره پرده ست حجاب روی چون ماهش ز زخم خلق خود آمد

 

580

صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد میان بندید عشرت را که یار اندر کنار آمد

بشارت می پرستان را که کار افتاد مستان را که بزم روح گستردند و باده بی خمار آمد

قیامت در قیامت بین نگار سروقامت بین کز او عالم بهشتی شد هزاران نوبهار آمد

چو او آب حیات آمد چرا آتش برانگیزد چو او باشد قرار جان چرا جان بی قرار آمد

درآ ساقی دگرباره بکن عشاق را چاره که آهوچشم خون خواره چو شیر اندر شکار آمد

چو کار جان به جان آمد ندای الامان آمد که لشکرهای عشق او به دروازه حصار آمد

رود جان بداندیشش به شمشیر و کفن پیشش که هرک از عشق برگردد به آخر شرمسار آمد

نه اول ماند و نی آخر مرا در عشق آن فاخر که عاشق همچو نی آمد و عشق او چو نار آمد

اگر چه لطف شمس الدین تبریزی گذر دارد ز باد و آب و خاک و نار جان هر چهار آمد

 

581

مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد زمین سرسبز و خرم شد زمان لاله زار آمد

درختان بین که چون مستان همه گیجند و سرجنبان صبا برخواند افسونی که گلشن بی قرار آمد

سمن را گفت نیلوفر که پیچاپیچ من بنگر چمن را گفت اشکوفه که فضل کردگار آمد

بنفشه در رکوع آمد چو سنبل در خشوع آمد چو نرگس چشمکش می زد که وقت اعتبار آمد

چه گفت آن بید سرجنبان که از مستی سبک سر شد چه دید آن سرو خوش قامت که رفت و پایدار آمد

قلم بگرفته نقاشان که جانم مست کف هاشان که تصویرات زیباشان جمال شاخسار آمد

هزاران مرغ شیرین پر نشسته بر سر منبر ثنا و حمد می خواند که وقت انتشار آمد

چو گوید مرغ جان یاهو بگوید فاخته کوکو بگوید چون نبردی بو نصیبت انتظار آمد

بفرمودند گل ها را که بنمایید دل ها را نشاید دل نهان کردن چو جلوه یار غار آمد

به بلبل گفت گل بنگر به سوی سوسن اخضر که گر چه صد زبان دارد صبور و رازدار آمد

جوابش داد بلبل رو به کشف راز من بگرو که این عشقی که من دارم چو تو بی زینهار آمد

چنار آورد رو در رز که ای ساجد قیامی کن جوابش داد کاین سجده مرا بی اختیار آمد

منم حامل از آن شربت که بر مستان زند ضربت مرا باطن چو نار آمد تو را ظاهر چنان آمد

برآمد زعفران فرخ نشان عاشقان بر رخ بر او بخشود و گل گفت اه که این مسکین چه زار آمد

رسید این ماجرای او به سیب لعل خندان رو به گل گفت او نمی داند که دلبر بردبار آمد

چو سیب آورد این دعوی که نیکو ظنم از مولی برای امتحان آن ز هر سو سنگسار آمد

کسی سنگ اندر او بندد چو صادق بود می خندد چرا شیرین نخندد خوش کش از خسرو نثار آمد

کلوخ انداز خوبان را برای خواندن باشد جفای دوستان با هم نه از بهر نفار آمد

زلیخا گر درید آن دم گریبان و زه یوسف پی تجمیش و بازی دان که کشاف سرار آمد

خورد سنگ و فروناید که من آویخته شادم که این تشریف آویزش مرا منصوروار آمد

که من منصورم آویزان ز شاخ دار الرحمان مرا دور از لب زشتان چنین بوس و کنار آمد

هلا ختم است بر بوسه نهان کن دل چو سنبوسه درون سینه زن پنهان دمی که بی شمار آمد

 

582

اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند به جای مفرش و بالی همه مشت و لگد بیند

ازیرا خواب کژ بیند که آیینه خیالست او که معلوم ست تعبیرش اگر او نیک و بد بیند

خصوصا اندر این مجلس که امشب در نمی گنجد دو چشم عقل پایان بین که صدساله رصد بیند

شب قدرست وصل او شب قبرست هجر او شب قبر از شب قدرش کرامات و مدد بیند

خنک جانی که بر بامش همی چوبک زند امشب شود همچون سحر خندان عطای بی عدد بیند

برو ای خواب خاری زن تو اندر چشم نامحرم که حیفست آن که بیگانه در این شب قد و خد بیند

شرابش ده بخوابانش برون بر از گلستانش که تا در گردن او فردا ز غم حبل مسد بیند

ببردی روز در گفتن چو آمد شب خمش باری که هرک از گفت خامش شد عوض گفت ابد بیند

 

583

رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید

چه مقدارست مر جان را که گردد کفو مرجان را ولی تو آفتابی بین که بر ذره پدید آید

هزاران قفل و هر قفلی به عرض آسمان باشد دو سه حرف چو دندانه بر آن جمله کلید آید

یکی لوحیست دل لایح در آن دریای خون سایح شود غازی ز بعد آنک صد باره شهید آید

غلام موج این بحرم که هم عیدست و هم نحرم غلام ماهیم که او ز دریا مستفید آید

هر آن قطره کز این دریا به ظاهر صورتی یابد یقین می دان که نام او جنید و بایزید آید

درآ ای جان و غسلی کن در این دریای بی پایان که از یک قطره غسلت هزاران داد و دید آید

خطر دارند کشتی ها ز اوج و موج هر دریا امان یابند از موجی کز این بحر سعید آید

چو عارف را و عاشق را به هر ساعت بود عیدی نباشد منتظر سالی که تا ایام عید آید

 

584

یکی گولی همی خواهم که در دلبر نظر دارد نمی خواهم هنرمندی که دیده در هنر دارد

دلی همچون صدف خواهم که در جان گیرد آن گوهر دل سنگین نمی خواهم که پندار گهر دارد

ز خودبینی جدا گشته پر از عشق خدا گشته ز مالش های غم غافل به مالنده عبر دارد

 

585

مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد مرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد

یکی پیمانه ای دارم که بر دریا همی خندد دل دیوانه ای دارم که بند و پند نپذیرد

خداوندا تو می دانی که جانم از تو نشکیبد ازیرا هیچ ماهی را دمی از آب نگزیرد

زهی هستی که تو داری زهی مستی که من دارم تو را هستی همی زیبد مرا مستی همی زیبد

هلا بس کن هلا بس کن که این عشقی که بگزیدی نشاطی می دهد بی غم قبولی می کند بی رد

 

586

سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد ندارد پای عشق او کسی کش عشق سر باشد

مراد دل کجا جوید بقای جان کجا خواهد دو چشم عشق پرآتش که در خون جگر باشد

ز بدحالی نمی نالد دو چشم از غم نمی مالد که او خواهد که هر لحظه ز حال بد بتر باشد

نه روز بخت می خواهد نه شب آرام می جوید میان روز و شب پنهان دلش همچون سحر باشد

دو کاشانه ست در عالم یکی دولت یکی محنت به ذات حق که آن عاشق از این هر دو به درباشد

ز دریا نیست جوش او که در بس یتیمست او از این کان نیست روی او اگر چه همچو زر باشد

دل از سودای شاه جان شهنشاهی کجا جوید قبا کی جوید آن جانی که کشته آن کمر باشد

اگر عالم هما گیرد نجوید سایه اش عاشق که او سرمست عشق آن همای نام ور باشد

اگر عالم شکر گیرد دلش نالان چو نی باشد وگر معشوق نی گوید گدازان چون شکر باشد

ز شمس الدین تبریزی مقیم عشق می گویم خداوندا چرا چندین شهی اندر سفر باشد

 

587

صلا جان های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد چو زرکوبست آن دلبر رخ من سیم کوب آمد

از او کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه دارد به خاک پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد

هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد کجا خورشید را هرگز ز مرغ شب غروب آمد

بروب از خویش این خانه ببین آن حس شاهانه برو جاروب لا بستان که لا بس خانه روب آمد

تن تو همچو خاک آمد دم تو تخم پاک آمد هوس ها چون ملخ ها شد نفس ها چون حبوب آمد

ز بینایی بگردیدی مگر خواب دگر دیدی چه خوردی تو که قاروره پر از خلط رسوب آمد

تو چه شنیدی تو چه گفتی بگو تا شب کجا خفتی حکایت می کند رنگت که جاسوس القلوب آمد

صلاح الدین یعقوبان جواهربخش زرکوبان که او خورشید اسرارست و علام الغیوب آمد

 

588

صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد اگر تلبیس نو دارد همانست او که پار آمد

ز رندان کیست این کاره که پیش شاه خون خواره میان بندد دگرباره که اینک وقت کار آمد

بیا ساقی سبک دستم که من باری میان بستم به جان تو که تا هستم مرا عشق اختیار آمد

چو گلزار تو را دیدم چو خار و گل بروییدم چو خارم سوخت در عشقت گلم بر تو نثار آمد

پیاپی فتنه انگیزی ز فتنه بازنگریزی ولیک این بار دانستم که یار من عیار آمد

اگر بر رو زند یارم رخی دیگر به پیش آرم ازیرا رنگ رخسارم ز دستش آبدار آمد

تویی شاها و دیرینه مقام تست این سینه نمی گویی کجا بودی که جان بی تو نزار آمد

شهم گوید در این دشتم تو پنداری که گم گشتم نمی دانی که صبر من غلاف ذوالفقار آمد

مرا برید و خون آمد غزل پرخون برون آمد برید از من صلاح الدین به سوی آن دیار آمد

 

589

شکایت ها همی کردی که بهمن برگ ریز آمد کنون برخیز و گلشن بین که بهمن بر گریز آمد

ز رعد آسمان بشنو تو آواز دهل یعنی عروسی دارد این عالم که بستان پرجهیز آمد

بیا و بزم سلطان بین ز جرعه خاک خندان بین که یاغی رفت و از نصرت نسیم مشک بیز آمد

بیا ای پاک مغز من ببو گلزار نغز من به رغم هر خری کاهل که مشک او کمیز آمد

زمین بشکافت و بیرون شد از آن رو خنجرش خواندم به یک دم از عدم لشکر به اقلیم حجیز آمد

سپاه گلشن و ریحان بحمدالله مظفر شد که تیغ و خنجر سوسن در این پیکار تیز آمد

چو حلواهای بی آتش رسید از دیگ چوبین خوش سر هر شاخ پرحلوا به سان کفچلیز آمد

به گوش غنچه نیلوفر همی گوید که یا عبهر باستیز عدو می خور که هنگام ستیز آمد

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مکن با او تو همراهی که او بس سست و حیز آمد

خمش باش و بجو عصمت سفر کن جانب حضرت که نبود خواب را لذت چو بانگ خیز خیز آمد

 

590

سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود چو جان بهر نظر باشد روان بی نظر چه بود

نظر در روی شه باید چو آن نبود چه را شاید سفر از خویشتن باید چو با خویشی سفر چه بود

مرا پرسید صفرایی که گر مرد شکرخایی کمر بندم چو نی پیشت اگر گویی شکر چه بود

بگفتم بهترین چیزی ولیکن پیش غیر تو که تو ابله شکر بینی و گویی زین بتر چه بود

ازیرا اصل جسم تو ز زهر قاتل افتادست سقر بودست اصل تو نداند جز سقر چه بود

جهان و عقل کلی را ز عقل جزو چون بینی در آن دریای خون آشام عقل مختصر چه بود

دو سه سطرست که می خوانی ز سر تا پا و پا تا سر دگر کاری نداری تو وگر نه پا و سر چه بود

چو کور افتاد چشم دل چو گوش از ثقل شد پرگل به غیر خانه وسواس جای کور و کر چه بود

 

591

چه بویست این چه بویست این مگر آن یار می آید مگر آن یار گل رخسار از آن گلزار می آید

شبی یا پرده عودی و یا مشک عبرسودی و یا یوسف بدین زودی از آن بازار می آید

چه نورست این چه تابست این چه ماه و آفتابست این مگر آن یار خلوت جو ز کوه و غار می آید

سبوی می چه می جویی دهانش را چه می بویی تو پنداری که او چون تو از این خمار می آید

چه نقصان آفتابی را اگر تنها رود در ره چه نقصان حشمت مه را که بی دستار می آید

چه خورد این دل در آن محفل که همچون مست اندر گل از آن میخانه چون مستان چه ناهموار می آید

مخسب امشب مخسب امشب قوامش گیر و دریابش که او در حلقه مستان چنین بسیار می آید

گلستان می شود عالم چو سروش می کند سیران قیامت می شود ظاهر چو در اظهار می آید

همه چون نقش دیواریم و جنبان می شویم آن دم که نور نقش بند ما بر این دیوار می آید

گهی در کوی بیماران چو جالینوس می گردد گهی بر شکل بیماران به حیلت زار می آید

خمش کردم خمش کردم که این دیوان شعر من ز شرم آن پری چهره به استغفار می آید

 

592

اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند

اگر این لشکر ما را ز چشم بد شکست افتد به امر شاه لشکرها از آن بالا فروآید

اگر باد زمستانی کند باغ مرا ویران بهار شهریار من ز دی انصاف بستاند

شمار برگ اگر باشد یکی فرعون جباری کف موسی یکایک را به جای خویش بنشاند

مترسان دل مترسان دل ز سختی های این منزل که آب چشمه حیوان بتا هرگز نمیراند

رایناکم رایناکم و اخرجنا خفایاکم فان لم تنتهوا عنها فایانا و ایاکم

و ان طفتم حوالینا و انتم نور عینانا فلا تستیاسوا منان فان العیش احیاکم

شکسته بسته تازی ها برای عشقبازی ها بگویم هر چه من گویم شهی دارم که بستاند

چو من خود را نمی یابم سخن را از کجا یابم همان شمعی که داد این را همو شمعم بگیراند

 

593

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید

نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید

مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید

برو ای شکر کاین نعمت ز حد شکر بیرون شد نخواهم صبر گر چه او گهی هم کار می آید

روید ای جمله صورت ها که صورت های نو آمد علم هاتان نگون گردد که آن بسیار می آید

در و دیوار این سینه همی درد ز انبوهی که اندر در نمی گنجد پس از دیوار می آید

 

594

امروز جمال تو سیمای دگر دارد امروز لب نوشت حلوای دگر دارد

امروز گل لعلت از شاخ دگر رستست امروز قد سروت بالای دگر دارد

امروز خود آن ماهت در چرخ نمی گنجد وان سکه چون چرخت پهنای دگر دارد

امروز نمی دانم فتنه ز چه پهلو خاست دانم که از او عالم غوغای دگر دارد

آن آهوی شیرافکن پیداست در آن چشمش کو از دو جهان بیرون صحرای دگر دارد

رفت این دل سودایی گم شد دل و هم سودا کو برتر از این سودا سودای دگر دارد

گر پا نبود عاشق با پر ازل پرد ور سر نبود عاشق سرهای دگر دارد

دریای دو چشم او را می جست و تهی می شد آگاه نبد کان در دریای دگر دارد

در عشق دو عالم را من زیر و زبر کردم این جاش چه می جستی کو جای دگر دارد

امروز دلم عشقست فردای دلم معشوق امروز دلم در دل فردای دگر دارد

گر شاه صلاح الدین پنهانست عجب نبود کز غیرت حق هر دم لالای دگر دارد

 

595

آن را که درون دل عشق و طلبی باشد چون دل نگشاید در آن را سببی باشد

رو بر در دل بنشین کان دلبر پنهانی وقت سحری آید یا نیم شبی باشد

جانی که جدا گردد جویای خدا گردد او نادره ای باشد او بوالعجبی باشد

آن دیده کز این ایوان ایوان دگر بیند صاحب نظری باشد شیرین لقبی باشد

آن کس که چنین باشد با روح قرین باشد در ساعت جان دادن او را طربی باشد

پایش چو به سنگ آید دریش به چنگ آید جانش چو به لب آید با قندلبی باشد

چون تاج ملوکاتش در چشم نمی آید او بی پدر و مادر عالی نسبی باشد

خاموش کن و هر جا اسرار مکن پیدا در جمع سبک روحان هم بولهبی باشد

 

596

آن مه که ز پیدایی در چشم نمی آید جان از مزه عشقش بی گشن همی زاید

عقل از مزه بویش وز تابش آن رویش هم خیره همی خندد هم دست همی خاید

هر صبح ز سیرانش می باشم حیرانش تا جان نشود حیران او روی ننماید

هر چیز که می بینی در بی خبری بینی تا باخبری والله او پرده بنگشاید

دم همدم او نبود جان محرم او نبود و اندیشه که این داند او نیز نمی شاید

تن پرده بدوزیده جان برده بسوزیده با این دو مخالف دل بر عشق بنبساید

دو لشکر بیگانه تا هست در این خانه در چالش و در کوشش جز گرد بنفزاید

در زیر درخت او می ناز به بخت او تا جان پر از رحمت تا حشر بیاساید

از شاه صلاح الدین چون دیده شود حق بین دل رو به صلاح آرد جان مشعله برباید

 

597

امروز جمال تو بر دیده مبارک باد بر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد

گل ها چون میان بندد بر جمله جهان خندد ای پرگل و صد چون گل خندیده مبارک باد

خوبان چو رخت دیده افتاده و لغزیده دل بر در این خانه لغزیده مبارک باد

نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم نوروز و چنین باران باریده مبارک باد

بی گفت زبان تو بی حرف و بیان تو از باطن تو گوشت بشنیده مبارک باد

 

598

یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد تا ذره صفت ما را کی زیر و زبر یابد

آن بخت که را باشد کآید به لب جویی تا آب خورد از جو خود عکس قمر یابد

یعقوب صفت کی بود کز پیرهن یوسف او بوی پسر جوید خود نور بصر یابد

یا تشنه چو اعرابی در چه فکند دلوی در دلو نگارینی چون تنگ شکر یابد

یا موسی آتش جو کآرد به درختی رو آید که برد آتش صد صبح و سحر یابد

در خانه جهد عیسی تا وارهد از دشمن از خانه سوی گردون ناگاه گذر یابد

یا همچو سلیمانی بشکافد ماهی را اندر شکم ماهی آن خاتم زر یابد

شمشیر به کف عمر در قصد رسول آید در دام خدا افتد وز بخت نظر یابد

یا چون پسر ادهم راند به سوی آهو تا صید کند آهو خود صید دگر یابد

یا چون صدف تشنه بگشاده دهان آید تا قطره به خود گیرد در خویش گهر یابد

یا مرد علف کش کو گردد سوی ویران ها ناگاه به ویرانی از گنج خبر یابد

ره رو بهل افسانه تا محرم و بیگانه از نور الم نشرح بی شرح تو دریابد

هر کو سوی شمس الدین از صدق نهد گامی گر پاش فروماند از عشق دو پر یابد

 

599

امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد وان چشم کجا خسپد کو چون تو شهی یابد

ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب کان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد

من بنده آن عاشق کو نر بود و صادق کز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد

در خدمت شه باشد شب همره مه باشد تا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد

بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازی آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد

آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو می گردد در خرمن تا مشت کهی یابد

بالش چو نمی یابد از اطلس روی تو باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد

زان نعل تو در آتش کردند در این سودا تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد

امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن تا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد

اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدش تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد

 

600

جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد در جمع چنین مستان جامی چه محل دارد

گر بشکند این جامم من غصه نیاشامم جامی دگر آن ساقی در زیر بغل دارد

جامست تن خاکی جانست می پاکی جامی دگرم بخشد کاین جام علل دارد

ساقی وفاداری کز مهر کله دارد ساقی که قبای او از حلم تگل دارد

شادی و فرح بخشد دل را که دژم باشد تیزی نظر بخشد گر چشم سبل دارد

عقلی که بر این روزن شد حارس این خانه خاک در او گردد گر علم و عمل دارد

شهمات کجا گردد آن کو رخ شه بیند کی تلخ شود آن کو دریای عسل دارد

از آب حیات او آن کس که کشد گردن در عین حیات خود صد مرگ و اجل دارد

خورشید به هر برجی مسعود و بهی باشد اما کر و فر خود در برج حمل دارد

جز صورت عشق حق هر چیز که من دیدم نیمیش دروغ آمد نیمیش دغل دارد

چندان لقبش گفتم از کامل و از ناقص از غایت بی مثلی صد گونه مثل دارد

 

601

آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد بشنو که چه می گوید بنگر که چه دم دارد

گر جسم تنک دارد جان تو سبک دارد هر چند که صد لشکر در کتم عدم دارد

گر مانده ای در گل روی آر به صاحب دل کو ملک ابد بخشد کو تاج قدم دارد

ای دل که جهان دیدی بسیار بگردیدی بنمای که را دیدی کز عشق رقم دارد

ای مرکب خود کشته وی گرد جهان گشته بازآی به خورشیدی کز سینه کرم دارد

آن سینه و چون سینه صیقل ده آیینه آن سینه که اندر خود صد باغ ارم دارد

این عشق همی گوید کان کس که مرا جوید شرطیست که همچون زر در کوره قدم دارد

من سیمتنی خواهم من همچو منی خواهم بیزارم از آن زشتی کو سیم و درم دارد

القاب صلاح الدین بر لوح چو پیدا شد انصاف بسی منت بر لوح و قلم دارد

 

602

آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد وان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد

از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو هر چند که جور تو بس تند قدم دارد

ای نازش حور از تو وی تابش نور از تو ای آنک دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد

ور خود حشمش نبود خورشید بود تنها آخر حشم حسنش صد طبل و علم دارد

بس عاشق آشفته آسوده و خوش خفته در سایه آن زلفی کو حلقه و خم دارد

گفتم به نگار من کز جور مرا مشکن گفتا به صدف مانی کو در به شکم دارد

تا نشکنی ای شیدا آن در نشود پیدا آن در بت من باشد یا شکل بتم دارد

شمس الحق تبریزی بر لوح چو پیدا شد والله که بسی منت بر لوح و قلم دارد

 

603

گویند به بلا ساقون ترکی دو کمان دارد ور زان دو یکی کم شد ما را چه زیان دارد

ای در غم بیهوده از بوده و نابوده کاین کیسه زر دارد وان کاسه و خوان دارد

در شام اگر میری زینی به کسی بخشد جانت ز حسد این جا رنج خفقان دارد

جز غمزه چشم شه جز غصه خشم شه والله که نیندیشد هر زنده که جان دارد

دیوانه کنم خود را تا هرزه نیندیشم دیوانه من از اصلم ای آنک عیان دارد

چون عقل ندارم من پیش آ که تویی عقلم تو عقل بسی آن را کو چون تو شبان دارد

گر طاعت کم دارم تو طاعت و خیر من آن را که تویی طاعت از خوف امان دارد

ای کوزه گر صورت مفروش مرا کوزه کوزه چه کند آن کس کو جوی روان دارد

تو وقف کنی خود را بر وقف یکی مرده من وقف کسی باشم کو جان و جهان دارد

تو نیز بیا یارا تا یار شوی ما را زیرا که ز جان ما جان تو نشان دارد

شمس الحق تبریزی خورشید وجود آمد کان چرخ چه چرخست آن کان جا سیران دارد

 

604

هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد

غم نیست اگر ماهش افتاد در این چاهش زیرا رسن زلفش در دست رسن دارد

نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شد گر راستیی خواهی آن سرو چمن دارد

صد مه اگر افزاید در چشم خوشش ناید با تنگی چشم او کان خوب ختن دارد

از عکس ویست ای جان گر چرخ ضیا دارد یا باغ گل خندان یا سرو و سمن دارد

گر صورت شمع او اندر لگن غیرست بر سقف زند نورش گر شمع لگن دارد

گر با دگرانی تو در ما نگرانی تو ما روح صفا داریم گر غیر بدن دارد

بس مست شدست این دل وز دست شدست این دل گر خرد شدست این دل زان زلف شکن دارد

شمس الحق تبریزی شاه همه شیرانست در بیشه جان ما آن شیر وطن دارد

 

605

ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازد ای دوست قمر خوشتر یا آنک قمر سازد

بگذار شکرها را بگذار قمرها را او چیز دگر داند او چیز دگر سازد

در بحر عجایب ها باشد بجز از گوهر اما نه چو سلطانی کو بحر و درر سازد

جز آب دگر آبی از نادره دولابی بی شبهه و بی خوابی او قوت جگر سازد

بی عقل نتان کردن یک صورت گرمابه چون باشد آن علمی کو عقل و خبر سازد

بی علم نمی تانی کز پیه کشی روغن بنگر تو در آن علمی کز پیه نظر سازد

جان ها است برآشفته ناخورده و ناخفته از بهر عجب بزمی کو وقت سحر سازد

ای شاد سحرگاهی کان حسرت هر ماهی بر گرد میان من دو دست کمر سازد

می خندد این گردون بر سبلت آن مفتون خود را پی دو سه خر آن مسخره خر سازد

آن خر به مثال جو در زر فکند خود را غافل بود از شاهی کز سنگ گهر سازد

بس کردم و بس کردم من ترک نفس کردم خود گوید جانانی کز گوش بصر سازد

 

606

با تلخی معزولی میری بنمی ارزد یک روز همی خندد صد سال همی لرزد

خربندگی و آنگه از بهر خر مرده بهر گل پژمرده با خار همی سازد

زنهار نخندی تو تا اوت نخنداند زیرا که همه خنده زین خنده همی خیزد

ای روی ترش بنگر آن را که ترش کردت تا او شکری شیرین در سرکه درآمیزد

ای خسته افتاده بنگر که که افکندت چون درنگری او را هم اوت برانگیزد

گر زانک سگی خسبد بر خاک سر کویش شیر از حذر آن سگ بگدازد و بگریزد

 

607

ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد